تاریخ :  دوشنبه 6 دی 1395
نویسنده :  hani shinee
سلاممممم
اووووف 
فعلا تا اینجا که رکورد قسمت شکست هارهارهار 
هنوز خیلیش مونده ها 
عجله نکنید که منم عجله ای ننویسم سره هم بندی بشه باشه؟
بچه ها تا جایی که بتونم جواباتونو توی فیک میدم 
دو نفرتون پرسیدین که ÷ کی بوده 
- تمین 
+مینهو 
*جینکی 
÷فرمانده هان 
■هیون
● یونگ 
= ژنرال کیم 
# بابای مینهو بابای جینکی
$مامان مینهو مامان جینکی
@سول سونگ 
~جونگهوان
اوووم دیگه شخصیت یادم نی هخخخخخ 
دو نفر دیگه هم پرسیده بودن که گ*یا آزادن یا نه؟
جواب اینه...
نــــــــــه!! 
الان تازه چند ساله که توی آمریکا آزاد شده و تا حدی ژاپن...
وضعیت کره هم که مثله خودمونه ببینن کاری ندارن باهاشون 
ولی اگه ادم حساسی باشن معرفی میکنن و اون دوتا مجازات میشن...
همین دیگه...
همــــــــــه همــــــــــه نظر بذارن وگرنه خدایی دوباره لج میکنم:/ 
عاره...یه قست درمیونم لطفا نظر ندید:/ 
همین دیگه بپرید ادامه

●●●قسمت ۳۲
●●●کانگوون(شیلا)_۲۰۰۶
به محض ورود به خونه متوجه جو بدش شد 
■اوم...چاگیا؟...من اومدم...
یونگ از اتاق خواب بیرون اومد و بدون حرف دستاشو دور کمرش حلقه کرد...
■فدای خوشگلم بشم...دلت تنگ شده واسه جوجت؟ببینمت...
با دیدن چشمای سرخ و پف کردش خیلی سریع لبخندش از بین رفت 
■اتفاقی افتاده؟
یونگ دوباره زیر گریه زد و سرشو روی سینش فشار داد 
●میخوان بچمو ازم بگیرن...
شوکه شد و یونگو سریع از خودش جدا کرد 
■چی؟؟چی شده؟چه خبره؟؟کی اینو گفت؟؟
هق هقای یونگ روی اعصابش خط میکشید 
●دیشب...دیشب...یه...یه نامه...اختصاصی از...ژنرال...رسید دستم...
■آروم بگیر...درست بگو چی شده من که نمیفهمم اینجوری...
●نوشته بود...تمین باید بره کانون...
■خیله خوب...تو مگه تو کانون نیستی...منم هر بار اومدم خونه میام پیشتون...گریه نکن زندگیم...گریه نکن خوشگلم...بزرگ شده دیگه...به هر حال باید میرفت دیگه...قربونت بشم گل پسر...
تند تند چندتا بوسه روی لبهای لرزونش گذاشت...
■هیون فدات بشه عزیزم...گریه نداره که...
●میخوان...ببرنش...به کانون...پیونگیانگ...
■چی؟؟؟؟؟...
●میخوان اونجا ببرنش...تو نامه...نوشته بود...باید بخاطر اینکه تا الان نبرده بودیمش به کانون...تیربارون میشدیم...اینو میدونستم...ولی...نوشته شرط اینکه ما رو اعدام نکنن اینه که بیاد پیونگیانگ به جای شیلا...
حرفی برای گفتن نداشت...نمیدونست حالا چطور چایونگو اروم کنه...
■یعنی چی؟چرا اونجا؟ژنرال آدمی نیست که به کسی رحم کنه...به ما رحم کرده که چی بشه؟برای یه لحظه هم درک نمیکنم چرا اینکارو کرده...
●نوشته بود...بخاطر فرمانده لی...بخاطر فرمانده لی از تنبیه ما گذشته...چون بهش گفته تمین خیلی ضربه میبینه...نوشته بود تنبیه ما دور شدن از پسرمونه...
آه کشید و سرشو توی بغلش گرفت...
■آه خوب...باید از فرمانده لی ممنون باشیم...درسته تمین ازمون دور میشه ولی...حداقل زنده ایم و میتونیم بریم دیدنش...درسته زندگیم؟...تمین که هیچ...تمام دنیامو از دست بدمم بازم اونقدر ناراحت نمیشم که وقتی تو گریه میکنی ناراحت میشم...
سرشو بالا آورد و به هیون خیره شد 
■قوی باش پسر...قوی باش.. 
اشکاشو از روی صورتش پاک کرد و صورتشو بوسید 
■من قبلا ناراحت بودم از اینکه تمین بره کانون چون جز ما کسیو نداشت...هوم؟وقتیم میرفت کانون مارو تیربارون میکردن...دیگه همین ما دوتا رو هم نداشت...واسه همین اوردیمش شیلا تو که خوب میدونی...ولی حالا ببین...پسرمون بزرگ شده...برادرشو پیدا کرده دوست و خانواده دوستشو داره...حالا به لطف فرمانده لی...ما هم میتونیم زنده بمونیم و تا آخر عمر بریم دیدن پسرمون...هوم؟این چیز گریه داریه؟...این که رفته پیونگیانگ...اصلا چیز بدی نیست...حداقل میدونی پیش برادرشه...برادرش که کمتر از ما دوستش نداره که...داره؟؟؟؟...پس اصلا نگران نباش...تمین حتی اگه برادرشم پیشش نباشه...تنهای تنها هم باشه از پس خودش برمیاد...تو که اون شیطون کوچولو رو میشناسی...
بین گریش آروم خندید 
●آره...هر جا میره توی ثانیه دوست پیدا میکنه...
■خیله خوب...پس...الان چرا گریه میکنی؟
دوباره اشکای تازشو از روی صورتش پاک کرد...یونگ دستاشو دور کمرش حلقه کرد و سرشو به سینش چسبوند
●چه خوب شد اومدی داشتم دق میکردم...
بهش لبخند زد و لبهای خوش فرمشو بوسید 
***
●●●کره شمالی پیونگیانگ ۲۰۰۶
در اتاقو آروم باز کرد و به صورت قشنگ تمین که غرق خواب بود نگاه کرد دیشب آخر وقت مینهو تمام وسایل پشت درو برداشته بود تا اگر کسی برای صبحونه صداشون کرد اذیت نشه...
÷خوابن؟بذارید بخوابن...شما که گفتی بعد از صبحونه میاید دنبالش
یه صورت شرمنده و خنده رو به خودش گرفت 
*دیشب درست و حسابی خوابم نبرد دلم واسش تنگ شد ...صبح به محضی که روشنی زدن اومدم دونسنگمو ببرم...
÷هنوز نیومده وابستش شدین خدا ما رو به خیر بگذرونه...در واقع من حتی خوشحالتر از شمام که تمین قراره بیاد اینجا...با این روحیه شاد و بشاش به زودی مینهو رو هم از این خلسه و تنهایی درمیاره...اون یه معجزه واقعیه...دیروز برای اولین بار دیدم که مینهو بلند بلند میخندید...حس فوق العاده ای بود 
جینکی خندید و صورت تمینو توی خواب نوازش کرد...
*نگاش کن چطوری خوابیده...اوه...گردنش...
به فرمانده هان نگاه کرد که خجالت زده اون سمتو میدید
*اینا چیکار کردن باهم؟
÷سخت نگیر فرمانده لی...بزرگ شدن دیگه...هم دیگه رو دوست دارن...یه چند وقت دور بودن دلتنگ هم دیگه شدن...
*مگه قبلا هم باهم خوابیدن؟
÷آه خوابیدن که...اصلا بلد نیستن حداقل مینهو رو مطمئنم بلد نیست...شاید در حد یه تحریک ساده بوده...شما زیاد به روشون نیار...جوونن دیگه...
*آه...بله...حتما...
کنار تمین روی تخت نشست و موهاشو کنار زد 
*آخه خیلی بد شده...انگار کبوده...امروز این بچه میخواد بره خونه توی اتوبوسم که با نظامیاس میترسم سر و گردنشو ببینن...
÷مشکلی نیست...خانوادش که مشکلی ندارن تو اتوبوسم یه شالی چیزی بذاره دور سر و گردنش معلوم نمیشه...
 *من مشکلی با رابطشون ندارم ولی اونا هنوز کم سن و سالن...کاش یکم رعایت کنن...شما مواظب هستی؟
÷اگه همش بخوام مواظبشون باشم بدتر میشن...محدود که بشن حرصشونم بیشتر میشه...تا جایی که بتونم کمترش میکنم...
*بله...ممنون...فقط میترسم...رابطه پسرا توی اینجا...یه چیز ناپسنده...ولی خوش بختانه رابطه راحتی دارن...چون درصد مردا تقریبا سه برابر زناست...اینکه دوتا پسر باهم زندگی کنن اونقدرا عجیب غریب نیست...بعضیا هم مثل شما عاقل و بافهمن سعی میکنن درکشون کنن...ولی وای به روزی که کسی بفهمه که مخالفه...
÷بابای مینهو...فرمانده چوی...دشمن سرسخت این رابطه هاست...
*خبر دارم...برای همینه که میترسم از رابطه مینهو و تمین...
÷نگران نباش...مواظبشون هستم...
*واقعا ممنون...
تمین توی خواب یه تکون خورد و مینهو بیشتر توی بغل خودش کشیدش...آروم صدا زد 
*تمین آه...خوشگلم...دونسنگم...پاشو داداشی پاشو...
تمین خواب آلود برگشت و دستاشو بلند کرد...جینکی خندید روش خیمه زد و دیتای تمین دور گردنش حلقه شد...بالا کشیدش و محکم بغلش کرد 
*بریم؟
صدای خواب آلودش بانمک تر نشونش میداد شرط میبست که چشماش هنوزم بستست
-بریم...
*نمیپرسی کجا؟
-هر جا هیونگ بره 
*اگه هیونگ خواست بره جهنم چی؟میری باهاش...
-میرم...چون هیونگ مواظبمه...
لبخند زد و سرشو با جون و دل محکم بوسید...
*این دلبریای تو رو کجای دلم بذارم...
دستشو زیر پاش گذاشت و مثل یه عروس بلندش کرد و البته که خواب از سر تمین پرید و بلند خندید...
مینهو با صدای خنده تمین بیدار شد و یه لبخند بزرگ زد 
+صبح بخیر...
-صبح بخییییییر...مینهو بیدار شو من دارم مییییرمممممم...
جینکی یه تکونش داد و تمین یه جیغ پر هیجان کشید مینهو هم خندید 
+پس صبحونه...
*نخیرررر قراره با هیونگ صبحونه بخوره...بعدا یه عالمه فرصت هست با تو صبحونه بخوره...
تمین خندید و جینکی دوباره تکونش داد...
*خدافظی کن با دوستت که بریم دیگه...
روی زمین گذاشتش و تمین سریع صورت مینهو رو بوسید 
-خدافظ عزیزمممم 
+بعدا میبینمت...
تمین یه لبخند بزرگ دیگه زد...
-آره میبینمت...
÷تمین آه...عصر ساعت چند میری؟
-ساعت چهار...
÷پس با مینهو یه سر بهت میزنیم قبل از اینکه بری...
ذوق زد و دستاشو بهم کوبید 
-ممنووووون...
سریع دوید و توی بغل فرمانده هان پرید و صورتشو بوسید و البته که مرد سرخ شد و خندید...
*بیا بریم شیطون بلا...خدانگهدار فرمانده هان خدانگهدار مینهو...
+خدانگهدار...
÷مواظب خودتون باشید 
///
از کانون بیرون رفتن تمین جلوتر از جینکی عقب عقب راه میرفت و شعرای مسخره و شادشو میخوند که جینکی رو به خنده مینداخت...یه بساط خیابونی دید درست مثل همونی که توی شیلا داشتن به مادر بزرگ با دو تا نوه هاش بودن مادر بزرگ میخوند و دوتا نوه ها میخندیدن...
-برم کمکشون
*آه تمین...دعوا میشه ها...
-صبر کن و ببین...
جلو رفت یه چیز تو گوش پیرزن گفت و خندید پیرزن هم خندید و با دست بهش اشاره کرد بره وسط...زن یه شعر قدیمی رو میخوند وقتی تمین هم همراهیش کرد جمعیت دورشون جمع شد و بعد از تموم شدن آهنگ سکه ها توی جعبه روونه شد پیرزن سره تمینو بوسید و ازش تشکر کرد...
جینکی دستشو به سمتش کشید و تمین بدو بدو به سمتش رفت 
-خوب بود؟
*البته خوشگلم...صدات...به...مامان رفته...
-چی؟
*مامان صدای فوق العاده ای داشت...یادمه وقتی بچه بودم یه روز داستان ازدواجش با بابا  رو واسم تعریف کرد مامانم دقیقا مثل خودت شر و شور و پر تحرک بوده...صدای فوق العادشم همه جا تحسین میشده...اون زمان مامان ۹ سالش بوده...
به تمین نگاه کرد که با دقتش جوری رفتار میکرد که انگار بجای حرف طلا از دهنش میریزه...
-خوب؟
*یه بار که...بابا به سئول رفته بود...مامانو میبینه و یه دل نه صد دل عاشقش میشه...چون صورتش مثل قرص ماه برق میزده و صداش مثل صدای الهه های آسمونی بوده...به خانوادش میگه و اونا برای زندگی میان به سئول...تا یه زمان زیاد بابا میرفته دیدنش...ولی یه روز میفهمه که بساطشون جمع شده...خیلی آشفته میشه و دنبال مامان میگرده...میفهمه که توی یه قمار خونه قبل از هر مسابقه ای آواز میخونه...به محضی که میبینتش ازش خواستگاری میکنه...و مامانم قبول میکنه...
تمین خندید و ذوق زد...
*نمیدونم یادته یا نه ولی تا اون آخر که اومدیم اینجا یه بارم ندیدم که باهم بد حرف بزنن روزی توی خونه کسی فریاد بکشه...با تمام مشکلاتی که توی طول ازدواجشون داشتن...هنوز که هنوزه هیچ زوجیو به عاشقی مامان و بابامون ندیدم...
تمین یه لبخند آروم زد و دست جینکی رو محکم گرفت...
*ما دوتا معجزه های زندگیشون بودیم تمین...چون بودنمون یه معجزست...
-من یه عکس چهارنفره دارم...
جینکی سریع به سمتش برگشت 
*چی؟؟؟
-متاسفم که تا الان نگفته بودم...اوووم توی کوله پشتی بچگیام...همونی که باهاش از مرز رد شدیم بود انگار مامان یا بابا اونو گذاشته بود اونجا...اوم...یونگ و هیون پیداش کردن ولی به روی خودشون نیاوردن که فکر کنم یه گنج دارم...
*هنوز داریش؟
-البته...
*کجاست؟
-با خودم آوردمش...دوست دارم تو نگهش داری...تو بیشتر از من ارزششو میفهمی...
*الان باهاته؟
-توی مقره...بریم بهت نشونش میدم...
دستا و پاهاش شل شده بود...مسیر براش به اندازه مسیر زمین تا آسمون شده بود...
تمین هم درکش کرده بود و پا به پاش قدماشو تند تند برمیداشت...
به مقر رسیدن...نفس آروم جینکی رو حس میکرد...قبل از اینکه جینکی چیزی بگه به سمت اتاق جینکی دوید درو باز کرد و کیفشو برداشت...بین دفترچه دست ساز چرمیش یه عکس قدیمی رو با احترام بیرون آورد و بهش نگاه کرد...یه زن و مرد کنار هم بودن جینکی کنار پای زن ایستاده بود و یه لبخند بزرگ داشت...و تمین توی بغل پدرش یه خنده گشاد کرده بود...سر زن روی شونه مرد بود و یه لبخند قشنگ روی لب هر دوشون بود...
*تمین...
-این عکسه...
پاهاش دیگه جونی نداشت...روی زانوهاش روی زمین نشست و به عکس خیره شد...اشکاش پایین ریخت و دستشو روی قلب دردناکش گذاشت و اشکاش چکه چکه روی زمین افتاد...دلش به اندازه تمام دنیا برای خانوادش تنگ بود...
****
●●●کره جنوبی_سئول_۲۰۰۶
صدای عصا روی زمین باعث شد لبخند بزنه...
$آفرین یوبو...یکم بیشتر راه برو...وقتی روی ویلچر بودی هم دل خودت میگرفت هم من...ببین چه خوبه...اذیتی یوبو؟
#نه خانمی...خیلی خوبم...راست میگی اینجوری دل خودمم کمتر میگیره...وزنمم داشت زیاد میشد سره اون ویلچر...
$یوبووو...
#میدونم...میدونم چی میخوای بپرسی...دیروز با یکی از بچه ها حرف زدم...نفوذی شمالیه...
زن لبخند زد 
$خوب؟
#به محضی که اسم جینکی رو آوردم شناخت...
گونه های زن از ذوق گل انداخت 
$چطور؟
#پسرمون سری تو سرا درآورده...فرمانده شده اونم چه فرمانده ای...پسره ۱۹ سالشه...ببین چطوری گلیم خودشو از آب بیرون کشیده...
زن از ذوق اشک ریخت...
$معجزه کوچولوی مامانه...تمین چی؟تمین...
#خبری از تمین نداشت...ولی گفت تحقیق میکنه...گفت شاید توی پیونگیانگ نیست...
$یعنی پسرامون از هم جدا شدن؟
#احتمالش هست یوبو...به هر حال جینکی یه آموزشایی داشته کارای خاص خودشو باید انجام بده...نگران نباش...اگه تمینو به جینکی سپردیم پس مطمئن باش حالش خوبه...تمینم برادر جینکیه...این بچه ها خودشون از پس خودشون برمیان...
$کاش اینبار که دوستت برمیگرده جنوبی یه خبری از تمینمم آورده باشه...
#نگران نباش خانم خوشگله...خوبن...مطمئن باش...
$حالا پسرمو چطوری صدا میزنن؟فرمانده لی جینکی؟...
دوباره از ذوق سرخ شد...
$مامان فداش بشه...حتما کلی بزرگ شده و تغییر کرده...تمینم کلی خوشگل شده...
#البته...تمین خیلی شبیه توعه حتما خوشگل شده...
زن خجالت زده بلند شد 
$چای میخوری آقا؟



:: مرتبط با: (I Find You(end ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
سفارش اینترنتی غذا جمعه 17 دی 1395 07:39 ق.ظ
کیفیت و محتوای وبلاگ عالیه! دوست خوبم موفق باشی
Hasti سه شنبه 14 دی 1395 07:28 ب.ظ
البته بگم خودم در تب فیک میسوزم
Hasti سه شنبه 14 دی 1395 07:22 ب.ظ
ای وااای چقد خوب بود!!
بغل تومینی!
وای چقد خوب یونگ هیونو آروم کرد!چقد منطقی برخورد کرد عالی یود من ک نگرانشون بودم آروم شدم
جینکی فداش بشم احساساتی من!!
شرمنده دیر میشه اصصلا وقت ندارم
مرسییی
خرید بک لینک دوشنبه 13 دی 1395 10:33 ب.ظ
این مطلبت هم مثل سایر مطالبت عالی بود! خدا قوت
Zeynab Ak دوشنبه 13 دی 1395 09:02 ب.ظ
عخخخخخخخخخخخخخی
مامان باباشوون
سِتـــ جمعه 10 دی 1395 03:56 ق.ظ
Gn
سِتـــ جمعه 10 دی 1395 03:56 ق.ظ
مامان بابای تمین و جینکی

خدا عاخر و عاقبتشونو بخیر کنه :|

دمت گرم هانی عالی بود .... ولی واقعا با حرفای امشب فکر کنم معده م هر لحظه ممکنه پودر بشه
سِتـــ جمعه 10 دی 1395 03:54 ق.ظ
آخ من فدا تمین و داداشیش
آخه تو چرا اینقدر خوبی بشر
به قول خودت هانی عای عم شــاوِل دقت کن : شــاوِل

خب خداروشکر تم از بندگان برگزیده ی خداست و لازمم نی یونگ و هیون تیر بارون بشن

اینم گفته بودم یونگ و هیون منو یاد جونگ و کی میندازن ؟

ستی فداشون بشه خب ایموجی عابم کووو ؟؟
Mahsa shi چهارشنبه 8 دی 1395 05:23 ق.ظ
وااای مامان و باباشون!!!
کاش زود پیش هم برگردن
بعدیییییی
fmsadeghi سه شنبه 7 دی 1395 10:19 ب.ظ
وووااای عااالییی بوود

این مامان باباعه عاالین فوق العاده

این بابای مینهو خیلی رو اعصابهههه اههه

پارت بعدیی سریعتررر
Rosha سه شنبه 7 دی 1395 09:26 ب.ظ
ای جانم مامان باباشووووووووننننننننن عررررررررر
مرسی عقشم
سه شنبه 7 دی 1395 01:18 ب.ظ
واى هانى جون عالى بود~-~
باشه ازىن پارتاى طولانى خداکنه اىنا زود تر پىداشون کنن
خسته نباشى
reyhan سه شنبه 7 دی 1395 01:16 ب.ظ
پاینى من بودم راستى
سه شنبه 7 دی 1395 01:13 ب.ظ
واى هانى جون عالى بود~-~
باشه ازىن پارتاى طولانى خداکنه اىنا زود تر پىداشون کنن
خسته نباشى
parisa سه شنبه 7 دی 1395 02:23 ق.ظ
عالی بود عزیزم مرحبا به تو خوشگل خانوم دستت حسابی درد نکنه
یک شاول سه شنبه 7 دی 1395 01:42 ق.ظ
یعنی میشه برگردن کره؟ اخ خدا کنهههه
afish سه شنبه 7 دی 1395 12:38 ق.ظ
سلام
وااای نننننه
چایووونگ
وای جینکییی
آخی مامان باباشون.ولی چه بیخیالنااا
این وسط به تنهاکسی که خیلی داره خوش میگذره مینهوعه خخخ
ووویییی گردن تمیییییییییین
اصلا خجالتم دیگه نمیکشن این دوتاها!!
مرسی که توضیح دادی.خیلی خوب بود.خسته نباشی.بعدییی...
Taebum سه شنبه 7 دی 1395 12:35 ق.ظ
عالی بود دستت درد نکنه
sogand سه شنبه 7 دی 1395 12:25 ق.ظ
من هرسری به سرنوشت این دوتا داداش فک میکنم ناراحت میشم همش با خودم میگم اگه نمیومدن شمالی زندگیشون چطور میشد بعد یادم میوفته اون موقع تومین همدیگه رو نمیدیدن!
منتظر روزیم که همشون پاشن برن جنوبی
این قسمت خیلی عالی بود ممنون
Mhrnz دوشنبه 6 دی 1395 10:42 ب.ظ
Kheili in ghesmt khoob bood
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سلام^_^
من هانی(هانیه)هستم $(*_*)$
من این وبلاگو درست کردم برای پسرای درخشان قلبم و زندگیم (^_^)

امیدوارم از اومدن به این وبلاگ راضی باشید...
ممنون^____^
  :: مدیر وب سایت : hani shinee
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


کد ساعت فلش


Online User