hani shinee سه شنبه 30 آذر 1395 09:39 ب.ظ نظرات ()
سلاممممم...
چطور مطورید 
نظرات به ۱۰ نرسید آره؟
خوب 
اشکال نداره 
قسمت بعدی رمزیه:-D
دیگه این دفعه بیخودی رمز نمیدم به کسی...بعله...
بفرمایید ادامه
●●●قسمت ۳۰
●●●پیونگیانگ ۲۰۰۶
بیست دقیقه ای میشد که جینکی بعد از ده بار قول دادن درمورد هیون و یونگ ازش جدا شده بود و پیش مینهو تنهاش گذاشته بود...الان باید شیطنت میکرد بلند بلند میخندید و مینهو رو از خجالت سرخ میکرد یا حتی وراجی میکرد...ولی هیچ حسو حالی برای این کار نداشت...
جالب اینجا بود که مینهو هم ساکت بود به اتاق و تخت کوچیکش دعوتش کرده بود و حالا درست کنار مینهو سرشو روی بازوهای گرمش گذاشته بود و توی حصار دست و سینش زندانی شده بود...
موهاش آروم و آروم نوازش میشد...
+تمین آه...
-جونم...
+تمین آه دوست ندارم گریه کنی
-متاسفم...واقعا نیازش داشتم...
+آراسو...ولی بهم قول بده تا وقتی که واقعا بهش نیاز نداری گریه نکنی...
-اذیت شدی؟
+خییییلی...
-متاسفم عزیزم...
دوباره سکوت...مینهو پیشونیشو بوسید...
+دلم واست تنگ شده بود...
به صورت دوست داشتنی پسر خیره شد 
-آههههه پسر دوست دارم تو چشمات شنا کنم...
مینهو خندید و دوباره سرشو بوسید...
-ببخشید...تجدید دیدار شیرینی نبود...شاید دیگه هرگز تجدید دیدار نداشته باشیم...
لبخند مینهو از بین رفت...
+چرا؟فرمانده لی مخالف رابطمونه؟یا این وسط یه مشکلی...
-اوم...یه مشکل خییییلی بزرگ وجود داره...شاید برای همیشه درواقع تا ۱۸ سالگی...مجبور باشم...اینجا زندگی کنم...
+این که کنار من باشی یه مشکله؟
-نه...این که...از خانوادم جدا میشم مشکله...من به طرز وحشتناکی به یونگ وابستم به هیون وابستم...حالا...هیونگ میگه باید جدا بشم...میگه بخاطر منه بی ارزش قراره یه بلایی سرشون بیاد...اعدام بشن تیر بارون بشن...چمیدونم...بخاطره منه بی ارزش...
+تمین آه...
-میخوای بگی بی ارزش نیستم؟هیونگم همینا رو گفت...
+نه...تو بی ارزشی...
دلخور به مینهو نگاه کرد...درست بود که خودش گفته بود ولی انتظار تاییدم نداشت...اینقد مصمم
+اگه خودت برای خودت ارزشی قائل نباشی از هر آدمی توی دنیا بی ارزش تری...چایونگ هیونگ و یو هیون شی برات ارزش قائل شدن چون به نظرشون تو پسر ارزشمندی بودی...وجود ارزشمندی داشتی...ارزشه داشتن یه خانواده فوق العاده و زدن لبخندو داشتی...پس...وقتی خودت به خودت میگی بی ارزش...نشون میده اون دوتا پسر بیچاره یه اشتباه بزرگ گردن...اون اشتباهم بزرگ کردن تو بوده با وجودی که از خطراتش خبر داشتن...حالا خودت بگو...تو بی ارزشی؟
-نه...
مینهو لبخند زد و تند صورتشو بوسید 
+آههههه دلم داشت میریخت...باخودم گفتم اگه گفتی آره باهات بهم بزنم...خوشحالم گفتی نه...
-هیا...
+چیه؟انتظار داری با یه بی ارزش دوستی کنم؟؟
-خیلی بدجنسی...
مینهو با شیطنت لبخند زد و شونه بالا انداخت...
+برای یه لحظه هم نگران نباش...فرمانده لی واقعا فرمانده قدرتمندیه از اینکه با این سن یه فرماندست هم مشخصه...اوووم...اون مطمئنا کاری میکنه که خانوادت در امان باشن...
-اگه میتونست کاری بکنه...کاری میکرد که من لازم نباشه بیام اینجا...این یعنی اونقدرا هم توانا نیست 
+اوووم نه...تو به هر حال باید یه زمان کار اجباری داشته باشی...وگرنه باید بری زندان بزرگسالان...تو نمیدونی اونجا چقدر وحشتناکه...اون مطمئنا میدونه...واسه همینم هست که الان جلوی کانون رفتن تو رو نمیگیره و واسه نیومدنت به کانون مطمئنا تلاش زیادی نکرده ...حتی زندان زنانم جای افتضاحیه مامانم سقط جنین و کارای وحشیانه رو با چشمای خودش اونجا دیده بود چه برسه به زندانای مردا که پره از وحشیا و قاتلا و...صد البته...متجاوزا...
رنگ از صورتش پرید 
-جـ جدی؟
+البته...همینجا هم چندتاشو داریم 
بنفش شد و دهنش باز موند 
-کی؟
+من...اگه تا یک دقیقه دیگه این صورت ناراحتو ازت ببینم بهت تجاوز میکنم...
تمین خندید و به بازوی مینهو کوبید 
-ترسیدمممم...
*جدی گفتم...میدونستم بالاخره یه روز اینو میبینم...تو هر چی درمورد دنیای بیرون میدونی...من درمورد اینجا دو برابرشو میدونم...پس من سونبه نیم توام...
-وقتی اومدم و بیشتر از تو دونستم میفهمی هیچ سونبه نیمی وجود نداره...
بالاخره سرحال اومد و دستاشو دو طرف صورت مینهو گذاشت 
-هی بذار اون صورت شکست خوردتو ببینم 
مینهو خندید و دستاشو پس زد...
+حالا شکست خورده رو نشونت میدم...
بلند شد و روش خم شد...صورتشو جلو آورد...
-نگو که میخوای تضاهر کنی میخوای ببوسیم و وقتی چشمامو بستم مسخرم کنی...
مینهو زیر خنده زد 
+آه این انصاف نیست نباید اینقد زرنگ باشی...
تمین زیر خنده زد و تند لبای قلوه ای مینهو رو بوسید...مینهو یه صدای دلخور درآورد و به پتو مشت زد ...ولی بعد خندید 
+من کاملا شکست خوردم...پسر بد...
تمینو جلو کشید و لبای عسلیشو بین لبای خودش گرفت و بوسیدش...
-بیشتر میخوام...
یه خنده شلیکی کرد....تمین هم میتونست افسرده بشه؟البته که نمیتونست...سلول به سلول بدنش شادیو قورت داده بودن...سعی نکرد چیزی رو یادآوری کنه یا حتی بحث ۵ دقیقه پیششونو ادامه بده...
+عههه بیشترم میخوای منحرف؟کانگ یهو میپره تو اتاقم اصلا نمیشه...
-عهههه ضدحال نشو دیگه...برو دره اتاقو قفل کن...
+قفل دیگه چیه اینجا که اتاق جینگولیه خوشگل مشگلم نیست که قفل داشته باشه...
-شوخی نکن...پس وقتی بیام اینجا اصلا نمیتونیم باهم بخوابیم؟
شوکه شد...تمین هیچیو فراموش نکرده بود...یا حتی حواسشم پرت نشده بود...
+میشه عزیزم...البته که میشه...فقط وقتی که کانگ خوابه...
-مینهو...تو در مورد نامزد هیونگ چیزی میدونی؟؟؟
+اوم؟چه یهویی...
دستشو توی دستاش گرفت...
-میدونم عزیز دلم...یهوییه...ولی اگه چیزی میدونی بهم بگو...از زمانی که اومدم پیشش حتی یه کلمه هم درموردش نگفت...حس میکنم یه اتفاقی افتاده...
+اوم...راستش...درمورد اینکه تو میای اینجا یا خانوادت...یه چیزایی شنیده بودم...میدونی؟از وقتی فرمانده لی تو رو با کمک ما پیدا کرد با بابا خیلی رفیق شده و اینجا زیاد میاد...با بابا یکم گپ میزنن و خستگی درمیکنن...یه چیزایی شنیدم...اون به هر نحوی تلاش کرد که تو نیای کانون...درسته گفتم تلاشی نکرده ولی...واقعا تمام زورشو زد...حتی به خاطر این موضوع از خونه زده بیرونو الان توی مقرش میخوابه...چون...تا قبل از اون خونه ژنرال زندگی میکرد...
-نامزدیشو بهم زده؟
+مطمئن نیستم...ولی...مثل اینکه...کلا زده زیر همه چی...بیخیال همه چی شده...چون تو زندگیشی...حرفای دردناکی میزد...از بچگیای سختش میگفت و تلاشایی که برای پیدا کردنت کرده بود...
سرشو پایین انداخت و با انگشتای مینهو بازی کرد...
-واقعا لیاقت اینهمه سختی رو دارم؟؟؟اگه زندگیش ساده تر میشه...من حاضرم حتی زندان برم...فقط یه نفس راحت بکشه...فقط یه شب راحت بخوابه...
+نمیتونه...چون خوشحال نمیشه که تو توی سختی باشی...اینکه نخواسته توی شیلا بری کانون و خواسته اینجا باشی...واسه اینه که دیگه نمیخواد ازت دور باشه...میخواد بغل گوشش باشی تا به قول خودت راحت بخوابه راحت نفس بکشه...چون تو نفسشی....دیگه زمانی که پیش خانوادت گذروندی تمومه حالا دیگه باید کنار خانواده واقعیت زندگی کنی...فرمانده لی...خانواده واقعیته...حرف من به این معنی نیست که چایونگ و یوهیونو فراموش کنی...اتفاقا خیلی خوب میشه که زود به زود بیان و ببیننت...ولی وابستگیو تموم کن...
-مینهو...
+جونم...
-تا حالا به کسی وابسته بودی؟
+نمیدونم...
-پس تا وقتی که به کسی وابسته نشدی...اینقدر راحت دربارش حرف نزن...اگه وابسته نمیشدم...واقعا یه نمک نشناسه خوک بودم...اگه اونا نبودن...معلوم نبود تا الان چه بلایی سرم اومده بود...اصلا زنده بودم؟...نمیدونم...تو سختی زیاد کشیدی ولی ..مادرتو داشتی پدرتو داشتی چه خوب چه بد...ولی من فقط دوتا پسرو داشتم که برام غریبه بودن...غریبه هایی که برامو سنگ تموم گذاشتن...گاهی از کاراشون به حد مرگ عصبانی میشدم...اینکه وقتی میخواستن باهم بخوابن منو مجبور میکردن سرود ملی رو بلند بخونم تا صداشونو نشنوم یا هر وقت میخواستن همو ببوسن میگفتن چشمامو ببندم...
با یادآوری گذشته آروم خندید...
-واقعا عصبانی میشدم و داغ میکردم...حتی چند باری از خونه قهر کردم...ولی اونقدر به یونگ و هیون وابسته بودم که همون شبش برمیگشتم خونه...چون...هیچ لبخندی به گرمی و پر مهری لبخندای یونگ نبود...هیچ آغوشی هم گرمتر و پر امنیت تر از آغوش هیون نبود...دوتا غریبه شدن همه چیزم...اگه بگم هیونگو بیشتر از اونا دوست دارم واقعا دروغ نگفتم...چون اون...هیونگه...اگه هیونگ بگه ازشون جدا بشم...اینکارو میکنم...اگه باعث میشه چشماشو ببنده و خوابای خوب ببینه...اینکارو میکنم...حتی با وابستگیمم کنار میام...
+اینکارو بکن...
***
*به زودی تمینو منتقل میکنم به کانون پیونگیانگ...
مرد لبخند پیروزمندانه ای زد...
=میدونستم پسر لایقی هستی...میدونستم قانونو دور نمیزنی...
*اینا همش حرفه...خوب حالا به خواستت رسیدی...سره منم نباید بدون کلاه بمونه...
=بس کن جینکی چرا مثل غریبه ها باهام حرف میزنی...راستش این یه امتحان بود برات...که بدونم واقعا به کشور اهمیت میدی یا نه...به زودی یه نشان لیاقت از من میگیری...آه اصلا چرا به زودی؟همین فردا...
*ژنرال کیم...من هیچی از شما نمیخوام...هیچ اهمیتیم به قوانین چرند اینجا نمیدم...
=جینکی...
*راضی شدم...فقط چون دیگه طاقت دوریشو نداشتم...خواستم جایی باشه که هر روز ببینمش و بتونم به زندگیم ادامه بدم...با قدرت...مثل همیشه...من نشان افتخار نمیخوام...فقط...یه چیز میخوام ازتون...بعد از اون...میرم...میرم و گورمو گم میکنم از جلوی چشماتون...
=جینکی تو پسره منی...قلبم به درد میاد وقتی باهام اینجوری حرف میزنی...من هرگز دلم نمیخواد تو ازمون جدا بشی...دوست دارم مثل گذشته هربار که خونه میام...تو و سولو کنار هم ببینم و ببینم که لبخند میزنید...این خونه جهنم شده جینکی...با من بد شدی چرا سولو کنار گذاشتی...
یه پوزخند زد 
*تر و خشک همیشه باهم میسوزن...شما که خوب اینکارو بلدی ژنرال کیم...درسته؟
=سول سونگ بهت علاقه داره جینکی...
*میدونم...منم دوستش دارم...ولی...اون همیشه میترسید که من خانوادمو بهش ترجیح بدم...واقعا بابت این موضوع ناراحتم ولی...ترسش واقعا حقیقت داره...برای من هیچی مهم تر از خانوادم نیست...
مرد یه نفس پر از ناامیدی کشید 
=خیله خوب...گفتی چیزی میخوای...بهت میدم...بگو چیه...
*فرمانده چایونگ...فرمانده یو هیون...با حفظ مقامشون...هیچ مجازاتی نشن...
=ولی میدونی که حقشونه...
*بله...حقشونه...دیگه حرفی ندارم...خدا...نگهدار...
قبل از اینکه از در اتاق بیرون بره صدای مرد نگهش داشت 
=باشه...فقط چون لیاقت یه دستمزدو داری...و البته...اونا با جدا شدن از پسرشون به اندازه کافی مجازات میشن...مثل من که دارم پسرمو از دست میدم...توی این موضوع درکشون میکنم...
آه کشید...به سمت مرد برگشت و جلوش خم شد《واقعا ممنونم》
***
اینکه میتونست صدای خنده های بلندو از مینهو بشنوه به طرز وحشتناکی هیجانزدش کرده بود مینهو معمولا بدون سر و صدا بود...این به معنی شیطون نبودنش نبود فقط یه فضای شیطنت میخواست تا خوب خودشو نشون بده...حالا فضا در دسترسش بود...با تمین دنبال پسر کوچولو میکرد و توپ کم بادو شوت میکردن...پسر کوچولو هم میخندید و از فرت هیجان جیغ میکشید...به پسر اجازه میدادن که گل بزنه و خوشحالش میکردن...با فکر کردن به اینکه تمین اینجا بمونه پر از شادی شد...پسر چایونگ درست مثل خودش بود...همه جا رو طراوت میداد و باعث میشد همه جا از وجودش برق بزنه...لبخندای جادویی چایونگو توی صورت تمین میدید...و صد البته شیطنتای ج*نسیش...اگه یه دختر بود مطمئنا تا چند وقت دیگه شکمش بالا میومد...از وقتی که از کانگوون برگشته بودن به شکل خنده داری سر و گوش مینهو میجنبید...دقیقا میدونست تمین باهاش چیکار کرده...چون تا چند روز ردهای قهوه ای شده روی گردن و کتفش خودنمایی میکردن...وقتی هیون توی کانون کنار یونگ کار میکرد گاهی به زور از هم جداشون میکرد درحالی که اون کلا آدمی بود که روابط براش مهم نبود ولی توی یه بازه زمانی حس میکرد چندین و چندتا از بچه ها منحرف شدن برای همین به دو قسمت مختلف فرستادشون اما بازم هر چند ساعت یکبار باید میرفت سراغشون و البته که کنار هم بودن...این که تمین هشت سال باهاشون زندگی کرده بود و این شده بود جای تعجبی نداشت...
دلش رضایت نمیداد که صداشون کنه برای غذا ولی غذای سرد مینهو رو دلدرد میکرد...
÷پسرا...بیاید غذا بخورید...
بهش نگاه کردن هنوز لبخنداشون سره جاشون بودن《اومدییییییم》
///
پسرو توی جای خوابش گذاشت و پتو رو روش کشید...
-خوابید؟
+اوم...
تمین با شیطنت پاهاشو تکون داد و دستاشو دور گردن مینهو حلقه کرد...
-آیگوووو بالاخره تنها شدیم...
یه بوسه سریع روی لبش گذاشت...
+میخوای کانونو بهت نشون بدم؟؟
-البته که نه...وقتی بیام اینجا خودم میبینمش...
یه لبخند شیطنت بار دیگه زد...
*تمین آه...
مینهو از خنده ترکید و تمین شوکه و ناامید به سمت صدا برگشت...
-بله...
*بیا بریم دیگه عزیزم...یه خبر خوشم دارم واست...
یکباره خندید و بیرون رفت...اول جینکی رو بغل کرد و صورتشو بوسید 
*خوش گذشت؟
-آره خیلی...
*خبر خوشو بگم؟؟؟
با هیجان تکون تکون خورد 
-آره آره...
*اول یه بوس بده به هیونگ...
با بیحیایی تمام لبهای جینکی رو محکم بوسید 
*هیا...از صورت بیحیا...
تمین با شیطنت خندید 
-خبرو بگو دیگه...
*ژنرال قول داد که هیچ کاری با هیون و یونگ نداشته باشه...
اونقدر قلبش پر از خوشی شد که اشکاش ناخود آگاه پایین ریخت...
-آه جدی؟
*البته...هیونگو دسته کم گرفتی؟...یه خبر خوب دیگه هم هست...
-چی؟چی؟...
*وقتی بیای اینجا...علاوه بر اینکه هیونگ هر روزه هر روز میاد دیدنت...چایونگ و یوهیون هم اجازه دارن ماهی یه بار بیان دیدنت...
اشکاش بیشتر شد و بین گریه خندید...
-خیلی خوبه...
پیشونیشو بوسید و اشکاشو پاک کرد 
*فدات بشم داداش کوچولوم گریه نکن...
سرشو توی سینش فشار داد و اینبار از خوشحالی گریه کرد...
+آه...فرمانده لی...میشه تمینو بذارید امشب اینجا بمونه؟...یکم کار دارم باهاش...
تمین بین گریش خندید و با خجالت به جینکی چسبید 
*اوه...چیکار؟...
+یه کارایی...نرسیدیم تنها باشیم...آخه باید مواظب کانگ باشم...تا الان بیدار بود...
تمینو از خودش جدا کرد و صورتشو توب دستاش گرفت  اشکاش هنوز روی صورت سرخش بود ولی میخندید 
*میخوای بمونی یا با هیونگ میای؟
-میمونم...
جینکی هم خندید 
*ای نامرد...باشه...بوس هیونگو بده برو...
با شیطنت چندتا بوسه محکم روی صورتش گذاشت و دستاشو محکم دور گردنش فشار داد 
-عاشقتم هییییووووونگ...
*من بیشتر زندگیم...
+تمین آه...
به مینهو نگاه کرد که دستشو به سمتش دراز کرده بود خندید و به سمتش رفت و دستشو توی دستش گذاشت...