hani shinee جمعه 1 اردیبهشت 1396 09:03 ب.ظ نظرات ()
سلامممم
اوف امتحانا که پوکوندن منو شما خوبید؟
برید ادامه نظرم فراموش نشه چون طولانیه
●●●●قسمت ۶۱
●●●پیونگیانگ_کانون اصلاح و تربیت_سال ۲۰۰۸
با لبخند بزرگ به پسر که آروم آروم نت ها رو میخوند نگاه کرد...
-هیونگ تو فوق العاده ای...
€بیخیال...
-جدی میگم...صدات از من خیلی قشنگتره...در واقع...من اصلا در حده تو نیستم...
€اینطوری نگو...
-کاملا با نوتا آشنایی...
€قبلا...تو مدرسه با دوستم چند باری گروه سرود بودم...
دستاشو با شادی بهم کوبید...
-اینکه فوق العادست...پس باید بهم کمک کنی هیونگ...
€تمین من خیلی کار دارم...همون کاره چوبی که سفارش دادی کلی کار داره...
-کیبوم و کریستوف هستن دیگه...اونا میسازن...تهش تو یه نظارت بکن...
€نمیشه کریستوف شاید ولی کیبوم دستاش ضریفه بدرد کارای سنگین اینجوری نمیخوره...
خندید و به کمرش ضربه زد...
-هیا هیونگ...بیخیال بالاخره که باید یاد بگیره...دیگه ۱۷ سالش شده...تو اخره سال باید از کانون بری این یه فرصته این اواخر خودتو نشون بدی...دوست داری بری زندان؟
€اگه الانم دارم سعی میکنم کمکت کنم اینه که نرم زندان...اصلا طاقت دوریه کیبومو ندارم...
سرخ شد و لبخند زد 
-فدات شممممم...رمانتیک...خوب...یکم سخته...ولی از وقتی آقای یانگ فوت کردن دفتر ثبت به کل دسته من افتاده...هرکاری که بکنی من واست ثبتش میکنم...قول میدم به هیچ وجه کارت به زندان نکشه...
پسر لبخند زد و پیشونیشو بوسید...
€ممنون...
صدای پا و نفس نفس پر استرس کیبوم توجه هر دوشونو جلب کرد
-چی شده کیبوم...
¤یه...یه آقایی...اومده...اومده بود پایگاه...آه...
€بیا عزیزم آب بخور...
لیوان آبو دستش داد و کیبوم یه نفس سرکشید...
-کی بود؟
¤نمیدونم...یه آقای ۴۰ ۴۵ ساله بود...چشم...چشمای بزرگ داشت و قدش متوسط بود...داشتن جذبش میکردن...اون گفت علاقه ای نداره و فقط دنبال پسرش میگرده...وقتی یه نامه رو نشون داد...همشون گرخیدن...فکر کنم حسابی کله گنده بود...چاگی اون خیلی...چاگی...چی شده...
€اسمش...چی بود؟
¤اسمشو نمیدونم ولی فامیلیش کیم بود...
دید که فکش منقبض شد...
€هنوز اونجاست؟چطوری اومده
¤میشناسیش؟فرمانده ازش خواست جایگزین اون یارو بشه...خبر از ارشد لی(جینکی) بگیره...کیه مگه؟
€منو ببر اونجا...
¤اینجوری تنبیه میشم...اجازه ندارم کسیو با خودم ببرم...
€نه قرار نیست خودتو نشون بدی فقط میخوام...
در تقه کرد
~جونگ هیونگ...یه آقایی اومده...
رنگ پسر پرید...
€کیه؟
~با اجازه از بالا اومده...قاچاقی نیست...نامه داره...
لبشو گزید...
~بگم بیاد داخل؟
تندتند سرتکون داد...
جونگهوان بیرون رفت و وقتی برگشت یه مرد باهاش بود...
زانوهاش لرزید...لبشو اونقدر سریع گزید که خون جاری شد
×جونگهیون...
اشکش پایین ریخت و سریع توی بغل مرد رفت...
مرد هم آروم آروم اشک میریخت ولی نفس جونگهیون گرفته بود...مثل یه سکسکه ناتموم کمبود اکسیژن گرفته بود...مرد صورتشو عقب برد و بین دستاش گرفت...
×گریه نکن...گریه نکن عزیز بابا...
پیشونیشو بوسید و اشکاشو پاک کرد...
×گریه نکن بذار چشمای قشنگتو ببینم بابایی...
اشکش قطع نشد فقط شدت گریش بیشتر شد...سرشو توی سینه مرد فرو برد و لرزید...با تمام وجود بوی مردو به مشامش کشید...بوی خونه رو میداد...بوی پدر...بوی مادر...بوی...چیتو...
€با...با...
×جانم...جان بابا...
€چیتو؟...
×قبل از اینکه دنبالت بگردم...رفتم دیدنش...روحش در ارامشه...مطمئنم...بالاخره برنده ی دادگاه شدم...بالاخره...بعد از این همه سال...بالاخره...
پیشونیشو بوسید...
€چقد بزرگ شدی بابایی...
انگار بعد از حرف آخرش آروم گرفته بود...گریش آروم شده بود...روی تخت سینه پدرشو بوسید
€ممنون...ممنون...واقعا ممنون...
×نامه گرفتم...دیگه میتونیم بریم...میتونیم برگردیم خونه...
ازش جدا شد و به کیبوم نگاه کرد که شوکه بهشون خیره شده بود...
€من میمونم...
×امکان نداره...بعد از اون همه بدبختی...تونستم با سره بلند بیام پیشت که برگردونمت...میگی نمیای؟
€متاسفم...من یکیو دارم که...
×کیه؟اونم میبریم...یه نفره؟دو نفرن؟۱۰ نفرن؟میبریمشون با خودمون...
لبخند زد و به صورت نگران پدرش نگاه کرد...چقدر دلتنگش بود...دلتنگ خونه و اون سنگ سفید هم بود...دلتنگ یه دسته گل که روی سنگ بذاره و یه دعا برای آرامش روح عزیز از دست رفتش...با دیدن چهره مرد همه دلتنگیاشو به یاد آورده بود...
€من...من باید به دوستام کمک کنم...اینجا...به زودی یه جشنواره راه میوفته....من...من قراره کمکشون کنم...بیا بابا...بیا کارگاهمو نشونت بدم...من یه نجار شدم...یه نجار خوب...بعدا...بعدا میخواستم وقتی از کانون رفتم کارمو ادامه بدم...
×ولی جونگ ...ما باید بریم...این فوق العادست که تو توی این همه محدودیت هنرمند شدی نجار شدی...ولی تو میتونی توی یه کشور دیگه هم موفق بشی...
€بابا...اون...اون پسره...کیبومه...دوستمه...بیا کیبوم...
دستشو سمت کیبوم کشید...پسر بیچاره بغض کرده بود...
آروم سمتش اومد...
×خدای من...روح چیتو رو میبینم؟سلام کیبوم...
پیشونیشو بوسید و بهش لبخند زد
€شوخی نکن بابا...اون خیلی با چیتو فرق میکنه...نیمه دوم چیتو یکی دیگست...به بابام سلام کن کیبوم...
پسر آروم سرشو خم کرد...
¤سلام...
€بابا اگه بخوای منو ببری...باید کیبومو هم ببریم...
نگاه کیبوم سریع روش نشست...
×پروندشو میسازم...مشکلی نیست...
¤نیازی نیست...من میتونم برم کره...
تمین اینو میدونست یا حتی جونگهوان و جینکی...ولی جونگهیون حتی ذره ای در این مورد نمیدونست...نمیخواست حس بدی بهش دست بده...
€چی؟
¤فقط کافیه بگم میخوام ارتباطمو با پایگاه قطع کنم...اونا دیپرتم میکنن...
€چرا تا حالا اینکارو انجام ندادی...
یه نگاه خجالتی بهش انداخت...جلوی پدرش نمیتونست دم از علاقه و درد دوری بزنه...
€دیوونه...
یه لبخند کوچولو زد...دیوونه بود؟بله...بود...
×آه...خوب...حله...همین دو سه روز آینده میتونیم بریم...
€جشنواره ۶ روز دیگست بابا...بذار بمونم...بعدش...هر جا بگی میام...
اخمای مرد توی هم رفت...از ناراحتی...
×خیله خوب...اگه این چیزیه که تو واقعا میخوای...پس...حرفی نیست...
~می...میتونید این یک هفته رو مهمون ما باشید...یه خونه کوچیک داریم ولی جای یه مهمون هست...
همه با لبخند به پسر تپل نگاه کردن...
جونگهیون معرفی کرد...
€بابا فرمانده مین...البته یک ماه بیشتر نیست حکم فرماندهی گرفته...
~هیااااا حتما باید اینو میگفتی؟
آروم خندید و لپشو کشید 
€متاسفم...بابا...شیش ماهه که رسما رییس کانون شده...البته با کمک رییس قبلی اینجا رو میگردونه...۱۵ سالشه
×اوووم...چه کوچولوعه...
€فرمانده مین...ارشد لی کجاست؟
×مقره...آقای کیم...میاید دیگه...نه؟من و ارشد عاشق مهمونیم...
یه لبخند بانمک زد و مردو شیفته صورت دوست داشتنیش کرد...
×البته که میام...صاحب خونه به این قشنگی میخوام از کجا گیر بیارم...این ارشد کی هست؟
€نیمه دوم چیتو...ببینیش شاخ درمیاری بابا...
×آه پس مشتاق شدم ببینمش...آه...شما بهم معرفی نشدی...
به تمین که یه گوشه ایستاده بود نگاه کرد...
€خدای من...فراموش کردم...بابا...تمین...یه دونسنگ فوق العاده و موفق...برادره ارشد لیه...اون یه جشنواره داره...
×پس جیبش همیشه پره...
همه زیر خنده زدن و تمین سرخ شد...
-اونجورام نیست...خوش اومدید
×ممنون...
یه صدای جیغ از سالن بلند شد...
~آهههه...باز اینا دعوا گرفتن....من میرم...جونگهیون...باباتو اگه خسته نیست یکم بگردون بعدش ببرش خونمون...
یه کلید از دسته کلیدش درآورد...
-مـ...منم میرم به کارام برسم...الان بچه ها میکشنم...بعدا میبینمتون آقای کیم...
×حتما...
¤منم برم کمکه کریستوف...الانه صداش دربیاد...
به پدرش نگاه انداخت و لبخند زد 
€باشه عزیزم...برو...
به بیرون رفتن پسر نگاه کرد
×قبلا استعداد دوست پیدا کردن نداشتی...ولی انگار الان حسابی توانا شدی...
€من هنری نداشتم...هنرمند واقعی تمینه...همه رو بهم وصل کرده...اگه تمین نبود الان حتی کسی اسم کیبومم نمیدونست که بخواد بیاد هم اتاقیم بشه...اولین دوستم ارشد بود بعد از اون کیبوم و تمین...بعد از تمین دوست پیدا کردن واسم ساده شد...حس اعتماد بنفس میده...
€پسرم چه بالغ شده...۲۱سالگیتو...دوست دارم با هم جشن بگیریم...میدونم از روز تولدت گذشته ولی...بازم دوست دارم یه دور همی داشته باشیم...
€با کیبوم؟
×با کیبوم...
لبخند زد...
×هنوزم کم حرفی پسر...
€من خوب شدم...قبلا خیلی بدتر بود...جونه کیبومو بالا میاوردم تا دو کلمه حرف بزنم...
خندید و پیشونیشو بوسید...
€اوایل...حس کردم شبیهه چیتوسست...بعد...دیدم نه...اون خوده منه...منیه که سعی میکنه از پیله تنهاییش دربیاد...کاری که من نکردم...اون از جمع فرار نکرد...ولی من فرار کردم...بی قانونی رو دید ولی از بی قانونی زندگیشو دوباره ساخت و فرار نکرد...ولی من فرار کردم...همیشه آدم ترسویی بودم...فکر میکنم داشتن یه آدم قوی کنارم...یه امتیازه برام...یه آدم قوی مثل چیتو...زندگیمو دوباره میسازم...دیگه اون بچه ۱۴ ۱۵ ساله نیستم...۲۱ سالمه...توی ۲۱ سالگی دوباره میسازمش...با تو و کیبوم...هوم؟
یه بوسه روی پیشونی از پدرش هدیه گرفت...
×فایتینگ...
€بابا...شور و شوق بچه ها این روزا دیدنیه...بیا بریم دیدنشون...کیبوم برای اولین بار قصد داره توی رقص سنتی شرکت کنی...وقتی خودشو تکون میده مثل گربه میشه...
زیر خنده زد...
€همونقدر نرم و ملوس...وقتایی که اشتباه میکنه یه جور بغض میکنه که جای اون بقیه ازش معذرت خواهی میکنن...
زیر خنده زد و پدرش هم به خنده اون خندید 
€توی کارای منم بهم کمک میکنه...اوایل که اومد هیچی بلد نبود...تمین خیلی سرش کار کرد...چون قبلا جنوبی بوده و کار با سیستما رو بلده تمین گذاشته اون کارو هم انجام بده...یه بار از دهنم در رفت گفتم پرتره صورت دوست دارم...رفته بود پیشه مینهو یاد بگیره...بدون هیچ استعدادی
دوباره خندید...پسره عزیزش چقدر حرف داشت باهاش
€آه...گفتم مینهو...اون نقاشه کانونه...باید کاراشو ببینی بابا...یه چیزی عالی تر از عالیه...اون شاید چند درجه ای بد تر از من بود...از آرومی و تنهایی...در واقع خیلیا ازش متنفر بودن...ولی وقتی تمین اومد اونقدر با خودش همراهش کرد که باید الان ببینیش...یه کلاس نقاشی داره...کارای رنگیه جشنواره رو هم خودش انجام میده...قبلا دو کلمه حرف به زور حرف میزد...ولی الان راحت حرف میزنه و دستور میده...کلی هم دوست پیدا کرده...
بالشتو به عادت همیشگی زیر آرنجاش گذاشت...
€همش اصرار میکنه منم توی گروه سرود لیدر باشم...چون اون امسال وظایفش حتی بیشتر از قبل شده...دیگه نمیتونه لیدر گروه سرودم باشم...اون فقط یه اجرای تکی داره...با کلی برنامه دیگه...
×پس اونم متوجه شده صدای پسرم فوق العادست...
یه لبخند آروم زد...
€صدای چیتو رو یادته؟...صدای تمین شبیهشه...البته خیلی بهتره ولی تنش...خیلی شبیهه...
×اینجوری که تو میگی انگار روح چیتو توی این کانون پخش شده...
خندید و سرتکون داد 
€کی میدونه...
***
*مهمون؟
~اوم...
*کی هست حالا؟
~بابای جونگهیون هیونگ...
لبخند زد...
*جدی میگی؟چه عالی...کاره خوبی کردی دعوتش کردی...کارا رو بسپر به دستیارت و برو خونه رو جمع و جور کن...
پسر سرخ شد....
*همه چیو...جمع کن...
~ببخشید خوب صبح عجله ای اومدم سره کار یادم رفت جمعشون کنم...تو سر زدی به خونه؟
تند سرتکون داد...
*کیف پولمو نذاشته بودی تو کوله 
دوباره سرخ شد...
~ناهارو چیکار کنیم؟
*میخرم میارم...درست نکنی...
خندید 
~عهههه چاگیا اونقدرا هم بد نیستن غذا هام...
لپشو کشید و لبهاشو محکم بوسید...
*غذا های خوشمزه ی شفتت فقط ماله منه...واسه بقیه نباید درست کنی...
لبشو آویزون کرد و یه لبخند شرمنده زد...
*وقت صبحونه تموم شد...برو برو الان پسرا حمله میکنن...برو خونه...
پیشونیشو بوسید مدتی میشد که هم خونه شده بودن برخلاف قولی که ژنرال کیم داده بود هیچ کمکی بهشون نشد ولی نبود دخالت هاش توی زندگیش یکی از بزرگترین کمک ها بود...
~چاگی کلید بده...کلیدمو دادم به هیونگ...که باباشو ببره...
***
مرد خندید و به صورت کیبوم نگاه کرد...واقعا یه گربه بود...
-کیبوممم...
¤اووووم...
-دوباره...دوباره دستتو بی موقع بیاری بالا ترکش میخوری...
¤ببخشید...
پسر ۱۰ ساله که تازگی ها به کانون منتقل شده بود فلوت زد و دوباره شروع کردن...
€با لباس سنتی همشون کلی ماه میشن...خصوصا تمین و کیبوم...خرج لباسا رو تمین داده...یه پارچه فوق العادست امسالم با بچه های دبیرستانی جشنواره انجام میشه...بچه های دبیرستانی هر سال کیوت تر از سالای گذشته میشن...درسته بابا؟...
€پسر من از اول عمرش کیوت بود...این کوفته ها هم هیچ کیوت نیستن...
خندید و یه مشت آروم به بازوی مرد زد...ولی یکباره لبخندشو قورت داد
€زنت...چطوره؟...
×خوبه...و تو الان یه خواهر کوچولو داری...
سریع بهش نگاه کرد...
€تو...تو باید زودتر اینو میگفتی...
×میخواستم سورپرایز باشه...ولی حالا که پرسیدی...
لبخند زد...
€اسمش چیه...چند سالشه؟...اون کیوته؟
×وَنِسا 3سالشه...و...مثل مامانش...فوق العاده کیوت و دوست داشتنیه...چشمای آبیه خوشگلی داره...از چند روز پیش کلی برای دیدن برادرش آمادش کردیم...اون واقعا مشتاق دیدنته...
با تصور داشتن یه خواهر کوچولوی لوس که بهش میچسبه و ازش بستنی میخواد قند توی دلش آب شد...
€اون لوسه؟تو رو خدا بگو که هست...
×خیلی...خیلی...لوسه...اون حتی یه توله سگه گمشده رو با اصرار و گریه آورد توی خونه...
€اوه پس یه سگم داریم...
×اووووم...ببینم...تو با کیبوم رابطه داری؟...منظورم یه رابطه عشقیه...
€بله...دارم...میخوام باهاش زندگی کنم...
×خوبه که تنها نیستی...خوشحالم...
***
زیر پتو خزید و سرشو روی سینش گذاشت...
+اوم تمین آه...اومدی؟
با چشمایی که از خستگی باز نمیشد یه بوسه روی لبهاش گذاشت...
-اهوم...دارم از خستگی میمیرم...
+روزای آخر همیشه همینی...زود تموم میشه عزیزم...
دوباره لبهاشو بوسید...
+اوووف...دلم میخوادت...
-نمیتونم...فردا شب...
+شوخی کردم عزیزم...راحت باش و تمام تلاشتو بکن...
با مسخرگی خندید...
-خوب خودمم میخوام...
هر دوشون زیر خنده زدن...
+نمیری پسر تکلیفت با خودت معلوم نیستا...
-اخه هم دلم میخواد هم خستم...
+تا شیش روز دیگه وضع همینه...بعد از اون تا یک ماه راحتی...بعدش باید بری کانگوون...
-اوووم...با فکرشم خوابم میگیره...
دوباره سریع بوسیدش...
-ببخشید که واست کم وقت میذارم...
+مشکلی نیست وقتی تو نیستی یه جایگزین خوشگل واست پیدا میکنم تا برگردی...
خندید و تمین بهش مشت کوبید...
-خفه...
توی بغل خودش کشیدش و فشارش داد
+اخیششش....دلم تنگ شده بود...
-منم قربونت برم...
پیشونیشو محکم بوسید...
+واسه شیش روز دیگه آماده باش...
-اوهوع...داری مرد میشی...
+بودم...
-مرد منی...
به عضو بیچاره مینهو ضربه زد و از جا پروندش...
-اوهو...را***ست****کر**دی...
+بخواب من برم دستشویی...
-آه...بالاخره که باید یه کاریش کنی...بیا خودم انجامش میدم...ولی اگه دهنم گشادتر شد مسخره نکنی ها...
خندید و قبل از اینکه پایین بره لبهاشو محکم بوسید...
+ممنوووون...
***
مرد با دیدن جینکی تقریبا خشک شد...
×خدای من...
€گفتم که...
×انگار دارم چیتوسه رو میبینم...
*خوش اومدید آقای کیم...جونگهیون...چرا باباتو راهنمایی نمیکنی...
€ارشد لی...اون فعلا شوکست...همونطور که من واسه اولین بار شوکه بودم...
لبخند زد...و جونگهیون دست مردو گرفت و داخل برد...
*چاگیا...بیا به مهمونمون خوش آمد بگو...
~باشه...اومدم...
تند دوید و سمت مرد اومد...
~خوش اومدید...گرمه نه؟...واستون شربت درست میکنم...
×آه ممنون...جونگهیون شکل حرف زدن و لپاش کاملا شبیه خواهرته...حالا که درباره خواهرت گفتم اینو هم میگم
با ذوق خندید...
€جدی؟...
*ها؟ججونگ...تو یه خواهر داری؟
€خودمم تازه فهمیدم...بابا میگه خیلی ناز و ملوسه...چشمای آبی داره...
*قول بده اندازه ای که من تمینو دوست دارم تو هم خواهرتو دوست داشته باشی...
€صد البته...
*هی...داری رفتنی میشی؟...
یه لبخند تلخ زد...
€اوم...خیلی دلم تنگ میشه...
×آه...راستی جونگهیون...یه چیزی آوردم همراهم...
از توی ساکش یه کیف کوچیک بیرون کشید...
€خدای من...دوربین...ممنون بابا...