تاریخ :  شنبه 2 بهمن 1395
نویسنده :  hani shinee
سلاممممم 
قسمتای قبل نظرا کم بودا دارم زود به زود میذارم زود به زود بخونید نظر بذارید 
بدویید 
●●●قسمت ۴۱
●●●پیونگیانگ ۲۰۰۶
@کجا میخوای بری....
*برم مقر دیگه بسه خوردن و خوابیدن...
@تو مثلا مریضی...
*سه روزه اینجام...ارشد بیچارم چه گناهی کرده که هر بار باید جور منو بکشه...
@خوب بذار فردا برو حداقل 
*همین امروزم دیر کردم...دلم تنگ شده واسه پسرام...
@تو سال تا سال نمیای مارو ببینی دلت تنگ نمیشه سه روز موندی دلت واسه اونا تنگ شد؟...حسودیم شد
جینکی خندید و پیشونی بلوری دخترو بوسید 
*مواظب خودت باش...
@منتظر بودم تو بگی...
دوباره خندید 
*بداخلاق نشو دیگه...تو که اینجوری نبودی...
@خوب دلم تنگ میشه...
*سول...هر چه زودتر...به یکی از خواستگارات که به نظرت فوق العادست جواب مثبت بده...دخترا هم یه بهاری دارن...باید زودتر ازدواج کنی...
@به تو ربطی نداره...ازدواج واسه چیمه...دوست دارم کار کنم برم دانشگاه...
*اوه چه هدفای بزرگی...دانشگاه که هر کسیو راه نمیدن...
@داری میگی من خنگم؟...اون کتابا رو نمیبینی اونجا؟...من سخت درس میخونم...واقعا میخوام برم دانشگاه...همه مثل شما نخبه نیستن آقا...
جینکی خندید 
*اوووووه خانم درسخون...ولی جدی میگم...یه آدم خوبو گیر بیار که با درس خوندنت مخالفت نکنه...یه عاشق به تمام معنا...
@باشه...به کوریه چشم تو هم که شده با یکی ازدواج میکنم که عاشقم باشه...
*امیدوارم زودتر کور بشم...
با مشت آروم به شونش زد...
@خدانکنه دیوونه...
 *دیگه میرم...خدافظ خانم نازنازو...
موهاشو نوازش کرد و دوباره پیشونیشو بوسید...
*مراقبت کن از خودت
////
با بی قراری به سرباز خواب آلود جلوی در سلام داد و پسر بیچاره رو ترسوند...توی دفترش رفت...ذوق زد...یه لبخند بزرگ روی لبش نشست...جونگهوان توی دفترش بود و روی میزشو تمیز میکرد...درست بود امروز روز تمیزکاری بود...
از پشت بغلش کرد...یکباره پسر بیچاره ترسید و کم سر و صدا سعی کرد عقب بزنتش《آخ آخ ولم کن...تو کی هستی ولم کنننن....》
*منم منم...جونگهوان...
پسر یک ثانیه آروم ایستاد ولی دوباره تقلا کرد...برگردوندش و دوباره بغلش کرد...حالا پسر گریه میکرد...《ولم کن...》محکم تر بغلش کرد...شوکه شده بود...اینقدر بخاطر دیدنش با سول ازش متنفر شده بود؟....
*آروم...آروم دیوونه...وایسا...
دستای کوچیکش کم جون بود ولی با همون دستای کوچیک تمام سعیشو میکرد تا کنار بزنتش...اشکاشو میدید که تند تند پایین میریخت...
*متاسفم...متاسفم...آروم بگیر...دلم تنگ شده بود...
واقعا دلش تنگ بود...تمام سه روزو توی فکرش بود...واقعا دوست داشت ببینتش...به حرفای تمین فکر کرده بود و با کمال تعجب واقعا یه احساساتیو نسبت به جونگهوان توی قلبش حس کرد...پسر ریزه میزه و بانمک بود...مهربون بود و مهم تر از همه دوستش داشت و معمولا درکش میکرد...فقط برای خودش نمیخواستش و این بهش حس ازادی میداد...چی بهتر از این...تنها مشکل این بود که اون یه پسر بود...ولی میتونستن یه رابطه بی ضرر داشته باشن تا زمانی که بهش میل پیدا کنه و با خودشون کنار بیان...
*جونگ...جوووونگ...گریه نکن...
پیشونیشو بوسید...هنوز سعی میکرد ازش جدا بشه...
*جونگ تولدت مبارک...با تاخیر...دیروز تولدت بود...آره؟...من یادم بود...فقط نتونستم بیام...
بالاخره سره جاش ایستاد...
*آخیششش پسرمون بزرگ شده...آقای ۱۴ ساله...۱۴ساله نمکی...وای اینجا رو ببین جونگهوان...
از توی کیفش یه شئ مکعبی کادو پیچ درآورد 
*تولدم بدون کادو نمیشه آره؟بازش کن...
وقتی سر در گم هنوز بهش نگاه میکرد بهش خندید اشکاشو پاک کرد و کادو رو دستش داد...
با دقت چسبای کاغذ کادو رو باز کرد 
*فقط پارش کن...
~نمیخوام خراب بشه...
جعبه چوبی قشنگو بیرون آورد و بازش کرد...
~انگشتر؟
*این انگشتر نیست...حلقه اس...
پسر سرخ شد...
~حلقه چرا؟
*آه واسه اینکه توی دستت بذاری ضایع میشه...یه زنجیرم واست خریدم...
از جیبش زنجیر ساده رو درآورد توی حلقه ساده طلایی گذاشتش و دور گردن جونگهوان بستش...
*خوب شد...بهت میاد...
لپهای دوست داشتنیش سرخ تر از همیشه شد...
~ممنون
*جونگهوان...تو...منو دوست داری؟...
پسر سرشو پایین انداخت...
*خجالت نکش...فقط جواب فرمانده رو بده...
~بله...
*تمین یه چیزایی راجع به رابطه بی ضرر گفت...منم فکر کردم...که...منم یه علاقه کوچیکی بهت دارم...
نگاه پسر سریع روش نشست...حرفشو ادامه داد
*برای همینم...فکر میکنم...برای یه مدت...بد نباشه یه رابطه بدون ضرر داشته باشیم...
دید که دستاش لرزید و گوشه روپوششو توی مشتش فشار داد 
*موافقی؟
دوباره سرشو پایین انداخت و با صدای آروم زمزمه کرد
~به حد مرگ موافقم...
خندید و لپشو با انگشت شستش نوازش کرد 
*پس عالیه...حالا میذاری بغلت کنم؟
آروم سر تکون داد و بالاخره با خیال راحت دستاشو دور پسر تپل حلقه کرد و یه لبخند از روی رضایت زد...
*یه نفر اینجا لاغر شده...
~بخدا رژیم نگرفتم...
*چه سریع خودتو لو میدی...
بالاخره پسر زیر خنده زد...
عقب رفت و لپ سرخ شده  از خندشو محکم بوسید 
*بخند همیشه...گریه نکنیا...
بازم خندید
~چشم
*بیا ببینمت دیوونه...
لبای کوچولو و سرخش بهش علامت''نزدیک شوید'' میداد...
*چشماتو ببیند...
پسر سریع چشماشو بست...آب دهنشو قورت داد...اخرین بار که کسیو بوسیده بود کی بود؟...هیچ وقت...حالا شاید هم دو سه باری تمین با شیطنت بجای صورتش لباشو بوسیده بود که اونم کاملا از طرف تمین بود...آب دهنشو قورت داد...اولین بوسه چه مزه ای میتونست داشته باشه...اونم با یه پسر...از هیجان مدام بزاغش جمع میشد و مجبور بود قورتش بده روی لباش خم شد...وقتی لبای خنکشو روی لباش حس کرد حس فوق العاده ای داشت...خنک و شیرین همونطور که یه بستنی توی تابستون داغ حال ادمو جا میاره...ازش جدا شد...تمام صورت پسر قرمز شده بود...یه لبخند خجالتی زد...حال خودشم بهتر نبود...
***
چشم هاش خسته بودن تمام مدت با گروها کار کرده بود ولی زمانی واسه تمرین تک خوانی خودش پیدا نکرده بود...توی سالن غذا خوری رفت...گروه سرود و رقص و دوخت لباسو دیروز  توی سالن غذا خوری منتقل کرده  بود برای شب...فقط چون وقتش برای سر زدن به همشون کم بود...
£تمین آه...سوزن ته گردا کمن...
-یکیتون که بیکار تره بره از توی قسمت خیاطی سوزن بیاره...
٪تمین آه...هممون متنو حفظ کردیم ....نوتای بالا و پایینو هم نوشتیم هم یاد گرفتیم...
سرشو گرفت
-خوبه خیلی خوبه...
٪تمین ما دیگه یاد گرفتیم تنها میتونیم تمرین کنیم...تو چرا تک خوانیتو تمرین میکنی...اصلا متنی داری واسه خوندن؟
-نه اصلا وقتشم نداشتم...
٪بیا ما کمکت میکنیم...
-آه نه شما به اندازه کافی زحمت کشیدین...خسته نباشید...
£تمین آه یکم استراحت کن...تا روز جشنواره مریض میشی ها...
-کلی کار دارم واسه استراحت وقت ندارم...
در سالن باز شد و مینهو سریع داخل اومد...
+تمین آه...یه نامه از طرف چایونگ داری...
لبخند زد...
-چه به موقع واقعا نیاز به امید داشتم...
مینهو بهش لبخند زد و موهاشو نوازش کرد 
+برای چند دقیقه که شده بشین یه جا باشه؟
-خییییله خوب...برو به کارت برس...خسته نباشی عزیزم...
لبخند زد بیرون رفت و تمین همون وسط نشست...
نامه رو باز کرد و خندید...
٪چی شد؟
- پدر خوندمه...میدونسته وقت کم میارم...واسم نوت و متن نوشته...
٪چه بابای خوبییی...
دو سه نفر خندیدن...
《عزیز دلم میدونم حسابی خسته ای...مواظب خودت باش و از هر کسی که میتونی کمک بگیر...همه چیو گردن نگیر...فرمانده هان یه تلفن فوری بهم کرد و گفت هیچ متنی برای تک خوانیت نداری...منم توی وقت آزادم یه چیزی نوشتم و از چند نفر پرسیدم و همه گفتن با نمکه...کاش تو هم دوستش داشته باشی...من و هیون از راه دور میبوسیمت...برای روز جشنواره مجوز گرفتیم...حتما میایم پسر خوشگلمونو میبینیم...از خودت مواظبت کن و به فرمانده لی سلام برسون اخرین بار که دیدنش رفتیم گفت وقت نداری دیدنش بری ولی سعی کن اینکارو بکنی...ولی به خودت فشار نیار...دوستت داریم...خدانگهدار》
روی نامه رو بوسید...چشماش باز شده بود...روی یکی از میز ها نشست و اروم آروم نوتا رو خوند...
-هوووم هوم هوم...آه خیلی خوبه...هوووم هو هوم...ای وطن پرست...چه متنی نوشته...کریستوف...یه لحظه بیا...بلدی فلوت بزنی؟...
٪آره بلدم...اومدم...
-از روی این نوتا میتونی بزنی؟
٪آه...با فلوت سخته از روی نوت بزنی...
-آه...خیله خوب...به کارت برس...اوووم یکم سخته...ولی فکر کنم میتونم...میتونم...
روی پاش با انگشت نوتای زیر و بالا رو میزد 
-لبخند مردم...گل سرخ بر لبها...سال نو زندگی نو...لبخندی نو...آه...واقعا بانمکه...
دوباره درباز شد...
+بچه ها...هوا گرمه...اوووم شربت آوردم...دوست داشتید بخورید...من دیگه میـــــ...
£کجا میری...خودتم خسته ای...بشین خودتم بخور
٪آره چرا هی میای و میری...بشین اینجا...گروهتم بردار بیا اینجا...همه دور هم باشیم بهتره...
به تمین که با شیطنت بهش لبخند میزد نگاه کرد...
+با...باشه...پس من میرم...به بچه ها بگم بیان...بخورید بخورید...
تند بیرون دوید
٪فکر میکردم خیلی بداخلاقه...انگار فقط خجالتیه...آره تمین؟
-آره اون فقط زیادی تنها مونده...اون خیلی مهربونه...حالا بیشتر میفهمید...
&اون فقط یکم مردم گریز نشون میده...
®و لوس و ننر...
-آه اینطور نیست...اون واقعا دوست داره دوست پیدا کنه...لوسم نیست...فقط شرایط روحیش جوریه که به مواظبت بیشتری نیاز داره...هر کدوم از شما حداقل ۱۰ سالتون بوده که اومدید اینجا...ولی مینهو ۸ سالش بوده...اومدن و رفتن خیلیا رو دیده...همین تنها و منزویش کرده...
®جدا؟...از هشت سالگی؟...همیشه به این فکر میکردم که چرا بهش اجازه میدن بره بیرون...تنها...پس بگو حق آب و گل داره...
-علاوه بر این...اون اصلا لازم نیست فرار کنه...فرمانده هان باباشه و خونشون همین کنار کانونه...اینجوریم نیست که فرمانده هان بیشتر از بقیه بهش اهمیت میده...فرمانده هان کلا مرد مهربونیه...و البته...اگه حتی مهربونتر باشه با مینهو حق داره...از ۸ سالگی بزرگش کرده...هفت سال خودش سنیه...خیلیا مثل شما فکر میکنن از پسرا فرار میکنه ولی به نظر من فقط میترسه از اینکه پسش بزنن...من ۷ ساله باهاش دوستم اون فوق العادست...
€جدا؟...تو که تازه اومدی...۷ سال کجا بوده...
-با نامه در ارتباط بودیم...چا یونگو میشناسید ؟
€اون اوایل که تازه اومدم حدود یک ماه دستیار بود ولی بعد انتقالی گرفت...یه بارم چند وقت بعدش اومد 
-آره...پدر خوندمه...همین که الان واسم متن و نوت فرستاده...
€جدیییی؟...
-آره بچگیام از ۵ تا ۷ سالگی اینجا زندگی میکردم بعد از اون انتقالی گرفتیم...یکی دو بار چایونگ آوردم اینجا...مینهو ۸ ۹سالش بود با هم دوست شدیم و بعد از انتقال با نامه باهم در ارتباط بودیم...۷ سال میشه 
€اووووه...
+بیاید...آره سالن غذا خوری...بیام کمک؟...باشه بیاید دیگه...درو باز میذارم...
دوتا تابلو و کیف رنگاش دستش بود...درو نگه داشت تا پسرا داخل بیان...
وقت داخل اومدن همه به هم سلام کردن و خسته نباشید گفتن...
+یه جا بشینید من ببینم کارتونو...
^باشه...اینجا خوبه؟
به یه جایی جلوی تابلوش اشاره داد
+آره بیاید...میرم پایه بومو بیارم...با خوردنی...
تند بیرون رفت و درو پشت سرش بست
-واییییی ...چه قشنگ شده...
©مینهو طرحشو داد...به نظر ما هم خیلی قشنگ شده...فقط کامل نیست...دو شب دیگه سرش کار کنیم کامل میشه...
-عالیههههه چه خوب شد گفتم برید پیش مینهو...طرح من اینقدر عالی نبود...مینهو واقعا ذهن یه نقاشو داره...مگه نه بچـــــ...
همشون دور تابلو های نیمه کاره مینهو جمع شده بودن...
€واقعا کاره خودشه؟...
٪تاحالا نقاشیاشو ندیده بودم...شنیده بودم کارش خیلی خوبه ولی ندیده بودم...
خندید و البته که باهاشون شوخی کرد 
-هی...بابت نگاه کردنشون باید پول بدید ها...پول دارید؟ 
همشون سریع بهش نگاه کردن
€اوه...آره گمونم یکم دارم...چقدر میشه؟
٪اخه ما که نخواستیم بخریم...واقعا بخاطر نگاه کردنم پول میگیره؟...من داشتم پول جمع میکردم...
€اینا واسه نمایشگاهه؟ورودیشم حتما گرونه...
یکباره زیر خنده زد
-شوخی کردم غش نکنید ولی بهش دست نزنید...هنوز خشک نشده 
تونست نفس راحت همشونو حس کنه...
-دوتا نقاشی از صورت منم کشیده...توی کارگاهه...
£اووووه...
^آره ما دیدیمش...خییییلی قشنگه...
٪تمین خیلی پسر خوش شانسیه
-آره خودمم همین فکرو دارم...
همه باهم خندیدن...چند دقیقه ای گذشته بود که در باز شد و اول پایه بوم...و بعد مینهو داخل اومد با دست پر...
+آه...تمین بیا کمک...
تمین سریع سمتش دوید و بهش کمک کرد...
-اووووه بابا پولدار....بچه ها ببینید چقدر چیز میز خریده...
+گفتم قراره شب بیدار بمونیم...یکم هله هوله بخرم خواب آلود نشیم...نوشابه گاز دارم هست...
تمین خندید و جلوی چشمای شوک زده همه محکم صورت سرخشو بوسید 
-فدای تو بشم من آخههههه....
////
۵ ساعتی میشد که خاموشی زده بودن و با همراهی همه با شمع سالنو روشن کرده بودن...۸ساعت متوالی رو خونده بود و توضیح داده بود و حرف زده بود...شک داشت روز جشنواره اصلا صداش در بیاد...
+تمین دیگه بسه...به حنجرت استراحت بده...
-آره انگار زیادی تمرین کردم...
+بیا...بیا یکم بخواب...پسرا...دیگه بسه...همه بخوابید...ساعت چهار صبحه...دو ساعت بخوابید بیدار که شدین دوباره شروع کنید 
::آه موافقم...ده بار چرت زدم سوزن رفت تو دستم...
-خسته نباشید بچه ها...مینهو درست میگه...بیاید یکم بخوابیم...هر کی زودتر بیدار شد بقیه رو هم بیدار کنه...
دراز کشید و مینهو رو هم با خودش پایین کشید...
-شب بخیر...
مینهو خندید و بازوشو زیر سر تمین گذاشت...
+شب بخیر گل پسر...
پیشونیشو بوسید و توی بغلش گرفتش...
+شب همه بخیر...
///
*آه شما چرا خوابید...نمیرسید به جشنواره که...تمیییین...بیدار شو...
-آه هیونگ...سلام قربونت بشم...
جینکی خندید...
*خدانکنه...پاشو پاشو نگاش کن نمیگی یکی ببینه شما رو تیکه بارونتون کنه چقدر جیک تو جیک خوابیدن...
روی کمر خوابید
-ساعت چنده؟
*۹...
یکباره از جاش پرید 
-آه به خواب مرررررگ بریییید...پاشید بچه ها دییییر شد...ساعت ۹ صبحههههه...
همه از خواب پریدن...
;;چی؟ساعت چنده؟
-پاشید ۹ شد...آه صبحونه درست نکردم...وایسید ببینم...اگه ساعت نهه یعنی...آه هیوووونگ...
پسر خندید...
*ساعت شیش و نیمه...پاشید پاشید...فرمانده هان گفت بیدارتون کنم...داره صبحونه درست میکنه...
-فرماندهههه...متاسفم...
صداش از توی آشپزخونه اومد
÷اشکالی نداره کارت زیاده...
-مینهو...مینهو...پاشو  کارتو انجام بده ساعت شیش و نیمه...
*تمین...مهمون داریا...
-ها؟کجاست...
جینکی ذوق زده صورت خواب الود خستشو بوسید...
*جونگهوانه...داره به فرمانده هان کمک میکنه...
-آه جون ندارم بلند بشم...
جینکی از جاش بلندش کرد...
*قربونت بشه داداشی...دو روز دیگه جشنوارست بعدش تموم میشه راحت میشی...
آروم توی گوشش زمزمه کرد 
-فقط دلم میخواد شب بعد جشنواره بیاد....
*چرا؟
-قراره حال و حول دارم...
*مگه قبل از اون حال و حول نداشتید 
-خوب این یکی گمونم فرق داره...بالاخره تصمیم خودمو گرفتم...به حرفات فکر کردم...من ادم کم طاقتیم و هیچ هدفی توی زندگیم ندارم...من نمیخوام شبیه فرمانده سو بشم...اون روز که اومدم کانون همون شب به هیون نامه دادم...ازش پرسیدم هدفش برای نظامی شدن چی بوده...اون فقط بعد از کلی چرت و پرت همیشگی...فقط یه جمله نوشته بود...《هدفم این بود که همیشه کنار عشقم باشم》به جملش فکر کردم...دیدم...چقدر درسته...اون دوتا طاقت دوریه همو ندارن...به عینه دیدم جونشون واسه هم در میره...با خودم گفتم...اگه نظامی بشم...بازم باید دوری از مینهو رو تحمل کنم...کار نظامیا وقتی اسون یا حتی دلپذیر میشه که وقتشون کنار کسی بگذره که عاشقشن...یا هدف خیلی بزرگ داشته باشن...
دست جینکیو گرفت و به مینهو که کف سالنو تمیز میکرد نگاه انداخت
-مینهو هرگز از نظامی بودن خوشش نمیاد...پس...منم نمیتونم ازش دور بمونم...حتی هدف بزرگیم ندارم...پس...دیگه نمیخوام یه نظامی باشم...
*تمین...چرا...جشنواره دار نمیشی؟
-همچین شغلیم هست؟
*یه آقایی هست به اسم آقای یانگ...اون به هیچ وجه یه نظامی نیست...اون یه جشنواره داره...کارای جشنواره رو راست و ریست میکنه...برگه تاییدیه جشنواره رو داری؟...
-البته...
*کنار امضای ژنرال امضای اقای یانگه...اون تایید کرده که این کارا رو تو رهبری کنی فقط چون اون امسال پیر و مریض شده...اگه بتونی نظرشو جلب کنی...میتونی جایگزینش توی پیونگیانگ بشی...عالیه نه؟...
-یعنی...میتونم نظرشو جلب کنم؟اگه همچین شغلی باشه...من عاشقشم...
*تو فوق العاده ای...اقای یانگ برای جشنواره میاد...وقتی زحمتاتو ببینه البته که بهت کمک میکنه...و نکته قابل توجه این شغل...اینه که...برای سفر بین شهرا نیاز به مجوز نداری...
آروم خندید 
-وای عالیه...تمام تلاشمو میکنم...
~آه تمین آههههههه...فرمانده میگه نمک تموم شدهههه؟؟؟
سریع سمتش دوید 
-نه عزیزم زیر کمده...
با لبخند بهشون نگاه کرد...با هم خوب کنار میومدن



:: مرتبط با: (I Find You(end ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
غزل سه شنبه 22 فروردین 1396 09:00 ق.ظ
جینکی عین مامان من شده. ۹ صب
Mahsa shi پنجشنبه 14 بهمن 1395 01:47 ب.ظ
تمین لبای همه رو بوسیده :|
خیلی خوب بود ممنون
Rosha پنجشنبه 7 بهمن 1395 07:29 ب.ظ
ای جانم پسر بیچارمممممم
اونیو جونگهوان عرررررر
مرسی عزیزم
Taebum چهارشنبه 6 بهمن 1395 08:16 ب.ظ
اوخییی چه خوب بود
جونگهوان و جینکی رو به هم برسونیاااا
خسته نباشی
Taebum چهارشنبه 6 بهمن 1395 08:15 ب.ظ
اوخییی چه خوب بود
جونگهوان و جینکی رو به هم برسونیاااا
خسته نباشی
Parijongkey دوشنبه 4 بهمن 1395 07:32 ب.ظ
ای جونم مینهو داره یخش اب میشه .عزززززیزم تمین جونم پدرش در اومد .وای هانی یه کار کن جونگهوان و اونیو بهم برسن دیگه اورین .خیلی داستان داره جالب تر میشه ممنون چاگی خسته نباشید
zeynab ak دوشنبه 4 بهمن 1395 01:56 ق.ظ
تموم شددد
وای این بچه ها هلااااک میشن این دوروزی کهخداارووشکر این مینهو داره رفیق میشه با بقیه
تمینم که ماشالا هدفشووو پیدا کرد
عالییی بود هانی
zeynab ak دوشنبه 4 بهمن 1395 01:41 ق.ظ
عررررررررررر
من تا ته نخوندم هنوووو ولی رد دادممم
وایییی جونگهواااان..جینکی
عاغا سول گناااه دارهههولی خو بابا و داداششم آدم نیستن
ولی تهش اینارو بهم برسون نمیشه؟
یک شاول یکشنبه 3 بهمن 1395 01:30 ق.ظ
بابا این تمین همه رو از راه به دررررر کرد که
وااای سول گناه داره ولی اونیو دوست داره
Mhrnz شنبه 2 بهمن 1395 09:38 ب.ظ
Vayy mSl hamishe alii bod
Mhrnz شنبه 2 بهمن 1395 09:37 ب.ظ
Vay msl hmishe aliii bood
fmsadeghi شنبه 2 بهمن 1395 09:27 ب.ظ
واااای جونگهوان عااالیههه مینهو بچممم همه فهمیدن چقد خوفه بالاخرههه قسمت بعدییی لفتننن سریییعخسته ام نباوشییی
reyhan شنبه 2 بهمن 1395 09:15 ب.ظ
خوشااااااااااالممم عررررررر در حق سول اجهاف شد ولی عزززززززززززیییییزم جونگهوااااااااااااااااااننننننن اخی خر ذوق شدم هانی:)
عزیزم پدر تمین درومد خخخ
دستت درد نکنه هانی
sogand شنبه 2 بهمن 1395 06:51 ب.ظ
دلم برا سول سوخت ولی جونگهوان هم گناه داشت
همه چی خیلی آرومه نکنه یهو می خوای شوکه مون کنی!!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سلام^_^
من هانی(هانیه)هستم $(*_*)$
من این وبلاگو درست کردم برای پسرای درخشان قلبم و زندگیم (^_^)

امیدوارم از اومدن به این وبلاگ راضی باشید...
ممنون^____^
  :: مدیر وب سایت : hani shinee
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


کد ساعت فلش


Online User