hani shinee یکشنبه 21 آذر 1395 07:13 ب.ظ نظرات ()
سلام....
اینم قسمت ۲۷
خداشاهده بازم نظرات وضعش این باشه دیر تر میذارم 
فقط چون عادت ندارم نیمه کاره فیکو ول کنم مثل خیلیا که سه ماه به سه ماه یه قسمت میذارن...
من بدجنسی نکردم به هر کی که خواست رمزو دادم...این رفتار درست نیست...
به هر حال 
این قسمت فانه...
نظراتش کم نباشه...


●●●قسمت ۲۷
●●●شیلا_۲۰۰۶
-چایوووونگی...
صورتشو بوسید و کفشاشو توی جا کفشی گذاشت...
-خسته نباشی خوشگلم....
پسر خندید و لپشو کشید 
●چی شده داری ناپرهیزی میکنی...استقبال میای صورت میبوسی کفش میذاری تو جاکفشی خسته نباشید میگی...چی شده؟
شونه بالا انداخت...
-هیچی...
●من تو رو میشناسم توله...
-میریم پیونگیانگ؟
روپوششو همون جلوی در توی لباس چرکا انداخت...
●چرا چیزی شده؟...
-مینهو نامه داده...
نگران شد 
●حالش خوبه؟اتفاقی افتاده؟
سریع دستشو توی هوا تکون داد...
-نه نه...مینهو خوبه...تو نامش گفته که قراره هیونگ بیاد شیلا...
●خوب؟
-بیا ما زودتر بریم...غافلگیری...
آروم خندید...
●چرا خوب؟اون که میخواد بیاد پس چرا ما بریم؟بیخیال...مرخصی باید بگیرم حالش نیست...تازه کی رضایت هیونو بگیره...
هیون با صورت خنده رو از اتاق بیرون اومد 
■هیون که راضیهههه...
پسر ذوق کرد و توی بغل پسر پرید 
●کی اومدی؟؟؟؟؟
پسر قد بلند محکم چند بار سرشو بوسید و مثل همیشه تمام قدرتشو توی دستاش ریخت تا با تمام وجود یونگو به خودش بچسبونه بلکه دلتنگی این چند روز دوری رو فراموش کنه...
عقب بردش و یه بوسه سریع روی لبهای سرخش گذاشت...
■همین یک ساعت پیش خوش گذشت من نبودم؟؟
●اوووم...نه...بیا بریم تو....
-هیاااا...چایونگ بیا بریم پیونگیانگ...گفتی هیون...اینم از هیون...راضیه...
●متاسفم خیلی سخت بتونم مرخصی بگیرم عزیزم...اخه دستیارم چند وقته یه مرضی به جونش افتاده...نمیدونم چیه...میگن خیلی بیماریش شایع شده...به هر حال نمیتونم بچه ها رو ول کنم...یا حداقل خیلی سخت دستیار خوب و کاری گیر میاد...
پاشو به زمین کوبید...
-هیونم که اینهمه سرباز انداختن رو دستش نمیتونه بیاد...اَه...
●خوب تنها برو....
هیون خیلی سریع بهش نگاه کرد...
■چی میگی یونگ....اون ۱۳ سالشه...
●ولی چون مدرسه نظامی میره یه نظامی به حساب میاد...یه مجوز چند روزه براش میگیرم با قطار شهری بره و بیاد...
دو دل به تمین نگاه کرد که از هیجان چشماش برق میزد
■میتونی؟
-آره آره...میتونم...هیون باور کن میتونم...قول میدم نترسم...گمم نمیشم...هر جا رسیدم...آدرس میپرسم...قول میدم...یه راست میرم پیش هیونگ...
●نمیری مینهو رو ببینی؟
-البته...با هیونگ میرم...
■از کجا معلوم اونجایی که جینکی شی هستو پیدا کنی اصلا 
●سختش نکن واسه پسرم...پسرم دیگه بزرگ شده میتونه تنها بره برادر و دوستشو ببینه...خوب آدرسه کانونو که داریم...به هر کی بگه کجاست یه راست نشونش میده...میره اونجا فرمانده میبرتش پیش داداشش...
■میترسم یه اتفاقی بیوفته سره راهش...
●تنها که نیست با قطار شهری میخواد بره...تو قطار شهری همه مسافراش نظامین...قراره چی بشه؟
■اخه پسرم خیلی خوشگل و بی زبونه یه وقت اذیتش نکنن...
یونگ یکباره زیر خنده زد 
●خوشگله؟البته...خیلی خوشگله...ولی بی زبون...گمون نکنم...
تمین به عادت بچگیاش روی پای هیون توی بغلش نشست...
-حالا برم یا نه...هیونییی...
پسر آه کشید و صورتشو بوسید...
■باشه پسری برو خوش بگذره...
-عاشقتم...
برگشت و یه بوس محکم از لبهاش گرفت...
●هیااااااا...لباش ماله منه توله سگ
با صدای بلند قهقهه زد و توی اتاقش فرار کرد...
***
●پسری مواظب خودت باش...
یه لبخند بزرگ زد اولین سفر عمرش نبود ولی اولین سفر تنهایی بود که توی عمرش میرفت یه نفس هیجان زده کشید...تند تند سر تکون داد 
■میگم تمین...اگه پشیمون شدی یه وقت...خجالت نکشی ها...بیا بریم خونه...
یه خنده هیجان زده دیگه کرد...دوتا بوسه محکم روی صورت هیون گذشات و سه تا هم روی صورت یونگ...
-من دارم میرم...از دلتنگیم نمیرید...
اینبار اونا هم خندیدن
■اگه دیر کنی من میمیرم پس مواظب خودت باش...
●راست میگه منم میمیرم زود بیا خونه باشه؟
با جدیت پاهاشو به هم کوبید و یه احترام نظامی گذاشت...《بله فرمانده》
هر دوشون خندیدن...
●دیگه برو شیطون بلا...
■نه نه بوس آخر...
پیشونشو بوسید و سریع عقب رفت...
■حالا برو...
خندید و دست تکون داد...هر دوشون به سوار شدنش نگاه کردن...یونگ دستشو جلوی دهنش بلند گو کرد《توی قطار با یکی دو نفر دوست شو بد نگذره》
سرشو تکون داد و داخل رفت...
***
●●●پیونگیانگ_2006
-ازت متنفرم...
*متاسفم تمین...میدونم مقصرم...کاش هیچ وقت پیدات نمیکردم...
-تو اومدی دیدنم که منو ببری کانون؟
*باورکن این تقصیر من نیست....برای یه لحظه هم دوست ندارم از چایونگ شی و یوهیون شی جدات کنم...
-دیگه برادری به اسم لی جینکی ندارم...
دست تمین بالا رفت و توی صورتش فرود اومد 
یکباره از خواب پرید...تمام بدنش از عرق خیس بود...کابوس این چند شبش شده بود...شب؟هر وقت چشماشو روی هم میذاشت صورت تمین با اخمای درهم جلوی صورتش ظاهر میشد...صورت تمین با همون لبای درشت که بهش میگفت دیگه برادرش نیست یا ازش متنفره...
قلبش تندتند میزد...
~فرمانده...
به پسر کوچیک نگاه کرد...
*آه پسر...ممنون تو خیلی زحمت میکشی...
پسر تندتند سرتکون داد《ابدا》
سینی شامشو روی میز گذاشت...هیچ اشتهایی برای خوردن نداشت...ولی یه لبخند زورکی زد...شام چندین و چند بار گرم شده که خوردن نداشت
*ممنون پسر خوشمزه به نظر میرسه...
لبخند پسر ذوقشو نشون داد...
~آره آره خیلی خوشمزست...آشپزه رفته بود بخوابه خودم گرمش کردم...بخورید فرمانده...
لعنت این ناز صدا و طرز حرف زدن بچگونه کاملا شبیه تمین بود...بهش لبخند زد...سرش روی بدنش سنگینی میکرد...
~فرمانده...برم بهدارو بیارم؟خیلی عرق میریزید...
*نه یه سرماخوردگی معمولی که تو بوق و کرنا کردن نداره...برو پسر خوب...برو بخواب...خیلی بد شد خودم میرم پیشش
پسر بیچاره چهار روز بود که حیرونش شده بود...مدام به اتاقش سر میزد و براش غذا میاورد و دستمال روی سرشو عوض میکرد...تب های شدید و ناجور میکرد و هیچ اشتهایی برای غذا خوردن نداشت...خیلی سریع وزن کم کرده بود و صورتش تیره شده بود...توی خواب نفس کم میاورد و مدام کابوس میدید...این که نشونه های سرماخوردگی نبود...بود؟...لبشو گزید...《چه بهتر...میمیرم و نیازی نیست اون خبر لعنتی رو به تمین بدم》
به صورت کوچیک پسر نگاه کرد و چشماش تار دید چشماشو بهم فشار داد...
*هنوز اینجایی؟
~فرمانده من شبیه کسیم؟
آروم خندید و با دردسر دستشو بالا آورد و موهای کوتاهشو بهم ریخت...
*آره...یه نفر...همسنای خودته...
~اون آدم خوبیه؟
*البته...
پسر لبخند زد 
~پس خوبه که شبیهشم...
لپ تپلشو کشید و یه لبخند بی جون زد...
*بچه ها چیکار میکنن این چند وقته؟
~فرمانده سو خیلی خوب تمرینمون میده...نگرانش نباشید...فقط زود خوب بشید چون فرمانده سو از شما هم سخت گیر تره...
به لبهای آویزونش نگاه کرد...یاده تمین ۵ساله افتاد که وقتی براش آبنبات رنگی رنگی نمیخرید لبهاشو اینجوری آویزون میکرد...
*اوهوم...دیگه برو بخواب...تا ۵ دقیقه دیگه اینجا نباش باشه؟صبح زود باید بیدار بشی...برو زود بخواب...
با لبخند یه احترام نظامی گذاشت و وقتی که سرتکون داد بیرون رفت...
یکم از غذا خورد و حالت تهوع گرفت...غذا رو پس زد و دراز کشید...این مرض دیگه چی بود که به جونش افتاده بود...هر چی بود کم کم داشت از پا مینداختش...
~فرمانده...
*آه تو چرا نمیری بخوابی؟
پسر بیچاره رو ترسوند...
*چی شده؟
~یه آقا با یه پسر جلوی در میخوان شما رو ببینن...
*اوم...باشه...
میخواست بلند بشه ولی سکندری خورد...پسر سریع سمتش دوید و زیر بغلشو گرفت و کمکش کرد تا بیرون بره...
با دیدن پسر یکباره خندید...یه انرژی به شکل مسخره ای کمرشو راست کرد از راه دور هم میتونست چشمای براقشو ببینه...دستشو باز کرد و تمین به سمتش دوید و توی بغلش پرید...محکم بغلش کرد و چندین و چند بار سرشو بوسید...
*سلام عزیزم...سلام زندگیم...
-هیونگ دلم تنگ شده بود 
جینکی به گریه افتاد و دوباره با دستای کم جونش به سینش فشارش داد...
*منم همینطور امید زندگیم....من همینطور...
موهای بلندشو تند تند نوازش کرد و بازم بوسیدش...
~فرمانده من میرم بخوابم...
آروم سرتکون داد《باشه ممنون》
تمینو عقب کشید و بهش خیره شد...
-اشکاتو پاک کن شبیه بچه ریقوا میشی...
جینکی به بی ادبیش خندید دستای کوچیک تمین اشکاشو از روی صورتش پاک کرد وجینکی گونه های برآمدشو نوازش کرد...
*خوشگلم با کی اومده؟
-تنها اومدم...اوه فرمانده هان منو رسوند تا اینجا...بلد نبودم اینجا رو...
بلند شد و برای فرمانده هان که همونجا ایستاده بود دست تکون داد...
مرد جلو اومد بهش احترام گذاشت البته به سختی که هر دوشون متوجه بیماریش شدن...
-هیونگ حالت بده؟
*مهم نیست عزیزم یه سرماخوردگیه...
سرتکون داد...
*ممنون فرمانده هان...تمین دوستتو دیدی؟
-ها؟نه الان دره کانون بسته بود رفتم دره خونه فرمانده هان ازش خواهش کردم منو بیاره اینجا...
لپشو کشید و جلوی مرد خم شد....
*ممنون که تا اینجا آوردینش...بعدا میارمش دوستشو ببینه...
÷حتما اینکارو بکنید چون مینهو خیلی دلتنگشه...تمین آه هیونگتو اذیت نکنی ها...من دیگه میرم...خدانگهدار...
جینکی دوباره احترام گذاشت مرد دست تکون داد و رفت...به رفتن مرد نگاه کردن تا وقتی که سوار جیپش شد و رفت 
-هیونگ اون پسر خوشگله کی بود؟
*ها؟آها...جونگ هوان...یکی از سربازاست...مثه خودت ۱۳ سالشه...
-هیونگ رنگت پرید...بریم تو دراز بکش یکم...چایونگ میگفت یه مریضی شایع شده...دستیارشم مریض شده بود واسه همین نتونست باهام بیاد...
داخل رفتن و جینکی روی تخت نشست...
*نمیدونم فقط میدونم خیلی بدمرضیه...چهار روزه این بیچاره داره واسم غذا میاره نمیخورم اصلا اشتها ندارم...غذا خوردی تمین؟
-نه تو قطار اوبنتو(بنتو)میفروختن(ظرف غذای ژاپنی) یکی خریدم...واسه شب دیگه قطار جایی نگه نداشت...
ظرف غذای تقریبا سرد شده رو جلوش گذاشت
*بیا اینو بخور فعلا...چند بار گرم شده ولی بدنیست...
تمین شونه بالا انداخت و یکم از برنج توی ظرف خورد...
-خوشمزست...
*نوش جونت...
ذوق زد...چندین و چند سال همدیگه رو ندیده بودن درست بود ولی خیلی راحت باهم حرف میزدن...این باعث خوشحالی بود...دوست داشت بیدار بمونه و شب و روز با جینکی حرف بزنه ولی به نظر میرسید حالش برای زیاد حرف زدن بیش از حد بد باشه...
-هیونگ تو که نمیخوای تا روزی که من اینجام مریض باشی...بیا بریم پیش بهدار...
لبخند زد...
*باشه عزیزم...میریم...تو بشین غذاتو بخور من میرم و میام...
-نخیر من تنهات نمیذارم...بیا بریم...
*پس بخور بعدش میریم
یه قاشق بزرگ از غذا رو توی دهنش گذاشت و توی لپاش چپوند و پشتش یکی دیگه...جینکی خندید
*خفه نشی...
خندید و یه قاشق دیگه توی دهنش گذاشت...
-عادته...
*با دهن پر حرف نزن بی ادبیه 
خندید و یکم از غذا به بیرون پرتاب شد جینکی هم زیر خنده زد 
*تو چقدر کثیفی پسر...آیشش
خنده تمین بیشتر شد و غذا به گلوش پرید...جینکی تند تند پشتش زد و سعی کرد نخنده...
*خفه کردی خودتو...
دوباره یه قاشق دیگه توی دهنش چپوند و دست جینکی رو گرفت...
-بریم...کجاست؟
*همین بغله...
-همین بغله اون وقت تو نرفتی؟
*فکر کردم سرماخوردگیه
با تاسف بهش نگاه کرد...
-هیونگ من فکر میکردم تو باهوشی...اگه سرما خورده بودی آب دماغت تا روی نافت کش میومد...ولی الان دماغت خشکه خشکه...
با خنده صورتشو توی هم کرد...
*آه چرکو...اینقد حرفای تهوع آور نزن
تمینم بدجنسانه خندید...
-هیونگ میخوام بغلت کنممممم سه هفتست حمام نرفتمممم...
*آهههههه...خارشم گرفت...پاشو برو دوش بگیر...
-چه زود باوری...اومدنی یه عالمه بغلت کردم که...تازه فرض کن با وجود اون چایونگه وسواسی من سه هفته حمام نرم...پوست از سرم میکنه...
خندید و موهاشو بهم ریخت
*آره موهاتم کاملا تمیزه...
با قاشق یه کپه از برنجو توی دهنش گذاشت و البته که جینکی با وجود نداشتن اشتها اینو قبول کرد...
-هیونگ دستشویی کجاست؟میخوام برم تخلیه کنم...شماره دو دارم...
جینکی بازم زیر خنده زد و به پشت تمین ضربه زد...
*آیگو...چندش...همین بغله...
-چرا همه چی این بغله...اوه بهدار تو دستشوییه؟بیرون رویش زیاده؟
اینبار جینکی با صدای بلند خندید و دستاشو روی صورتش گذاشت...با تصور صورت اخم آلود دکتر یونگجون که مشکل بیرون روی داره دلش میخواست از خنده بمیره...
تمین هم یه خنده سرفه مانند کرد
-حتما میرید پیشش صورتش کبوده...ببینم یه همچین صدایی درنمیاره...هاااااع...
شکم دردناکش از خنده رو چسبید و دوباره خندید...
-آه دلم باز شد...از ظهر پیش این نظامیای عصا قورت داده بودم انگار چوب تو چیزشون کردن اینقدر اخموان یبوست گرفتم هاااااع...
اشکای روون شده از خنده روی صورتشو پاک کرد با دلدرد دوباره خندید...آخرین باری که اینقدر خندیده بود کی بود؟؟؟خیلی سریع یادش اومد《هیچ وقت》
*آه بی تربیت...هیونگم یه نظامیه...
-عه آره...برگرد ببینم چوبی چیزی نداری...
*خفه توله
دوباره خندید و به پشتش کوبید 
-آه جوووون...
دوباره اشکش روون شد و البته که صدای خندش هم بالا رفت...
*هیاااا تمین آه...
-بریم همین بغل دیگه...دکتر ببینه تورو هاااااع...
خندید و دوباره زدش...
*حالا میبینمش میزنم زیر خنده نمیری تو پسر...
-خندیدن که بد نیست...
*آخه تو که ندیدیش...
-حالا بریم میبینمش...
*مسخره بازی درنیاری تمین چوب تو چیزت میکنه...
اینبار همراه با هم خندیدن...
-اوووه هیونگ تو هم بلدی؟
*وقتی سه چهارتا سرباز بی تربیت مثه تو داشته باشم معلومه که یاد میگیرم...
-با ادبا خیلی عصا قورت دادن اصلا باهاشون به آدم خوش نمیگذره...
لبخند زد و لپشو کشید 
*پس چه خوبه که تو خیلی بی تربیتی...
-بریم دیگه...هاااااع
///
با دیدن بهیار یکباره خندش گرفت و دستشو روی دهنش گذاشت...
*خدانکشتت تمین...
تمین بهش چسبید...
-آیگو واقعا صورتش کبوده...
دوباره هردو آروم زیر خنده زدن...
*مسخره نکن تمین گناه داره...
-بله فرمانده لی هااااع...
هر دو هخخخ زیر خنده زدن...
///
*آه چه آمپول خوبی بود...حس بهتری دارم...
-اوه بهتر شدی؟
لبخند زد...گمون نمیکرد دلیل خوبی حالش اون آمپول باشه...از وقتی تمین اومده بود انرژی عجیبی گرفته بود...
اونقدر خندیده بود که حال جسمیش که هیچ حال روحیشم بهتر شده بود دفعه پیش برای یه لحظه هم سونگو تنها نذاشته بود و البته برای اولین بار بعد از چندین و چند سال تمینو دیده بود پس تمین اونقدرا برای قاطی شدن باهاش وقت نداشت...
-آههههه هیونگ بیا بخواب...جوووون تو بغل هیونگ بخوابممم هیهیهی
لبخند زد و سرشو بوسید...
*شیطونک...
در صدا داد به اندازه سه تا ''تق تق''
*اوه...کیه؟بیا تو...
جونگ هوان داخل اومد...لبهاش آویزون بود و به وضوح بغض کرده بود 
*تو هنوز نخوابیدی؟
~دکتر گفت...اینا رو جا گذاشتید...
با شرمندگی لبشو گزید پسر بیچاره بیشتر از هزار بار بهش گفته بود برن پیش بهیار یا حتی گفته بود بهیارو بیاره بالای سرش ولی قبول نکرده بود ولی تمین یه بار گفته بود و اون رفته بود
*ممنون...
سمتش رفت و کیسه دارو رو گرفت...چونه ی سرباز قد کوتاهو گرفت و سرشو بالا آورد...
*بغض کردی جونگهوان؟
~نه...شب بخیر...
با ناراحتی به پسر که از اتاق بیرون میرفت نگاه کرد...
*ممنووووون...
بیرون رفت و درو محکم پشتش بست...
-اووووه هیونگ...عشق و حال؟
سریع سمتش برگشت
*چی میگی...چرت نگو...من عشق پسر نیستم...
-به نظرت دلیلی داره که اون نباشه؟
برای یه لحظه به تمین خیره شد
*آه چی میگی...من چه میدونم...بیا بخوابیم 
چراغو خاموش کرد و دراز کشید...
وقتی جسم تمین توی بغلش اومد لبخند زد 
*شب بخیر خوشگلم...
-شب بخیر...