hani shinee چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 04:51 ب.ظ نظرات ()
سلاممممم
اومدم با قسمت ۶۲ 
اوف 
قسمتای آخر است...
این نیمی از ماجرای جونگهیون...
کنجکاوید بقیشون بدونید؟
بپرید ادامه...


●●●قسمت ۶۲
پسر توی خونه دوید و بلند بلند خندید 
٪بدو بیا خربزه الانه که درو ببندممممم...
به جونگهیون بیچاره که میدوید تا به خونه برسه خندید 
٪هیکلتو تکون بده دنبههههه...
پسر بیچاره نفس بریده به در رسید 
€من...دنبه نیستم احمق...تو زیادی...ورزشکاری...
٪مدیس و بابا خونه نیستن...بریم غذا درست کنیم...
€خوب از بیرون میگیریم
٪تنبلی ممنوووووع...راه بیوفت 
€از هیتلر بدتری...خیله خوب...بریم....
به عادت همیشگی با صدای بلند آهنگ مورد علاقشونو خوند و جونگ همراهیش کرد...
٪دادام...امیدوارم خوشمزه باشه...
€قیافش که حال بهم زنه...
خندید و زبون دراورد 
٪قیافه واسه چی تهش تو شکمت همش باهم قاطی میشه دیگه...
€چندش...
دوباره خندید و دندونای بانمکشو به نمایش گذاشت...
زنگ خونه به صدا در اومد...
€هوم؟ این کیه؟
٪میرم درو باز کنم توی این فاصله میزو بچین...
£هوم...
لبخند زد و از آشپزخونه بیرون رفت...مدت زیادی گذشته بود...شاید بازم همسایه پیرشون ازش خواسته بود خریداشو تا طبقه بالای خونش ببره...ولی...یکباره...صدای یه گلوله که شلیک شد باعث شد بیرون بدوه...
پاهاش لرزید...
جسم کوچیک و لرزونی جلوش ایستاده بود...با یه هفت تیر  که به جلو نشونه رفته بود...
نگاهش پایین اومد...
روی جسمی که...سرخ بود...از...خون
***
×پسر من هنوز بچست...چطور میگید کاره اونه...چیتو برادرشه دوستشه خیلی دوستش داره...ما...ما اصلا توی خونه اسلحه گرم نداریم...من...من یه نظامی نیستم...من نیازی بهش ندارم...جونگهیون...جونگهیون یه چیزی بگو...
به رو به روش خیره شده بود...دنیا سرخ شده بود...همه جا سرخ شده بود...تصویر چیتو که غرق خون جلوش روی زمین افتاده بود از جلوی چشماش کنار نمیرفت...
×جونگهیون...بابایی...یه حرفی بزن آخه...
€چی...تو...
×بیمارستانه عزیزم...بیمارستانه...بگو...کی بود؟کی اومد توی خونه 
دادگاه توی سکوت بود...
اشکش چکید...
€چی...تو...
***
٪بابا؟...
مرد با چشمای سرخ و پف کردش بهش نگاه کرد و لبخند زد...
×جانم
٪محض رضای خدا یکم بخواب...
×چطور؟...یه پسرم رو تخت بیمارستانه اون یکیش فردا میره زندان...کدوم خواب...
٪متاسفم...تقصیره منه...
×فقط زود خوب شو توی دادگاه حاضر شو...مطمئن شو حقیقتو میگی...
پسر صورتشو برگردوند و پشت لبشو به دندون گرفت
٪متاسفم...نمیتونم...
×چیو نمیتونی؟
٪نمیتونم بگم...نمیتونم هیچی بگم...
×برادرت بود نه؟...آره؟ ...نگو نبود که باورم نمیشه...
٪اون نبود...
×میدونم...میدونم دوستش داری...بیشتر از برادر مثل بچه ی خودته...ولی...اگه چیزی نگی...در حق جونگهیون ظلم کردی...
٪اون هنوز خیلی بچست...
×بله...هست...اگه نبود...به کسی که اینقدر بهش محبت میکنه شلیک نمیکرد...
٪تقـ تقصیره خودم بود...من عصبی و ناراحتش کردم...اون...اون داشت ازم میخواست که برگردم خونه...گفت مامان مدام گریه میکنه و بابا یادم میکنه...گفت برگردم خونه...من قبول نکردم...بداخلاقی کردم...اسلحه رو دراورد...خواست به خودش بزنه واقعا میخواست به خودش بزنه...نذاشتم...تیر در رفت...نمیخواست....واقعا نمیخواست این کارو بکنه...
×اون خانواده احمقه بی درو پیکر چرا باید اسلحه بذارن دم و دسته یه بچه؟ تا وقتی اونجا بودی که اذیتت میکردن حالا شدن خانواده مهربون و به فکر؟...با انتخاب خودت اومدی پیش ما...اینطور نیست؟اوقم گرفت پسر...حالم بهم خورد از این همه محبتی که میکنی و هیچ وقت از اون خانواده نه گرفتی نه خواهی گرفت...دست بردار...بچست که بچست...جنایتکارا یهویی جنایت کار نمیشن...۷۰ درصدشون از بچگی بوده و یکیو نداشتن که بزنه تو دهنشون...این توله سگم یکیشون...اگه جونگهیون از این ماجرا ضربه ای بخوره...هیچ وقت نمیبخشمت چیتو...
لبش لرزید و اشکش رود شد...
٪بابا...متاسفم...
×بدبخت میدونی چه بلایی سرت اومده؟...تنها کاری که میتونی بکنی حرف زدن و دستشویی کردنه...نمردی ولی زجر کش میشی...هنوزم میخوای لال مونی بگیری؟
٪میذاری یکم فکر کنم؟...
مرد چشمهاشو بهم فشار داد...
×فکر کن...فکر کن...ولی اون خانواده لیاقت رحمو ندارن...به جونگهیون هم فکر کن...تصمیم بگیر که یه گناهکار مجازات بشه...یا یه بیگناه...
لبشو گزید....بسته شدن در اندازه یه پلک زدن طول کشید...
***
×جناب قاضی...پسر من بدحاله...اگه میشه...سریعتر جلسه رو جمع بندی کنید...باید برگرده بیمارستان...
جونگهیونو داخل آوردن بعد از اون پسر کوچیک که عجیب میلرزید...چشمای بیقرار جونگهیونو میدید که روی چیتوسه دو دو میزد...یه لبخند گرم بهش زد...
×آروم باش پسر...بشین...
نگاه چیتو پایین بود...بهترین کار در آخر گفتن حقیقت بود...
£از اونجایی که همه حظار میدونن که شاهد اصلی این پرونده بدحال هستند...رسما شروع میکنیم...آقای چیتوسه کیم...قسم یاد کنید که غیر از حقیقت چیزی نمیگید...
٪قسم میخورم...
£شروع کنید...چیزی که اتفاق افتاده رو بدون کم و کاستی شرح بدید...
یه نگاه به جونگهیون انداخت و لبخندشو دید انگار از زنده بودنش مطمئن شده بود...قلبش پایین ریخت...حالا حتی اگه سره سوزنی دو دل بود...برای گفتن حقیقتی که حق جونگهیون بود حالا دیگه هیچی ازش نمونده بود...
٪با جونگهیون از مدرسه برگشتیم و چون بابا و نامزدش خونه نبودن رفتیم غذا درست کنیم که بخوریم...بعد...زنگه خونه رو زدن...رفتم ببینم کیه...لووی رو دیدم...
کسی گفت اعتراض داره...یه وکیل؟...اعتراض رد شد و قاضی گفت که ادامه بده...
٪خیلی ناراحت بود و گفت که مادر و پدرش مدام کتکش میزنن...گفت اونا بیماری روانی دارن...گفت حالا که من نیستم...اونو میزنن...گریه میکرد...گفت میخواد خودشو بکشه...نصیحتش کردم...گفتم اینکارو نکنه...اسلحه رو نشونم داد...دعواش کردم...گوششو پیچوندم گفتم از هرجا برداشته بره بذاره سره جاش...گریه کرد...گفت منم مثل اونام...اسلحه رو برگردوند طرف شکمش...میخواست بزنه...برگردوندمش...ولی چون ضامنو کشیده بود تیر شلیک شد...همین...همین ...نه لووی نه جونگهیون...هیچ کدوم توی این ماجرا مقصر نبودن...من...
×دروغ نگو پسر...دروغ نگو...
£اقای کیم بعدا برای اعتراض به شما وقت خواهیم داد...
×چیتوسه...از کسی نترس...راستشو بگو...
از خودش نیشگون گرفت...
£آقای کیم...
به مرد نگاه کرد...کاش میشد بهش بگه نمیتونه...نمیتونه از بین دوتا برادرش یکی رو انتخاب کنه...لووی  مثل بچش بود اون زن و مرد دیوونه هرگز ازش مواظبت نکرده بودن زمان بارداری زن اونقدر کارای احمقانه برای انداختنش کرده بود که در آخر چیتو قول داده بود خودش مواظبش باشه...و...جونگهیون...دوستش داشت...دوستش داشت و علاقه ای به آسیب دیدنش نداشت...
٪دروغ نگفتم...تقصیر خودم بود...من...هیچ شکایتی ندارم...جونگهیون کاملا بی گناهه چون وقتی تیراندازی شد حتی اونجا نبود...لووی هم...گفتم که...
£اعتراضی نیست؟
همه جا توی سکوت فرو رفت...
£متهم جونگهیون کیم تبرعه خواهند شد و بدلیل نداشتن شکایت پرونده در همین جلسه بسته خواهد شد...ختم جلسه ...
***
●●●پیونگیانگ_روز جشنواره_۲۰۰۸
€بابا عجلهههههه کنننننن...
×اومدم باباجون...اومدم...خوب همه آماده اید؟...یک...دو...سه...
یه نور و همه پراکنده شدن...
-آه ممنون آقای کیم...
×چندتا ازش چاپ میکنم و به دست خانواده هاتون میرسونم...
-وای خیلی عالی میشه...مگه نه هیونگ...هی...هیووووونگ...خجالت بکش مثلا فرمانده ارشدی...رفتنی باید بره...مگه نه بچه ها...
با دیدن اشکای روون پسرا شوکه شد...
-آه...حس سیبزمینی بودن بهم دست داد...بیخیال بچه ها...
جونگهیون بغلش کرد بعد از اون کیبوم
-آیگو آیگو گریه روها...
€کاش میشد شما هم بیاید...
-اوم اوم...من، هیونگ،مینهو...همه زندگیمون اینجاست...ما توی جنوبی...کاری نداریم...ولی...امید داریم یه روزی صلح بشه...هوم؟ ولی حسنش اینه...دوریم ولی میدونیم توی یه جایی از این دنیا یه دوست خوب داریم...
*جونگهیون...فراموشمون نکنی ها...
~چه وقت راه میوفتید؟کیبوم تو کی راه میوفتی؟
¤من بعد از جشنواره باید برم فرم انتقالمو بگیرم...
€منم به محض تموم شدن جشنواره میتونم برم ولی منتظر کیبوم میمونم تا باهم بریم...
÷مواظب خودتون باشید...آقای کیم...مواظب گل پسره ما باش...
جونگهیون بازم بغض کرد و توی بغل مرد پیر رفت...فرمانده هان مهربونی که تمام مدت هواشو داشت...
~جونگهیون هیونگ...کی مسئول چک کردنه زمان رفتنتونه...منظورم همراهه...
€فرمانده چوی...بابای مینهو...
دید که کام پسر تلخ شد...
€متاسفم مینهو...حواسم نبود...
+اوم...چیزی نیست...مواظب خودتون باشید...
پسر قد بلند از دور داد کشید 
<<تمیییییین آه...بچه های صحنه گند زدننننن بیا جمعشون کن...
-ووف....اومدمممممم...بچه ها شما هم کم کم دست بجنبونید...مینهو برو نقاشیا رو چک کن...جونگهیون هیونگ برو یه دور دیگه آهنگو تمرین کن....کیبوم کاره چوب...هیونگ جونگهوان ریسه ها رو زحمت بکشید...
×کاری هست منم کمک کنم؟
با شیطنت خندید 
-البته که هست فقط هیچ سابقه ای براتون ثبت نمیشه...