hani shinee شنبه 3 تیر 1396 09:18 ب.ظ نظرات ()
خووووب 
سلاممممم
زود اومدم دیگه 
نه؟
به به چه فحشایی هارهارهار
یعنی چی میشههههه؟؟؟؟
هارهارهار 
نظر فراموش نشه...

●●●●قسمت ۶۶
●●●سال ۲۰۱۵_مرز کره شمالی_جنوبی
*مینهو...این آخرین اتوبوسه...برو...
لبشو گزید و نوک کفششو به زمین کوبید
+منتظرش میمونم...
~مینهو...اون تمینه...هر چقدرم که دیر برسه...هر چقدرم که گیر بیوفته اونجا باز سالم و سلامت زندگی میکنه...یعنی نمیشناسیش؟
+اون گفت خودشو میرسونه
~مادر شما یه چیزی به پسرت بگو...
بجای زن، جینکی تشر زد
*مینهو تو نیای هیچ کس نمیره...هوم؟
زن ساکت بود...دلش پیش اون خاک سردی بود که همسر دوست داشتنیشو توی آغوش خودش داشت...
~تو که الکی با اینهمه اصرار مادرو نیاوردی که تهش نخوای بری؟زود باش زود باش...مسخره نشو و برو سوار اون اتوبوس لعنتی شو...
به مادر پیرش نگاه کرد چشماش هنوز روی دروازه بسته شده دو دو میزد...
+باشه...بریم مامان...
به زن کمک کرد و سوار اتوبوس شدن...
زنو توی بغلش گرفت و سرشو بوسید
$نگران نباش مامان جان،هم تمین هم دخترت حالشون خوبه...
دست زنو گرفت و محکم بوسید
+چرا لحظه آخری بیشتر نگاهشون نکردم...خصوصا سئول...هنوز هیچی نشده دلم یه ذره شده واسش...
چشماشو بست اشکش پایین افتادو  تصویر خنده روی دختر ناز و تپلش جلوی چشماش اومد چشمای درشت تیله ای با بینی کوچولوی سربالا که گاهی نگرانش میکرد که این بچه میتونه نفس بکشه؟ لبهای سرخ و گردش که همیشه خندون بود لپ های برجسته و موهای بلندی که تا پایین قوس کمرش میرسید و باعث شده بود بین تمام دخترای محله و شاید شهر  از همه قشنگتر باشه
یه خنده تلخ کرد چقدر به تمین غر زده بود که جلوی رشد بچه رو گرفته و باید موهاشو کوتاه کنه تا خوشگل بشه...ولی مثل همیشه تمین پیروز بود...دلش ضعف رفت تا یه بار دیگه دستشو توی موهای ابریشمیه دختر خوشگلش فرو کنه و با لذت به صدای خنده هاش گوش کنه...به صدای خنده هاشون...
از پنجره بیرونو نگاه کرد...توی یه بیسیم به جینکی خبری رسید...دید که یکباره روی زانوهاش زمین خورد جونگهوان سعی داشت اوضاعو آروم کنه ولی انگار خودشم حال بهتری نداشت...اعلام کردن که باید حرکت کنن...بیسیمو از جینکی گرفتن و بهش اشاره دادن بره داخل...انگار پاهاش به زور تکون میخورد...
یه جایی همون نزدیکی نشستن...اتوبوس اینقدر شلوغ بود که حتی فرصت بلند شدن و رفتن پیششو نداشت...شاید یه خبر درمورد کارش بود یا شاید...لبشو گزید...دوباره به دروازه نگاه کرد...بسته بود...هیچ کس بهش نمیکوبید...هیچ کس داخل نیومد...دندوناشو بهم فشار داد《کجایی پسر؟...》
***
اتوبوس راه افتاده بود...شاید ده دقیقه ای میشد...هنوز مثل یه دیوونه به بیرون خیره شده بود...شاید اون پشت در حال دویدن باشه...جا مونده باشه یا...
چرا نبود؟چرا هیچ کس اون پشت نبود...
سرشو روی زانوش گذاشت و دوباره پیرزنو بغل کرد...
به جلو سرک کشید یه چیزی عجیب بود...جینکی خیلی بی قراری میکرد حتی تونست گریه کردن جونگو هم ببینه...
به خودش دلداری داد...《حتما دلشون واسه شمالی تنگ میشه...ناراحتن که همه چیزشونو از دست دادن...ناراحتن که کارشونو از دست دادن...آره...حتما ناراحته تمین نتونسته خودشو برسونه...》
یه قطره اشک از چشماش افتاد...تمین نتونسته بود خودشو برسونه...هنوز داغ بود هنوز با موقعیت کنار نیومده هنوز چیزی رو باور نکرده بود...مسخره بود ولی برای یه لحظه فکر کرد《نکنه خوابم؟》
نفسش بالا نمیومد...دستشو بلند کرد و پنجره رو باز کرد نفسش باز نشد یه چیز سنگی توی گلوش بود نمیذاشت نفس بکشه...تمین نبود...تمین نتونسته بود بیاد...دخترش نبود....دخترش نتونسته بود بیاد...
***
چند ساعتی گذشته بود تقریبا همه خوابیده بودن جونگ و جینکی مثل اون بیخواب شده بودن...سر جینکی روی شونه جونگ بود و اونم آروم نوازشش میکرد انگار حرفاش ته کشیده بود و اینجوری داشت آرومش میکرد...چی شده بود؟...چی گفته بودن بهش...سر مادره پیرشو روی سینش جا به جا کرد و روی موهاشو بوسید...شنل بافته شده توسط تمینو روی زن کشید...روی شنل دست کشید...با اون همه مشغله برای مادر دوست داشتنیشون یه شنل بافته بود...بعضی جاها رو اشتباه بافته بود ولی نمیتونست لبخند ذوق زده زنو بعد از دیدنش فراموش کنه...یادش بود حتی اون موقع سئول کوچیکتر بود و چند باری چندین و چند ردیفشو شکافته بود...ولی تمین با حوصله دوباره بافته بود وقتی با سئول دعوا کرده بود گفته بود''بیخیال بچست دیگه...اعتراف کن شکافتن بافتنی خیلی حال میده''
《کجایی پسر؟》
***
دختر بدنشو تکون میداد و جونگهیون و کیبوم با ذوق براش دست میزدن...
¤واو...تو فوق العاده ای ونسا...
÷واقعا؟یعنی قبول میشم؟
€مگه دیوونن خواهره خوشگله منو قبول نکنن...
دختر خندید یه دور دوره خودش چرخید و با دستاش یه حرکت نمادین انجام داد...
÷اوپا قول دادی باهام بیای ها...کیبوم اوپا اگه نیای باهات قهر میکنم...
پشت سرشو خاروند...
¤آه گمونم کلاس دارم اون موقع....
÷پس از همین الان منو قهر بدون...
خندید و دستاشو باز کرد 
¤یه روز غیبت که کسیو نمیکشه...میام خواهر خوشگلمو میبینمممم... 
دختر توی بغلش رفت و موهای رنگی رنگیشو دست کاری کرد یه تیکه از موهاشو جدا کرد
÷منم میخوام موهامو این رنگی کنم خوشگل بشم...
€نخیر از این خبرا نیست...آخه موی آبی هم شد رنگ؟
¤خیلیم قشنگه...ونسا...خودم بعدا یه تیکه از موهاتو آبی میکنم...
€هیا...موهاش حیفه...رنگش خوشگله...ونسا گولشو نخوری ها...
¤نق نقو گفتم یه تیکه از موهاشو نه همشو...حالا مگه من خودم همشو آبی کردم که واسه اون همشو آبی کنم...ولی موهاش طلاییه...آبی درنمیاد سبز میشه مگر اینکه...
€حرفشم نزن کیبوم...
¤عه من...
=پسراااااا...
هر دوشون به مرد که از دور صداشون میکرد نگاه کردن...رنگ مرد پریده بود و به سمتشون میدوید...
€چیشده باباجون؟
مرد بالاخره بهشون رسید...خم شد تا نفسش سره جاش بیاد...
=خبر دارم...نمیدونم خوبه یا بده...
¤امیدوارم خوب باشه...
€بگو بابا...
مرد یه نفس گرفت 
=خبر رسیده که چندین و چند تا اتوبوس پر از آدم از کره شمالی دیپرت شدن...
¤خدای من...
=فقط این یه خبر محرمانست...پیش خودتون نگهش دارید
¤بابا ما میتونیم بریم اونجا؟شاید دوستامون اونجا باشن...
=تا اونجا که من میدونم احتمالش خیلی زیاده که باشن...ولی قراره سه ماه قرنطینه باشن...تا آزمایش بگیرن ازشون که یه وقت ناقل بیماری نباشن...
€اگه زودتر جواب ازمایششون اومد چی؟
¤ولشون میکنن؟
=نه...ولی اونا بی کس و کار نیستن...نه؟
هر دو به هم نگاه کردن و خندیدن...
€عاشقتم بابا...
÷بابایی...واسم لباس پرنسسی خریدی؟
***
به صورت رنگ پریده جونگهوان که بالاخره به خواب رفته بود نگاه کرد...اگه اون نبود همون اول راه خودشو از اتوبوس پایین پرت میکرد...حالا میرفت اونجا پیش خانوادش...میگفت تمین کجاست؟...میگفت چیکار میکنه؟...
آروم برگشت و به مینهو نگاه کرد...پسره بیچاره چی میکشید؟علاوه بر تمین دخترشو هم از دست داده بود...
آب دهنشو قورت داد...صدای سرباز دوباره توی ذهنش تداعی شد 
《یه حکم سریع بود...قطار واژگون شده بود...هر کی زنده مونده بود و هر کی جنوبی بود کشتن...فرمانده متاسفم...واقعا متاسفم...》
باور نمیکرد...اگه مغزش باور میکرد قلبش باور نمیکرد...تمینش مرده بود؟...اصلا از کجا معلوم؟از کجا معلوم که تمین توی قطار بوده؟از کجا معلوم که جایی گیر نکرده باشه و به قطار نرسیده باشه؟...از اون پسر نپرسید که تمینو دیده یا نه...پس شاید اصلا نبود...صورت جونگهوانو بوسید چقدر سعی کرده بود آرومش کنه...سرشو روی پاش آورد تا راحت تر بخوابه...پیشونیشو بوسید...
*تو رو نداشتم میخواستم چه غلطی بکنم...
دست تپلشو گرفت و بوسیدش...
دوباره برگشت و به مینهو نگاه کرد...مثل مسخ شده ها رو به روشو نگاه میکرد...
***
روی پاش بند نبود...
¤وای گفتی ساعت چنده؟...الان میرسن؟به نظرت تمین چه شکلی شده؟یا حتی جونگهوان و مینهو...هوووم...دلم یه ذره شده واسشون...
€و جینکی...اینو یادت رفت...
¤هووووم...اون که دیگه تغییراشو کرده...تغییر نمیکنه...
به حرکات هول و عجولش نگاه کرد و آروم صورتشو بوسید...
€آروم بگیر یه دقیقه...
از پشت محکم بغلش کرد و کیبوم خودشو تکون تکون داد...
€یه دل شوره مزخرف دارم...
¤منم همینطور...
مرد بالاخره تلفنش تموم شد و به سمتشون اومد...
=میگه نزدیکن...یه آمار گرفته دوستاتون توی اتوبوس آخرین...
€همشون هستن؟
=اوم...معلوم نیست فقط اسم دوتاشونو گفتم گفت هستن...حتما پیشه همن دیگه...بیاید باباجون بیاید اینجا بشینید خسته شدین...
اخمای جونگهیون توی هم رفته بود...
¤چی شده عزیز دلم...
به کلمه محبت امیزش لبخند زد...
€گفتم دیگه....یکم دلشوره دارم...اول فکر کردم واسه اینه که دوستامو خیلی وقته ندیدم ولی انگار یه جوریم...یادته اون دفعه که ونسا گم شد؟همون حسه گندو دارم...
¤هی بس کن...چیزی نیست...
***
تا آخرین قطره آب پارچ آبو توی لیوان خالی کرد و دست پیرزن تشنه داد...
~چاگی دیگه هیچ آبی نمونده؟
*نه...ولی گمونم دیگه خیلی نزدیک باشیم...
~چاگی...
*جونم؟
~مینهو...این دو روز چیزی نخورده حتی یه قطره آب...تازه هر بارم بیدار شدم دیدم اونم بیداره...یعنی نخوابیده؟...پسر بیچاره دیوونه نشه یه وقت...
*کم دردی نیست...میدونم اون الان از منم بیشتر داره عذاب میکشه...هم بچش هم تمینو یک دفعه ای از دست داده...من حداقل تو رو دارم...میدونم خانوادم توی جنوبین...چه دوتاشون چه یکیشون...میدونم یه سرپناه دارم اونجا...ولی اون بیچاره چی؟...مادر پیرش که کنارشه هیچ خونه ایم ندارن...البته من و تو تنها جایی نمیریم اونا رو هم با خودمون میبریم ولی بازم...
~هوم...راست میگی...
*حالا شاید بچه رو تونستیم بیاریم...
~چطوری چاگی؟
*بابای جونگهیون...بهش میگیم کمکمون کنه...هوم؟همونطور که گفتی...اون هنوز هیچ شناسنامه ای نداره...
آروم لبخند زد و سرتکون داد...
~درسته...کاش از اون سربازه میپرسیدی...
*میدونم...خودمم مثه سگ پشیمونم که چرا نپرسیدم...ولی هیچ تضمینی نبود که اونم بدونه...چون فقط دورا دور حکمو دیده بود...
~امکانش هست که اشتباه کرده باشه؟
*تو هم مثله من باورت نمیشه؟
آروم سرتکون داد...
~انگار هنوز نفساشو حس میکنم...
دوباره سرتکون داد و اشکی که تا پشت چشماش اومده بود پاک کرد...
***
از راه دور به اتوبوسایی که نزدیک میشد نگاه کرد
¤چاگیا...بیا اومدن...