hani shinee پنجشنبه 18 آذر 1395 10:54 ب.ظ نظرات ()
سلام دوستان 
چطور مطورید؟
اینم یه قسمت خونه دلی هخخخخخ یعنی با خون دل نوشتم این قسمتو اینقدر که این چند روز سرم شلوغ پلوغ بود 
بیخیال 
نظررررررررررررررر فراموش نشه 
بپرید ادامه
●●●قسمت ۲۶
●●●●کره شمالی_پیونگیانگ_۲۰۰۶
+یه خط کوچولو هم اینجا بکش...آفررریییین...یه بوس بده...اووووم ماااا...چه پسر باهوشی...
مرد با شنیدن صدای مهربون مینهو به کارگاه سرک کشید...مینهو پسر کوچیکو روی پاش نشونده بود و با صبر و حوصله بهش یاد میداد چطور یه نقاشی ساده بکشه...
درواقع قبل از اینکه به شیلا برن به مینهو گفته بود لازم نیست بره به کارگاه عمومی لازم نیست دو جا کار کنه...فقط کافیه پسر کوچولوی کانونو نگه داره...پسر پنج ساله ی باهوش...اسم کره ایش کانگ بود ولی کشورش روسیه بود....پوست برفی و چشمای یخی آبی داشت...و البته لپ های چاق و صورتی....
به نظر میرسید به خوبی زبان کره ای رو متوجه میشه به هر حال به نظر میرسید که همین جا بدنیا اومده باشه...
+به به ببین چه نقاشی خوشگلی شد....میخوای یکی دیگه هم بکشیم؟
پسر بچه دستاشو بهم کوبید و یه آره بلند گفت...
÷مینهو...خوش میگذره؟
+هوم؟...بابا اون خیلی باهوشه...
÷البته...
کانگ ذوق کرد و دستاشو بلند کرد تا فرمانده هان بغلش کنه...
÷بیا بغلم ببینم خوشگله...
***
بالاخره یه فرصت پیدا کرده بود تا به دوست عزیزش نامه بفرسته...مثل گذشته برگه رنگی رو که کاملا خشک شده بودو برداشت و خودکار رنگیشو شارژ کرد...
《سلام چاگیا
حالت چطوره پسر؟دلم خیلی برات تنگ شده،سره کار خوش میگذره؟،آه من اینجا واقعا دارم زحمت میکشم،یه بچه کوچیک توی کانون داریم مسئول نگداریش شدم،ولی مطمئن باش هرگز اونو بیشتر از تو دوست ندارم،باشه؟،آه راستی تمین آه دیروز هیونگت اومد به کانون اون نامه هایی که اون دفعه بهش دادمو بهم برگردوند وقتی بهش گفتم اومدم شیلا تا تورو ببینم کلی تعجب کرد ولی بعدش خندید و سرمو بوسید،بهم گفت حتما بهم خوش گذشته گفت شاید بعدا اونم مرخصی بگیره و بیاد دیدنش...هاهاها~ غافلگیریشو لو دادم،دیگه باید برم...از راه دور هزارتا بوس برات میفرستم،مواظب خودت باش دوستت دارم》
لبخند زد و اطلاعاتو وارد کرد تمبر پستی رو چسبوند و بیرون رفت...سرباز جلوی در زیاد چیزی نپرسید با دیدن نامه توی دستش میدونست راه دوری نمیره...نامه رو توی صندوق پستی انداخت و دوباره توی کانون برگشت...
کانگ بدو بدو سمتش اومد و توی بغلش پرید...
+آیگو...گرسنته؟بریم هام هام بخوریم...
●●●پیونگیانگ_۲۰۰۶
به نامه رسمی انتقال تمین به کانون که وظیفه بردنش به اون محول شده بود با ناراحتی نگاه کرد...دلشو نداشت...تمینو چطور از اون دوتا جدا میکرد...کجا میتونست دوباره شانس داشتن همچین خانواده ای رو داشته باشه...آه کشید...ولی وقتی سرباز کوچیکو جلوش دید تقریبا از ترس سکته کرد...
*آه...آه چرا در نزدی؟...
با نامه توی سرش زد...
~متاسفم فرمانده...من در زدم...
*باشه...آماده ای...
~بله...
*فقط دو روز گذشته...
~میخوام زودتر برم سره تمرینات...
*باشه...قانون ۷۶۱  ماده دو...
پسر سرخ شد 
~در صورت رعایت نشدن نظم در ارتش سرباز به اشد مجازات محکوم شود
جینکی یه لبخند زد 
*قانون ۳۵۶
~تاوان سرباز زدن سرباز از وظایفش را تمام ارتش منسجم کره شمالی باید بدهد زیرا یک همان هزار است...سرباز خاطی به حبس طولانی مدت محکوم شود...
تقریبا اشک پسر دراومده بود و لبهاش آویزون شده بود...
*کارت درست بود؟
~معذرت میخوام فرمانده...کاره من خیلی بد بود باید قبل از اومدن به صف کفشمو مپپوشیدم...
*دیگه تکرار نکن...و البته کارت توی حفظ کردن...عالی بود...از بعد از ناهار میتونی بیای سره تمرین
پسر کوچیک اشکاشو پاک کرد و لبخند زد 
~ممنون فرمانده
***
پاهاشو با حرص به هم فشار داد...
*این کمال بی رحمیه 
=اتفاقا به نظرم این درست ترین کار ممکنه...
*چی درست ترینه....این که برادرم ازم متنفر بشه درست ترینه...
=بله...تا دو روز آینده برگرد خونه و به این مسخره بازیا خاتمه بده...
*ژنرال...من اونجا نمیام...دیگه نمیام...
=پس میخوای با سول سونگ چیکارکنی؟
*هر قرار ازدواجی بود...بهم بزنید...
اخمای مرد توی هم رفت...
=چی؟مگه خانواده من مسخره توئن؟
یه لبخند تلخ زد 
*من چی؟خانواده من چی؟شما چه مشکلی با تمین دارید؟هزار بار با خودم آرزو میکردم...کاش تمین پسر بزرگه بود...خسته شدم ژنرال...دیگه نمیکشم...من فقط ۱۹ سالمه...چقدر باید دوری از خانوادمو تحمل کنم...دیگه نه...دیگه بازیچه دست شما نمیشم...فراموش کنید که کسی به اسم جینکی میشناختید...
=جین تو پسر منی...اینجوری نیست که بخوام عذابت بدم من از اولی که اومدی دوستت داشتم واسه همین خواستم دامادم بشی...چون میدونم مرد قوی ای میشی...تو ۱۹ سالته درسته ولی اونقدر قوی بودی که چندین و چندتا پروژه موفقو پشت سر بذاری و یه فرمانده بشی...
*دیگه نه...دیگه میخوام بچگی کنم...دیگه نمیخوام یه آدم بزرگ باشم...میخوام بچه باشم...دیگه داداشمو پیدا کردم...دیگه نمیخوام یه بزرگسال باشم...اصلا...اصلا منو هم بندازید زندان...اصلا دیپرتم کنید...هر چی...دیگه برام مهم نیست...من آدمه جدا کردن تمین از اون خانواده نیستم...بذار یکم اون بچه رنگ خوشبختی رو ببینه...من که ندیدم...
علی رقم میلش اشکش پایین ریخت و ژنرالو شوکه کرد
*چشم باز کردم داشتم فرار میکردم...بخاطر جاسوسی این کشور...دوباره چشم باز کردم همش کتاب درس جلوم بود تا زود تمومش کنم...درس تموم شد بازم چیزی نفهمیدم...چون داشتم تمریناتو انجام میدادم...هزار بار مریض شدم...هزار بار به روی خودم نیاوردم...هزار با دست و پاهام شکست...بخاطر تمرینای سخت...توی پروژم به پام ترکش خورد...درد زیادشو تحمل کردم...یه فرمانده شدم و به کشوری خدمت کردم که خانوادمو از هم پاشونده بود...بخاطر برادرم...همه اینا بخاطر برادرم بود که توی بچگی به اشتباه باعث شدم جدا بشه ازم...حالا...شما کسی هستید که...دارید میگید از اون خانواده عالی جداش کنم...دوباره جداش کنم...ببرمش کانون...من مرد اینکار نیستم...مرد ازدواج با سولم نیستم...امیدوارم خوشبخت بشه...باید برم بچه ها رو تمرین بدم...
 از اتاق بیرون رفت...به محض بیرون رفتن با یه جسم برخورد کرد و روی زمین پرتش کرد...
به پسر کوچیک نگاه کرد پسر سیزده ساله بود《آه تمین...》اشکاشو پاک کرد و دستشو به سمت پسر کشید
*ببخشید...بیا...پاشو...بیا پسر...دستتو بده بلند شو...
پسر روی زمین شوکه بود...مطمئنا تا الان کسی اشکای فرمانده بداخلاقشونو ندیده بود...دستشو گرفت و بلندش کرد...خاکای روی لباسشو تکوند و پسرو بیشتر شوکه کرد...
*خوبی؟زخمی شدی؟
تندتند سر تکون داد...
*برو دست و روتو بشور،شیفت بودی؟
~بله...
*برو بخواب پس...برو
آروم یه احترام گذاشت...و برگشت هنوزم شوکه بود...
***
با انگشتای اشاره و شست گوشه چشماشو فشار داد اونقدر سردرد داشت که چشماش وقت نگاه کردن به سربازا تار میدید...
*آه...پسرا...من یکم ناخوشم...تا شب آزادین...
همه پسرا با خوشحالی خندیدن...
*ولی بعدا از دماغتون درش میارم
صدای آه پسرا بلند شد 
*کیا دیشب شیفت بودن...بخوابن امشبم شیفتن...
دوباره صدای آه پسرا بلند شد...
*متاسفم پسرا...بعدا واستون جبران میکنم...
حالا همه شوکه بودن...فرمانده لی ازشون معذرت خواهی کرده بود؟
*پسرا...اوم...شاید چند روز دیگه...باید برم جایی...اوم...اون موقع آزادین...اوم...آه...
پیشونیشو با دستش گرفت...
*مواظب خودتون باشید...مریض نشید...قراره بعد از مرخصیتون...خوب تمرین کنید...
به پسرای ساکت نگاه کرد...
*برید ناهار بخورید...
راه افتاد و به سمت دفترش رفت...پشت پرده اتاقش یه تخت یه نفره داشت دراز کشید و چند تا نفس عمیق کشید...دوباره دیدش تار شد...
*لعنت این دیگه چه سردردیه...گمونم مریض شدم...
چندتا سرفه کرد...پتوشو روش کشید و لرزید...روشو برگردوند و سرشو به دیوار تکیه داد
~فرمانده لی...
اخماشو توی هم کرد...صدای تمین بود؟لبخند زد...
~فرمانده لی...حالتون خوب نیست؟
آروم نالید《اوم تمین آه...》دستاشو باز کرد...《بیا بغل هیونگ》
~عههه فرمانده من تمین نیستم...
چشماشو باز تر کرد...تازه فهمید اون پسر سیزده سالست...ناز صداش بی شباهت به صدای تمین نبود...
*هوم...چیه؟
~فرمانده مریضین؟
آروم سر تکون داد...
~فرمانده گرسنتون نیست؟
*اوم...
~فرمانده براتون غذا میارم...
دوباره نالید 《ممنون》
پسر بیرون رفت و چند دقیقه بعد با سینی غذا اومد...به صورت عرق کرده جینکی نگاه کرد 
~فرماندهههه...فرمانده...
دستمالشو از جیبش درآورد و عرقای روی صورتشو پاک کرد...خیلی یکباره دستاش دورش حلقه شد 
*تمین آه...هیونگ زود خوب میشه...یکم...منتظر بمون خوشگلم...
سرشو بوسید...《امید زندگیم》
~آه...فرمانده...من جونگ هوانم...
*اوم...جونگ هوان کیه؟
~فرمانده واستون ناهار آوردم...میذارمش اینجا...خدانگهدار...
آب دهنشو قورت داد و دستای بی جون جینکی رو کنار زد و بیرون دوید...دستشو روی قلبش گذاشت و یه نفس عمیق کشید...《آه وقتی مهربون میشه چه چندش میشه...بداخلاقش بهتره》
جای بوس روی سرشو با لبخند لمس کرد...