تبلیغات
*shinee ficstory* - I Find You Ep 25
 
 
تاریخ :  سه شنبه 16 آذر 1395
نویسنده :  hani shinee
سلام 
اینم قسمت ۲۵
قسمت قبلی چطور بود...
خیلیا رمز گرفتن ها...کجایید؟نظرات پست قبل کم بود ها...
اشکالی نداره به هر حال این آخرین پارت رمزی این فیک نیست(نکته ریزی داشت حرفم)
نظر فراموش نشه 
●●●قسمت ۲۵
●●●شیلا_کره شمالی ۲۰۰۶
به ساعت دیواری شبتاب  نگاه کرد ساعت 5:12 دقیقه بود تمین توی خواب از روی بدنش کنار رفته بود و حالا محکم دستاشو دورش حلقه کرده بود...خندش گرفت...با یه بالشت اشتباه گرفته بودش؟یه نور ورقه ای از پنجره روی صورت تمین افتاده بود به صورت غرق خوابش که بین لبهاش فاصله افتاده بود نگاه کرد...احتمالا  این فرشته کوچولو همون تمین شر و شیطون دیشب که نبود...بود؟؟؟...خندید و پیشونیشو بوسید...
+خوشگل...
لباساشو از روی زمین برداشت و پوشید...حالا تمینو چیکار میکرد...
+تمین آه...پسری؟...پاشو لباساتو بپوش حالا یکی میاد ها...پاشو پسر...
توی خواب آروم زیر گریه زد و مینهو رو ترسوند 
+چرا گریه میکنی؟
-بذار بخوابم...
+خوب حالا یکی میاد...حداقل لباس بپوش شلوار بعدا بپوش...
آه کشید انگار تازه کاره دیشبشونو یادش اومده بود...
-اوم؟لباسمو بده...
توی تاریکی تنها لباسی که به دستش رسید دستش داد...
لباسو بدون دقت پوشید و دوباره خوابید...
+آیگو خوابالو...
سرشو روی سینه مینهو گذاشت و چشماشو بست با اینحال با صدای خواب آلود زمزمه کرد 
-مینهو...احتمالا چایونگ مارو دیده
+چی؟؟؟
-اون یکم استرسیه میترسه...شبا خوب نمیتونه بخوابه...میاد یه سر میزنه به من 
+آه آبرومون رفت؟
دوباره خواب آلود بیشتر به مینهو چسبید 
-رفت و اومدشو نمیدونم...فقط بدون هیونم شبا اگه بیدار باشه دلش تنگ میشه میاد اتاقم یه سری میزنه
+یعنی اونم دیده مارو؟
-صد درصد...
+چرا نگفتی همون دیشب لباس بپوشیم خوب...
-چه فرقی داره...به هر حال از حال و روز و گردنامون میفهمیدن...
+اونو میشد ماست مالی کرد اینو نمیشه که...
شونه بالا انداخت و بهش چسبید...
-بیخیال...چیزی نشده که...
+پاشو...پاشو الان روشنی میزنن...
-ساعت چنده مگه؟
+نزدیک ۶
-آه حس میکنم اصلا نخوابیدم...
+همچین بی راهم فکر نمیکنی کلا دو ساعت خوابیدیم...
بالاخره بلند شد و دستشو روی زمین کشید...《شلوارم کو؟》
+اینه؟
جسم پارچه ای رو روی پاش انداخت...
-آه آره...
سریع پوشیدش...
-من میرم مسواک بزنم...میای؟
+مسواکمو نیاوردم...
-بیا با مال من بزن...فقط نگو بهداشتی نیست که من میدونم و تو...
خندید و لپشو کشید 
+باشه بریم...
بیرون رفتن اونجا نور بیشتری بود...جلوی لوله آب نشستن و تمین روی مسواکش خمیر دندون نمکیشو مالید...مزه زیاد خوبی نداشت به هر حال دستکاره هیون بود...یونگ هم برای اینکه تمین باهاش اذیت نشه یکم عصاره نعنا داخلش ریخته بود...
+اوووه خمیر دندونه؟گرون نبود؟معمولا بچه پولدارا دارن...
-منم پولدارم...هم هیون کار میکنه هم یونگ...حقوق هر دوشونم به طرز وحشتناکی زیاده...ولی خوب...این خمیر دندون دست سازه...
مسواکو توی دهنش برد و روی دندوناش کشید...
+چجوری درست کرده؟
-دهانشور و جوش شیرین و نمک دریایی با گلیسرین و یکی دوتا چیز دیگه...با عصاره نعنا...
+پس حتما خیلی بد مزست...
-اوم...ولی یکم مزه نعنا میده...بد نیست...
کف دهنشو تف کرد و شلنگ آبو توی دهنش گرفت...روی مسواکو خوب شست و به مینهو دادش...
-بیا...
****
●●●کره شمالی _ پیونگیانگ ۲۰۰۶
مرد بهش خندید و به کمرش کوبید 
£چطوری مرد جوون...خوب خوابیدی؟
با شرمندگی موهاشو صاف کرد
*بله فرمانده...
£چرا اینجا خوابیدی؟چرا نرفتی خونه؟
یه لبخند تلخ زد 
*مثل بچه ننه ها از خونه قهر کردم...
لبخند مرد محو شد...
£جینکی...تو از اینکارا نمیکردی...مشکل بزرگی پیش اومده؟
اخماش ناخودآگاه توی هم رفت...
*بله...خیلی بزرگ...در حدی که دیگه نتونستم هوای اون خونه رو تحمل کنم...
£نامزدت چی؟
*نمیدونم...فقط امیدوارم ناراحت نباشه...که...مطمئنا هست...
£نمیخوای حالا که برادرتو پیدا کردی بری سره خونه و زندگیه خودت؟...
*دلیل قهر منم...برادرم بود...
مرد کنارش نشست و دستشو دور شونش انداخت...
£پس مطمئنا دلیل خوبی داری...
*میگن با دست خودم ببرمش کانون...میگن...اون قاچاقی اومده...باید دوره تربیتی...چمیدونم...میگن باید کار کنه...بهشون گفتم اون برای جشنواره ها کار میکنه...گفتم اون خیلی کوچیک بوده که اومده حتی نمیدونه جرمش چیه...میگه قانون قانونه...کدوم قانون...مردم این کشور...حتی اون کله گندهاشون...کدومشون به قانون اهمیت میدن....
اشکش آروم روی گونش چکید...
*قانون واسه ضعیفاس...ضعیفایی مثل برادر بیچاره ی من...اون فقط ۱۳ سالشه...از ناز و نعمت بلندش کنم...با دستای خودم ببرمش کانون؟...فقط چون این قانونه؟نمیگه بعد از هشت سال اومدی منو ببری کانون؟...این بچه به خانواده جدیدش وابستست...از بچگی نه مادر دیده نه پدر دیده درست و حسابی...خانواده جدیدشم تا تونستن بهش محبت کردن خوب این بچه هم وابسته شده...چیز عجیبی نیست....از اون خونه زندگی...کی دلش میاد جداش کنه... 
£حالا میخوای چیکار کنی؟
*یه چند وقتیو اینجا میمونم...اگه نظرشون برگشت که برمیگردم خونه...اگه نه...یه خونه میخرم و ازشون جدا میشم...تمینم برمیدارم میارم پیش خودم...
£خوب مگه ناراحتیت این نیست که از خانوادش جدا میشه...خوب بیاریش پیش خودت بازم جدا میشه...
*اوم کسایی که نگهش میدارن دوتا نظامین یه جرم اینکه یه پسر قاچاقی اومده رو نگه داشتن پیش خودشون احتمالا دو سه ماهی رو حبس میکشن...از اونا جدا میشه ولی حداقل...اینجاست...پیش خودم...میتونم ازش...مواظبت کنم...حداقل میتونه بگه پیش خانوادشه...
£خودت میدونی راحت نیست...
*بله...میدونم...من فقط ۱۹ سالمه و همچین مشکلاتی دارم...امیدوارم...وقتی بزرگتر از این شدم...زندگی راحت تری داشته باشم...
£منم امیدوارم...پاشو تنبل...پاشو برو سربازاتو تمرین بده...
آروم سرشو خم کرد 
*بله...
از جاش بلند شد و سر و روشو مرتب کرد...لباسشو پوشید و بیرون رفت...سوتشو به صدا درآورد و در عرض ۱۰ثانیه همه سربازاش رو به روش جمع شدن
با دقت بهشون خیره شد...یه چیزی اون وسط تکون میخورد...جلو رفت...و سربازا زیر زیری خندیدن...
پسر قد کوتاه سعی داشت بند پوتینشو ببنده ولی وقتی نزدیک بود بیوفته پاشو میاورد پایین و دوباره میارد بالا تا ببندتش...
*هیا...
پسر بیچاره زهره ترکوند و سرشو آورد بالا...
*تو...کی هستی...از سربازای جدیدی؟
×آمممم...اوووم....
مثل بیچاره ها به بقیه سربازای خندون نگاه میکرد و با چشماش ازشون کمک میخواست...تقریبا فریاد کشید 
*زبونتو موش خورده؟؟ها؟
×نه من...فقط...
*درست حرف بزن...
پسر زیر گریه زد...
×متاسفم...
دستشو بالا آورد تا توی سرش بکوبه ولی چشمای بهم فشرده پسر دستشو روی هوا خشک کرد...دستشو پایین آورد ولی هنوز چشمای پسر بسته بود
*چند سالته؟
چشماشو با شوک باز کرد...
×سیز...سیزده...
توی دلش آه کشید...اون همسن برادر عزیزش بود...
*چرا اینجایی؟الان باید مدرسه باشی...
×مدرسمو تموم کردم...
ابروهاش بالا پرید...
*اگه اینقدر باهوشی...پس باید معنی و مفهوم نظمو هم بفهمی...منم سیزده سالگی درسمو تموم کردم...میدونم تنبیه شدن توی این سن چقدر بده با اینکه هیچ وقت تنبیه نشدم...این بد بودن زمانی بدتر میشه که...همچین جثه ی کوچیکی داشته باشی...تا سه روز نیا سره تمرین...
پسر دوباره گریه کرد 
×متاسفم فرمانده دیگه تکرار نمیشه...
*کتاب قانونو توی این سه روز حفظ کن...اگه یکی از ماده هارو اشتباه بگی...اینبار تنبیه بدنی میشی...
پسر احترام گذاشت و اشکاشو با آستینش پاک کرد...
*از صف برو بیرون...
***
●●●شیلا ۲۰۰۶
به نگاهای چپ چپ هیون و یونگ نگاه انداخت و با خجالت سرشو پایین انداخت...فرمانده هان مثل همیشه سعی کرده بود دخالتی نکنه و واقعا ازش ممنون بود...
●بعدا باهاتون کار دارم...
-+ بــــــــــله...
■لباساتونو جا به جا پوشیدین...
تمین و مینهو زیر زیرکی خندیدن ولی با اخم چایونگ ساکت شدن...
●تمین...مثل آدم غذا بخور...مینهو...با غذات بازی نکن...
مودبانه سرتکون دادن و ادامه صبحانه رو خوردن...
●آیگو فسقلیا...
تمین آروم خندید و از اون سره میز به سمت چایونگ خم شد و چندین و چند بار صورتشو بوسید
-چا یونگ مهربونم قهرهههه؟؟؟
●آه...مگه تو میذاری آشتی باشم...هر دفعه یه کاری میکنی...
مثل یه گربه سرشو خم کرد...
-دعوام نکن جلوی مهمونامون...آشتی؟
همه زیر زیری خندیدن...
●باشه...ولی ظرفای صبحونه رو باید بشوری...
-چشم دیگه چی؟
●هیچی صبحونتو بخور...
-باشه خوشگلمممم....
ایندفعه همه بدون کنترل خندیدن...تمین یه شیطون به تمام معنا بود...
///
صبحونشونو خوردن و همونطور که چایونگ گفته بود پیشش رفتن...
●خوب...اول بگید...در چه حدی بود؟
مینهو سرخ شد ولی تمین خیلی راحت شونه بالا انداخت
-حدی نداشت...یکم بود...
●چی؟
اینبار تمین هم هول کرد
-نه نه...یکمم نبود...بین پا بود...
حالا نفس راحت چایونگو هر دوتاشون حس کردن...
●حتی یه فشار کوچولو هم نبود؟
-نه نبود...میخواست هم نمیشد من پاهامو بهم بسته بودم...
چایونگ چشماشو گردوند...
●خیله خوب...تمین از دوا قرمزه بزنید به گردناتون یکم داغ میشه ولی تا فردا خوبه خوب میشه...
-باشه...بریم مینهو....
بلندش کرد و تند توی اتاق خواب چایونگ و هیون رفتن...ماده بد بو رو روی گردن مینهو مالید...
*آه داغه...
-اشکالی نداره...به جاش زود خوب میشه...چایونگ وقتی سرخ میشه از این میزنه تا عصر یا حداقلش فرداش خوب میشه...
به گردن خودشم زد و هیس کشید...
-بریم بیرون دور دور؟تو راهم کلی باهم حرف بزنیم...
*بریم...
-چایووونگ ما میریم بیروووون...
●باشه ولی اول ظرفا رو بشوووور...
-چششششم
***
دستشو گرفته بود و مثل دفعه قبلی بعد از دو قدم یکیشو میپرید 
-آه بیرون رفتن خیلی خوبه...بریم به آجوما یه سر بزنیم....
+باشه چاگیا...
-اینقده دوست دارم بهم میگی چاگیا...
خندید و دستاشو دور بازوش حلقه کرد 
یه لبخند زد و روی شقیقشو بوسید 
+خوب پس همیشه میگم بهت...چاگیا سوالی ازم نداری؟
-سوال؟زیاد دارم...غذای مورد علاقت چیه؟
+ماهی دوست دارم یا مار ماهی یه بار بابا خرید خیلی خوش مزه بود...توچی؟
-منو که دیدی به قول چایونگ مثه گاو میخورم همه چی دوست دارم بیشتر از همه کباب...من کاملا یه قاتله گوشتخوارم
هردوشون زیر خنده زدن....
-بهترین اخلاقی که فکر میکنی داری چیه؟
+بی سر و صدام....تو؟
-آه این دقیقا برعکسش یکی از نقصای منه...ولی بهترین اخلاقم...خیلی بهم میگن خوش اخلاقی...سعی میکنم با همه کنار بیام...
+اوه آره واقعا اینجوری
-حالا اخلاق بدت چیه...
+اوووم...گاهی زود از کوره درمیرم...
-منم پرحرف و لجبازم...البته خیلیم بد غذا میخورم...من واقعا نقصای زیادی دارم...
+ولی بازم دوست داشتنی...
آروم خندید و سرخ شد 
-مرسی تپلم....
***
پاشو کوبید زمین و داد کشید 
-آه آجوشی گفتم این بیچاره نزدیکم نیومده بود...واسه چی اونم داری میبری پاسگاه؟
''سکوت...راه بیا...
دوباره با صدای بلند داد کشید 
-آجوشی مگه نمیشنوی...گفتم من دعوا کردم....
''داد نزن وگرنه گوشتو میپیچونم....
-جراتشو نداری...
تند گوششو گرفت و کشید...یه جیغ آروم کشید 
-به بابام میگممم....
''اتفاقا منم با بابات کار دارم...
+آجوشی...
مرد با خشونت به سمتش برگشت و پسر بیچاره رو ترسوند
''تو چی میگی...
+آجوشی باباش یه فرماندست...براتون بدتموم میشه...فرمانده یو هیون
مرد برای چند دقیقه آروم گرفت و گوش تمینو ول کرد...
''زودتر میگفتی...
تمین با اخمای توی هم گوششو مالید...
-آجوشی منم سه ساعت دارم همینو میگم...
''تو هم نباید دخالت میکردی
پاشو کوبید زمین...
-آجوشی اون پیرزن بیچاره رو اذیت کردی انتظار داری من نادیده بگیرم؟واسه چی بهش پول کم دادی؟
''اگه میخواستم پول کامل بدم میرفتم پیش یه خانم جوون و خوشگل غذا میخوردم...
-چه هرزه...برو گورتو گم کن وگرنه دفعه بعد با بابام میام...
در واقع به محض رسیدن به پیش پیرزن صاحب کار  متوجه بحث بین اون و یه مرد شدن مرد میخواست نصف پولو به پیرزن بده که اونا سررسیدن...و البته که تمین یه مشت محکم توی دماغ گوشتی مرد کوبیده بود...
مرد آروم یه لبخند زد...و یکباره فرار کرد...
-نچ...آیگو...چه مردم مسخره ای پیدا میشه...
+تو به یو هیون شی میگی بابا؟
-نه...ولی یه جورایی قیمم به حساب میاد 
+به نظرم اگه جلوش بگی بابا خیلی خوشحال میشه...
-اوم...شاید...اوه...بستنی...بیا بخوریم....اووووووه سلام آجوشی دوتا بستنی بزرگ خوشمزه بده...شکلاتم بریزی ها
مرد خندید و بهش گفت اگه یه شعر بخونه بهش یه بستی با شکلات اضافی میده...خندید و یه شعر مسخره و شادو خوند که همه مردم توی بستنی فروشی رو از خنده روده بر کرد...با هیجان سه تا بستنی رو گرفت و بیرون رفت 
-آخ جون...
+تو چقدر شیطونی...
لبخند زد و شونه بالا انداخت...
***
به هوای تیره رو روشن نگاه انداخت و بغض کرد...
-مینهو فرمانده هان...مواظب خودتون باشید...باشه؟
÷باشه گل پسر...
مینهو هم با لبهای آویزون بهش خیره شد...دوست داشت بازم کنارش بمونه...
-مواظبت کن باشه؟
آروم سرتکون داد حس میکرد اگه حرفی بزنه اشکاش جاری میشه دستاشو باز کرد و تمین توی بغلش رفت...
●آیگو...ما بریم جلوی در تا این مرغ عشقا دل بکنن از هم...
به صداهای پا که ازشون دور میشد توجه زیادی نکردن...
-مینهو...دوستت دارم...میدونی؟
آروم سرتکون داد
+منم دوستت دارم....
-ب*وس...
آروم جلو اومد و ل*باشو روی ل*بای  سرخ و تر تمین گذاشت...گذاشت زبون هاصون باهم بازی کنن لمس کنن ببوسن بچشن...و بعد...جدا شدن...با یه بوسه کوچیک
+تمین آه...تو هم مواظب خودت باش...باشه...بعدا هم دیگه رو میبینم باشه؟من امیدوارم...
بالاخره لبخند زد و آروم سرتکون داد...
-منم امیدوارم...
آروم آروم چند قدم عقب گذاشت و دستشو توی هوا تکون داد...
+بازم بهم نامه بده...باشه؟مثل گذشته...
-حتما...
+منتظرم...
بازم عقب رفت و بالاخره از در بیرون رفت...روی زمین چنباتمه زد...دوستش داشت میرفت و نمیدونست دیگه کی میتونه ببینتش...صدای خداحافظی و سفارشات رانندگی با احتیاط قطع شد باید برای آخرین بار میدیدش...تند بیرون دوید و از حیاط رد شد...توی ماشین نشسته بودن و نگاه مینهو به در بود...با دیدنش لبخند زد و ماشین حرکت کرد...



:: مرتبط با: (I Find You(end ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Rosha جمعه 26 آذر 1395 09:10 ق.ظ
ای جانم چه قشنگ بود
sogand پنجشنبه 25 آذر 1395 08:17 ب.ظ
تومین دوباره از هم جدا شدن
برم بقیه شو بخونم
کارت عالیه
fmsadeghi جمعه 19 آذر 1395 03:08 ب.ظ
وااای تمیین عاللیییه خخ

جینکی اوخی بچمم

عاللی قسمت بعدی لفتن
taebum پنجشنبه 18 آذر 1395 08:46 ب.ظ
عزیزممممممم خیلی خوب بود
چایونگ چه قدر باحالو راحته
مر30
Taeran پنجشنبه 18 آذر 1395 01:55 ق.ظ
تمین چه شیطونه
Mahsa shi پنجشنبه 18 آذر 1395 01:11 ق.ظ
امیدوار تومین به زودی دوباره همو ببینن
مرسییی هانی
منتظر پارت بعدممم
Hasti چهارشنبه 17 آذر 1395 08:34 ب.ظ
من کلی نظر طولانی نوشتم حذف شد
خیلی احساسات این قشمت جالب بود!!تومین چ زوج مکملین
الهییی اونیوی من!!ینی اون سربازه کیه؟؟
ممنوووون یوبویی
روزت ب قشنگی اهنگ feel good
S.S چهارشنبه 17 آذر 1395 12:54 ب.ظ
عاااالی بود هانی منتظر بعدیم
S.S چهارشنبه 17 آذر 1395 12:54 ب.ظ
خیلی قشنگ بود این قسمت
ای تمین بی حیااا

لباساشونم برعکس پوشیدن
ولی خیلی خوبه تمین به هیون بگه بابا
ژوووون
S.S چهارشنبه 17 آذر 1395 12:52 ب.ظ
آخ سلام هانی

شرمنده دیر خوندم داشتم خر میزدم دیروز
برام دعا کن امتحانمو خوب بدم
afish چهارشنبه 17 آذر 1395 12:55 ق.ظ
آخخخخی
چقداین قسمت اوجل بووود
اوخی ازهم دیگه جداشدن
وای یعنی تمینوازهیون وچایونگ جدامیکنن؟؟؟؟؟
نننننننننننننننننننننهههههه
دستت دردنکنه هانی خسته نباشی بعدی پلیززز
parisa سه شنبه 16 آذر 1395 11:32 ب.ظ
وای هانی کلی خندیدم مرسی عزیزم .وای خدا لباسای هم دیگه رو پوشیده بودن .چایونگو خیلی دوز دارم ریل تر از تمینه .قربون خودتو شخصیت های دوست داشتنی داستانت بشم من .ممنون فایتینگ چاگیا
zeynab ak سه شنبه 16 آذر 1395 07:12 ب.ظ
خیلی خووب بوود
اوففف چرا باز گیر دادن به این جینکی بدبخت:|تازه راحت شد بودمگه از همون اول قرار نبود یونگ و هیون بعد 100 روز اگه خواستن تمین رو نگه دارن اگر هم نخواستن بفرستن کانونپ چرا الان دارن بازی در میارن

تومیییین لباساشونو جا به جا پوشیدن
عخییی بچه پرروهام از هم جدا شدننن

خسته نباشی
Reyhan سه شنبه 16 آذر 1395 07:06 ب.ظ
واااااااااااااااااااااای این قسمت چند خوب بود هانی این چایونگ چقد ریلکسهههههههه ماشالااخی اونیو قهر کرده رفته خونه باباش:-P خخخخ الهی مینهو رفتتتتتتتتت :'( تمین افسرده میشه تا دو روز دیگ
خسته نباشی مثل همیشه عالی بود هانی جونی قسمت قبلم یا گوشی من قاط زده بوود یا سایت ده بار کامنت گذوشتم تا بالاخره یکیش اومد اونم پر غلط املاییدستت طلا هانی جون
Mehrnaz سه شنبه 16 آذر 1395 06:38 ب.ظ
☺❤Kheili khoob bood
afish سه شنبه 16 آذر 1395 02:56 ب.ظ
اااااااوووووللللل
ولی سرکلاسم نمیتونم بخونم بعدامیخونم
ولی بدونید که من اول شدم *-*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سلام^_^
من هانی(هانیه)هستم $(*_*)$
من این وبلاگو درست کردم برای پسرای درخشان قلبم و زندگیم (^_^)

امیدوارم از اومدن به این وبلاگ راضی باشید...
ممنون^____^
  :: مدیر وب سایت : hani shinee
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


کد ساعت فلش


Online User