hani shinee سه شنبه 22 فروردین 1396 12:32 ق.ظ نظرات ()
خوووووب اینم قسمت ۶۰ ام...
ووووف...
این قسمت مختص کیبوم و گذشتس...
دیگه داستان گذشته کیبوم کامل شد...
میمونه جونگهیون که اونم به زودی...
دیگه اخرای فیکه هووووف...
میگما...
نظر بذارید...
چون قسمت ۶۰ امه...احتمالا جواب میدم نظراتشو 
عاره...
برید ادامه

●●●قسمت ۶۰
)بابت کلمات رکیک این قسمت متاسفم)
چشماشو محکم بهم فشار داد و دوباره باز کرد...بدنش درد داشت و برهنه بود...دست مردو روی سینش حس کرد...لبشو گزید و با انزجار دستشو برداشت و اون طرف پرت کرد...
به سختی روی جاش دمر شد و از درد پشتش اخماش توی هم رفت...
مرد هم توی جاش تکون خورد 
٪اووووم...کیبوم آه...بیدار شدی روباه کوچولو؟
دندوناشو بهم سایید 
¤خفه پیره سگ...
سیلی به سرعت نور توی صورتش نشست و دهنش مزه خون گرفت...
٪پررو بازی درنیار ما*در به خ*طای بی ادب
پوف کشید از بوی الکل دهن مرد خفه شد...آب دهن خونیشو توی صورت مرد تف کرد...
¤یه ما*در به خ*طا هیچ دلیلی برای مودب بودن نداره...
یه سیلی دیگه...
٪هر*زه ی پ*تیاره
کله داغش همیشه براش دردسر بود...پاشو سریع بالا اورد و به شکم مرد ضربه زد 
¤گوه خوری نکن وگرنه اخلاقم حتی بدتر از قبل میشه...
مرد موهاشو از پشت گرفت...به این حرکت عادت داشت مادرشم هر وقت خیره سری میکرد موهاشو از پشت میگرفت و میکشید...
٪روباه کوچولو باید غل و زنجیر بشه؟...
¤فکر کنم به استایلم بخوره...اونوقت با همون زنجیرا پدرتو درمیارم دهاتی...
مرد دیوانه وار خندید و دستشو روی صورتش کشید...و البته که کیبوم سریع صورتشو کنار کشید...موهاشو ول کرد و دوباره خندید...
٪روباه کوچولو...عاشق این کله خر بازیاتم...میدونی؟...ولی اگه یکم مهربونتر باشی به هر دومون خوش میگذره...
¤خوش میگذره به ک*نم...منو برگردون خونم...وگرنه به محضی که پام برسه به همه لوت میدم...میگم که جاسوسی...میگم خودتو جا کردی توی پلیسای جنوبی که اطلاعات بگیری و بفروشی به اون حروم زاده های قاتل...
مرد بازم خندید این دفعه عصبی...
٪خوبه...باهوشی...فکر میکردم بیهوشی...فیلم بازی میکردی؟...آره ت**خم سگ؟
¤آره...حالا که فهمیدی میخوای چیکار کنی؟...ها؟...تا اخر عمر که نمیتونی منو اینجا نگه داری...فرار میکنم بدبخت...
مرد پوزخند زد و توی دو حرکت روی تخت کوبیدش و روی شکمش نشست تا تکون نخوره...
¤بلندشو پیره سگ...خفم کردی...فک کردی سبکی پاتیله گو*ه؟؟؟؟
٪همه رو شنیدی...اینو هم شنیدی که الان کجایی؟...
شوکه بهش خیره شد...
¤من...کجام؟؟؟
٪درست...وسط...یه خونه...توی...شمالی...
قلبش پایین ریخت...سرگیجه گرفت
¤امکان نداره
***
مرد تا خرخره خورده بود و حالا تقریبا که نه کاملا بیهوش شده بود...
با وجود زنجیرایی که نا بلدانه دور پاهاش پیچیده شده بود روی زمین خزید...کلید توی گردن مرد بود...یه قیچی پیدا کرد و دوباره به سمت مرد خزید...جلوی مرد بمب میترکوندن از جاش تکون نمیخورد...چند بار امتحان کرد...بشکن زد و صداش کرد...بیدار نمیشد...کلیدو با احتیاط از لباس بوگندوی مرد بیرون کشید و سریع نخشو برید...یه نفس راحت کشید...سریع قفل زنجیرو باز کرد...دره خروجی کجا بود؟...یک هفته بود که بخاطر زنجیرا روی زمین میخزید همین موضوع پاهاشو سست و تنبل کرده بود...تحمل وزنشو نداشت...چند بار زمین خورد تا تونست دره خروجی رو پیدا کنه...دستگیره رو پایین کشید....خداروشکر کرد که در قفل نیست...چند بار پشتشو نگاه کرد و بیرون رفت...پاهاش سنگین شد و زمین خورد...بلند شد...تلاششو کرد سریع راه بیوفته ولی بدتر میشد...چون تنها تاثیر تلاشش زمین خوردن بودن...ولی قلبش عجیب تند تند میزد...
شک نداشت که این بهترین کار ممکنه...
تقریبا از خونه دور شده بود...قصد داشت از عرض یه خیابون باریک رد بشه ولی وسط راه دوباره زمین خورد و از شانس بدش یه ماشین با سرعت به سمتش اومد...
///
چشماشو باز کرد...البته که توی یه اتاقک بود...شاید یه بیمارستان بود...
پای دردناکشو تکون داد و آه کشید...
پاش تقریبا له شده بود...
آه هواسش کجا بود؟باید به یکی میگفت تا کمکش کنه...اون مردو به سزای عملش برسونه...یه جور پلیس یا حتی همین پرستارا یا دکترا...
پرنده آرزو ها انگار بالای سرش بود...پرستار داخل اومد و لبخند زد...چیزایی گفت...چی میگفت؟؟...با چه لهجه ای؟...
¤نمیفهمم...نمی فهمم چی میگید...من...منو دزدیدن...منو اینجا نگه داشتن...به من...به من تجاوز شده...من زندانی شده بودم...
رنگ از صورت زن بیچاره پرید...دوباره چیزی گفت...کلمه جنوبی رو استثنا فهمید ...تند تند سر تکون داد 
-من جنوبیم...منو از جنوبی دزدیدن...منو برگردونید...
زن دوباره رنگ عوض کرد و سریع بیرون رفت...آه کشید...انگار موفق نشده بود منظورشو برسونه...
چند دقیقه بعد پرستار همراه چند تا نظامی اومد...فکر کرد 《نجات پیدا کردم؟》 
///
وقتی ساختمون سفید رنگو دید آب دهنشو قورت داد...اینجا دیگه چه جهنمی بود...
به یه مرد پیر سپردنش...مرد تند تند باهاش حرف میزد...
¤چی؟...من نمیفهمم چی میگید...
مرد سرتکون داد و لبخند زد...سرشو نوازش کرد به اتاقی اشاره داد 
¤برم اونجا؟
مرد سرتکون داد و به گفته مرد داخل اتاق رفت...هیچ وسیله ای نداشت...بخاطر همین مرد یه حوله و یه صابون بهش داد با دوتا روپوش آبی رنگ و دوتا شلوار هم رنگ و هم جنسش...مرد مهربونی بود...اینجا چیکاره بود...
توی حیاط و سالن مینشست...چرا نمیفهمید چی میگن...بعضیا انگلیسی یا ژاپنی حرف میزدن...کاش یکم روابط اجتماعیش بهتر بود...اون وقت میرفت جلو و باهاشون حرف میزد...ولی نبود پس توی تنهایی تنها کاری که میتونست بکنه گریه بود...
همه جا پسرا عجیب توی هول و ولا بودن انگار قرار بود کار مهمی انجام داده بشه...یه پسر کوچولو رو همیشه میدید که بلند بلند حرف میزد و معمولا شعر میخوند...با هربار دیدنش حصرت میخورد که چرا برای یک دقیقه شبیه اون نمیتونه با همه...بله...با ''همه'' حرف بزنه...گاهی حس میکرد حتی دستور میده یا چیزایی رو یاد میده...مثل نوت...از نوتا سر در میاورد...اونا یه ترم درس موسیقی داشتن...با اینحال هنوز از زبون عجیب غریب کج و کولشون سر در نمیاورد...خیلی واضح بود که کره ای حرف میزنن...منتها اونقدر قدیمی و چرند بود که فکر میکرد هرگز یادش نمیگیره...
بالاخره انگار روزش رسیده بود...تمام کانون پر شده بود از هیاهو صدای کوبیدن میخ به چوب برای جایگاه...بردن پرده های نقاشی شده ...نصب پارچه نوشته ها...
حتی وجود اونم از شور و شوق پر شده بود...این همه صدای شعرهای قشنگ و تمرین رقص سنتی...واقعا حال و هوای سال نو رو داشت...سال نو بود؟...بله...بود...اینو از بین صحبت های دو تا ژاپنی متوجه شده بود...جشن سال نو...حس کرد...اونقدرا هم اینجا بودنش بد نبود...اون هر سال کریسمس تنها بود...چیکن میخورد  شب هم کیک  و قهوه با کافئین زیاد...و بعدش تا خوده صبح فیلم های تکراری تلویزیون که هر سال سال نو پخش میشدو میدید...ولی امسال متفاوت بود...این کریسمس نبود...تنها بود ولی هیاهو و شلوغی حس خوبی داشت و البته کسی مثل یه مجرم یا یه عجیب الخلقه بهش نگاه نمیکرد...حتی دو سه تا از بچه ها بهش کلوچه و لیموناد تعارف کردن...اون لحظه به خودش قول داد هرگز طعم خوب کلوچه و لیموناد رو فراموش نکنه...
با اینحال همه چی خوب پیش میرفت ولی یکباره جلوی دهنش گرفته شد و یکی هم دستاشو از پشت محکم گرفت...قلبش ریخت 《نکنه اون مرده باشه》
ولی وقتی یه جای خلوت رسیدن و دستاشو ول کردن یه نفس راحت کشید...بوی گند میدادن ولی حداقل از اون مرد بدترکیب بهتر بودن...چیزایی گفتن که نفهمید...نکنه ازش س*س میخواستن...توی این موقعیت؟...دستشونو کنار زد ولی پسر سمت چپ به صورتش مشت کوبید...دردناک نبود...حداقل برای کیبوم...مشت دوم و سوم توی دنده ها و شکمش فرود اومد...
بین کتک خوردن نگاهش به پسر کوچیک و تپلی افتاد که شوکه بهشون خیره شده بود و بعد فرار کرد و رفت...امیدوار بود که براش کمک بیاره و همین کارو کرد... یه کمک خوب...
زندگیش خیلی سریع عوض شده بود
***
جونگهیون رفته بود تا براش کولا بخره...این کمی دور بود برای همین مطمئن بود حالا حالا ها پیداش نمیشه...یه دفتر برداشت پر از شعر بود...لبخند زد...همشون دست نویس بودن...چاگیش علاوه بر یه نجار یه شاعر فوق العاده بود...
در باز شد و کیبوم نگاهشو بالا آورد...
¤آه...هوم؟شما؟...
``این خیلی خوبه که به این سرعت با خانواده لی و هان قاطی شدی(منظور تمین و جینکی و مینهوئه)
¤خوب...که چی؟
``قراره دیپرت بشی...
رنگش پرید...
¤چی؟...
``بی گناهیت ثابت شده...اون یارو...جاسوسه...دستگیر شده...اعتراف کرد که با خودش آوردتت...اونم زمانی که بیهوش بودی...
¤من نمیخوام برم...
یه پوزخند روی لب پسر نشست...
``پس...باید یه کاری بکنی...تا بتونی...اینجا...کنار عاشق دلخستت بمونی...از ما بشو...اونقدر خل و دست و پا چلفتی هستی که یه نفرم حدس نمیزنه تو بودی...
¤توهین نکن...فقط دهنتو باز کن و بگو باید چیکار کنم...
``کار سختی نیست...فقط...هر هفته...میری به پایگاهی که من میگم...خبر از لی تمین و هان مینهو میدی...
¤چی؟؟؟جاسوسی کنم؟؟؟؟درضمن...من هر هفته نمیتونم برم بیرون...
``خوب...نمیخوای جاسوسی کنی پس به فرمانده میگم خیلی سریع کارای دیپرتتو انجام بده...بعد از اونم عشق مشق پر پر...
لبش گزید و دفتر شعرو با حرص روی زمین پرت کرد...
به صفحه ای از دفتر که باز شده بود نگاه کرد...چند تا برگ گل خشک شده...یه متن خیلی کوتاه نوشته بود...
عشق خیلی شیرینه...اونقدر لطیفه که برگ گلو خجالت میده...وقتی کلمه دوستت دارم میاد روی لبام حس خوبی پیدا میکنم...کاش همیشه بتونم بهت بگمش...
زیر جمله دو تا حرف کوچیک نوشته بود 《k.k》
بغض کرد و اشکش سریع چکید...
¤باشه...