تبلیغات
*shinee ficstory* - I Find You Ep 23
 
 
تاریخ :  چهارشنبه 10 آذر 1395
نویسنده :  hani shinee
سلامممم
دیر شد؟؟
میدونم 
ولی بجاش خییییییلی طولانیه 
میگم 
بچه ها 
قسمت بعدی رمزیه 
بیاید رمزو ازم بگیرید من حافظم خرابه 
باشه
نظرا کم نباشه لطفا 
●●●قسمت ۲۳
●●●کره شمالی_شیلا سال ۲۰۰۶
با لبخند داخل آشپزخونه رفت 
●بچه ها چیزی لازم ...
شوکه به قابلمه بزرگ نگاه کرد که وسطشون گذاشته بودن و تند تند و دو لپی  ازش میخوردن...تقریبا جیغ کشید 
●تمین...
هر دو پسر با چشمای درشت بهش نگاه کردن...سریع جلو اومد و توی قابلمه رو نگاه کرد...ماهی و سوپ کیمچی با برنج توی هم له شده بودن و لوبیاهای سیاه و سیبزمینی سرخ شده هم بدون هیچ سخت گیری ای داخل قابلمه ریخته شده بود کیمچی و سس گوجه هم برنجو رنگی تر کرده بود...سبزی خشک شده و کالبی هم توی معجونشون قاطی کرده بودن...
●هاه...هاه...این چه کوفیه...
هر دوشون این حالت شوکه چایونگو میشناختن...
-گرسنمون بود زیاد توجه نکردیم...حالا که چیزی نشده خیلیم خوشمزست...بیا بخور...تازه باید ممنون باشی...هیچ ظرفی غیر از دوتا قاشق و این قابلمه کثیف نکردیم...
●خفه...
در کسری از ثانیه لبهاشو به هم فشار داد...
●این...اینجوری از مهمونت پذیرایی میکنی؟؟؟اومدی زندان؟یا...جایی حبس بودی که بهت غذا نمیدادن؟...مثل آدم غذا بخور...
با یه نگاه گناهکار به چایونگ نگاه کرد ولی پخ خنده مینهو اونا رو هم به خنده انداخت
+چایونگ هیونگ...هنوز اینجوری غر میزنی؟بیخیال...خیلیم عالیه...من اینجوری خیلی دوست دارم...تمین خواست توی ظرفای جدا بیاره...من گفتم ظرف بیخودی کثیف نکنه...
شونه بالا انداخت...تمین بدون توجه یه قاشق بزرگ از غذا توی دهنش چپوند و پشت سرش یکی دیگه...
●تمین آه...مثل آدم غذا بخور لطفا...دفعه بعدی با عزیزم و جونم بهت نمیگم...
-بیحیال ایچوری هباش(بیخیال اینجوری نباش)
●تمین...با دهن پر حرف نزن گراز خنگ...
یکباره زیر خنده زد و تمام غذای توی دهنش روی میز پاشید...با لبهای آویزون به رو میزی سفید گلدار نگاه کرد که الان نارنجی و چرب شده بود...
-آه...عاشقتم یونگی...میدونی یا نه؟
●میکشمت...قطعا...میکشمت...
***
مینهو برای بار هزارم بهش خندید 
-هیا...نخند...
+صحنه جالبی بود...قبلا زیاد از این عصبانیتا از یونگ هیونگ ندیده بودم...
-خوشحالم که حالا یه داغونشو دیدی...کم مونده بود کبود بشم...
خندشو خورد...و دستاشو باز کرد...
تمین با کمال میل توی آغوشش رفت و گذاشت دستاشو دورش حلقه کنه...آروم سرشو بوسید
+خیلی دردت اومد؟
-نیشگون که نیست زخم شمشیره اینقدر میسوزه...انبردستم اینقدر خوب اینکارو نمیکنه...
مینهو بازم خندید و دستشو روی رون پای تمین درست روی جای نیشگون گذاشت و نوازشش کرد 
+خوب میشه اشکالی نداره...
-فدات بشم من مهربون...
اونم دستاشو دور گردنش انداخت توی بغلش غرق شد و مینهو هم درکش کرد و آروم آروم موهاشو نوازش کرد 
+تمین آه...بیا باهم حرف بزنیم...خسته ای؟
-مگه میشه یه جیگر ببینم و خسته باشم ها؟
مینهو آروم یه لبخند بزرگ زد...
+پس بیا...
تمین تند رخت خوابشو انداخت و یک دقیقه بعد چایونگ با یه رخت خواب دیگه اومد...
●بیا عزیزم...اینو بذار واسه مینهو...میخواید بیدار بمونید؟آره؟براتون شمع میارم...خوبه؟آخه الان خاموشی میزنن
+ممنون هیونگ...شمع نیاز نیست فقط میخوایم حرف بزنیم...
با لبختد سرتکون داد و به تمین که با دلخوری صورتشو برگردوند نگاه کرد 
●آیگووو...قهر کردی حالا؟
-من تو رو نمیشناسم آجوشی...تو کی هستی؟
یونگ هاه کشید 
●چه لوس...آجوشی چیه...تو این همه منو اذیت میکنی من زود فراموش میکنم...حالا من بخاطر اینکه اذیتم کردی نیشگونت گرفتم میگی منو نمیشناسی؟
-مینهو این آجوشی چی داره میگه؟
مینهو آروم خندید و بهشون نگاه کرد...
●نمیشناسی؟چرا داری با کسایی زندگی میکنی که نمیشناسیشون؟
-آراسو...حالا میرم خونه چاسون هیونگ...
یکباره اخماش توی هم رفت...
+چی؟...نخیر...
-بیا باهم بریم...خونشون خیلی بزرگه...
+آشتی کن و بخواب...
لبهاش آویزون شد 
-آخه ببین...من هر کاری میکنه باهاش آشتی میکنم...نمیذارم نگران بشه یا هر چیز دیگه ای ولی اون جلوی تو باهام بداخلاقی میکنه نیشگون میگیره...اصلا درسته توی این سن منو بزنه؟تو بگو...
+بگو باشه...
چشماشو چرخوند...
-باشه...
جلو رفت و چا یونگ خندونو بغل کرد...
●آه پسر خوشگلمممم...آشتی آشتی...دیگه نیشگونت نمیگیرم پسری...
سرشو دوبار بوسید و تمین بالاخره لبخند زد...
-باشه...
●البته به شرطی که تو هم منو اذیت نکنی که جز محالاته...
پاشو به زمین کوبید 
-آه یوووونگ...
●تازه کجاشو دیدی باید رو میزی رو یه جوری بسابی که مثل روز اولش سفید بشه...
-پوستم خشک میشه...
●وازلین بهت میدم...یه پلاستیک دورش ببند میشه مثل روز اولش...
یه لبخند بدجنسانه زد
-من که مدرسم...
●مشکلی نیست...ببر تو حیاط مدرسه بشور...تو که سره کلاس راه نمیدنت...
-جلوی در میگردن...میبینن...عصرم که سره کارم...
یونگ یه آه نمایشی کشید
●آه درسته تو وقتت پس فردا کاملا پره...ولی فردا نیست...دیگه؟
به سمت در رفت و قبل از اینکه کاملا از اتاق خارج بشه آروم زمزمه کرد《خوش بگـــــ...》
یکباره جیغ کشید و دوید 
+چی شد...
به سمت تمین برگشت ولی تمین دیگه اونجا نبود بلکه حالا به سمت بیرون میدوید با فاصله اونم بیرون رفت...یه مرد قد بلند خیلی عاشقانه و محکم چا یونگو بغل کرده بود و توی هم حل شده بودن...آروم آروم تکونش میداد و دستاشو بیشتر دورش تنگ میکرد...تمین هم با لبخند بهشون خیره شده بود...
از هم جدا شدن و تونست ببینه که اون شخص یو هیونه...یه بوسه طول و تفسیر دار و محکم از هم گرفتن که باعث شد مینهو از خجالت سرخ بشه...به تمین نگاه انداخت انگار که عادت داشت...هنوز لبخند بزرگش روی لبش بود...شاید هم حالا بزرگتر بود...
-هیونییی...پسرتو بغل کن...
با لوس بازی یه لبخند دندون نما زد و دستاشو باز کرد...مرد هم با ذوق از کمر بلندش کرد و روی جا کفشی جلوی در نشوندش چندین و چند بار گونه و پیشونی و حتی لبهاشو خیلی نقلی بوسید...چایونگ مطمئنا حساسیت نشون نمیداد و البته که این بوسه ها معنی یه رابطه عاشقانه نداشت...فقط اوج علاقه بود...چا یونگ با چشمای براق مثل یه مشت و مال کوچیک چند تا مشت آروم به کمرش زد《ل*بات ماله خودمه》
■پسرم از عشقش دوره بذار بوسش کنم عقده ای نشه...
تمین زیر خنده زد و اینبار با شیطنت سرشو به سینه هیون تکیه داد 
●نخیر عزیزم...مهمون داریم...فرمانده هان و مینهو...
هیون شوکه ابرو بالا انداخت 
■جدی؟بیداره یا خواب...ببینیم این پسره رو که دله این توله سگمو برده...
●بیداره...
از راه دور سلام کرد
■اوووووه...سلامممم...چه پسر بزرگی شدی شما آقای چوی...پسرمون چه خوش سلیقست...
با لبخند جلو رفت و باهاش دست داد ولی هیون جلو کشیدش و روی سرشو بوسید 
+آه...اعتماد بنفسم پایین اومد...شما خیلی...قد بلندی...
همشون خندیدن...با مهربونی توی بغلش کشیدش و به خودش چسبوندش...
■فرمانده هان؟
●خوابه...مدت زیادیو رانندگی کرده بعد از اونم همش منتظر این دوتا بودیم...آخه پسرم داره میره سره کارررر...
■اوووه آفریییین...دیر اومدی تمین؟خستشون کردی؟؟
+نه نه خیلی خوش گذشت به من...
هیون بالاخره ولش کرد و بهش نگاه کرد 
■مگه میشه با تمین به آدم بد بگذره...پسرم ماهه...آه...دیر وقته...برید بخوابید...
به ساعت مچیش نگاه انداخت...
■1.2.3.4.5.6.7.8.9.10 دادام...
صدای شیپور خاموشی بلند شد و همه جا تاریک شد...
■نفله...مهمونتو ببر تو اتاقت منم برم به عشق و حالم برسم...
صدای پر اعتراض چایونگ بلند شد 
●عهههه هیون جلوی بچه ها؟
■جوووونم...ببخشید نازک نارنجیییی...
خندید و چایونگو هل داد و توی اتاقشون بردش...
تمین و مینهو آروم خندیدن
+آدم جالبیه...
-آرهههه 
+خیلی دوستش داری؟
-اوم...عاشششششقشم...البته...به همون اندازه عاشق چایونگم هستما...اشتباه نکن...
دستشو گرفت و به سمت اتاق رفتن...
+میبوستت اذیت نمیشی؟؟
-هوم؟کِی؟
+همین الان دیدم...بوست کرد...
-هااااا اون؟اونا که بوس نیست...بوس اونه که هیون از یونگ گرفت...اونا که مثل بوس روی لپه...
+اونجوری دوست داری؟
ذوق زده لبشو گزید و نگاه مینهو به لبهای درشتش جلب شد 
-اوووم...خیلی...هیونگ چند بار شوخی شوخی بوسم کرد ولی اونجوری نبود که میخواستم...
اخماش توی هم رفت...
+چیییی؟اون پسره بوست کرده؟
سریع هول کرد و پاهاشو تکون داد 
-حالا تو چرا گیر دادی به هیونگ...
+چون خوشم نمیاد ازش...بچه پررو...
تمین یکباره زیر خنده زد 
-اووووه...حساس شدی سرم؟
شونه بالا انداخت...
+البته...تا اونجایی که من یادمه ما باهمیم...غیر از اینه؟
-هوم؟بهم زدیم...نزدیم؟
+یادم نمیاد همچین چیزیو...
یه لبخند آروم زد و با دستای باز به سمتش رفت...با لوس ترین صدای ممکن زمزمه کرد 
-اووووم چاگییییی...
مینهو به لوس بازیش خندید و اونم دستاشو دور شونش انداخت
+تمین آه...گفتم نرمالم...ولی نگفتم که دوستت ندارم...دلیلش هر چی که میخواد باشه...من واقعا دوستت دارم...هیچ جوره نمیخوام از هم جدا بشیم...میفهمی؟
-اوم...منظورت از نرمال چه جور نرمالیه؟زنا رو دوست داری؟
+نمیدونم...من غیر از مادرم...هیچ زن دیگه ای توی زندگیم نیست...برای همین...نمیدونم حس داشتن به یه زن چطوره...من از ۸ سالگی توی کانونم همه جور پسر دورم ریخته...پس از اینم مطمئنم که مردا رو دوست ندارم...من به این میگم نرمال...بااینحال...دوست ندارم یه روز نداشته باشمت...هوم؟من با هر چیزی توی این دنیا کنار اومدم پس...با اینم میتونم...
-پس بوسم کن...
آب دهنشو قورت داد و جلو رفت...
چیزی نمونده بود تا فاصله بین لباشون بسته بشه
÷مینهو...
هردوشون با ترس عقب پریدن...
+آه...بابا...
÷مزاحم شدم؟
-آجوشی شما خواب نبودی؟
÷آه اینجا تاریکه...خواستم قرصامو بخورم...فراموش کرده بودم...کجا میتونم یه لیوان آب بخورم؟
-شما بشینید اینجا...من واستون میارم...
وقتی تمین رفت به صورت پر شک مرد نگاه کرد 
+کاری نکردیم بابا...اونجوری نگاه نکن...الانم موقعیتش پیش اومد...یهویی شد
÷حداقل برید تو اتاق...وسط اتاق پذیرایی ایستادید...
+داشتیم میرفتیم...
تمین تند با یه لیوان آب اومد 
-آه متاسفم...یخ نداره...یخ تموم شده بود...
÷آه مشکلی نیست پسر گل...شب بخیر...
به محض رفتن مرد دستشو کشید و داخل اتاق بردش...
-آه...بیا بخواب...خووووب اول درمورد چی حرف بزنیم؟
لبخند زد...چیزی درباره بوسه نگفت...
+گفتی اون پسره دو سه بار بوست کرده؟؟؟
خودشو به اون راه زد و روشو برگردوند....
-من گفتم؟
+آره...
-فقط شرطبندی بود...داشتیم تخم مرغ چوبی بازی میکردیم...دوتفری که میباختن باید هم دیگه رو ماچ میکردن...
یکباره زیر خنده زد
-قیافه هیونگ دیدنی بود...سررررخ شده بود...اونقدر هول شده بود نمیتونست لباشو تکون بده..
اخماشو توی هم کرد 
+من بوسیدنو بلدم...خیلی بهتر از اون میتونم...
به پسر اخم آلود که حالا کنارش روی رخت خواب دراز میکشید نگاه کرد و خودشو جلو کشید...به محضی که سرشو روی شونش گذاشت مینهو هم دستاشو دور کمرش حلقه کرد...
-اینقدر دلمو آب نکن...خوب انجامش بده...خوب بلدی؟
+بعد از هشت سالگی هیچ کسو نبوسیدم...ولی...
برای یه لحظه برگشت و تتد یه بوس آروم روی لبش گذاشت که صدای دوست داشتنی داشت...
-قبول نیست....مثه بوسای هیونه...
آب دهنشو قورت داد...خجالت کشیده بود ولی حس بدی نداشت...دوباره برگشت لبهاشو مدت بیشتری روی لبش نگه داشت...و بوسید...
-قبول نیییست...
به صورت خنده روش نگاه کرد...
+داری اذیت میکنی؟
-نه...ولی خوب...گفتی بهتر از هیونگ بلدی...
آه کشید و سرشو بیشتر سمتش چرخوند و آروم آروم بهش نزدیک شد با لباش بین لبهای تمینو باز گرد و لب پایینشو خیلی شیرین بین لباش گرفت و بوسید زبونشو روی دندونای ردیف و سفیدش کشید و دوباره لبشو بوسید...تمین سعی کرد لبهاشون جدا نشه از جاش بلند شد و روی شکم مینهو نشست و بوسه رو عمیق تر کرد...حالا اونم میتونست جواب بده...خیلی یکباره تمین بخاطر کمبود نفس لباشونو جدا کرد و نشست...
+آی...
-اوووه...
به مینهو خیره شد و آب دهنشو قورت داد...یکباره زیر خنده زد 
-اووووه این چیهههه زیرمممم؟
به برامدگی زیر شلوار مینهو دست زد و مینهو تقریبا از جا پرید 
+هیا دستش نزن...
با چشمای شیطون و براق به صورت سرخش نگاه کرد و دوباره بهش دست زد 
-اومایا...چه خوبه...بذار ببینم...
مینهو خیلی سریع هولش داد و جنینی خوابید
+نخیر...نمیشه...
دوباره روش پرید و به جای خصوصیش دست زد 
-وای چه گرمهههه...ای شیطون...
+هیا گفتم دست نززززن...
تند تند چند بار روی صورتش بوسه های کوچیک گذاشت...
-یکم ببینم...یکم...یکم...
+دیوونه شدی؟؟؟...بسه...بیا حرف...
با صدای ناله آروم چایونگ به هم نگاه کردن...
-اوووه...داره بهشون خوش میگذره...خوش بحالشوووون...این پسره که اینجاست پایه نیست...
+پایه هستم ولی الان یکم زوده...
ابرو بالا انداخت...
-اگه الان زوده...پس کی به موقعس؟تو که میخوای فردا بری...بعد از اونم...
بغض کرد...
-بعد از اونم معلوم نیست دیگه کی همو ببینیم...یه سال دیگه؟؟ دو سال دیگه؟ده سال دیگه؟ها؟اصلا از کجا معلوم...از کجا معلوم که ۱۸ سالت شد...ازدواج نکنی؟...ها؟کی میدونه؟...نمیخوای؟...مشکلی نیست...
به صورت جدی تمین نگاه کرد 
+قصد ناراحت کردنتو نداشتم تمین...
پسر دراز کشید و به سقف خیره شد 
-مهم نیست من ناراحت نیستم...خوب...بگو دیگه چی بگیم...
+تمین آه...
به طرز عجیبی ساکت شده بود...زیر پتوی تمین رفت و دستاشو دورش حلقه کرد...
+چاگیا...دوست داری چیکار کنیم؟
خیلی سریع و هیجان زده با یه لبخند بزرگ برگشت 
-بذار ببینمش...
+همه چی غیر از این...
-عهههه...خوب بذار دست بزنم...
+یکم...
دست تمین روی قسمت خصوصیش اومد...
-آهههه...چه خوبه...
حس کرد زیپ شلوارش باز شد دوباره خودشو جمع کرد...
+آآآآآه نکن تمین...
-چییییه؟؟؟؟...نمیخواستم که ببینمش...بذار بگیرمش تو دستم...آییییگو...چه خوبه....
به صورت مینهو که سرخ شده بود و چشماشو محکم بسته بود نگاه کرد از فرصت استفاده کرد و پتو رو بالا زد...
+هیا تمین آه...
تمین زیر خنده زد و مینهو چند بار محکم به بازوش مشت زد 
+گفتم...نبین...آه
-خوشگله...تو هم ماله منو ببین...
+آهههه نه نه نمیخوام...
دوباره با شیطنت خندید و زبونشو گزید 
-میخوای پشتمو ببینی؟
+نمیخوام...
-س*ینه؟
صورتشو برگردوند...و...اروم سرتکون داد...
لباسشو تا گردنش بالا زد 
-ببین...
صورتشو برگردوند...
-خوبه؟
آروم سرتکون داد...
+خوشگله...اوم...خوشگلن...
با شیطنت خندید و دست مینهو رو روی سینه خودش گذاشت...
-حالا نظرت چیه؟



:: مرتبط با: (I Find You(end ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
fmsadeghi یکشنبه 14 آذر 1395 06:13 ب.ظ
وااای عااالی بوود

مینهووی بیشااله چقد اذیتش کرد

چقد تمین شیطونههه عزییزم

رمزو بده لفتنننن
Zeynab AK شنبه 13 آذر 1395 07:30 ب.ظ
تمیییین منحرررف
واییی فسقلییی هارو ببییین تورووو خدا
برم بقیه ششش
تنکسسسس
Reyhan پنجشنبه 11 آذر 1395 08:04 ب.ظ
Sooooo hoooooooottashakor haniiiiii aaaaaliiii boooodmontazr part badm
Mahsa shi پنجشنبه 11 آذر 1395 05:22 ب.ظ
چه هات بود!
قسمت بعدی
مرسی هانی جون
parisa پنجشنبه 11 آذر 1395 04:38 ب.ظ
هانی قسمت بعدی رو خواهش میکنم زود بزار عزیزم .مردم من
نینجا لینک پنجشنبه 11 آذر 1395 02:12 ب.ظ
تبادل لینک می کنی؟ خوشحال میشم
taebum پنجشنبه 11 آذر 1395 12:43 ق.ظ
هیننننننن تمین چرا این قدر منحرف شدددد
من هی خوندم سرخ و کبود و نارنجی شدم
وایییی ای قدر حال داد هر چی میخوندم تموم نمیشد همیشه همینطوری بزار لطفا
مرسی پارت بعدو زود تر بزار عشقامم دقشون نده
taebum پنجشنبه 11 آذر 1395 12:42 ق.ظ
هیننننننن تمین چرا این قدر منحرف شدددد
من هی خوندم سرخ و کبود و نارنجی شدم
وایییی ای قدر حال داد هر چی میخوندم تموم نمیشد همیشه همینطوری بزار لطفا
مرسی پارت بعدو زود تر بزار عشاقامم دقشون نده
S.S پنجشنبه 11 آذر 1395 12:07 ق.ظ
بذااار قسمت بعدیو زودتر هانی
عااالی بود مرررسی
S.S پنجشنبه 11 آذر 1395 12:06 ق.ظ
بذااار قسمت بعدیو زودتر هانی
عااالی بود مرررسی
S.S پنجشنبه 11 آذر 1395 12:05 ق.ظ
چایونگی این تمینم از هرجا فرتو فرت کتک میخوره :|


عشق هیون ژووووون

ولی من فقط محو اون تیکه ی اخر شدم ناموس خودت میدونی چقدر رو ممه های تمین حساسم




حیف اینجا عاب قعطه

الان میام پی وی ایموجیای ابو تقدیمت میکنم
S.S پنجشنبه 11 آذر 1395 12:02 ق.ظ
خدا لقدت نکنه یاد دوران جاهلیت خودم افتادم این پسر بچه هایی که میومدن خونمون رو میبردم اتاق شلوارشونو میکشیدم پایین
هفت هشت سالم بود


چه انحرااااااااااافی

ناموس این تازه رمزی نبود و اینجوری شد ... وای به حال وقتی که رمزی باشه
S.S پنجشنبه 11 آذر 1395 12:00 ق.ظ
یاااااا روحِ امام رحمة ال... علیه
زتذسعمژینششغجذیشبخرسفمجسقنژتخیصژموستکااطزللمبلخلل

اه این چرا شکلک عاب ندااااره

ناااابوووودم کردی هاااانی
afish چهارشنبه 10 آذر 1395 11:09 ب.ظ
وااای سلامممم
یعنی حالانظرش چیه؟؟؟؟اوففففف
تمین چه شیطونههههه بیچاره مینهو
وای هرچی بگم چقداین قسمت باحال وتوپ بودکم گفتم
من بایدبرم زودی هانی جون رمزیادت نره هااا
خیلییییی خوب بودعالی بودخسته نباشی
من برم دیگه بای
parisa چهارشنبه 10 آذر 1395 10:55 ب.ظ
بی صبرانه منتظر قسمت بعدیم
کومائو خوشگل خانوم
parisa چهارشنبه 10 آذر 1395 10:52 ب.ظ
تمین چقدر هاته قربونش بشم .خیلی باحال بود کلی خندیدم مرسی چاگی
Rosha چهارشنبه 10 آذر 1395 10:10 ب.ظ
بابا بچمو نابود كرد تمین كههههههههه
مرسی گوگولم
Hasti چهارشنبه 10 آذر 1395 09:55 ب.ظ
شششتتتت اینا چقد شیطونن وای از خنده مردم!!مینهو الکی میگف بابا ببین چ بلایی سرش اومد نرمال چیه
من خیلی هیون و چایونگو دوس دارم!!وای چقد عاشق همن،بغلش کردبغل میخوام
ممنون یوبویی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سلام^_^
من هانی(هانیه)هستم $(*_*)$
من این وبلاگو درست کردم برای پسرای درخشان قلبم و زندگیم (^_^)

امیدوارم از اومدن به این وبلاگ راضی باشید...
ممنون^____^
  :: مدیر وب سایت : hani shinee
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


کد ساعت فلش


Online User