تبلیغات
*shinee ficstory* - I Find You Ep 34
 
 
تاریخ :  سه شنبه 14 دی 1395
نویسنده :  hani shinee
سلامممم 
دیر شد؟
خوووووب حالا چی میشه یعنیییییی....
یه پله حسابیو پریدیم بالا...
بپرید بخونید...
نظر نوفراموش
●●●قسمت34
●●●کانگوون کره شمالی ۲۰۰۶
تمام راهو یونگ به مرد چسبیده بود و دور بازوشو گرفته بود...
●بابا جون چرا نگفتی داری میای؟
¤ببخشید پسر...ولی خوب میخواستم یه سر بزنم و برم...
●چه بدجنس...
مرد خندید و دست تمینو که عقب افتاده بود گرفت و با خودشون هم قدمش کرد...
¤ولی تو هم نگفتی پسرت اینقدر بانمکه ها...
●باباجون...من که گفتم یه پسره خیلی عزیز دارم...ببینش چقدر ماهه...
تمین لبخند زد 
●تمین آه هیونم خونست...فقط اومدم خواب بود...بیچاره خیلی خسته بود
¤شنیدم فرمانده برتر شده...
-آره آره...اون فووووق العادست...
مرد و یونگ بهش لبخند زدن 
¤واقعا پسره عزیزیه...
-چا یونگ...تو که گفتی یتیمی...
دوباره مرد و چایونگ خندیدن...
●عزیزم من و هیون بدون اینکه بدونیم تحت سرپرستی فرمانده کیم بودیم...و...وقتی دبیرستانمونو تموم کردیم...باباجون خواست دوتا پسری که سرپرستیشونو گرفته ببینه ...وای تمین وقتی فهمیدیم که اون دوتا پسر من و هیونیم واقعا شوکه شده بودیم...
-پس...یه جورایی پدرتون به حساب میاد...
●اووووه اره ولی واقعا فرمانده اونقدرا پیر نیست که پدر ما باشه همش ۱۰ سال از ما بزرگتره...حدودای ۴۵ با اینحال دوست داشت بهش بگیم بابا جون
-اوووووم...اوه اوه چه تاریکه...آه فرمانده شما میاید خونه ما؟
●البته
¤آه نه میرم خونه خودم...
لحظه بعد جیغ یونگ خیلی سریع راضیش کرد 《باباااااااا》
¤آراسو جیغ جیغو...ببینمت...آیگو با اینکه اخم کرده هنوزم خوشگله...مگه نه تمین آه...
تمین با شیطنت خندید 
-آره خیییلی...
اخمای یونگ باز شد و لبخند زد 
●هیونم اینو میگه...خرم نکنید عه...
***
●هیون...هیون عزیزم...بیدار شو...باباجون با تمین اومده...
چشمای سنگینشو باز کرد
■کی؟...فرمانده کیم؟
●آره آره مثل اینکه همسفریه تمین شده بوده...
■باشه حالا میام...
قبل از اینکه تکون بخوره درباز شد و یه جسم لاغر روش پرید 
-هیونییییییی...
بلند خندید و محکم بغلش کرد 
■آیگو پسر خوشگلم...برگشتی؟خوش گذشت توله سگ؟؟؟یادی از ما نکردی آره؟خوک کوچولو؟...
تمین خندید و یه بوسه خوشمزه از لبای خندون هیون گرفت...
-نخوری منو...یکی یکی بپرس...آره خیییلی خوش گذشت..با هیونگ و مینهو...یه آقایی اومد حتی خبر برد واسه مامان و بابام...
■اوه...جدی؟...
-آره هیونگ خیلی با جذبه و باحاله واقعا چرا دفعه پیش اینو نفهمیدم...وای کلی حرف دارم...ولی بیا فعلا یه مهمون خوش اخلاق داریم....
بلند شد و تمینو مثل یه عروس رو دستاش بلند کرد و باعث شد بلند بلند قهقهه بزنه...
■ایگو توله سگ چاق شدی؟سنگینی چقد...
-نه نه...بذارم زمین حالا میوفتم 
■چی فکر کردی من یونگو انگار پره کاه بلند میکنم آخ نمیگه...تو رو بندازم؟
¤به به کبک آقا هنوزم خروس میخونه که....
هیون خندید تمینو پایین گذاشت و مردو بغل کرد 
■سلام بابا...دلم تنگ شده بود
¤بله خوب پسرتو دیدی اصلا منو یادت رفت...
یه خنده آروم کرد...
¤اینا رو ول کنید...چی شده؟یونگ چی میگه؟پسرتونو میخوان ببرن کانون؟
-شما از کجا فهمیدین؟
■یه نامه اومد واسمون عزیزم...
¤تعریف کنید چی شده...
بدون حساسیت روی زمین نشست و اونا هم کنارش نشستن...ماجرا خیلی ساده و سریع تعریف شد و مرد با دقت گوش کرد...
¤خوب حالا چطور میتونم کمکتون کنم؟
■راهی هست که نره؟یا حداقل همینجا بره؟
¤شما خیلی دیر میخواید بفرستیدش...تنها کمکی که من میتونم بکنم اینه که جلوی زندان رفتنشو بگیرم...محل انتقالو کاری نمیشه کرد...دوست دارید نره خوب نمیشه...این فقط واسش دردسر میشه...اون الان ۱۳ سالشه پسرا...تا ۱۸ سالگی فقط ۵سال مونده که میتونید دیدنش برید...تمینم که گفت برادرش اجازه ماهی یه بار یا دوبار دیدنو گرفته این فوق العاده نیست؟...درضمن گفتید تمین توی پیونگیانگ یه برادر داره...فرمانده لی جینکی...من اونو میشناسم...خیلی خیلی خوب...آخرین عملیاتش که باعث شد مدال فرماندهیشو بگیره...با خوده من بود...پسر فوق العاده شجاع با کله پرباد و هدفای خیلی بزرگ و البته فوق العاده باهوش...شما به اون و فرمانده هان میسپریدش...یه ادم بی سر و صدا با سی شیش تا مدال فرمانده خوش اخلاق...این خودش باید توی تاریخ ثبت بشه...مطمئن باش اونجا بهش بد نمیگذره...دوستشم که هست...
■ولی بابا...تمین نمیتونه کار سخت بکنه
¤شما نگران نباش فرمانده هان خودش حواسش هست...خصوصا اینکاینهمه پارتی حسابیم داره...تمین واقعا پسر خوش شانسیه...
هر دوشون آه کشیدن و به پسر کوچولوی عزیز کردشون خیره شدن...
***
برای بار هزارم صورت گریون هیون و یونگو بوسید...اشکای خودشم پاک کرد...
-دوستتون دارم...خیلی زیاد...هر...هر هفته بهتون نامه میدم...دوتا نامه میدم...زود جوابمو بدین باشه؟؟الانم...پشت سرم نیاید...میخوام خودم برم...
دستا و صورتش پر از بوسه شد صدای خداحافظی لرزونشونو شنید...و عقب عقب رفت...
-بخندید دماغوا...اگه اینجوری ازم خدافظی کنید...ازتون متنفر میشم...
هر دوشون اشکاشونو پاک کرد وسعی کردن لبخند بزنن ولی موفق نبودن...
-ممنون...مواظب خودتون باشید و دعوا نکنید...هر روز یکی اضافه تر از جای من همدیگه رو ببوسید...
دستشو تکون داد و بدو بدو به سمت قطار رفت...دومین سفر تنهاییش...اینبار...خوشحال نبود...
توی قطار با همسفریاش حرف زد....و این که همسفری های اینبارش پر سر و صدا و شیطون بودن خودش یه نعمت بودن...حداقل تو فکر و خیالای الکی فرو نمیرفت
به پیونگیانگ رسیده بود یک راست به سمت مقر جینکی رفت...سربازای جلوی در شناختنش و گذاشتن داخل بره...از جلوی در اتاقش بلند فریاد زد...
-هیوووونگ...خوابی یا بیدار..
جینکی سریع بیرون اومد و با لبخند بغلش کرد...
*اومدی که...
با ناراحتی سرتکون داد...
*بیا تو...
-نه بیا بریم...فقط نخواستم تنها برم اونجا...خواستم یه قوت قلب داشته باشم که بدونم تنها نیستم...
گوشاش از خوشی سرخ شد...قوت قلب تمین بود؟واقعا؟لی تمین کوچولو...برادر خوشگلش...بهش میگفت قوت قلبمی...لبخند زد و دستشو گرفت...
*بذار کیف پولمو بردارم...الان میام...
داخل رفت و سریع برگشت...صورت غم گرفته تمینو بوسید
*ناراحت نباش داداش کوچولو...خیلی زود عادت میکنی...داداشی هر روز میاد پیشت خانوادت میان پیشت....حتی از مامان و بابا خبر مبارن واسمون...این عالی نیست؟ با دوستت کار میکنی و خوش میگذرونی...اون پسر کوچولو اسمش چی بود؟...آها...کانگ...اونم کلی بانمکه...
-هیونگ...
*جانه دلم؟
-عاشقتم خوب؟
جینکی لبخند زد...
*خوب...بیا اتوبوس سوار بشیم...
اینو میدونست که اونقدر توی دویت پیدا کردن توانا هست که هیچ وقت تنها نمونه...ولی دلش برای دوستاش تنگ میشد...خییییلی خییییلی زیاد
وقتی رسیدن فرمانده هان باهاش مهربونی کرد مینهو مثل پروانه دورش میچرخید...ولی فعلا گیج بود...اونقدر گیج که حتی بهش سیلی میزدن نمیفهمید توی هوا راه میرفت و صداش توی مغز خودش میپیچید...
+عزیزم؟خسته ای...بیا اتاق من...یکم بخواب...
فقط سرتکون داد و رفت...فردا روز بهتری میشد...
***
چشماشو باز کرد...صدای گنجیشگای توی حیاط و قوقوی کبوتر کنار گوشش بود...
بالا سرشو دید...لبخند زد و کبوترو ناز کرد...
-سلامممم...چه خوشگلی شما...بیا ببینمت...کبوتره مینهویی؟...
کبوترو گرفت و سرشو بوسید...
در باز شد مینهو با یه حوله کوچیک سرشو خشک میکرد...
+آه بیدار شدی؟....
-اوم...
+پسر بیا صبحونه بخوریم...الان میرم میارم...
رفت و برگشت با یه سینی بزرگ از خوردنی...
-چاگیا...اینجا غذا خوری نداره؟
+چرا داره...
-پس چرا اینجا غذا میخوری...
شونه بالا انداخت...
+بچه ها اذیت میکنن...از من خوششون نمیاد...کوچیکتر که بودم غذامو به زور میگرفتن...بابا هم انتخابشو به عهده خودم گذاشت که برم غذا خوری یا همینجا بخورم...
-برای ناهار...بیا بریم غذاخوری عمومی...
+ولی...
-من نمیتونم بدون اینکه با کسی آشنا بشم یا دیده بشم ۵ سال تمومو یه جا بمونم...بیا انجامش بدیم عزیز دلم...
مینهو یه نفس آروم کشید...
+چرا ظهر؟غذاتو بردار بریم...
لبخند زد و موهاشو صاف کرد 
-بریم...
***
سالن غذا خوری شلوغ و پر سر و صدا بود...ولی با ورود مینهو همه برای چند ثانیه ساکت شدن...پسر نفرت انگیز و مغروره کانون برای اولین بار بعد از چند سال اومده بود که باهاشون توی یه سالن غذا بخوره...وااااای چه اتفاق غافلگیر کننده ای...
متوجه نگاهاشون شد ولی نادیده گرفت سینی غذا رو روی یه میز خالی گذاشت و روی صندلی پشت میز نشست...ولی یه صدا از کنارش شوکش کرد...
-سلامممممم هیونگنیم ها...من تازه اینجا اومدم...پس...خواهش میکنم مواظبم باشید...آم...مواظبمون باشید...
یکی از یه گوشه زیر خنده زد و پشت سرش بقیه خندیدن...
+بشین تمین اینا آدم نیستن...
تمین لبخند زد و دستشو آروم روی شونه مینهو زد...اجازه داد خندشون تموم بشه...
-هیونگ نیم ها خوشحالم که باعث شدم بخندید...اسم من...تمینه...لی تمین...
یه صدای قلدر از یه گوشه شنیده شد《گاله رو ببند غذا رو کوفتمون کردی》
-هیونگ من یه خوانندم...میتونم واستون بخونم...
صدای مینهو هیس هیس کنان به گوشش رسید 
+تمین آه گفتم بشین...
《بنال ببینم》
سعی نکرد صداش زیاد بلند باشه فقط به یه ارامش نسبی نیاز داشت...نشست و یه آهنگ آرومو خوند...تا آخر آهنگ همه ساکت بودن...حتی صدای خوردن چاپستکا به کاسه ها هم نمیومد...
انگار همه با دقت داشتن سعی میکردن ببینن چی میخونه...
-گلی شب بو در دشت پر چمن...آبهای روان بر روی سنگ ها...آن نسیم مهربان که مینوازد...به زیبایی آهنگ لبخند...
آوازشو تموم کرد...میتونست صدای فین فین چند تا از پسرا رو بشنوه...تازه به یاد اورد...اونا خیلی هاشون از دامن طبیعت توی این کانون اومده بودن..حالا یاد سرسبزی ای که از دیدنش محروم بودن همشونو به گریه انداخته بود...
-هیونگ نیم ها...باهام مهربون باشید...باهام دوست باشید...
یکم از برنجش خورد...زمان زیادی گذشته بود ولی هنوزم هیچ کس حرف نمیزد...
+ببینم...تو هیپنوتیزمشون کردی؟؟؟...سابقه نداشته اینهمه آدم یه جا باشن و هیچ صدایی ازشون درنیاد...
-مینهو...
+جانم...
-غذا خیلی بد مزست...
+اوه؟...آره خوب...بابا آشپزیش زیاد خوب نیست...چند روزیه آشپزمون از اینجا رفته...بابا بجاش غذا میپزه...دو روز مامان اومد...ولی کاره خودش نمیذاشت هر وعده بیاد...دیگه نشد...
-میشه من کاره سخت نکنم؟
+هوم؟...دوست داری با خودم نقاشی بکشی؟...
-دوست دارم...ولی تا وقتی آشپز بیارید خیلی خوب میشه من یه چیزی بپزم...
+اوه حتما به نظر عالی میاد...آشپزی بلدی؟؟
-آره...فقط یه برنامه غذایی میخوام...
+یه برنامه غذایی ماهیانه داریم...بعد از غذا ببین میتونی همشو بپزی یا نه...
-اگه غذای کره ای یا ژاپنیه بلدم...
+آره خوب...
-فقط باید سعی کنم واسه تعداد زیاد درست کنم...
فرمانده هان با تعجب داخل اومد البته اون پسرای شر و شور یکباره ساکت شده بودن جای تعجب هم داشت...
÷ساکتید پسرا...چه هیجان انگیز...
چند نفر خندیدن...
+بابا...
تعجب مرد بیچاره صد چندان شد...مینهو هم اینجا بود...با تمین...تمام قلبش چراغونی شد...چه خوب بود که تمین اینجا بود...این پسر جادوگر بود...
÷جانم بابایی...وای تو اومدی اینجا؟
+اره تمین خواست...اوم...بابا تمین میگه میتونه آشپزی کنه...
مرد با خستگی شونشو مالید 
÷آه ممنون تمین آه اگه آشپزی کنی واقعا کمک بزرگیه...
تمین یه لبخند آروم زد《حتما اینکارو میکنم》
مرد برگشت رو به جمعیت 
÷بچه ها یه آشپز کوچولو داریم راحت شدین از دست پخته من...
اینبار همه خندیدن 
÷اینا چشونه ساکت شدن؟
+تمین یه آواز آروم خوند...
آروم با لبخند سرتکون داد و موهای نرم تمینو نوازش کرد 
÷آیگو...جادوگر کوچولو...تو فکری؟
-برای هر نفر یه پیمانه برنج...هر سه پیمانه برنج یه لیوان آب...حالا اونا چند نفرن؟...
تمین و فرمانده هان به صورت غرق فکر تمین نگاه میکردن...دو تا پسر بالا سرشون اومدن...دوتا پسر اروپایی که به طرز با نمکی بهم شبیه بودن...
''هی...من لوکاسم...اونم جک...دوستیم؟
لبخند زد و دستشو کشید...
-البته...دوستیم...
***
تقریبا جیغ زد و مینهو قهقهه زد 
-درست حساب کن...شفته میشه...
+باشه...ببخشید...کانگ دیوونم کرد...
*تمیییین آه...
-اوه هیونگ...
*ببین کیو آوردم...
به کسی اشاره داد و پسر تند جلوش پرید...
~دادام...سلامممم...
-اوه جونگهوان...چطور مطوری؟...
~آه کلی خستم...فرمانده همه رو مجبور کرده ژاپنی یاد بگیرن...یه فرمانده ژاپنی قراره بیاد...واسه سرکشی....
-من زبان انگلیسیم افتضاحه...آه دوتا دوست خارجی پیدا کردم...شاید از اونا یاد بگیرم منتها زبون ژاپنیو خیلی خوب بلدم...چون معلمم خیییییلی خوشگل بود...
از مینهو کتک خورد و خندید...
-چیه آدم باید واسه درس خوندن انگیزه داشته باشه...
جونگهوان و جینکی بهشون خندیدن 
*تمین شیطنت نکن...عزیزم سره راه یه صندوق پست هست...نامه ای داری؟
-اوه البته...
+من میارمش...
-ممنون عزیزم...
خندید 
+هر چیزی که باعث بشه نخوام حساب کتاب کنم تکونم میده...
-آیگو...هیونگ...من قراره اشپزی کنم...برام مقدار آبو حساب میکنی؟
*البته عزیزم...
///
بعد از اینکه نامه رو از مینهو گرفت خداحافظی کرد و رفت...دوستای جدیدش توی آشپزی کمکش کردن و بالاخره تونستن برای ناهار آمادش کنن...
نمیدونست بعد از این چه اتفاقی میوفته ولی الان...یه قدم جلو رفته بود...یه قدم جدید توی سرنوشتش



:: مرتبط با: (I Find You(end ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Parijongkey دوشنبه 27 دی 1395 11:35 ب.ظ
وای عالی بود کلی هم خندیدم تمین شیطون.واقعام جادوگر کوچولوه قربونش بشم من دلم برای یونگ و هیون میسوزه
کومائو اونی
Mahsa shi دوشنبه 20 دی 1395 02:09 ق.ظ
مرسی عالی بود هانی جون
Rosha جمعه 17 دی 1395 08:58 ق.ظ
واییییییی رفت كانونننننننن آخییییی بچمممممممم
مرسی عشقم خیلی قشنگ بود
fmsadeghi پنجشنبه 16 دی 1395 12:31 ب.ظ
واااای عااالی بوود تند تند بزااار زیاااادم بزااار حسته ام نباشیو دستت مرسسی
Taebum چهارشنبه 15 دی 1395 11:25 ب.ظ
خیلی قشنگ بود
خیلی حال میده زیاده هی میخونم تموم نمیشه
پارت بعدو زود تر بزار
afish چهارشنبه 15 دی 1395 11:15 ب.ظ
سسسلام
پس این یارو باباشونه چه جلب
آخی چایونگ
آخی تمین
آخی مینهو چقد تنهابوده
یعنی انگیزه تمین داغونم کردااا!ژاپنیش خوبه چون معلمش خوشکل بوده!!!والامنم اگه معلمام ی ذره قیافه داشتن همه نمره هام بیس بود
خسته نباشی هانی جون مرسی بعدی پلیز
سِتـــ چهارشنبه 15 دی 1395 07:06 ب.ظ
عه -_-
کلی ایموجی عاب زدم بغل نظر قبلی بازم نیومد
بدون کلا عابه دیگه
یووووووووونگ
ناموسا رابطه شون مثه هانا و بوزیه
زود بنویس قسمت بعدی رو هانی
سِتـــ چهارشنبه 15 دی 1395 07:04 ب.ظ
جینکی
سِتـــ چهارشنبه 15 دی 1395 07:03 ب.ظ
نمیخوام :/
اصلا نمیتونم :\
نمیشه :|

یونگ و هیون و تمین نباید جدا میشدن
reyhan چهارشنبه 15 دی 1395 02:41 ب.ظ
الهی از یونگ و هیون دور شد اسفردگی گرف
تمین ادم خر کنه .-. ادم بدبخ کنم هس خخخخ
سراشپز لی تمین
خیلییی خوب بود هانی دستت درد نکنه
martiyeh چهارشنبه 15 دی 1395 01:32 ق.ظ
دلااام *_* روح سرگردان وب هستم ... هنوز فیکو نخوندم!! :/// ولی یه روزی میخونمش!! ... در انتظار فیک بعدی با هنرمندی کیبومم ^^
موفق باشی اونی *-*
sogand سه شنبه 14 دی 1395 11:40 ب.ظ
این قسمت خیلی عالی بود لذت بردم
zeynab ak سه شنبه 14 دی 1395 11:00 ب.ظ
سلااام
ووووییی چقدررر خوب و شاد شد داستان
با اینکه از خانواده ش جدا شد ولی اینکه به تمین و جینکی نزدیک تر شد باحااالهه
چقدرممم که حدسم خوووب از آب دروووومد
یادم باشه دیگه اصن حدس نزنم
تنکسسسس هانیییی
یک شاول سه شنبه 14 دی 1395 10:56 ب.ظ
هلههه تمین آشپز باشییییی
Mhrnz سه شنبه 14 دی 1395 10:32 ب.ظ
Aliiii bod❤☺
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سلام^_^
من هانی(هانیه)هستم $(*_*)$
من این وبلاگو درست کردم برای پسرای درخشان قلبم و زندگیم (^_^)

امیدوارم از اومدن به این وبلاگ راضی باشید...
ممنون^____^
  :: مدیر وب سایت : hani shinee
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


کد ساعت فلش


Online User