hani shinee چهارشنبه 24 آذر 1395 04:55 ب.ظ نظرات ()
سلاممممم
اول از همه تولد عشششششقممممم لیدر خرگوشی مبارک باشهههههه ایشالا ۲۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ساله بشههههه...فداش بشم گوله نمکم...
دوم اینکه...
این قسمت همزمان با تولدش مختص این عشقه...این قسمت واسه اونیوعه...
سوم اینکه فرمانده سو همونه که اولای فیک با جینکی دعواش شد بعد جینکی قانونا رو گفت شلاقش زد...هخخخخ
چهارم جنگ جدا شدن دو کره زمان جنگ جهانی دوم بود 
پنجمممم...یادم رفت:/...کلی حرف داشتما...
حالا اشکال نداره 
شیشمممم....نظر یادتون نرههههه چون خییییییلی طولانیه این قسمت 
هفتممممم...به فکر روزی باشید که تمین میره پیش مینهو:/ رمز نمیدم بهتونا...نظر بذارید...
همین دیگه...
بپرید ادامه(من هنوز مورد ۵ یادم نیومده هخخ)

●●●●قسمت ۲۸
●●●●پیونگیانگ ۲۰۰۶
وقتی یه دست سردو روی پیشونیش حس کرد توی دلش لبخند زد...
پشت سرش صدای چلوندن دستمالو شنید و یه چیز مرطوب روی پیشونیش اومد...
یکباره صدای غار و غور شکم پسر خندوندش...چشماشو باز کرد و پسر بیچاره رو ترسوند...
*اینجایی جونگ هوان؟...آیگو آیگو...گرسنته...
پسر لبهاشو بهم فشار داد و سعی کرد جای دیگه ای رو غیر از صورت جینکی ببینه...
*آخرم نخوابیدی که...بیا...
دستشو گرفت و جلو آوردش...
*دونسنگ آه...پاشو خوشگلم...
تمین خواب آلود چشماشو باز کرد...
-هوم؟؟چی شده...
*جونگ هوان گرسنشه...منم یکم گرسنمه بیا بریم یه چیزی بخوریم...
دستشو تکیه گاهش کرد و بلند شد 
-آراسو...بریم...
~فرمانده میتونید بیاید؟حالتون خوبه؟
*من خوبم پسر خوب...بریم...
تمین هنوز خواب آلود بود ولی وقتی هوای آزاد به سرش خورد سرحال شد...
-حالا داریم کجا میریم...
*آشپزخونه دیگه...
~فرمانده شما بلدی غذا درست کنی؟
*یه غذاست که همه پسرا بلدنش...
هر سه تاشون خندیدن
-اینهمه منو بیدار کردی نیمرو بهم بدی؟
*غر نزن...
-آراسووووو...
~متاسفم فرمانده میخواید برید بخوابید خودم میرم یه چیزی میخورم...
*منم گرسنمه...اصلا فکرشو نکن دوباره برم تو اون اتاق ...خیلی بی حوصله شدم...
-آره واسه روحیتم بهتره...
~ولی هوا سرده...باید تو اتاقتون بمونید...مریضیتون عود میکنه...
*زیادم تو اون هوا بمونم مریض میشم...بیاید پسرا...
کلیدای یدکی رو همیشه داشت از توی جیبش درآورد و دره آشپزخونه رو باز کرد...
-اوووه چه آشپزخونه ی باکلاسی...
~آشپزمون یکمم وسواسیه همیشه تمیز میکنه اینجا رو...
سرتکون داد...
*ببینم چی داریییم...اوه...برنج داریم...فقط سرده...اوم...تخم مرغم داریم...سیبزمینی شیرینم هست...کسی بلده آتیش روشن کنه؟من با زغالی بلد نیستم...
-من بلدم...وایسا...یه روش خارق العاده بلدم...
سنگ زیر اجاقو برداشت...با چوبک خاکسترارو کنار کشید و بالاخره زغال قرمزو پیداکرد...
-دادام...
~اوه زیر خاکسترا بود...
-آره یه تیکه چوب بهم بده...
روی زغال فوت کرد و تیکه چوبی که جونگ هوان آورده بود روش گذاشت...
دوباره فوت کرد و از کنده ی خشک دود بلند شد...با بادبزن اکسیژنو به آتیش رسوند و بالاخره آتیش بالا گرفت...
-حله هیونگ...
*آفرین...
-کاری نداشت تو شیلا هنوز از هیزمی استفاده میکنیم...هنوز اجاق نداریم...شاید هیون بعدا یه اجاق خرید...
~از شیلا اومدی؟
-اوم...
~منم از بچگی توی شیلا بودم...یک ساله اومدم پیونگیانگ فکر میکردم حالا که اسم شیلا عوض شده حداقل مردم شیلا با اسم قدیمش صداش نکنن...
*اوه درسته خیلی وقته اسمش کانگوون شده...ولی مردم به این اسم جدید عادت نمیکنن تا زمانی که یه بیانیه رسمی اعلام بشه و اجباری بشه...فعلا که اجباری نیست...کانگوون اسم قشنگیه برای شیلای قدیم...ولی...مردم به چیزای قدیمی خوی بیشتری گرفتن...
-درواقع پنجاه سال بیشتر میگذره که امپراطوری شیلا از هم پاشیده و اسمش کانگوون شده ولی...مردم هنوز دوست دارن اونجوری صداش کنن...
شونه بالا انداخت و یه ماهیتابه برداشت...
*حالا تو قبلا شیلا چیکار میکردی؟
~خانوادم توی زندان شیلان...منم توی کانون بودم درسمو زود تموم کردم و با ژنرال یه دیدار داشتم و تونستم راضیش کنم که به ارتش ملحق بشم...اونم قبول کرد...
حالا نگاه هر دوشونو روی خودش حس کرد...
~زمان جنگ جهانی دوم...وقتی دوتا کره از هم جدا شدن...ژاپنیا مادرمو به بردگی گرفتن و آوردنش شمالی...بابامم بخاطر مادرم قاچاقی اومد و با یه پول زیاد مادرمو ازشون خرید وقتی بدنیا اومدم...هنوز خیلی کوچیک بودم میخواستیم برگردیم جنوبی ولی سره مرز دستگیرمون کردن...بقیشم که...واضحه...
-پس تو هم جنوبی هستی...
~اوم تقریبا...
*باید زودتر بهم میگفتی که هواتو داشته باشم...من نمیدونستم...بچه ها اذیتت میکنن نه؟
~اذیت که...دیگه عادت کردم...
-خوب از این به بعد هیونگ مواظبته...ما جنوبیا پشت هم نباشیم کی میخواد پشتمون باشه؟البته همه شمالیا بد نیستن...مثلا خانواده من...اونا شمالین ولی آدمای فوق العاده این...
~هوم؟مگه شما چند سالته؟
-من ۱۳...
~خوب منم ۱۳ سالمه...شما کانون نرفتی؟
-نه اصلا...
~مگه میشه...
میدونست الان مثل گچ سفید شده...فشارش افتاد و چشماش سیاهی رفت...
*جونگ هوان...برنجو بذار توی ظرف...
همزمانی که میرفت تا برنجو آماده کنه به حرفاش ادامه داد 
~مگه میشه نرفته باشی؟...کسایی که قاچاقی میان حتما یه زمان کار اجباری دارن...اگه نرفته باشی بعد از یه مدت میبرنت زندان بزرگسالا...که اونجا دیگه خدا بخیر بگذرونه...خصوصا شما که خیلی قشنگی...مطمئنا خیلی اذیت میشی...
-جدی؟نمیدونم شاید پارتی بازی کردن...اخه هیونگ یه فرماندست...خانوادمم هر دوشون فرمانده درجه بالان...
~فکر نکنم تاثیر داشته باشه...
*بحثو تموم کنید...بیاید تخم مرغا حاضره...
روی برنج همشون تخم مرغ گذاشت و سیبزمینی شیرینا رو توی آتیش گذاشت...
تمین انگار با دیدن غذا همه چیزو فراموش کرده بودن...
-کیمچی نداریم؟
*نمیدونم...
شونه بالا انداخت و یه قاشق بزرگ از برنج و نیمرو توی دهنش گذاشت و با لذت آه کشید 
-خوشمزست...بخورید...
جینکی دوباره اشتهاشو از دست داده بود ولی جونگ هوان شروع کرد...اگه تمین کوچولوشو میبردن به زندان...میمرد...جدا میمرد...تمین بی گناهش جاش توی زندان نبود...
*تم...
-هوم؟
*اگه یه روز بهت بگم که باید بری کانون تو چیکار میکنی...
-خوب معلومــــــ...
یه زن چاق با یه چاقو توی دستش داخل پرید...
#کیه؟
هر سه شون رنگ پریده شدن...
*آه آجوما ترسوندیم...
#اوه...فرمانده لی...الان چه وقت غذا خوردنه
*چاقو رو بیار پایین بچه ها رو ترسوندی...گرسنمون بود اومدیم یه چیزی بخوریم...متاسفم بی اجازه اومدیم
زن سریع به خودش اومد و چاقو رو پایین گرفت...《نه...اینطور نگید...اشکالی نداره》
-اووووه چه آشپز باحالی دارید...
آروم زمزمه کرد...
-این که دیگه همین بغل نبود؟
هردوشون زیرزیری خندیدن
#فرمانده...این برنج سرده...بهم میگفتید گرمش میکردم...
*نه نه زحمت نکشید تخم مرغا داغ  بود باهم میخوریم خوبه...اصلا سردیش حس نمیشه...
تمین سرشو به بازوی جینکی چسبوند...
-آره نونا...حتی سردشم خوشمزست...
زن یکباره سرخ شد و با لبخند روی گونه های داغشو پوشوند...اصلا فکرشم نمیکرد توی این سن کسی بهش بگه نونا...
جینکی و جونگ هوان شوکه بهش خیره شدن...براشون چشمک زد و از روی صندلی پایین پرید...
-نونا نونا...آو...چه چشمای خوشگلی داری نونا...نونا کیمچی نداری؟خیلی گرسنمهههه...
زن هنوزم با خجالت به تمین نگاه میکرد...
#داریم صبر کن...
از توی یه ظرف یه مقدار کیمچی توی کاسه گذاشت و به تمین داد...
-ووآآآآ...نونا خیلی مهربونی...دیگه از  این خوشمزه ها نداری؟
زن بازم خندید 
#سیب زمینی میخوای؟یکم کالبی واسه نوه ام درست کردم یکم میخوای؟
دستاشو بهم کوبید و صورت سرخ زنو محکم بوسید...
-آرههههه...
یه ظرف بزرگ از کالبی و به تعداد آب گوشت صاف شده بهشون داد...و البته ۶ تا سیب زمینی پخته
در آخر با گفتن ''ظرفا رو بذارید اونجا خودم صبح میشورم'' از آشپزخونه بیرون رفت...تمین با شیطنت خندید و روی صندلی نشست...دستاشو بهم مالید و یه تیکه گوشت برداشت 《به به آخ جون...》
تمام زمان به این فکر میکرد 
《تمین یه پرنده آزاده...یه پرنده که تا جایی که بتونه پرواز میکنه...سقف کانون براش مثل سقف یه قفسه...همونقدر تنگ...همونقدر محدود کننده...تمین باید پرواز کنه...اونقدر بلند بپره که احساس شادیش تموم دنیا رو پرکنه...بال و پر تمین برای یه سقف کوتاه ساخته نشده 》
-هیووووونگ...هیا...هیوووونگ...
از فکر بیرون اومد...
*جونم عزیزم...
-چرا نمیخوری...ببین همش سرد شد...هیچی نخوردی که...
*میخورم عزیزم تو بخور...
-تو هم بخور جونگ هوان
~یکم مسخرست ولی...اسمتون چیه؟
تمین خندید و یه تیکه گوشت دیگه برداشت...
-آره بهت نگفتم...تمین...اسمم...تمینه...
~ اوه...
به جینکی نگاه کرد که دوباره توی فکر رفته بود...
~فرمانده فکر میکنه من بهت شبیهم...
جینکی با شوک بهش نگاه کرد 
*از کجا فهمیدی؟
~چون وقتی تبتون بالا بود همش اسمشو میگفتید...حتی دو سه بار منو باهاش اشتباه گرفتید و بغلم کردین...بیشتر از سه بارم بوسیدینم و بهم گفتید امید زندگیم عشقه هیونگ یا هیونگ زود خوب میشه...
جینکی با شرمندگی پشت سرشو مالید و پای تمین که با شیطنت بدی بهش خیره شده بود و ابرو بالا مینداختو از زیر میز له کرد...
*متاسفم...جدی نگیر...
پسر شونه بالا انداخت
~حالا کی جدیش گرفت...
*راستی تازه یادم اومد...این مدت که واسم غذا میاوردی...خودت کی غذا خوردی؟؟؟ها؟غیر از وقت ناهار که به کسی غذا نمیدن...
پسر خجالت زده یه قاشق کوچیک از برنج توی دهنش گذاشت...
*جونگ هوان؟از کی تاحالا سرباز جواب فرماندشو نمیده؟
~گفتم یکم رژیم بگیرم لاغر بشم...
-هوم؟؟؟یعنی این مدت هیچی نخوردی؟
دوباره یه قاشق دیگه توی دهنش گذاشت و سرتکون داد...
*اینو هم نگفتی به من...تو مگه چاقی که بخوای لاغر کنی...
~بله...
-نه نیستی... فقط چهار پنج کیلو لپ داری آدم دوست داره گازت بگیره...
پسر سرخ شد...
*کی گفته تو چاقی؟؟؟؟
~خودتون...بین تمرین گفتی خودتو تکون بده چاقالو...
سرخ شد و آب دهنشو قورت داد...
*یادم نیست...حالا گیریم که من گفته باشم...مهم اینه خودت چی فکر میکنی...
پسر لپهای تپلشو توی دستاش گرفت و بازم شونه بالا انداخت...
~از اون موقع اعتماد بنفسم پایین اومده...فکر میکنم چاقم...
یه لبخند آروم زد...پسر فوق العاده بانمک بود...
*به نظر من که همین که شبیه تمین استخون نیستی خیلی خوبه...
~نه من دوست دارم لاغر باشم...
-سره من بحث نکنید چون من یه معده جورابی دارم...معمولا سیرمونی ندارم و خیلی میخورم...با اینحال اینقدر لاغرم...
~خوش بحالت...
شونه بالا انداخت و بدجنسانه لبخند زد 
-بچه ها...سه تا سوال توی این دنیا وجود داره که هیچ جوابی واسش نیست...دوست دارید بدونید چیه؟
هر دوپسر با کنجکاوی به سمتش خم شدن...
*بگو چیه؟
-یک...اول مرغ بوجود اومده یا تخم مرغ...دو...پشه ها شب کجا میخوابن...و سخت ترین سوال...غذاهایی که تمین میخوره دقیقه کجاش میره...
بعد از حرفش زیر خنده زد و دلشو چسبید...به هم دیگه نگاه کردن و شونه بالا انداختن...
-هیا...خنده دار نبود؟؟؟
*غذاتو بخور باید بریم بخوابیم...
-هیا...
جونگهوان و جینکی زیر زیری خندیدن...
*بخور دیگه...
تمین هم شونه بالا انداخت و دوتا قاشق بزرگ برنج توی دهنش گذاشت و سیبزمینیشو گاز زد و بلافاصله آب گوشتشو سر کشید...
*چند وقته غذا نخوردی؟
~فرمانده...بهش ایراد نگیرید...توی مدرسه های شیلا یا باید زود غذاتو بخوری یا سال بالاییا میان ازت میگیرن غذاتو...منم تو زمان مدرسم چاق شدم...چون تندتند غذا میخوردم...الانم دیگه اونقدر از بچه ها کتک خوردم بابت غذا خوردنم درستش کردم...
تمین سرتکون داد و یه قاشق دیگه توی دهنش گذاشت
*کتکت میزنن؟
پسر سرخ شد و نگاهشو توی غذاش انداخت...
*جونگهوان...
~بله...
*اذیتت کردن به من بگو...من میخوام چندتا سربازو تربیت کنم نه چندتا وحشیو که حتی به خودشونم رحم نمیکنن...هوم؟آراسو؟
پسر آروم سرتکون داد ...واو واقعا ناز بود...اگه قشنگتر از تمین نبود زشت ترشم نبود...صورت گرد و لپهای برجسته ی دوست داشتنی که درست مثل روستاییا روش صورتی بود...چشمای میشی معصوم و بینی ای که بین لپهای تپلش چندین برابر کوچیک به نظر میرسید و البته لبهای سرخ کوچولو که عجیب مثل لبهای البالویی نوزادا بود....
***
*تمین آه همینجا بمون من میرم جونگ هوانو ببرم خوابگاه...
تمین خمیازه کشید و روی تخت دراز کشید 
-آراسو...
درو بست و جونگهوانو همراهی کرد...
~فرمانده نیاز نیست بیاید خودم میرم ...
*اینبار باید مطمئن بشم میری بخوابی...سه ساعت بیشتره خاموشی زدن
~میرم...قسم میخورم...میرم...شما برید بخوابین مریضین...
*حرف نباشه...
~آخه خودم میتونم برم اینجوری خجالت میکشم...
*هیس...راه بیا...
جلوی خوابگاه ایستاد و به سمت در هولش داد...
*برو...میمونم تا بری داخل...
پسر این پا و اون پا میکرد...
*برو دیگه...
~میرم حالا شما برو...
بهش اشاره داد بره داخل...
پسر با دودلی داخل رفت...قبل از اینکه برگرده و بره پیش تمین صدای جیغ و گریشو شنید...سریع دوید و به سمت خوابگاه رفت...
چند تا سرباز قد بلند بالای سرش ایستاده بودن و یکیشون کتکش میزد...و چیزایی رو با عصبانیت میگفت《مگه نگفتم گورتو گم کن؟ها؟...دلت کتک میخواد آره؟...تنت میخاره آره؟》
*آهای...
$کی هستی؟
*فرمانده لی...
برای چند لحظه نفس همشون گرفت...غیر از جونگ هوان که مثل یه جوجه میلرزید و گریه میکرد...
چراغ قوه ی ساعتشو روشن کرد و روی صورت پسرا گرفت...
*بیرون...تو هم بیرون...بیرون...جونگ هوان...تو هم برو بیرون...شما هم بکپید تا این ساعت چه گه*ی میخورید که بیدارید؟...بیام نور بندازم کارت و مشروب ببینم کارتون ساختست...
همه تقریبا لال شدن...
*نشنیدم صداتونو...
با صدای ''بله فرمانده'' بیرون رفت...
به سه تا سرباز و جونگهوان گریان نگاه کرد...
*شما سربازید یا وحشی؟ها؟باید با دشمن بجنگید نه با خودی...ها؟...توی مغز پوکتون فرو میره؟...ها...
به صورت پسر اول سیلی زد پشتش توی سرش مشت کوبید و فریاد کشید 
*میفهمی یا نه...
$بله فرمانده...
به دومی و سومی هم سیلی زد...
*شما دوتا کله پوک چی؟...رییس و نوکر بازی میکنید احمقا؟روز اول نگفتم از این مسخره بازیا نداریم؟رییستون یه گه*ی میخوره شما پشت سرش راه میوفتید که چی بشه؟...رییس اینجا منم هوم؟؟؟یه بار دیگه این رفتارو ببینم...حکم تیربارونتونو میدم....
هرسه سرباز حتی جونگ هوان شوکه بهش خیره شدن...
*خوب؟...برای شروع...تا یک ماه توالتارو میشورید...اگه بشنوم انداختید سره یکی دیگه...مجبورتون میکنم با زبونتون تمیزش کنید...مفهومه؟الانم...کلاغ پر برید تا توالتا تا صبح باید مثل کف دست تمیز بشن...اراسو؟
''بله فرمانده''
*زود...
وقتی جونگهوانم سره زمین خوابید از یقش بلندش کرد 
*تو نه احمق...اون سه تا...واسه تو یه کار دیگه دارم...
سوت زد تا اون سه تا شروع کردن به سینه خیز رفتن...
به دور شدنشون نگاه کرد و یه ضربه محکم پشت سر جونگهوان زد...
*مگه لالی نمیگی اذیتت میکنن...
سرشو مالید و دوباره هق زد...
*اذیتت کردن به من بگو...خودازاری ای چیزی داری؟...نگو این چند وقت تو حیاط خوابیدی...
آروم سرتکون داد و دوباره هق زد...
*با این همه هیکل...نتونستی از خودت دفاع کنی؟اونجا جای توعه...هیچ کس حق نداره ازت بگیرتش...تو قراره یه سرباز باشی...یه فرمانده هوم؟باید محکم باشی...واسه هر چیزی که حقته بجنگی...فکر کردی خودمم این روزا رو نداشتم؟؟ گروه گروه بودن سربازا دعوا های پشت پادگان که رییس انتخاب بشه و بقیه بشن زیر دستش...هوم؟؟...میدونم تو هم دیدی...منم هم سن خودت بودم...خیلی اذیتم کردن...جنوبی بودم...کوچیک بودم...سنم کم بود و جثه کوچیکی داشتم...دقیقا مثل خودت...ریزه میزه ها هم میتونن قوی باشن...با گریه و التماس فقط ضعیف و بدبخت تر نشون میدی...بهشون اجازه میدی بیشتر بزنن توی سرت...جونگهوان...گریه نه...ضعف نه...من دوست دارم یه پسر باهوش جایگزین من بشه...یه پسر باهوش مثه تو...
صورتشو بین دستاش گرفت و لپهای نرمش لبخند به لبش آورد...
*باشه؟؟پس قوی باش...تا جایی که میتونی زیاده خواه و خشن باش...ولی به وقتش با کسی که لیاقتشو داره مهربون باش...کسایی هستن که درآخر دوستت داشته باشن...هوم؟...فقط چون کوچولو موچولویی باشه؟...
آروم سرتکون داد ''بله فرمانده''
اشکاشو از لپ های تپلش پاک کرد 
~ولی فرمانده...دکتر داشت با فرمانده سو حرف میزد...
*خوب؟...
~من قایمکی گوش دادم...مستحق مرگم ولی حرفای مهمی میزدن...
*درباره ی؟
~درباره شما...میگفتن مریضی ای که گرفتید ضعیفتون میکنه...گفتن دیگه نمیتونید فرماندهی کنید...فرمانده سو به دکتر گفت بهش پول میده...گفت یه کاری کنه...زنده نمونید...گفت اگه فرمانده این مقر بشه...به نفع هردوشون میشه...باید زود خوب بشید فرمانده...فرمانده سو با جنوبیا دشمنی داره...تو تمرینا خیلی به من سخت میگیره...من شما رو دوست دارم فرمانده... شما الگوی منید...دوست ندارم بلایی سرتون بیاد...
شوک حرفاش زیاد بود...اون این مقر و این تعداد سربازو با تلاش خودش بدست آورده بود نه روابطش...حالا یه فرمانده تازه کار و البته درجه پایین قصد داشت جایگاهشو ازش بدزده؟...برای دلخوشی پسر که بازم گریه میکرد لبخند زد...
*پس فرمانده زود حالشو خوب میکنه و میاد هوم؟...داروهاییم که دکتر میده نمیخوره...تا نمیره...پسره هم دیگه گریه نکنه...درضمن همیشه غذا بخور چون لپات آب میشه زشت میشی باشه؟
تند لپشو بوسید و موهاشو بهم ریخت...
پسر خجالت زده دستشو روی لپش گذاشت و سرخ شد...
***
داخل اتاقش رفت...تمین موهاشو شونه میزد...
*هنوز بیداری؟
-منتظرت بودم...چرا اینقدر طول کشید...بیا داروتو برات آماده کردم...بخور و بخواب...
به کیسه دارو نگاه کرد...خیلی سریع همه بسته های پودری دارو رو توی لیوان آب خالی کرد مخلوطش کرد و توی گلدون ریخت...
-آه هیونگ چیکار میکنی؟
*هیش صبر کن...
طولی نکشید که گل توی گلدون سیاه شد و افتاد...
-خدای من...اینا...
*سم درصد پایین بود...باید بیرون برم دکتر...اینجا...دشمن دارم...
-اه...اینا دیگه کین؟...اون آمپول؟
*درسته...آمپول...
به پارچ آب نگاه کرد 
*اینو از کجا آوردی؟
-از همین شیر آب پر کردم...
سرتکون داد و پارچ آبو سر کشید...
-میخوای اگه سمی بوده با آب دفعش کنی؟...بازم برات آب میارم...
*ممنون...
***
تمام شبو بیدار مونده بود چندین بار به تمین گفته بود که بخوابه ولی انگار از ترس از دست دادن تنها برادرش خواب به چشمش نمیومد...
سوت صبحگاهیشو زد و توی ده ثانیه همه سربازا جمع شدن...
تونست لبخند شاد جونگهوانو بین جمعیت ببینه...
فرمانده سو از راه دور به سمتشون اومد ولی وقتی جینکی رو دید سره جاش ایستاد...احتمالا فکر میکرد تا الان باید توی رخت خواب خون بالا بیاره...
*اوه فرمانده سو...بیاید اینجا...
مرد به سمتشون اومد...
*پسرا امروز ورزش صبحگاهی نداریم به جاش میخوام بهتون درس زندگی بدم...
همه به بغل دستشون نگاه کرد و یه چیزایی مثل''چی شده؟'' ''چه خبره؟'' بهم میگفتن...
گلدون کوچیکو بالا گرفت...
*میدونید این چیه؟...
دوباره همه به هم دیگه نگاه کردن...
*گلدونیه که یه گل پژمرده داره...البته...به گل اگه آب سمی بدی این شکلی میشه...
یه نگاه به فرمانده سو کرد و دید که رنگ از صورتش پرید...
*خواستم امروز بهتون یاداوری کنم که هیچ وقت به هر کسی اعتماد نکنید...
٪فرمانده مشکلی پیش اومده؟
*فرمانده سو...خیلی دوست داری جای من باشی؟نمیتونی...چون احمقی...
اخمای مرد توی هم رفت...گلدونو جلوی پاش روی زمین پرت کرد و گلدون ۱۰۰تیکه شد...
*اینجا کسی هست که فرماندهی این مردو به فرماندهی من ترجیح بده؟...اگه تعدادی که پشت فرمانده سو میرن از اونچه تصور میکنم بیشتر باشه...من از اینجا میرم و میذارم اون فرمانده بشه...البته بعد از یه جنگ...شما که از این کارا بلدین...پشت پادگان...رییس و نوکر...ولی این یکم فرق داره...هیچ کس نوکر نمیشه...فقط از اینجا میره...میتونم خیانتکارو همین الانشم بندازم بیرون ولی...میخوام بدونه...فرمانده لی هنوز همون فرمانده لیه گذشتست...
به تمین که با نگرانی از راه دور بهش خیره شده بود نگاه کرد...
*خوب...بدون نگرانی مثل یه سرباز قوی و محکم پشت کسی برید که دوست دارید...
قبل از اینکه کسی تکون بخوره جونگ هوان به سمتش دوید و پشتش ایستاد...سه تا پسر دیشبی پشت فرمانده سو رفتن و تونست لبخند احمقانه فرمانده سو رو ببینه...
سربازا در گوشی باهم حرف میزدن...پنج تا دوستایی که همیشه سرشون غر میزد که حین دویدن با هم حرف نزنن پشتش ایستادن...
بعضی پچ پچا رو میشنید مثل''فرمانده لی مریضه...چی میشه اگه بریم پشتش و اون توی جنگ بازنده بشه...'' ''تو تاحالا جنگیدن فرمانده لیو ندیدی...فوق العادست به سن و سالش نگاه نکن...دستای قوی ای داره من که رفتم پشت فرمانده لی''
دو نفر دیگه پشتش اومدن...دو نفر دیگه هم پشت فرمانده سو رفتن...
از این همه معطل شدن خسته شد چرا فقط تصمیمشونو نمیگرفتن...در هر صورت فرمانده سو مدت زیادی اینجا نمیموند...چون امتیاز فرمانده مقرو نداشت و به زودی اخراج میشد...
*بچه ها...سریع تصمیم بگیرید...قرار نیست بلایی سرتون بیاریم...رفتار ما مثل قبل خواهد بود...بیاید بچه ها...ما میریم صبحونه بخوریم...هر کی تصمیمشو گرفت بیاد...شما سه کله پوک...دیشب نخوابیدن حداقل بیاید صبحونه بخورید شما هم همینطور...
شنید که چند تا از پسرا با ذوق خندیدن'' ووآ اعتماد بنفسش عالیه''
دستشو کشید و تمین خیلی سریع سمتش دوید به پشت سریاش معرفیش کرد 
*پسرا برادرمه...
پسرا بهش سلام کردن و اونم استرسی جوابشونو داد...جلوی گوشش زمزمه کرد 
*نگران نباش اتفاقی نمیوفته...
سرشو بوسید و بهش لبخند زد...
آشپز غذاشونو آورد و البته که برای تمین یکم بیشتر آورده بود و باعث شد جونگهوان و جینکی بخندن...
-آه آشپزتون عاشقم شد...
*اونجوری که تو دیشب باهاش حرف زدی منم عاشقت شدم چه برسه به اون بیچاره...
تمین خندید و یه ژست کیوت گرفت...
-تو رو خدا راست میگی؟
دوباره بهش خندیدن 
یکباره همه سربازا داخل اومدن...
*به نظرتون اینا واسه کین؟
~شما...
*چطور؟
~خوب شما فرمانده مایی...فرمانده سو خیلی بددهن و سختگیره...تنبیه بدنی ای که شما میکردی یک هزارم اونه...خوده منو توی این چند روزه اینقدر زده...هنوز پام درد میـ ...
حرفشو خورد...با ترس به جینکی که اخماشو توی هم کرده بود نگاه انداخت...
*نگفته بودی...
-هیونگ بهش سخت نگیر حتما نخواسته این مدت مریضیت به این چیزا فکر کنی نگران بشی...
*آستینتو بزن بالا جونگ هوان
پسر لبهاشو بهم فشار داد...
*بزن بالا...
-آه هیونگ...بذار غذاشو بخوره...
*بزن...بالا...آستیناتو...
آروم و بی صدا آستینشو بالا زد و و صدای آه شوکه هر دو پسر بالا رفت...
سانت به سانت دستاش مثل جای ترکه سرخ و کبود بود...
چشماشو بست و یه آه کشید...
*عوضی...
چاپستکاشو روی میز کوبید...
سرباز پشت سرشو بلند کرد و پسر بیچاره رو ترسوند...
€فرمانده من کاری کردم...
*تو جنوبی آره؟
€بله...
*آستینتو بزن بالا 
پسر با حرص و با کمال میل استیشو بالا زد...دستاش درست مثل دستای جونگ هوان بود...
*هوف...بچه ها...بشینید همینجا و بدون صدا صبحونتونو بخورید...
-هیونگ...آروم بگیر تو مریضی...
مریض؟نه...مریض نبود...تمین اینجا بود...امید زندگیش...تمام وجودش...با همون نگاهای نگرانش...هم وطناش به جرم جنوبی بودن شکنجه میشدن و دستشون به جایی بند نبود...اون شمالیای لعنتی...
از غذا خوری بیرون رفت و قبل از اینکه کسی بیرون بیاد درو قفل کرد...
توی حیاط ایستاده بود و با سه کله پوک حرف میزد...بقیه همه توی غذا خوری رفته بودن...
*شما سه تا...گورتونو گم کنید...
''بله فرمانده''
به دور شدنشون خیره شد...
٪هنوزم احمقی جینکی...
*کی احمقه؟...کسی که با دکتر میریزه روی هم احمقه...فکر میکردی یه آدمی مثل من اینقدر راحت میمیره؟...
٪ببین جنوبیه سگ...ببین...وقتی لهت کردم میبینی که میتونی راحت بمیری...
*هه جنوبی سگ؟؟؟هنوز یاد نگرفتی باید احترام بذاری؟...سو جونگیان...از زمان سرباز بودنمون سره لج و لجبازی باهام داشتی...مثل اینکه اون شلاقایی که بهت زدم کافیت نبوده...جینکی حتی اگه یه جسد باشه بازم از تو قدرتمند تره...اینو توی مغزت فرو کن پسره...شمالی...
قبل از اینکه پسر حرکتی بکنه با لگد به شکمش کوبید...
***
به سمت غذا خوری رفت...پسرا همشون جلوی در جمع شده بودن...با آرامش کلید انداخت و درو باز کرد...
همه دورش جمع شدن...ولی عجیب بود که همشون لال شده بودن انگار منتظر بودن اون شروع کنه...
-هیونگ...گوشه لبت داره خون میاد...
*هوم؟؟؟...
با پشت دست خونو پاک کرد و خندید 
*خونه من نیست....صبحونه همتون دست نخوردست...برید بخورید باید بریم تمرین...