تبلیغات
*shinee ficstory* - I Find You Ep 58
 
 
تاریخ :  جمعه 11 فروردین 1396
نویسنده :  hani shinee
سلامممم
اومدم با قسمت جدید...
قسمت قبلو دوست داشتید؟
فحش دادین؟هارهارهار
نظر یادتون نرههههه...
ادامه
●●●●قسمت ۵۸
رو به روی محل حکم نگه داشت و داخل رفت دو سرباز جلوی در از سر و صورت زخمی و خونیش ترسیدن و بهش اجازه ندادن داخل بره...
*احمق شدین؟من فرمانده لی ام...بذارید برم تو...میخوام پسره رو ببرم...
یکیشون دره گوش اون یکی چیزی زمزمه کرد...《بفرمایید》
داخل رفت...با دستمال جیبیش روی زخم پیشونیشو گرفت زخم بزرگی بود و میتونست حدس بزنه حتی توی ابروشم رفته...دستمال سریع سرخ و خیس شد...
یه سرباز دیگه جلوشو گرفت...《با کدوم بخش کار دارید》
*اوم...گمونم بخش حیثیتی...
سرباز توی بیسیم چیزی رو گزارش کرد و بعد بهش اجازه داد معمولا کسی توی این قسمت زنده نمیموند که بهشون اجازه دیدن بدن...حتی جسد اون ادمو هم شبونه جایی مخفیانه چال میکردن...واقعا میخواستن جونگهوانشو اینجوری غریبانه ازش بگیرن؟...بالای در یه اتاقک با دست خط افتضاحی نوشته شده بود《بخش خانوادگی_سیاسی_حیثیتی》داخل رفت...یه مرد با سردرگمی چیزایی توی تلفن زمزمه میکرد و چیزی رو تند تند مینوشت
*آم...خواستم...
مرد بهش نگاه انداخت و رنگش پرید...جلوی دهنه گوشی رو گرفت...
《ا...الان رسیدگی میکنم》دوباره شروع کرد چیزی رو توی گوشی زمزمه کردن
عصبی شد و روی میز کوبید...
*فقط بگید کجاست من باید ببرمش خونه...
مرد به دیوار چسبید...
《گفتم الان رسیـ...》مشتشو روی میز کوبید 
*اگه میگی الان رسیدگی میکنم پس همین الان رسیدگی کن...وگرنه مطمئن نیستم تا ده دقیقه دیگه فک ات سره جاش باشه یا حداقل راست باشه...من امشب اعصابم سره جاش نیست...زود باش بگو کجاست...
《ما...ما دستور نداریم به کسی تحویلش بدیم...دستور رسیده...نگهش داریم...برای چند وقت دیگه...》
*چی؟...که چند وقت دیگه چیکارش کنید؟
《بـ برای رسیدگی به پرونده》
*کی این دستورو داده؟...
《متاسفم...نمیتونم بگم》
یه قدم جلو رفت و مرد یه قدم عقب رفت...
*میگی...نه؟...
《برای من مسئولیت...》
*میگی...درسته؟
《من...》
*میخوام از تلفن استفاده کنم...
بیخیال مرد شد و تلفنو برداشت...دفتر اصلی رو گرفت...
《بله...دفتر اصلی ریاستی...فرمانده آن...مشکلی پیش اومده》
*بله...یه مشکل بزرگ....
منشی بیچاره برای چند ثانیه خفه شد...
《آه...فر...فرمان...》
*زنگ نزدم زر زرای تو رو بشنوم...وصل کن به ژنرال
خط خیلی سریع وصل شد...
=بله فرمانده آن...فرمانده لی اومد اونجا یکم معطلش کن تا پسره بهوش بیاد...خنگ بازی درنیار...
*مگه چیکارش کردین...
سکوت شد...خیلی احمقانه
=جینکی؟
سیم تلفنو محکم توی دستش فشار داد و فریاد کشید 
*میگم چیکارش کردین...
=اروم بگیر پسر...صداتو بیار پایین...چیزیش نیست...شلوغش نکن...
*پس چرا سرمو گرم کنه...چش شده که بیهوش شده؟...بیهوشش کردین؟مگه...مگه آمپول بیحسی نزدن بهش؟...بی حسی که بیهوش نمیکنه...چیکارش کردین؟
دوباره سکوت...حس میکرد از سرش اتیش بلند میشه...
=چیزی نیست...ترسیده...حکم داشته اجرا میشده...یکی از پسرا یادش رفته چشماشو ببنده...از ترس بیهوش شده قبل از اجرا...همون موقع منم زنگ زدم گفتم دست نگه دارن...
*گندتون بزنن...کجاس...بهشون بگو منو ببرنش پیشش...
=جینکی الان نمیـ...
*همین الان...
=خیله خوب...اروم بگیر...گوشیو بده دست فرمانده آن...
گوشیو سمت مرد گرفت و بیرون منتظر شد...مرد زود اومد و یه کلیدو از جیبش دراورد...داخل یه اتاقک تاریک رفتن...با اینحال میتونست جسم بی رمق پسرو ببینه...اشکش توی چشماش جمع شد 
*واقعا گندتون بزنن...اون فقط ۱۴ سالشه...چطور دلتون میاد...مگه این کشور کوفتی منع اعدام زیر ۱۸ سال نداره؟...
مرد چیزی نگفت و از بیرون کلید برقو زد...اتاق روشن شد...اشکشو پاک کرد و سمتش رفت...صورتش بی شباهت به مرده ها نبود رنگ پریده بود و لبهای همیشه سرخش کاملا سفید شده بود...
*بیرون بمون...
به در که بسته شد نگاه کرد دوباره نگاهشو به صورت کوچولوی پسر دوخت...بخاطرش چه بلایی سرش اومده بود...
*جونگهوان...عزیزم...جونگهوان...فرمانده اومده...میخواد ببرتت خونه
اشکش روی صورتش چکید....
*پاشو بریم خونه...ها؟...فرداش میبرمت پیش تمین نه نه...خودمون دوتایی...میریم بیرون باشه؟...بریم بیرون خوش بگذرونیم باشه فدات بشم؟
صورتشو لمس کرد...سرده سرد بود...یک لحظه قلبش فرو ریخت...نکنه کشته بودنش...نکنه توی خواب سکته کرده بود...ملحفه رو از روش کشید و سرشو روی قلبش گذاشت...وقتی صدای تپش ارومشو شنید یه نفس راحت کشید...یه پارچ آب بالای سرش بود...دستشو توش کرد و توی مشتش از اب برداشت به صورت پسر پاشید...
*جونگ...جونگ بلند شو...
دوباره آب پاشید...شونه هاشو مالید و بلندش کرد...به خودش تکیش داد و دوباره به صورتش آب پاشید...با دستش صورتشو باد زد...
*جونگ قربونت بشم...به فرمانده نگاه کن...
دوباره آب پاشید...فایده نداشت توی مشتشو پر کرد و صورتشو آب زد...لباسش تنش نبود فرمشو درآورد و دورش گذاشت...بدنشو هم خیس کرد و چند بار به صورتش ضربه زد...
*جونگ...جونگ...
پلکای بستش لرزید...
*جونگ عزیزم...منم فرمانده...چشمای خوشگلتو باز کن...
خیال بود؟...اینجا...بهشت بود...یه صدای بهشتی مثل صدای فرمانده دوست داشتنیش جلوی گوشش صداش میزد...لبخند زد...میدونست جینکی یه فرشتست...وگرنه هیچ راهی نبود که جینکیم باهاش توی یه زمان به بهشت بیاد....
*فدای خوشگلم که لبخند میزنه...چشماتو باز کن...
اخماش توی هم رفت...نه از ناراحتی...از گیجی...جینکی بود...واقعا جینکی بود...چشماشو باز کرد...تار بود...پلک زد...دوباره...دوباره...بالاخره تصویر واضح شد...جینکی توی یه فاصله نزدیک و دوست داشتنی بهش خیره شده بود...با استرس...با نگرانی...چشماش دو دو میزد...
*خوبی عزیزم؟
عزیزم؟...چقدر عاشق وقتایی بود که جینکی با نگرانی بهش عزیزم میگفت...خیال بود؟بازم خیال بود؟...دستشو بالا آورد...سنگین بود ولی تلاششو کرد...روی صورت جینکی گذاشتش...توی خواب و خیال لامسه فعال بود؟...وقتی روی دستش یه بوسه کوچولو نشست مثل استارت مغزش بود...
~فرمانده...
اشکش چکید...
*جونم؟...جونه دلم؟؟؟...
~فرمانده...
دستشو که روی صورتش خشک شده بودو گرفت و پر از بوسه اش کرد...
*من بمیرم تو رو اینجوری نبینم...
محکم بغلش کرد...زبونش سنگین بود...حتی نچرخید که بگه اگه بمیره اونم میمیره...نمرده بود؟زنده بود؟ولی خوب یادش بود...اسلحه هایی که نشونه گرفته بودنش...بعدش...بعدش چی شده بود...قبل از تیر خوردن از خدا مرگ خواسته بود...نگران خودش نبود نگران این بود که چه بلایی سر فرمانده دوست داشتنیش اومده...ناراحت بود که نتونسته بود برای اخرین بار صورتشو ببینه...دلتنگ بود...ولی حالا...زنده بود...
جینکی گریه میکرد...نفسش عجیب گرفته بود...انگار با هر یک ثانیه گریه نفسش میرفت و یه نفس بلند میکشید...لبشو گزید...فرماندش قبلا سکته کرده بود...چی میشد اگه دوباره این فشار بلایی سرش میاورد...باید...باید به خودش یه تکونی میداد...
دستشو بلند کرد و پشت سرش گذاشت...جینکی گردنشو چندبار بوسید...استرس گرفت...اگه میفهمید قبل از بردنش بهش ت*جاوز شده...جدا ساکت نمی نشست...شاید با ژنرال دعوا میکرد...شاید عصبانی میشد و اون دوتا مرده عوضی رو پیدا میکرد...با دومی موافق بود ولی اولی...سعی کرد جینکی رو اروم کنه...
~فر...جینکی...
لبشو گزید و از خجالت ذوب شد...همونقدر برای جینکی شوکه کننده بود...عقب بردش و بهش خیره شد...یه قطره اشک پایین افتاد ولی بعد از اون انگار چشماش از شوک خشک شده بود...
*چی؟
اوووم ازش میخواست دوباره اون کلمه خجالت اورو تکرار کنه؟...گریش بند اومده بود...اگه...اگه دوباره میگفت شاید دیگه نگران و غمگین هم نبود...اون وقت...خیالش راحت بود که  سکته دوباره ای درکار نیست...
~جی...جین..کی...
سعی کرد به هر جایی جز صورتش نگاه کنه...ولی پسر عجیب چشماش از صورتش تکون نمیخورد...
~آ...آروم شدی؟
*اوم...
موهای کوتاهشو نوازش کرد و دوباره اشکش پایین افتاد...
*دیوونه...دیوونه...دیوونه...
صورتشو بین دستاش فشار داد و لپاش زیر چشماش جمع شد و لباش جمع شد...
~فرمانده...
*جانه دلم؟
~بوسم کن...
به لپاش نگاه کرد و محکم بوسیدشون...
*آه تو چیزیت میشد بخاطر لپاتم که شده میمردم...
~فرمانده...
*جون دلم؟
~از ل*ب...
لبخند زد و لبای کوچولوشو بوسید...
~یه گنده...
*حالا کاری کن هنوز نرفته از اینجا منم نگه دارن...
یه خنده بی رمق کرد و لباشو جلو برد...
***
ناخنشو جوید...
+هنوز نیومده؟
-میگم...من برم؟برم مقر...به بابات میگی؟
به صورت بق کرده تمین نگاه کرد 
+خوبی؟
-به نظر خوب میام؟
+تمین...اگه امیدی باشه چه تو باشی چه نباشی کارا انجام میشه...یکم صبور باش...
-من مثل تو صبور نیستم...دوستم معلوم نیست مردست یا زنده...داداشم بدتر از اون...جایی واسه صبر هست؟
اخماشو توی هم کرد 
+جونگهوان همونقدر که دوست تو بود دوست منم بود...و البته منم هیونگو کمتر از تو دوست ندارم و کمتر از تو هم نگرانش نیستم...
-چـ...چرا از فعلای گذشته واسه جونگ استفاده میکنی؟تو...چیزی میدونی؟...نکنه کشتنش
زیر گریه زد و مینهو لبشو گزید...واقعا دلیل اینهمه گند زدن چی بود؟
+آروم بگیر این فقط یه اشتباه بود...هیونگ نمیذاره بلایی سرش بیاد...باور کن...
-چرا همیشه با اعتماد بنفس حرف میزنی آخه؟میشه به منم این کارو یاد بدی؟
+وسط حرف جدی چرت و پرت نگو...
اشکشو پاک کرد و با دیدن کیبوم که به سمتشون میدوید از جاش بلند شد 
-چی شد؟
آروم خندید و اشکای تمینو از صورتش پاک کرد...تمین دیگه دوستش نداشت ولی اون که داشت...
-بگو دیگه...
¤خوبه...چیزیش نشده...فرمانده زود جلوشو گرفته...
-کی بهت گفت؟....
¤هوم؟...
خندید...《نمیگم》
-هیا...
زبونشو درآورد و دوید...قبل از اینکه داخل بدوه مینهو یقشو گرفت و به جلو اشاره داد...
+هیونگه...
نفسش گرفت و سریع به سمتشون دوید...دستای جینکی به طور کلی باند پیچی بود و یه گاز روی پیشونیش بود...
سریع توی بغل جونگهوان پرید و زیر گریه زد...موهاشو ناز کرد و آروم سرشو بوسید...
~خوبم خله...نگاه چه گریه ای میکنه...اینقدر منو دوست داری؟
-خفه شو...به تو ربطی نداره...
خندید و دستاشو دورش حلقه کرد 
~بله فرمانده ی دوم...
جینکی  و جونگ خندیدن ولی گریه تمین بیشتر شد...مینهو اروم آروم سمتشون میومد...
+هیونگ... جونگهوان...حالتون خوبه؟نگرانتون بودیم
*آره پسر خوبیم...تو خوبی؟
+نه...چه خوبی...تمین از دیشب همش گریه میکرد...مردم و زنده شدم...یه دقیقه یه جا نمی نشست...صبح کیبومو فرستاده خبر بگیره...تا برگرده بازم یه فصل گریه کرده...موندم اشکاش خشک نمیشن؟...
جینکی خندید و سرشو بوسید
*متاسفم اذیت شدی...
+اوووم...اشکالی نداره بالاخره یکم هیجانم بد نیست...سرت چطوره هیونگ؟درد داره؟دستات؟
*چندتا خراشه...خوب میشه....هیا تمین...حسودیم شد ها...هیونگم بغل کن...
به زور از جونگهوان خندون جداش کرد و بهش نگاه کرد...بغضش گرفت...
*بمیرم عزیزمممم...چشماشو...
سرشو به سینش فشار داد و با دست دیگش بدنشو محکم گرفت....
+از دیشب همش اینجوری گریه میکنه...
*آخ...چی کشیدیییی پس...دلم ریخت...تمین آه...برات استیک بخرم؟
سرشو جدا کرد و اشکاشو با استینش پاک کرد...
-کی؟
خندید و پیشونیشو بوسید 
*اسم استیک شنیدی گوشات تیز شد؟...امروز...
-باشه...راستی ماشینه فرمانده هانو داغون کردیم...
*آه...اصلا یادم رفته بود...فکر کنم باید یه ماشین بجاش بخرم...
~چاگیا پول داری؟
دستشو روی قلبش گذاشت...
*اوخ...تیر خورد...
~چی؟
*نمیگی یهو میگی چاگیا من بمیرم؟
سرخ شد و مینهو و تمین بهش خندیدن...
*پول دارم...فقط داشتم پس انداز میکردم خونه بخرم...تو مشکلی نداری عزیزم؟؟؟خونمون یکم دیر میشه...
~البته که نه ماشینه فرمانده مهم تره...
*ممنون...متاسفم...
دستاشو توی هوا تکون داد و دل جینکی رو آب کرد دوست داشت انگشتای کوچولوشو گاز بگیره...
~حالا خونه دیر نمیشه ولی اینجا ماشین نیاز داره...
*ماشین جدید میخریم واسه اینجا بعدش ماشین فرمانده هانو تعمیر میکنم خوشگلش میکنم میبرمش واسه خودم خوبه؟
پسر کوچیک با شیطنت خندید...
~آخ جون از شر اتوبوس راحت میشیم...
لپشو محکم کشید و سرشو بوسید...
*فرمانده هست؟
+اره کلیم نگرانه...زودتر برید داخل ...
***
€هوم؟خوش اخلاق شدی...
¤ها؟...جونگهوان و فرمانده اومدن...
€حالشون خوبه؟
¤اوهوم...فقط فرمانده یکم زخم و زیلی شده 
€پس بعدا میرم دیدنش...
به پسر که به یه نقطه خیره شده بود نگاه کرد 
¤بازم یاده چیتوسه افتادی؟
بهش نگاه کرد و لبخند زد...
€پسر زرنگ...
●●●فلش بک
با ذوق زیر پتو رفت و یه نفس بزرگ کشید...
٪آه چه تخت خوبی داری...
€دوستش داری؟نصفش ماله توئه...
٪اوووم من با لوویم روی یه تخت نمیخوابیدم...
سرشو حق به جانب تکون داد 
€البته چون من لووی نیستم...گفتی تو اتاقتون فقط یه تخت بوده...
٪اره اول تخت من بود بعد نق نقو رو که بدنیا اوردن شد تخت اون...منم روی زمین...
€اوووم...حالا اشکال نداره...دوست داری یه چرت بزنی؟
٪نه ابروم میره بابات میگه هنوز نیومده لش کرده...
€بابا اینجوری نیست...بیا...میخوای بخوابی؟
اروم سرشو تکون داد...
٪بریم کاره خانم خوشگله رو نگاه کنیم...تو کمکش میکنی؟
پشت سرشو مالید...و صادقانه جواب داد....
€نه...حتی یه بار...
٪بریم کمک؟...
€ول کن خودش انجام میده...
٪عهههه...
ابروهاشو اویزون کرد 
€باشههههه...
****
ساعت دو شب...شاید بیشتر...یکباره صدای شکستن شیشه از خواب پروندش...
چشماشو باز کرد و به سمت پسر رفت که روی زمین زانو زده بود و سرشو توی دستش گرفته بود...
€آه چیتو...چی شد؟؟؟...این دیوونه دیگه کی بود...
چراغو روشن کرد و برگشت...
€سر...سرتو بگیر بالا...خدایا باید بریم بیمارستان...میرم به بابا...
دستشو سریع گرفت...
٪نه...خوبم...حالا میرم میشورم خوب میشه...
€نه این...خدایا چه خونی...
٪بزرگش نکن چیزی نیست...
€خفه شو...
از همونجا داد کشید 
€بابااااااااا...بابا بیا چیتو سرش شکستههههه....باباااااا
مرد بیچاره سراسیمه توی اتاق دوید و شوکه شد 
÷چی شده پسرا؟؟؟
€یهو یه سنگ از پنجره پرت شد سمت پنجره...
÷پس باید به پلیس گزارش بدیم...پاشو...پاشو چیتو...باید بریم بیمارستان...
٪چیز جدی ای نیست...من تو خونه خودمون بدتر از اینا میـ....خوبم باور کنید...
مرد و جونگهیون به هم دیگه نگاه کردن
€چیتو...تو که گفتی فقط حبست میکنن...
دستشو توی هوا تکون داد 
٪اهههه چیز خاصی نیست دیگه تموم شد...
÷زنگ میزنم به پلیس شاید کاره اونا باشه...
٪نه...نه آقای کیم خواهش میکنم این کارو نکنید لووی بچست احساساتی شده یه کاری کرده...
€پس تو دیدیش؟
موهاشو کشید بدترش کرده بود...
٪آقای کیم...آقای کیم...من الان میرم سرمو میشورم چون هیچی نیست...فقط یه خراشه...سرمم نشکسته...این بارو برادرمو ببخشیدش...دفعه دیگه اینکارو کرد تنبیهش کنید...
÷ولی عزیزم الان ما زیر ذره بینیم...خراشی بیوفته بهتون تو و جونگهیونو باهم از من میگیرن...
پاچه شلوارشو محکم توی مشتش گرفت...
€آره تو که خبر داری...اینبارو که تنبیه شد دفعه دیگه جرئت همچین غلطیو نداره 
٪آخه اون خیلی بچست...
***
یه مامور اومد و شیشه رو چک کرد بعد از اون فاصله شیشه خورده ها از پنجره...《به کسی مشکوک هستید؟》
÷بله...ما تازه سرپرستیشو از یه خانواده دیگه گرفتیم...ممکنه کاره اونا باشه مثل اینکه پسرم صورت پسره رو دیده...
《مشخصاتو بگید..تحقیق میشه》
●●●●●پایان فلش بک
در اتاق زده شد...
€آه...کیه...بله؟؟؟؟
*منم...
ذوق زد و زود بلند شد 
€هیونگ...اوه سرت...دستات...کیبوم گفت زخم و زیلی شدی فکر نمیکردم در این حد باشه...
*چیز خاصی نیست...اموزشیم از این بدتر میشدم...
یه لبخند تلخ زد...چرا زمین اینهمه گرد بود؟
***
فرمانده لی گفته بود تمین باهاش کار داره...توی اتاقشون نبودن به همین خاطر سمت کارگاه مینهو رفت...کانگ کوچولو با اسباب بازی گرون قیمتش که مینهو براش خریده بود بازی میکرد و تقریبا ساکت بود...
-چرا اینقدر طولش دادی...بیا ببینم...
¤نمیدونستم کجایید...خوبی جونگهوان شی؟
آروم سرتکون داد...
¤آه تو هم دل خوشی از من نداری؟چی شده؟چیکار باهام داشتید؟
-قرار بود کمک کنی جاسوسو پیدا کنیم...
به مینهو نگاه کرد پس اونم فهمیده بود...
¤من امروز صبح رفتم اونجا واسه گزارش...یه جورایی از زیر زبونشون خواستم بکشم که کیه...ولی دو دقیقه بعد خودش اومد گفت اونا دارم میرن سمت کانون...
~اون کی بود؟
¤یه مرد بود...اوم...قدش بلند بود و موهای کوتاهی داشت...''س'' هاشو کشیده میگفت انگار زبونش گیر میکرد...
~اه...خدایا...
-اونو میشناسی عزیزم؟
~البته اون...نگهبانه...نگهبانه جلوی در...یه مدت نگهبان جلوی در اتاق فرمانده بود...ولی بعد فرمانده واسه اینکه راحت باشیم فرستادش برای نگهبانی جلوی در...یه جورایی از این راضی نبود...اصلا فکرشم نمیکردم اون باشه...فکر میکردم ادمای مهمتریو بذارن برای جاسوسی...
-درسته ادم مهمی نبوده ولی فعلا که از جیک و پوکتون خبر داره...درضمن معمولا ادمایی که به چشم نمیانو واسه جاسوسی میذارن که طرف متوجه نشه...مثله ما که مار تو آستینمون پرورش دادیم...
لبهاش آویزون شد و به تمین نگاه کرد.. 
¤داستان واسه من فرق میکنه...
+گفتی صبح رفتی گزارش دادی...چی گفتی؟...
¤گفتم هان مینهو داره به کار و نقاشیاش رسیدگی میکنه و لی تمین با بچه ها نوت برای جشنواره بعدی رو تمرین میکنه...من فقط محض فهمیدن جاسوس فرمانده رفته بودم ...
+گفتی داستان تو فرق میکنه؟...چه فرقی میکنه؟...
¤اگه...گزارش ندم...دیپرتم میکنن...
-این که برای تو فوق العاده به نظر میرسه...
بغض کرد...
¤جونگهیون...
لبشو گزید و چونه ضریفش لرزید...به هم دیگه نگاه کرد و تازه همه چی دستگیرشون شد
~به نظر میرسه خوده تو هم یه قربانی هستی...



:: مرتبط با: (I Find You(end ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
غزل چهارشنبه 23 فروردین 1396 09:56 ب.ظ
کیبومممممممممممممممممممممممممم
یک شاول شنبه 19 فروردین 1396 12:40 ق.ظ
من رفته بودم قسمت یعد رو خونده بودم! اینو یادم رفته بود
Red شنبه 12 فروردین 1396 03:28 ب.ظ
اوففف عالییییییییی خیلی خوب بوددد
ووووییی نجاتش داد اونیو خیلی باحالههههه میخوامشششش واییییی
جه گوگولی بود وقتی بهم رسیدن ووویییی کیس هاگ و .... وووییییی
بعدش هم تمینی و بعد کیبوم
جونگ هم اینا چرا همشون گذشته بیخود دارت بیچاره هااا

زود بنویس میخوام بدونم چی میشه منتطرم دیگه طاقت ندارم
خیلی قشنگ بوددد کیسسسس
Mhrnz جمعه 11 فروردین 1396 10:36 ب.ظ
Kheili khob bod
Reyhan جمعه 11 فروردین 1396 06:21 ب.ظ




جیگرم اتیش گرفالهی بمیرم داشتن راسی راسی جونگهوانو ترور میکردن×\×
خدا رحم کرد
الهی تمین
کیبوم :( کیبوم طلفک :(
هعییی. مرسی زود نوشتی هانی
خسته نباشی
جمعه 11 فروردین 1396 12:59 ب.ظ
هعععی کیبوم بیپاره قربانی تلخ ماجرا خخ ولی واقعا وحشین به پسر ۱۴ ساله چیکار دارن اخه هعی دستت درد نکنه خسته نباشی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سلام^_^
من هانی(هانیه)هستم $(*_*)$
من این وبلاگو درست کردم برای پسرای درخشان قلبم و زندگیم (^_^)

امیدوارم از اومدن به این وبلاگ راضی باشید...
ممنون^____^
  :: مدیر وب سایت : hani shinee
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


کد ساعت فلش


Online User