hani shinee جمعه 10 دی 1395 10:01 ب.ظ نظرات ()
خووووب اومدم با قسمت ۳۳ 
یعنی چی میشههههههه یعنی شخصیت جدید کیه؟؟؟؟؟؟ هارهارهار 
راهنمایی
جونگهیون یا کیبوم نیست:) 
راستی اونا ها هستن تو فیک 
اما صبر بسیاری نیاز داره 
احتمالا اواخر فیک هستن (بسه دیگه خیلی دارم لو میدم)
نظر فراموش نشه ناموسا 
●●●قسمت ۳۳
●●●پیونگیانگ ۲۰۰۶
دستشو گرفت و خندید...
-چه خوب شد اومدی...
بهش لبخند زد...
+بخاطر تو بود...اوه مقر داداشت خیلی بزرگه...
-آه آره ولی مقر هیون بزرگ تره...البته اون سربازاشم خیلی خیلی بیشتره...به هر حال اون فرمانده نمونه شده...
مینهو به صورت پر افتخار تمین خندید 
+اووووه...که اینطور...چاگیا یه نقاشی واست کشیدم...
ذوق زد و یه لبخند بزرگ زد...
-ببینم...
از توی کولیش یه کاغذو درآورد...
+بفرما
بازش کرد و با ذوق خندید 
-وای این خیلی خوبههههه...این منم اینم هیونگه...خیلی خوب کشیدی...
+البته...کاملا ماله خودت نیست...
-چی؟
+صبح وقتی رفتین...یه اقایی اومد به کانون...
-خوب؟
+از بابا پرسید که کسیو به اسم لی تمین اونجا داریم یا نه...بابا ازش پرسید چرا و اون گفت از طرف پدر و مادرش اومدم...
شوکه به مینهو خیره شد 
-تو رو خدا راست میگی؟از طرف مامان و بابا بود؟خوب؟دیگه چی گفت؟
+بابا کلی خوشحال شد و ادرس اینجا رو داد اون اقا هم گفت ظهر میاد یه سر بهتون میزنه...گفت دوست داره هر دوتونو باهم ببینه...منم فکر کردم...توی شمالی هیچ دوربینی وجود نداره که خانوادتون بتونن حالا که بزرگ شدین ببیننتون...تصویر دوتایی که ازتون توی ذهنم بود کشیدم...اگه اون آقا اومد...اینو بهش بده...باشه؟اونو میده به مادر و پدرت...حتما از خوشی گریه میکنن...
تمین با بغض یه خنده شلیکی کرد و دستاشو دور مینهو محکم حلقه کرد...
-آه اگه همینطوری خوب بمونی واقعا فکر میکنم لیاقتتو ندارم...ممنون...خیلی ممنون...
مینهو خندید و موهای ابریشمیشو نوازش کرد...
وقتی ازش جدا شد که جونگهوان بلند بلند صداش زد 
~تمین شییییی تمین...شیییییی...آه نفسم...کجا بودی تمین شی...
-ببخشید...جونم چیزی شده؟
~فرمانده لی داشت دنبالت میگشت...
-باشه تپلی...حالا میرم...
لپ تپل جونگهوانو کشید که البته به مزاقش خوش نیومد...تمین آهنگین براش خوند
-اخم نکن خنده هات خوشگله بخند هیونگ عاشقت بشه
با مینهو خندید و پسر لبو شده رو تنها گذاشتن...
+چرا اینو گفتی...
-خوب اون از هیونگ خوشش میاد...منظورم اینه که...اینجا واقعا نرکده ست دختر که دور و برشون نیست حسشون به پسرا زیاد میشه...میفهمی چی میگم؟؟؟از اون سربازای چرکوی شمالی که بگذریم هیونگ واقعا تر و تمیز و خوش قیافست...باهوش و خوش برخورده...اوم...به نظر من هر کسی میتونه خیلی سریع عاشقش بشه...
به چشم های خندون مینهو نگاه انداخت و سریع دستشو توی هوا تکون داد 
-آه اینو نمیگم چون برادرمه...یا...هر چیز دیگه ای...جدا اون فوق العادست...سربازاشم دوستش دارن...برای تقریبا یه روز اینجا بودم و فهمیدم که همه این سربازا فوق العاده کثیف و بد بوان البته که با این موضوع مشکلی ندارن...ولی من هیونگو دیدم با وجودی که مریض بود حتی دوبار برای دوش رفت...اون خیلی بدن خوش بو و بغلای گرم و لذت بخشی داره...بین حرفای جونگهوان فهمیدم چند باری هیونگ بغلش کرده...فکر بد نکن...فکر نکن که هیونگ مریضی چیزیه اون فقط اشتباهی بغلش کرده...
+وای با این تعریفات منم عاشق برادرت شدم
تمین خندید 
-چشماتو درمیارم...
مینهو هم خندید و خیلی سریع شقیقشو بوسید 
+من فرمانده لی رو خیلی دوست دارم ولی گمونم تا حدی گوشت تلخه...و البته جدی...انگار تا با کسی صمیمی نشه یه جورایی بهش رو نمیده...
-اوم...هه هه...منم اولین بار دیدمش همین فکرو کردم...ولی یه مهربونی خاص داره...
+فکر کنم اگه برادرت نبود یه مرد شبیه اونو ترجیح میدادی...
-اووووم...شاید...ولی...بازم من مردای قد بلند و چشم درشتو دوست دارم...مردای خوش اخلاق و خوش فکر که لبای خوشمزه ای داشته باشن...
مینهو با لبخند بهش خیره شد
+مثله؟
-هیووووون....
زیر خنده زد چه امیدی پیدا کرده بود احتمالا فکر میکرد منظور تمین،خودشه
+هیا...جلوی دوست پسرت میگی هیونو دوست داری...؟
-گفتم یکی مثلش...اون تقریبا بابامه...تقریبا که نه...اون بابامه...ولی به نظرم هم یونگ هم هیون...واقعا هم دیگه رو تور کردن...به طرز وحشتناکی...فکر میکنم واقعا اونا بدنیا اومدن برای همدیگه...
+تمین هیچ وقت ازت نپرسیدم ولی تو هیچ مادر بزرگ یا پدر بزرگی نداری؟
-اوم...نه نه...هم هیون...هم یونگ...هر دوشون یتیمن...از خیلی کوچیکی...برای همین اونا از سن کم شروع کردن به زندگی کردن باهم...خیلی مستقل...
+چه حیف...من...یه پدر بزرگ و یه مادر بزرگ دارم...البته...نمیدونم هنوزم زنده هستن یا نه...اگه پدر بزرگم یه چویه...پس حتما زندست و حالش خوبه...
-ازشون متنفری؟
وقت نکرد جواب بده چون حالا دو قدمیه جینکی بودن...
*داری قدم قدم میای؟...جونگهوان برگشت تو هنوز نیومدی...
خندید و با طنازی یه چشمک کوچیک زد 
-بعله میدونم جونگهوان اومده...
*آدم باش دونسنگ...
تمین خندید و یه احترام نظامی گذاشت 
-بله فرمانده...
جینکی و فرمانده هان خندیدن
*گفتم آدم باش...دونسنگ واست خوراکی گذاشتم توی ساکت تخمه آفتاب گردون و یکم بوداده...آجوما هم واست اوبنتو درست کرده دو سه تایی...هر وقت گرسنت شد بخور عزیزم...آه...توی قطار حتما دست و صورتتو بشور...واست صابون گذاشتم...زیاد با نظامیای توی قطار حرف نزن چون ادمای صمیمی ای نیستن داداشی...اووووم...ها...اینجور نیست که بگم زود به زود لباستو عوض کن...ولی اگه وقت کردی عوض کن که ناراحت نباشی...خصوصا لباس زیرتو...زیرپیرهنی و زیر شلواری هم واست گذاشتم...ماله خودمو...یکم برات بزرگه ولی خوب توش راحت خواهی بود...همین گلم...نیم ساعت دیگه راه میوفتیم برو اگه میخوای خدافظی کنی خدافظی کن بیا...
-ممنون هیونگ...ولی...من منتظر یکیم...
*کی پسری؟
-یه آقا که از طرف مامان و بابا میخواد بیاد...
انگار تازه فرمانده هان به یاد اون مرد افتاده بود...
÷اوه آره...فراموش کردم بگم...
*آه چه عالی...خیلی خوب میشه اگه ازشون خبر بگیریم...ولی عزیزم...اگه تا نیم ساعت دیگه راه نیوفتیم فردا میرسی ممکنه جریمه بشی...۵۰ تا شلاق
÷اگه بتونه نقدی بده لازم نیست شلاق بخوره...پول داری تمین؟
-آه نه زیاد...واسه اومدن خیلی چیز میز خریدم...
*بیا داداشی بیا...
کیف پولشو از جیب پشتیش درآورد و یه مقدار قابل توجه از پولو توی جیب تمین گذاشت 
-خیلی زیاده...
جینکی با شیطنت ابرو بالا انداخت 
*هیونگت کاملا پولداره...اگه با این مقدار راضی نشدن بگو که پسره فرمانده یو یا چا هستی...اونا یکیو میفرستن تا پولو براشون بیاره 
-آراسو...حالا میتونم بیشتر بمونم؟
*آره ولی بازم میترسم...تو خیلی ریزه میزه ای تحمل شلاق نداری...میترسم واقعا با پول راضی نشن...امیدوارم اون آقا زودتر بیاد...
-نگران نباش هیونگ...من از پس خودم برمیام...زبون چرب و نرم همه جا به کار میاد
جینکی با خیال راحت شده خندید 
*آیگو چه بزرگ شده...
***
۴۰ دقیقه گذشته بود که یه مرد جلوی ورودی اومد با سرباز جلوی در چند کلمه حرف زد و داخل اومد تیپ عجیبی داشت 
یه کلاه کج مشکی زده بود و ریش و موهای جوگندمی بلند داشت...لباس هاش به تنش زار میزدن و یه جلیقه گلدار روی لباس سبز پسته ای رنگ و رو رفتش پوشیده بود یه شلوار چند جیبه کهنه قهوه ای هم پاش بود که به زور یه کمربند دور کمرش بند شده بود...شبیه یه نقاش یا حتی شاعر بود با تصور مینهو با این ریخت قیافه پخی زیر خنده زد...
*نخند تمین زشته...
جینکی یه لبخند مصنوعی روی لبش نشوند...
°فرمانده لی؟
*بله خودم هستم...
°تمین؟
-من تمینم...آه من دیرم شده هر چه سریعتر باید برگردم به کانگوون آقا به خانوادم بگید من حالم خوبه و یه خانواده مهربون و فوق العاده عالی دارم...اوووم بهشون بگید من هر چند وقت یه بار بخاطر خانواده نظامیم میتونم سفر برم و بیام برادرمو ببینم...آه...بگید خانواده فوق العاده پولداری دارم...آه...بگید حالم خیلی خیلی خیلی خوبه بگید اون عکس ۴ نفره رو هنوزم دارم و به یادشونم...اوووم...آه...این نقاشی...اینو حتما بهشون بدین...ممنون...آجوشی عاشقتم...
ساکشو برداشت و تقریبا دوید
-هیونگ...خدافظ....مینهو فرمانده هان...خدافظ بعدا میبینمتون...هیونگ جونگهوانو به جای من ببووووس...
با بدجنسی بلند بلند خندید و از مقر بیرون رفت...
°آه...سعی میکنم همه حرفاش یادم بمونه...شما حرفی نداری؟...
*البته که دارم...
***
یه دست تکونش داد 《پسر...پسر جون بیدار شو رسیدیم کانگوون..》
بلند شد و یه لبخند دلبرانه زد...
-ممنون آجوشی...اوه...فرمانده...
مرد یه لبخند شیفته زد و بهش کمک کرد بلند بشه...برعکس رفتن برای برگشت هم سفریه بانمکی داشت...یه مرد مثل هیون که با وجود جدیتش شوخ طبع هم بود...با هم تخمه و اوبنتو خورده بودن...و باهم گپ زده بودن...در آخر مرد بهش آدرسشو داده بود و گفته بود خوشحال میشه تا وقتی که توی کانگوونه گاهی بهش سربزنه و بازم باهم گپ بزنن...و تمین قبول کرده بود در اصل اون به گفته خودش یه فرمانده بود که توی پیونگیانگ بود که هر از گاهی چند روزی برای سرکشی به کانگوون میومد...
-اوه ساعت چنده...
مرد هم نگران شد 《ساعت دوئه نیمه شبه》
-آه...دیر شد...
《تا ساعت چند مجوز داشتی》
-یک نیمه شب...
《اوه یک ساعت دیر کردی...مشکلی نیست...تو پول داری؟》
-بله بله دارم...برادرم بهم پول داد...
پولا رو از توی جیبش در آورد 
《اوه مطمئنا خانواده پولداری داری》
آروم سرتکون داد...مرد پولا رو ازش گرفت و نصفشو جدا کرد و بقیشو توی جیب تمین گذاشت...نصف پولو هم نصف کرد...《دوتا سرباز اینجاست...اینو بذار تو جیب سمت راستی...اینو هم بذار جیب سمت چپی...بقیه پولتم برای خانوادت هدیه بخر...اون سربازا برات مهرو میزنن》
-مطمئنید با اینقدر راضی میشن؟
《نشدن منو صدا بزن》
آروم سرتکون داد و با ترس و لرز از قطار پایین اومد...
سربازا لاغر و بی حوصله بودن...تا اینجا که کسی دیر نکرده بود...وقتی بهش رسید قلبش تند تند زد...
€یه ساعت دیر کردی...
-آه...بله...
همونطور که مرد گفته بود با یه لبخند قشنگ پولا رو توی جیب دوتا سرباز گذاشت...
€کمه...بذار روش تا مهرو واست بزنم...
-اشتباه میکنید این کافیه...
£بذار روش مردم معطل شدن...
《تمین آه...بیا دیگه》
€اوه فرمانده کیمه...برو پسر برو...
پسر سمت چپی مهرو روی برگه مجوزش زد و تقریبا کنار هولش داد...
سرشو جلوی مرد خم کرد...
《آیگو آیگو...یادت نره بهم سر بزنی...آفرین پسر خوب...الان وقت خاموشیه...اگه خانوادت دنبالت نیومدن من میرسونمت...》
-آه نمیـ....
●تمین اه...آه خدای من...پسر تو دیر کردی...
تمین با ذوق برگشت و به سمت یونگ دوید و توی بغلش پرید چا یونگ هم لبخند زد و سرشو محکم بوسید ولی با دیدن مرد شوکه شد و سریع سرشو خم کرد...
●فرمانده کیم...
مرد خندید و انگشت اشارشو روی لبش زد...《هیش...پسرت شیرینه...گاهی بیارش پیشم》
●فرمانده...
پاهاش شل شد و آروم روی زمین نشست...
《چا یونگ...حالت خوبه؟》
●فرمانده...نمیتونم بیارمش...میخوان پسرمو ببرن کانون پیونگیانگ...
مرد آروم خندید و چایونگو سرپا کرد...
《هنوزم گریه رویی که...قوی باش فرمانده...باورم نمیشه اینقدر بزرگ شدی...》