hani shinee جمعه 29 بهمن 1395 12:37 ق.ظ نظرات ()
سلاممممم 
اومدم با قسمت ۵۰ 
یااااع کی رسید قسمت ۵۰؟؟؟؟
نظر یادتون نره زود گذاشتم دیگه رمزم حال ندارم بذارم شما خودتون رعایت کنید سریع نظر بذارید 
بپرید 
●●●قسمت ۵۰
●●●پیونگیانگ ۲۰۰۷کره شمالی
چند تا تقه به در زد...
€بله؟
*منم مرد جوون...
صدای خندشو شنید...
€بفرمایبد داخل...
صدای پسر جدیدو نشنید...داخل رفت...پسر جدید سرشو توی سینش گذاشته بود و به خواب رفته بود...
*اووووه...خوش میگذره مرد جوون...
€متاسفم...کیبوم خوابش سبکه...نمیتونم بلند بشم...
*نه نه بشین...گفتم بیام یه سر به دوستم بزنم...حالت چطوره؟؟؟
€من که عالیم...شما چطور؟
خندید و موهاشو که درست مثل تمین، میشد گفت بلند بودن نوازش کرد 
*زندگی میگذره...منم عالیم...
€رنگ به صورتتون اومده...خوش گذروندین؟
زیر خنده زد...یه بار خوش گذرونیش کم کم داشت عالم و آدمو خبر میکرد 
*آره...حسودیت میشه؟
€ابدا...خودم کسی که بتونم باهاش انجامش بدم دارم...البته اون بیچاره از من میخواد من اذیتش میکنم...
روی موهای براق و نرم کیبوم که توی  صورتش ریخته بود بوسه گذاشت...جینکی یه لبخند ذوق زده زد 
*پس یکی پیدا شد که از لاک خودت درت بیاره...آه خدای من..اونو میشناسم...همون که جنوبی حرف میزد...به نظر خنگ میرسید چطور میفهمه چی میگی؟
آروم و خندون دستشو دور دهنش گذاشت و به کره ای گفت《چون کره ای باهاش حرف میزنم》
*آیگوووو...پس اون یه جادوگره...
€البته...یه جادوگره پرحرف و شیرین...البته اون میفهمید چی میگم...ژاپنی و انگلیسی بلده تمین بهش شمالی یاد میده...زیاد وقت نداره روزی یکی دو ساعت...
*اووووم پس اونقدرا که فکر میکردم خنگ نیست...
€ابدا...
به کیبوم که آروم نفس میکشید نگاه کرد 
*حس میکنم از چیزای مهم و زیادی توی دنیا متنفره...
ابرو های جونگ سریع بالا رفت...
€از کجا فهمیدین؟
*چون بدون هیچ اخم و تکونی خوابیده...کسایی که از چیز یا چیزایی توی دنیا متنفرن...مطمئن باشن که متنفرن...خواب و دنیاهای دیگه رو بیشتر دوست دارن...پس اونجا راحت ترن...البته اینم میتونه باشه که جای گرم و راحتی خوابیده...
لبخند زد موهای کیبومو ناز کرد و دوباره سرشو بوسید...
€هر وقت باهاش حرف میزنم انگار خودمو میبینم...فقط اون روحیه قوی ای داره و تمام سعیشو میکنه از این وضع بیرون بیاد...ولی من فقط تونستم توی کارم پیشرفت کنم...
۶●●●سال قبل سال ۲۰۰۰_۲۰۰۱
پسرا دره گوشی باهم حرف میزدن و میخندیدن《چه زبون عجیب و غربیبی داره》《اون چینیه》دوباره خندیدن...پسرای قد بلنده شیربرنج...《بوی سیر و مار ماهی میده...اوق》دوباره خنده...《چشمای تنگشو...اینجوریه》گوشه چشماشو گرفت وبلند قهقهه زد...پارچه لباسشو توی مشتش گرفت و توی کلاس رفت...معلم بین بچه ها رو نگاه کرد 
''مستر کیم...تخته رو پاک کن
دوباره صدای خنده های زیر زیرکی...بلند شد و تخته پاک کنو برداشت و وقتی روی تخته کشید تمام تخته پر از جوهر آبی رنگ شد ترسید و عقب پرید...کلاس پر از صدای قهقهه شد...《گمشو برو کشورت بی عرضه》آب دهنشو قورت داد پارچه لباسشو دوباره توی مشتش گرفت...دیگه صبرش تموم شده بود
€چرا اینجوری میکنید...مگه من چیکارتون کردم...
《پوووووف بچه ها بوی سیر و پیازش خفتون نکرد؟》
€من از غذاهای سیر دار متنفرم چرا دروغ میگید؟...چشمای من تنگ نیست...من چشمای درشتی دارم...بو نمیدم...لهجه ندارم...من اینجا بدنیا اومدم...من حتی زبون مادری خودمو درست و حسابی بلد نیستم چطور لهجه دارم؟...
چیزی بهش پرت شد و درست توی صورتش فرود اومد...آشغال سیب...دوباره صدای قهقهه...《سخنرانی نکن اقای چینی بیا پایین》
€من...من چینی نیستم احمقا...
حالا داد کشیده بود...جلوی چشمای شوکه شده معلم و چشمای یخیه آبی رنگ...
€عقل تو کلتون نیست احمقا؟...به من میگید کند ذهن؟شمایی که حتی نمی فهمید هر آسیایی ای چینی نیست؟...ها؟...شما چی دارید؟ها؟...چی دارید که با حقارت به من نگاه میکنید...میخواید از اینجا برم؟...میرم...از اینجا میرم...ولی همتونو توی جهنم میبینم...شیربرنجای احمق...
///
کیسه یخو روی کبودی چشمش جا به جا کرد و کلید انداخت...
€من اومدم...
صورت سرخ شوکه و البته پر هول ولای پدرش و صورت سرخ و ترسیده خدمتکار زن اروپایی حالشو بهم زد...بدون حرف توی اتاقش رفت و درو محکم کوبید...پشت در نشست و سرشو به در کوبید...یکبار نه دوبار نه ده بار؟بیست بار؟هزار بار...زمانی که روی لباسش چند قطره خون ریخت تمومش کرد...در چوبی اتاق یه لکه بد رنگ از خون گرفته بود...دندوناشو بهم فشار داد...به پاهای خونی و زخمیش نگاه کرد و بعد به دستای بدتر از اون...صدای خنده های ریز ریز خدمتکار و قهقهه های پدرش...یه لحظه دیوونه شد...توی دستشویی اتاقش رفت و نگاهش به آینه افتاد...صورت درب و داغون شدش...به خودش پوزخند زد...دوباره صدای قهقهه...مجسمه جا صابونی رو به آینه پرت کرد و آینه تیکه تیکه شد...دستاش میلرزید...
چند بار توی آینه خورد شده مشت کوبید...یک دستی دو دستی اینبار سرشو کوبید فریاد کشید  یکی از شیشه ها رو برداشت و بهش خیره شد چند قطره خون از سرش روش چکید...روی مچش گذاشت...برای چند لحظه ترسید...دوباره صدای قهقهه...پوزخند زد و کشیدش...خون فواره زد...دوباره ترسید...روی زمین کز کرد...
£آقای کوچیک...بیاید ناها...
صدای جیغ گوش کر کن زن و هجوم پدرش داخل اتاق...تا لحظه رسیدن به بیمارستان بهوش بود...《سگ جون...ولم کن برو...میخوام برم...برم پیش مامان》
***
وقتی به مدرسه رسید لعنت فرستاد...اینبار باز هم همه دره گوشی حرف میزدن ولی آروم...کسی نمیخندید...شوکه به سر و صورت داغون و پاهای لنگش نگاه میکردن...و البته سره تراشیده شده و بدون مو که با یه کلاه پوشونده بودش...یه فکر به سرش زد بلند داد کشید 
€بابام این بلا رو سرم آورده...میبینید؟...به نظرتون چیکار کنم...
دوباره دره گوشی...دیوونه شده بود...دیگه هیچی براش اهمیتی نداشت...تهش چی میشد؟ بالا تر از سیاهی که رنگی نبود...بیشتر از مرگ که نبود...اون قصد خودکشی داشت...خودشم خودشو دوست نداشت چه برسه به این شیربرنجای کک مکی...《باید زنگ بزنیم گزارش خشونت خونگی بدیم؟》《دلم براش سوخت》《چه بابای وحشی ای》 یه دختر گوشیشو درآورد و به جایی زنگ زد...آب دهنشو قورت داد...تا خود جهنم میرفت ولی دیگه دوست نداشت اون مرد و اون زن احمقو ببینه...دیگه نمیخواست صدای قهقهه و خنده بشنوه...سرگیجه گرفت ولی قبل از اینکه بیوفته یه دست گرفتش...
®مواظب باش پسر جون...زمین کجه یا تو کج میبینی؟
یه پسر با یه عینک بزرگ...چشمای کوچیکه با نمک بینی قوز دار و لبهای گرد و پر...با گونه های برجسته بانمک...خندید...دندوناش یکم جلو بود ولی این بانمکترش کرده بود...
®اسم من چیتوسه اس...اسمت چیه؟
بهش خیره شد...درست متوجه نشده بود چی میگه؟
€اسم؟اسمم جونگهیونه...
®اوه...ژاپنی نمیفهمی؟اونقدر چشمات پف کرده فکر کردم هم وطن پیدا کردم...
€من کره ایم...کره ای...
®آه من کره ای بلدم...آنیانگ هاسه یو جونگهیون شی
یه لبخند ناخودآگاه روی لبش اومد 
€سلام...من کره ای هم درست و حسابی بلد نیستم...
پسر دوباره خندید و جونگهیون هم خندید...
®ببینم تو کچل کردی؟
خجالت زده کلاهشو پایین کشید 
€اوهوم...
®چه باحاله شاید منم کچل کردم...مد روزه؟
دوباره خندید...اصلا خجالتش نمیداد
®دوستیم؟
جونگهیون دوباره لبخند زد 
€دوستیم...
®تو به من کره ای یاد بده...منم بهت ژاپنی یاد میدم...خودمونم کامل یاد میگیریم منم اینجا بدنیا اومدم ژاپنی رو کامل بلد نیستم...باشه؟
تند سرتکون داد 
€باشه...
***
به جینکی نگاه کرد و لبخند زد 
*چی شده؟
€فرمانده تا حالا بهتون گفتم که...شبیه یکی از دوستای قدیمیه منید؟یکی از دوستای خیلی عزیز...
جینکی خندید و پاشو روی پاش انداخت...
*حالا کجاست این دوست عزیزت؟همینجاست؟
لبخندش از بین رفت...
€خوب...من اونو...
کیبوم توی خواب تکون خورد و روی دستش بلند شد...
¤چاگیا با کی حرف میزنی؟
€فرمانده لی...
سریع برگشت و با دیدن جینکی ترسید و پشت جونگهیون قایم شد...هر دوشون بهش خندیدن...
*مگه جن دیدی بچه پررو؟
¤شما که اینقدر خوب کره ای حرف میزنی چرا اون دفعه انگلیسی حرف زدی؟
*بده؟کاری کردم بفهمن خنگ نیستی اونقدرا...
لبهاشو جمع کرد و دوباره پشت جونگهیون قایم شد...
¤اونقدرا؟...من اصلا خنگ نیستم...خنگ گفتن به یه جنوبی احمقانست 
دوباره به صورت دلخورش خندیدن
***
متوجه شد که در کارگاه باز شد احتمالا کسی برای سر کشی اومده بود ولی وقتی یه دست از شونش تا روی عضوش کشیده شد خندید 
+آه تمین آه نکن...
تمین صورتشو بوسید و صورتشو به سرش چسبوند
-حرف نباشه...قول دادم...تو که میدونی من چقدر خوش قولم...
+نکن بچه جون باید تا دیر وقت کار کنم...
به دست تمین که روی عضوش کشیده میشد نگاه کرد و موج لذ&ت توی بدنش پیچید...
+نمیرسم تمومش کنم ها 
-یعنی نکنم؟
+بعدا...باشه؟
لبخند زد دستاشو دور گردنش حلقه کرد و دوباره صورتشو بوسید 
-ممنون خودمم خسته بودم چون قول داده بودم اومدم...
+مرسی خوش قول...
دستشو گرفت و روش یه بوسه گذاشت...
-چه خوشگل شده نقاشی...
+بخاطر سوژه ی خوشگلشه...
صورت تمینو بوسید و سر تمینو به سر خودش فشار داد...
-مینهو...اگه یه روز همونطور که بابات میخواد...من دیگه پیشت نباشم...چیکار میکنی؟
+سعی کن باشی...چون دوست ندارم توی جوونی دیوونه بشم...
-عشق خیلی سخته...شیرینه ولی اگه کنار عشقت باشی...دوری خیلی تلخه...
+چیزی شده پسره؟
-یه تلفن فوری بهم شد...
+خوب؟
-هیونگ...بیمارستانه...
+مریض شده؟
-کله پوک میگفت عین مرغ سرکنده شده دیوونه شده...چمیدونم...فکر نمیکردم اینقدر شدید باشه...انگار چند تا قرص باهم انداخته بالا...
+شاید بهتر باشه بری دیدنش...من کاملا بهت اعتماد دارم
-ممنون عزیزم...ولی من هنوز یه کانونیم...دیگه مدرسه نظامیم نمیرم که یه نظامی به حساب بیام...
+تو یه جشنواره داری...فقط از آقای یانگ بخواه ...بهت نه نمیگه...دورا دور شنیدم خیلی ازت خوشش اومده...
-از دوریم مریض نمیشی؟
خندید 
+قرص خواب میخورم و تا اون موقع که برگردی میخوابم...نظرت چیه؟
تمین بی حال خندید...میدونست چقدر بخاطر دوستش ناراحته...
+جدی...کلی کار میکنم و سرمو گرم میکنم تا برگردی...
-فراموشم نکنی یه وقت...
خندید و لبهای توت فرنگیشو بوسید....
+حتی فکرشم نکن...
-هیونگه...احمق...
یکباره زیر گریه زد...و مینهو درکش کرد...دستاشو دورش حلقه کرد و سرشو بوسید...