تبلیغات
*shinee ficstory* - I Find You Ep 56
 
 
تاریخ :  دوشنبه 7 فروردین 1396
نویسنده :  hani shinee
سلاممممممم
چطور مطورید
نظرات که کمه:/ 
میدونید که 
اگه وضع بازم اینجوری باشه دوباره رمزی میکنم...
این قسمت درباره کیبومه و قدری بسیاد جونگکی داره 
حالشو ببرید 
●●●قسمت ۵۶
€کیبوم...دیر کردی...
یکباره از جاش پرید...
¤چـ چی؟
€دیر کردی عزیزم...یک ساعته کارمو تموم کردم...
¤چرا نخوابیدی؟
ابروهاش بالا پرید...
€آمممم...قرار بود آخر هفته زود کارمو تموم کنم...
ناخن بلندشو گاز گرفت...
¤جدی؟واسه چی؟
پسر نگران شد...
€خوبی کیبوم؟....قرار بود باهم بخواب*یم...
پسر چشماشو برگردوند...عجیب چشماش دو دو میزد...این حالتا رو خوب میشناخت...
€کیبوم چیزی شده؟
¤حـ حس میکنم خستم...
€خستگیت در میره...تو کله هفته منتظر این بودی...
گوشه لبش لرزید 
¤خوب من الان حسشو ندارم...
€کیبوم...
بالاخره کاسه صبرش لبریز شد و فریاد زد 
¤بسه دیگه چقد سوال میپرسی...
به صورت شوکه جونگ نگاه انداخت و لبشو گزید...دستاشو جلوی صورتش گرفت...
¤جونگ...آه...متاسفم فقط...
€کتک خوردی؟؟؟
آب دهنشو قورت داد 
¤نه فقط...
€کتک خوردی!!!...
بالاخره کم آورد و روی تخت کوچیکشون نشست...
¤آره...
€اون کی بود؟...من لهش میکنم...
دوباره گوشه لبش لرزید
¤فکر نکنم این کارو بکنی...خوب...میدونی...نمیتونم بگم کی بود...
€چرا؟....
¤اون...اون شخصه عزیزیه...
€من شخص عزیزی ندارم که بیخودی کسیو کتک بزنه...
¤خوب...بیخودی نبود...
€مهم نیست بهم بگو کیه...من میزنمش...
¤حقم بود...
€چرا نمیگی کی بوده؟
¤اگه بگم...تمام چیزی که دارم از دست میدم...اینو اون گفت...واقعا اینطوره...
€اون چیه؟...تمام چیزی که داری
¤تویی...
برای چند ثانیه سکوت شد...
€چیکار کردی در حقش...
¤کاری که حتی اگه تمام دنیا شکنجم کنن فکر میکنم حقمه...حتی اگه خوده تو بفهمی...ترکم میکنی...
€اینکارو نمیکنم...
¤حرفه...تو اولین خواهی بود...
بهش خیره شد...ترجیح داد ادامه نده 
€چاگیا من با زخم دیدن مشکلی ندارم...لباساتو دربیار...برات میبندمشون...
¤متاسفم...تو هم منتظرش بودی...
€اووووم...مهم نیست...فقط این هفته نیست...ما داریم کنار هم زندگی میکنیم این هفته نشد هفته دیگه...هوم؟
یه لبخند آروم زد و یه بوسه روی گونش گرفت...واقعا تمام چیزی که توی این دنیا دوست نداشت از دست بده این پسره آروم و کم حرف بود...
****(فلش بک)
پالتوی بافت نارنجیشو روی یه لباس قرمز پوشید...جین تنگشم به زور از پاش بالا کشید...دو قدم راه رفت...
¤آهههه...تنگه...
یک لحظه دیوونه شد و قیچی رو برداشت...از روی زانو بریدش و زیرشو ریش ریش کرد...توی آینه قدی نگاه کرد و از تیپش خوشش اومد...
تیغ دزدیده شده از پدرشو اروم زیر ابروش کشید...《خراب نشو خراب نشو خراب نشو...تو رو خدا》تموم شد و یه نفس راحت کشید...موهای بلند شدشو با بددلی نگاه کرد...《آدم که توی روز تولدش نباید اینهمه ژولیده باشه نه؟》
تره تره از موهاش جدا کرد و با تیغ روشون کشید...از مدل من درآوردیه مزخرفی که درآورده بود خوشش اومد...در واقع...مجبور بود خوشش بیاد...گندی بود که زده بود:/...ژل بدرنگ و بد بو رو به مقدار خییییییلی زیاد به کف دستش مالید و موهاشو سیخ کرد...از خنده غش کرد و دوباره صافشون کرد 
عجیب بود؟...بله...بود...بابت عجیب بودنش به کسی جواب پس نمیداد...و البته...نتیجه جواب پس ندادن هم دوری کردن مردم بود...مثل دوری از یه موجود عجیب الخلقه...
دور چشماشو با مداد مشکی سیاه کرد...این یکی رو قسم میخورد که ندزدیده بود...فقط وقتی مادرش بهش پول داده بود تا دست از سرش برداره باهاش چندتا چیز خریده بود البته نگاه متعجب دختر فروشنده رو هم به خودش جلب کرد...درسته تنها پسری بود که با دقت لوازم آرایشی میخرید...
دوباره شونه بالا انداخت بنظرش اینجوری سیاه کردن چشماش قشنگترش میکرد به هر حال پوست رنگ پریده و سفیدش معمولا مریض نشونش میداد...
خودش به سینما با نوشابه و ذرت بوداده دعوت کرده بود...اخرین بار که مادرش یا حتی پدرشو دیده بود دقیقا دو ماه پیش بود...به صورت عجیب و غریبش توی آینه ف*حش ان*گشتی داد و خندید...
با هر قدمش گردنبندش که مثل زنگوله بود صدا میداد و مردم بهش نگاه میکردن...مسئول باجه فروش بلیت هم عجیب نگاهش میکرد...متفاوت بودن اینقدر عجیب بود؟
یه فیلم خنده دار بود اونقدر خندیده بود که نفسش در نمیومد...دوتا صندلی دیگه هم گرفته بود یکی برای سمت چپ یکی برای سمت راست...دیوونه بود؟...نبود...فقط دوست نداشت دو تا آدم دیوونه کنارش بشینن و دره گوشی بگن《هی اون دیوونست؟》 روز تولدش بود دیگه...میخواست خوش بگذرونه...با اینحال یه مرد کنار صندلی خالی از اول فیلم بهش نگاه میکرد...حدس میزد اونم مثل بقیه از تیپ و قیافش توی ذهنش ایراد میگیره...شونه بالا انداخته بود و بی خیال فیلمشو دیده بود...
فیلم تموم شده بود...آشغال خوردنیاشو همونجا ول کرد...فوقش دو سه تا فحش میخورد...
٪هی...
¤ب...بله؟
پررو نشون میداد ولی وقعا توی حرف زدن با غریبه ها مشکل داشت...
٪چه موهای باحالی...شلوارتو دوست دارم...
ابروهاش بالا پرید...
¤ممنون...
٪اوه...چه چشمای قشنگی داری...توی تاریکی درست ندیده بودمشون...
آب دهنشو قورت داد به شنیدن این حرفا عادت نداشت...
¤مـــــ...ممنون؟...
٪تا حالا کسی بهت اینو نگفته؟...
¤نه...
٪حالا من میگم...چشمات...چشمای یه روباهه...همونقدر خیره کننده...
بیشتر از اینکه خوشش بیاد ترسیده بود...
¤خوب اووووم...من...میرم...ممنون از تعریفتون...
٪هی میتونم اسمتو بدونم؟
یه اسم گفتن که ضرری نداشت...داشت؟
¤کیـــــ..کیبوم...
٪کیبوم...قشنگه...مثل خودت...
انگشت مرد زیر چونه ضریفش اومد...
٪چند سالته کیبوم...
¤۱۵...
٪مثل یه غنچه...
دست مردو محترمانه...البته تا جایی که تونست...پایین اورد...
¤گفتم باید برم...
مرد شونه بالا انداخت...هوف کشید و راه افتاد...همین مونده بود که گیر یه مرد همج*نسباز بیوفته...توی خیابون تف کرد...《گند بزنن این شانس(؟؟؟) رو》
توله سگ کنار مغازه پارس کرد...ذوق زد...جلوش نشست و به سر و کلش دست کشید...《آیگو خوشگله》شاید بد نبود یکی بخره...عاشق سگا بود...
@پسر اگه دوستش داری ببرش خونتون...
¤مـ مگه مال شما نیست؟
@نه بابا...توله سگ خیابونیه دو سه روز پیشا شهرداری مادرشو برد این پیش دخترم بود ندیدنش ببرنش...ولی سالمه...واسه احتیاط ببرش دکتر...
ذوق زد و زبون کوچولوی سگو ناز کرد و سگ کوچولو با ذوق هاپ کرد...
¤پ...پس من میبرمش...
@باشه...
پارچه دور گردنشو باز کرد و توی بغلش گرفتش...مطمئنا وقتی مادرش میدیدش از ناراحتی غش میکرد...ولی خیالی نبود...این یه بی محلیه متقابل بود...
برای رد شدن از خیابون به پشتش نگاه کرد با دیدن مرد روح از بدنش رفت...چرا دنبالش افتاده بود...رنگش پرید و قبل از اینکه مرد به خودش تکونی بده دست بلند کرد و ماشین گرفت...پشتو نگاه کرد...نبود...آه کشید...به راننده نگاه کرد...از آینه بهش خیره شده بود...پوف کشید...با توله سگش بازی کرد...خوب اینم کادوی تولدش...چی بهتر از این...به جای اینکه توی یه بسته جینگولی یه توله سگ جینگولی تر از خانوادش بگیره خدا از آسمون براش یه توله سگ پایین انداخته بود...《بازم اون هنوز منو یادش نرفته》به توله سگ با انگشت فحش داد و خندید...
$پسر جون...دقیقا میخوای کجا بری...
¤میخوام یکم دور دور کنم...میبریم؟
$پول داری؟
¤آره...
$چقدر داری...
¤اندازه پول تاکسی دارم...
$از اینجا تا نامسان میبرمت...(؟؟؟)وون
¤من که قرار ندارم...باشه...واسه برگشتم میرم یادونگ...تا اونجا چقدر میبری؟....
با موزیک ملایمی که مرد گذاشته بود سرشو تکون داد و آروم باهاش همخوانی کرد...مرد راننده از ذوق پول قلمبه ای که قرار بود گیرش بیاد حرف نمیزد...
به خونه نزدیک بود...پولو آماده کرد و وقتی که ماشین ایستاد پیاده شد...
٪چقدر دیر کردی کیبوم...
دستاش شل شد و توله سگ از دستش پایین افتاد...چند قدم عقب رفت...از کجا ادرس خونشو پیدا کرده بود...آب دهنشو قورت داد...یه نفس عمیق کشید توله سگو بلند کرد و سریع فرار کرد...مرد هم دنبالش دوید...سریع کلید انداخت و داخل خونه رفت...پشت در سر خورد و نشست...توله سگ دور خودش میچرخید و سعی میکرد دمه کوتاهشو با دهنش بگیره....
¤پابو...(احمق)
پاهاش میلرزید...از پنجره بیرونو دید زد...مرد هنوزم اونجا بود...
گوشی تلفنو برداشت...
¤الو...پلیس؟...میخواستم گزارش مزاحمت بدم...یه مرده...آه...نمیدونم چی میخواد...من بیرون بودم تا الان که رسیدم خونه دنبالمه الانم...بله برای خودم...بله پسرم...بله اون مرده...من تنهام...توی خونه...یادونگ پلاک ۲۴۵زود بیاید تو رو خدا...چشم آرومم...شمارم...بله همینیه که افتاده...ممنون...
دستاش میلرزید...ناخن بلندشو گاز گرفت...
صدای آژیر گشت که اومد تند جلوی پنجره رفت...جلوی در خونه اومدن...از مرد چندتا سوال پرسیدن...مرد رفت تند پایین رفت و درو باز کرد...
&شما زنگ زدی؟
¤بله...
سرباز به سرتا پاش نگاه کرد...
&پس بگو چرا افتاده دنبالت...به خودت میگی پسر؟سر و ریختتو دیدی؟
پشت سرشو مالید...
توله سگ سرک کشید...
¤برو تو...
&دره خونه رو قفل کن و درو روی غریبه ها باز نکن...
شونه بالا انداخت
¤باشه...
&برو تو دیگه...چرا تنهایی؟خانوادت؟
¤سره کارن...
&آهان...تو پسره آقای کیمی؟...سفارش کرده بود گشت بذاریم این ورا چون تنهایی...
آروم سرتکون داد 
¤واسه همین زنگ زدم
&قبلا هم نمونه اینو دیده بودی؟
¤بله...ولی همون توی خیابون گمم میکردن...این یکی تا دره خونم اومد....نمیدونم چطوری...من وسط راه سوار شدم و رفتم...نگاه کردم دنبالم میاد یا نه...نمیومد...
&شاید خصومت شخصی داره...ببینم اسم و مشخصاتتو نمیدونه؟
لبشو گزید...
¤اسم و سنمو میدونه...
&از کجا...
¤اون از دره دوستی وارد شد و اسم و سنمو پرسید من فکر نمیکردم یه مزاحمه...
&کاره درستی نکردی...هر بار دیدیش سریع با پلیس تماس بگیر...ممکنه خطرناک باشه...
¤چشم...
&برو داخل و درو پنجره ها رو قفل کن...خونتون بزرگه...اگه دره مخفی یا دره دومی هست قفلش کن...
¤بله...
&برو پسر...
سرشو خم کرد و داخل رفت...تمام در و پنجره ها رو قفل کرد و پایین برگشت...لعنت خوشیه تولدش از دماغش دراومده بود...سگ دوباره دوره خودش میچرخید...
¤اسمت پابوعه...پابو...بیا...یکم بستنی میخوای؟
ساعت چند بود؟نمیدونست...تشنش شده بود مثل همیشه...چشماش از خواب باز نمیشد از روی میز پارچ آبو برداشت و سر کشید...قبل از اینکه دراز بکشه متوجه یه چیز غیر عادی شد...
کنارشو نگاه کرد مرد لبخند میزد...با تمام توان فریاد کشید و از روی تخت پایین افتاد..پاهاش جون بلند شدن نداشت روی زمین خزید...فریاد کشیدنو متوقف نکن...
 ٪سر و صدا نکن...منم یه مامور گشتم...
به لباسش نگاه کرد...
٪زبونت برید؟...روباه کوچولو؟
سئول بی قانون بود...مامور گشتش یه مزاحم بود...
****(پایان فلش بک)
از خواب پرید تمام بدنش از عرق خیس شده بود...جونگهیون که از خستگی تقریبا بی هوش شده بودو هم بیدار کرد...
€چی شده عزیزم....کابوس دیدی؟
¤آه...میخوام آب بخورم...
بطری آبو سرکشید...
سرش بوسیده شد...
€کتکایی که خوردی آشفتت کرده؟
¤گفتم که...حقم بود...
به چشمای آرومش خیره شد...
€هر چی که بشه...من دوستت دارم...
¤همیشه حرفت این نمیمونه...اگه بفهمی...ترکم میکنی...
€از کجا میدونی...
¤هیچ کس ادمی مثل منو دوست نداره...
€منم این فکرو میکردم...تو منو دوست نداری؟
 ¤البته که دارم 
€پس من درباره خودم اشتباه کردم...شاید تو هم داری اشتباه میکنی...
به چشمای خواب آلود و مهربون پسر خیره شد...
¤اوهوم...درسته...بیا بخوابیم...خسته ای...
پیشونیشو بوسید و سرشو روی سینش گذاشت...حتی اگه جونشو میگرفتن دوست نداشت این ضربان لعنتیه دوست داشتنی رو از دست بده...حتی برای یه شب
***
نقشه پیچیده رو نگاه کرد و روی چوب علامت گذاری کرد...آروم آروم اونجور که جونگ بهش یاد داده بود چوبو برید...
سفارش یه چوب رختی بود...خیلی اشرافی...قرار بود اون چوبا رو ببره و جونگ خوشگلش کنه...پسر سلیقه خوبی داشت...
بهش نگاه کرد و پسر بهش لبخند زد...
€چی شده؟سحر خیز شدی...نمیری پیش تمین شمالی یاد بگیری؟...
تنش لرزید...
¤ن...نهههه...فکر کنم دیگه کافیه...بهتره برم توی سالن غذا خوری و اینجور جاها...دیگه باید با تجربه یاد بگیرم نه؟
€به تصمیمت احترام میزارم...
به دستاش که میلرزید نگاه کرد...
€هی هی...اینجوری به خودت اسیب میرسونی...
¤زدی تو انگلیسی...
خندید...
€خوب به انگلیسی عادت بیشتری دارم ...تو چته؟...دستات یخ کرده...میلرزه
دستشو بلند کرد و بوسید
€آروم باش و یکم آب بخور...حالت یهتر میشه...
¤متاسفم...نگرانت کردم؟
€حرفشو نزن و روی کار تمرکز کن...حالت بهتر میشه...
یه لیوان آب خورد و دوباره به کار مشغول شد 
نگاه جونگو روی خودش حس میکرد...بهش نگاه کرد و پسر بهش لبخند زد 
€میرم پیش فرمانده هان و میام...
¤باشه...
بیرون رفت...فهمیده بود کی کیبومو کتک زده...خوب اون عزیز بود دله زدنشو نداشت و البته...با گفتن اسمش تمام بدن کیبوم لرزیده بود...کی میتونست باشه...غیر از برادر دوست عزیزش...تمین!!...
-بچه ها...خواهش میکنم خنگ بازی درنیارید...یه نت ساده رو نمیتونید بخونید...دوباره....دوووو...
€تمین...
بهش نگاه کرد...
-بچه ها تمرین کنید تا بیام...
سریع بیرون رفت...
-بله...
€تمین تو کیبومو زدی؟
-کی گفته؟
€خودم فهمیدم...از کیبوم پرسیدم نگفت کی بوده...ولی ازش پرسیدم نمیاد پیشت شمالی یاد بگیره دیدم که تمام بدنش لرزید...خوب...کیبوم همیشه تو رو دوست داشته...چرا زدیش؟...
پوزخند زد 
-هیونگ...بذار من و کیبوم خودمون حلش کنیم...
لبشو گزید...
€آخه چی شده که این پسر تو خواب و بیداری میلرزه...حالش اصلا خوب نیست...
-میترسی از دستش بدی...میترسه از دستت بده؟جدایی غم انگیزه؟...کاشکی اینو واسه بقیه هم نمیخواست...جدایی رو میگم...
€کیبومه من چیکار کرده؟
-خواهش میکنم بذار بین من و کیبوم بمونه...مینهو هم اینو نمیدونه...
€کیبوم سختی زیاد کشیده خواهش میکنم اذیتش نکن...تو برادر دوست منی...دوست ندارم مشکلی واسمون پیش بیاد...
-جالبه خوب منم همینو میخوام...واسه همین میگم چیزی ندونی بهتره...
€باشه...باشه...دیگه چیزی نمیپرسم...ولی این یه خواهشه...خواهش میکنم کیبومو اذیت نکن...هر...هر کاری کرده...دیگه تکرار نمیکنه...من به جاش قسم میخورم...تو پسر خشنی نیستی...واسه همین برام شوکه کنندست که کیبومو زدی...موضوعه مهمیه ...متوجهم...ولی...یه خواهش از طرف هیونگ...هوم؟
دست تمینو گرفت و با محبت فشار داد...با غم به پسر نگاه کرد 
-حیف از تو هیونگ...حیف...برای کیبوم زیادی...واقعا زیادی...
سرشو تکون داد و قطره اشکی که از چشم تمین افتادو گرفت 
€اینجوری نگو...کیبوم هر کاری کرده پشیمونه و خودشو خیلی سرزنش میکنه...اگه بد بود...برای کاراش دلیل میاورد...باشه دونسنگ؟اذیتش نمیکنی؟
-باشه...
پیشونیشو بوسید و دوباره اشکشو گرفت...
€گریه نکن زشت میشی...میرم سره کارم
-باشه...مواظب خودت باش هیونگ...
سرشو نوازش کرد و رفت...
داخل کارگاه رفت کیبوم سریع اشکاشو پاک کرد و خودشو مشغول نشون داد...چیکار میتونست بکنه...هیچی...احساس بی مصرفی کرد...
€کیبوم...
¤جو...جونم...
€بیا عزیزم...کارو برای دو ساعت تعطیل کنیم...بریم کولا بخوریم هوم؟
¤آخه...
€کریستوف هست...کریستوف واست کولا میخرم...
پسر سرتکون داد...سر از زبون ژاپنی در نمیاورد...ولی در کل پسر آرومی بود که سرش به کار خودش بود...
بیرون بردش...انگار تازه داشت نفس میکشید...
€حالت بهتر شد؟
¤اوم...
€دوست نداری واسم حرف بزنی؟دلم پر حرفیاتو میخواد...
پسر آروم و تلخ خندید 
¤هوم...از چی بگم واست؟...اوووم...
بهش لبخند زد امیدوار بود حرف زدن حالشو بهتر کنه




:: مرتبط با: (I Find You(end ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Parijongkey یکشنبه 7 خرداد 1396 12:38 ق.ظ
دستت درد نکنه هانی عزیز دلم .خسته نباشید
Parijongkey یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37 ق.ظ
جونگ مهربونهانی جونگ ترکش نکنه .باشه ؟؟بیچاره کیبوم .اون داستان تولدش خیلی غم انگیز بود
غزل چهارشنبه 23 فروردین 1396 07:49 ب.ظ
یا.کیبوم خوشگلم
الان میامpv تو پر عکسای کیبومم میکنم
یک شاول پنجشنبه 10 فروردین 1396 12:48 ب.ظ
اصن فکرشو نمیکردم کیبوم نامرد بشه
Red سه شنبه 8 فروردین 1396 10:56 ب.ظ
پ کیبوم بود یسس
عخیییی بچم کیبومممممم دلم کیبوم خواس بم کیبوم بده مال منههههه
بعد گذشتش بچم گوگولی مگولیمممم به قول اونی که بم چسبیده ولم نمی کنه :||
والا همین الانم گفت الان الان

کیبومم کیبووووووم

بعد جونگ اون یکی بچم چقده خوبه
چقد دوسش داره وووویییی

تمین گوگولیم چه قبول کرد
بهش میگه قسمت بعد ؟؟؟

قراره بگه ؟؟؟
بگه دیههههه

عالی بود لاو ایت
کیوووووت
عاشقشممم

ووووییی

زود قسمت بعد
منتظرم

لاو یو
martiyeh سه شنبه 8 فروردین 1396 02:32 ق.ظ
استایل کیبومو هم دوس دارم :)
این بچه خیلی خاصه
خیلی ضایعس که یه لاکت عاشق و دیوونه ام ؟؟ :|
martiyeh سه شنبه 8 فروردین 1396 02:30 ق.ظ
با اینکه سر جمع پنج قسمت این فیکو هم نخوندم، و فقط در حد یه روح سرگردان در رفت و آمدم ، باید بگم : در هرصورت جونگکی ایز ریلللللحرفیم نباشه....
کیبوممممم :(((
چش شده ؟؟
من هیچی از ماجرا خبر ندارم خو :(
جونگ ^-^ پسر نمونه
راستی اونی :| به جان جینکی قسمت میدم ، فیک بعدیو شروع کن از وقتی زوجشو گفتی، مسیر زندگی من تغییر کرده اصلا
و آها یادم رفت اینو بگم
عیدت مبارک
sogand دوشنبه 7 فروردین 1396 02:36 ب.ظ
میدونستم کیبومه ولی دلم نمیومد بگم
هی دلم برا همشون میسوزهههه
Mhrnz دوشنبه 7 فروردین 1396 12:04 ب.ظ
Aliii bood msl hamishe
پارمیس دوشنبه 7 فروردین 1396 08:12 ق.ظ
سلام عزیز انتظار زیادی ازتون ندارم فقط دلم میخواد بهم سر بزنید و نطرتون را بگین و با هم تبادل لینک داشته باشیم منتظرم گلم
Reyhan دوشنبه 7 فروردین 1396 05:38 ق.ظ
اهعیییییییییکل وجودم کباب شد
جوووونگ
عرررررر
هانی دستت درد نکنه
zeynab ak دوشنبه 7 فروردین 1396 02:50 ق.ظ
وووی چه وضعیییی
کیبوووم عجب بچه شر و شیطونی بودبچمون از خودش فشن استایل درمیاره
مرسی هانی
fmsadeghi دوشنبه 7 فروردین 1396 12:24 ق.ظ
عاااالی بووود خسته نباوشییی
fmsadeghi دوشنبه 7 فروردین 1396 12:24 ق.ظ
چراااا اخه کیبوم اینکارو کرده هعییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سلام^_^
من هانی(هانیه)هستم $(*_*)$
من این وبلاگو درست کردم برای پسرای درخشان قلبم و زندگیم (^_^)

امیدوارم از اومدن به این وبلاگ راضی باشید...
ممنون^____^
  :: مدیر وب سایت : hani shinee
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


کد ساعت فلش


Online User