تاریخ :  دوشنبه 1 آذر 1395
نویسنده :  hani shinee
سلاممممم
خوبید؟
اومدم با قسمت جدید 
اینبار تمینه ...
میگم بچه ها...
ریحان جون پیشنهاد خوبی داد...بعدا یه پستو مشخص میکنم که سوال و جواب کنیم 
دوستان چند باری اسم برادر بزرگ سول سونگ اومد...همونطور که میدونید یا نمیدونید کیم جونگ ایل رهبر قبلی کره شمالیه و تا سال ۲۰۱۱ رییس بود...الان پسرش جانشین شده...
اوووم دیگه...راستی یکم صبر داشته باشید...سره هم بندی نشه فیک باشه؟؟؟؟
نظراتم که...خیلی کمه:/ 
دوستان...به تاریخ نگاه کنید میبینید که من دارم هر روز یا یه روز درمیون میذارم مگر اینکه نظرات کمتر از ۱۰ تا باشه 
الان نگاه کنید وضع نظرات اصلا خوب نیست 
شما زود به زود سر بزنید به وب...
من زود میذارم الان من واقعا وقتم کمه تو روز تا میام به کارام برسم شب شده من یه هول دهنده میخوام الان که زود به زود آپ کنم گفتم نظرات هول دهندم باشن که میبینید:/ ۱۲ تا ۱۳ تا که اونم بیشتر یکی دو تا از بچه ها زحمت میکشن میذارن دستشون طلا...
اون ۲۵ ۳۰ نفری که از من رمز گرفتنم که:/ غیب شدن:/ 
نظر فراموش نشه 
دخترای خوبی باشید

●●●●قسمت ۲۰
●●●●شیلا_2006
پاهاشو تکون داد و از سرما بالا پایین پرید با دیدن پستچی سریع سمتش دوید 
٪٪ اوه سلام تمین آه...
دستشو توی هوا تکون داد 
-سلامممممم....امروز چطوری آقای سو...من نامه دارم؟؟؟
٪٪اوه خوبم...مثل همیشه یه نامه جینگول پینگول داری...و دو سه تا نامه نظامی برای خانوادت
خندید و منتظر موند تا نامه ها رو به دستش بده
-دوستم یه نقاشه اون خیلی خوش سلیقست...شما بستشو میبینید داخلش واقعا قشنگتره...
مرد بالاخره نامه رو بهش داد...
٪٪مواظب خودت باش تمین آه...به چایونگ شی و یو هیون شی سلام منو برسون 
-حتما...ممنون آجوشی...عاشقتم...
خندید و داخل خونه رفت و به بخاری زغالی چسبید و دماغشو بالا کشید 
-اههههه...یخ زدم...
پاکت نامه رو زبون زد و باز کرد...
-آخ جون آخ جون...
برگه رنگی رو درآورد و بازش کرد...
-آیگو یه نقاشی هم هست...
نامه رو خوند و خندید 
-آه دوست دارم ببینمش...
با مسخره بازی پاشو زمین کوبید و با خودش خندید 
-آیگو دیوونه شدم...نقاشیییییش...آیگو خوشگله...آره دیگه چاگیم هنرمنده...وای شعر عاشقانه...
با خودش خندید و سرخ شد 《گرمای عشق》
●تمین آه...بیا ببین این لباسه اندازته یا بندازمش دور...
-نه یونگی کوچیک شده واسم...یونگی ببین مینهو واسم نقاشی فرستاده...خوشگله...تازه شعر عاشقونه هم نوشته زیرش...
●امیدوارم یه آخر و عاقبتی داشته باشید...
-یوووونگ...ضدحال نزن دیگه...چه اخر و عاقبتی...فوقشم ۱۸ سالگی از کانون درمیاد میاد پیشم...
●نخیر...۱۸ سالش بشه میره پیش مادر و پدرش زندگی میکنه...
-یعنی راه نداره بیاد پیش من؟؟
●همین جوری در مورد سه سال آینده حرف نزن مینهو الان ۱۵ سالشه...تا هیجده سالگی اصلا معلوم نیست چی پیش میاد...بیخودی برنامه ریزی نکن و توی نامه بعدیت همه چیو به حالت قبل برگردون...
نزدیک اومد از جاش بلندش کرد 
-مثلا چه قبلی؟
مترو دور کمرش حلقه کرد و توی دفترچه اندازشو نوشته 
●مثلا مثل قبل که دوستای معمولی ولی صمیمی بودید
-نمیخوام من مینهو رو دوست دارم...
●از کجا میدونی اونم داره؟
سر شونه هاشو اندازه گرفت 
-خوب داره اون اینجا واسم نوشته...نوشته دوستم داره...تازه شعرم واسم نوشته 
سرتکون داد و طول دستاشو اندازه گرفت 
●من و هیونم یک سال از هم دور بودیم با اینکه عاشق همدیگه بودیم ولی هیچ وقت از این عزیزم و عشقما ننوشتیم...منظورم اینه که...مهم توی دل طرفته...نه چیزی که توی نامه هاشه...ممکنه وابستت باشه یا یه همچین چیزی...
-ولی من دوستش دارم...
دور بازوشو اندازه گرفت 
●کدوم دوست داشتن بچه؟دوست داشتنی که کلش دو سه بار بیشتر ندیدیش؟اونم توی ۷ سالگی؟دست بردار تمین...شما عادت کردید که هربار به هم نامه بدین...من و هیون هیچ مخالفتی نداریم چون میدونیم یه علاقه واقعی نیست و فقط مثل دوتا دوست هم دیگه رو دوست دارید...مثل بقیه ی سیل دوستات...خوب...چون مدت بیشتری با اون دوستی شاید اون بیشتر...ولی عزیزم توهم عشقو از سرت بیرون کن...دوست داشتن چیز خیلی خوبیه...ولی توی دنیای واقعی نه توی دنیای کاغذیه نامه هات...
لبهاشو آویزون کرد...
-شما همش میخواید یه جوری مینهو رو از سر من بندازید...این چیز عجیب و غریبی نیست این فقط یه رابطه از راه دوره...
بالاخره کلافه شد و مترو به پای تمین کوبید...
-آی...چرا میزنی؟
●تمین...میخوای ناامیدت کنم؟مینهو پسری نیست که تو فکر میکنی...میفهمی؟اون عصبیه...خیلی عصبی...اون از۸  سالگی قرص اعصاب میخوره...یه پسر ۸ ساله قرص اعصاب میخورد...یه بچه ۸ساله که به نظر بی مشکل ترین موجود روی زمینه...مطمئنا در مورد پدرش میدونی...نمیدونی؟جلوی روش یکیو کشته میخواسته خودشم بکشه...من شبا گاهی بالا سرش بودم...بدون قرص اعصاب و خواب نمیتونست بخوابه...یه پسر ۸ ساله...پدرش بیشترین مشکلو با هم جنس دوستا داره...میدونی یا نه؟اینم میدونی دو سال پیش حکم تیربارون دوتا از سربازای زیر دستشو داده؟چرا؟چون همدیگه رو دوست داشتن...فرمانده هان با نقاشی سعی کرد لرزش دستشو کنترل کنه و تا حدی کنترل اعصابشو یادش داد ولی هنوز همون رگه های عصبی رو داره و این ارث از پدر و پدر بزرگشه مسائل ارثی جوری نیست که نادیده گرفته بشه...تمین...اینا رو گفتم که...بدونی دنیا اونقدر که فکر میکنی رنگین کمونی و زرق و برقی نیست...اگه نامه دادن به تو حالشو خوب میکنه...خوشحال میشم که تو اینکارو بکنی...ولی...علاقه نه...عشق نه...
صورت تمینه شوکه رو توی دستاش گرفت و تکون داد...
●باشه تمین؟...میخوای با یه پسر باشی؟باشه...با یه پسر باش...میخوای با یه دختر باشی...خیلی خوبه...ولی مینهو نه...نمیخوام اگه یه روزی شاید شاید تونستید همو ببینید رابطتون بیشتر از دوتا دوست باشه...بدترین حال من زمانیه که ضربه خوردن تو رو ببینم...نمیخوام همچین روزی برسه؟شاید چون تو رو نمیبینه به یه چیزایی تن بده...مثل قبول رابطه...مینهو نرماله...اینا رو ببین...
نامه ها رو از روی میز برداشت...
●یکیشون از طرف فرمانده هانه...خبر از بچه ها بهم میده...کی ۱۸ سالش شده و رفته کی بهش عفو خورده و کی منتقل شده به زندان بزرگسالان...کی از کشور بیرون انداخته شده...میبینی...اونقدرا هم بی خبر از دنیا نیستم...درمورد مینهو هم مینویسه...مینهو نرماله تمین...
-اینا رو...نباید کم کم بهم میگفتی؟...همه اینا رو یک دفعه میگی نمیگی حالم بد میشه؟میگی دوست نداری ضربه بخورم خودت چرا اینکارو میکنی؟
●تمین...من ساکت میشم...خودت بگو...چند بار با عزیزم و فدات بشم گفتم بهت؟؟؟یه گوشت در بود یکی دروازه...چند بار قهر کردم باهات؟چند بار به هیون گفتم بگه بهت؟چند بار لج کردم نامه هاتو نفرستادم؟ها؟؟اهمیتی دادی؟به حرفم گوش دادی؟؟تو دروغی به من محبت میکنی...درواقع هیچ اهمیتی برای من قائل نیستی چه خودم چه حرفم...
با بغض به یونگ رنجیده نگاه کرد...حقیقتا راست میگفت...واقعا تلاش کرده بود مطمئنا همه چیز از کنترلش خارج شده بود اون فقط برای تنها نموندن تمین به کانون برده بودش تا با مینهو بازی کنه ولی حالا همه چی پیشرفت کرده بود...و براومدن از پس همچین پیشرفتی کار یونگه بخت برگشته نبود...
-یونگ واقعا اینجوری نیست...میدونی دوستت دارم...واقعا بهت اهمیت میدم...ولی خوب میگم یهویی که نمیشه همه چیو تموم کرد...باید یکم بگذره...کم کم...
●مثل همیشه...دو روز دیگه این حرفاتو یادت میره...اصلا هر کاری دوست داری بکن...دیگه نه به حرفام گوش کن نه کارایی که من بهت میگم انجام بده...
با بغض به یونگ که با اعصاب خوردی یادداشت اندازه هاشو کامل میکرد نگاه کرد دستاشو باز کرد و به سمتش رفت
-یونگییی...عشقمممم...آشتی...
دستشو پس زد 
●دست نزنی به من ها...من پسر زبون نفهم نمیخوام...
-میرم خیابون گرد و سیگاری میشم توی جوب آب میمیرم ها...
●خفه شو...کی با سیگار این بلا سرش میاد که تو این بلا سرت بیاد...البته تویی دیگه...جوگیری...یه قیافه گلی ملی داری همینم به گند بکش...بدرک...
لبشو گزید...
-قهر کنی فراری میشم ها...
●بدرک...
-هاراگیری میکنم....(خودکشی رسمی{آبرومندانه} ژاپنی)
●توعه جون دوست؟یه زخم میشی سه ساعت میکنی تو دهنت خونش بند بیاد انگار زخم شمشیر خوردی کلی دوا گلی و تخم مرغ و عسل میمالی بهش...اینا رو به یکی بگو که نشناستت...
تمین زیر خنده زد و زورکی صورت یونگو بوسید 
-مامان قهر قهروی خوشگلم...
●مامان خودتی...
-مامانا هم اندازه تو گل نیستن....
●خوب خوب خرم کردی برو به غذا سربزن...
-عاشقتم تحفه...
تند دوید و به سمت آشپزخونه رفت 
●اگه به این زبونش باشه...یه دیوونه مثل فرمانده چویم آدم میکنه چه برسه به مینهو بیچاره....حقه باز...
***
سرک کشید که یونگ حتما بره...وقتی صدای خداحافظی و بستن درو شنید تند توی اتاقش دوید...
یه برگه برداشت 
《سلام پسری!!
امروز چطوری؟قرار بود شیطنت کنم ولی...الان وضعیت درست و حسابی ندارم...مینهو...تو همه چیو به من میگی؟مینهو تو واقعا منو دوست داری؟مینهو تو واقعا یه پسر مثل منو دوست داری؟یادته گفتم اگه نمیخوای هیچ اصراری نیست؟مینهو...چرا دروغ گفتی...مینهو من واقعا بهت علاقه داشتم...خواهش میکنم اگه چیزی وجود داره بهم بگو...من فکر میکردم واقعا چیزی وجود نداره که بین ما پنهان باشه ولی...مثل اینکه هست...چیزایی که حتی تا حالا بهش اشاره نکردی...مینهو...بیا تمومش کنیم...دوستیمونو نه...رابطه مسخره ی پر از دوستت دارمای دروغی رو ...》
اشکش روی نامه چکید اشک بعدی رو سریع پاک کرد...نامه رو برگردوند و ادامه داد 
《تمام مدت خواستم یه رابطه قشنگ و رمانتیک داشته باشم...من دوستت داشتم اگه مشکلی بود حقیقتا باهاش کنار میومدم...مثل الان ولی...تنها چیزی که باهاش کنار نمیام اینه که مطمئنا امید نداری و نداشتی که یه روز همو میبینیم...من به عنوان یه دوست پسر ازت انتظار خیلی کارا رو داشتم...اگه یه روز میدیدمت دوست داشتم دستامو دورت بندازم ببوسمت ولی...اگه نمیدونستم تو بهم حسی نداری...عذابت میدادم...من دوست ندارم عذابت بدم چون واقعا دوستت دارم...ولی فکر نکنم تو...》
دوباره یه اشک دیگه روی کاغذ افتاد...دستمالشو روی صورتش کشید و صورت خیسشو پاک کرد یه برگه دیگه برداشت...اینهمه حرف توی برگه کوچیک جا نمیشد...
《ولی فکر نکنم تو داشته باشی...شاید یونگ راست میگه...به هم دیگه وابسته شدیم...تو نرمالی مینهو...نرمالی با اینحال سعی کردی باهام همراهی کنی...چرا؟چون نمیخواستی دوست از راه دورتو از دست بدی؟چرا دیوونه؟من حتی اگه قبول نمیکردی بازم باهات دوست بودم...ولی الان...همین دروغت دلمو شکسته...باور کن من دوست ندارم یه بازیچه باشم...اینجوری نیست که نخوام هرگز بهت نامه بدم...ولی بعد از این نامه...به اندازه قبل نامه نمیدم...متاسفم ...فقط دلم شکسته...مواظب خودت باش...خدانگهدار》
نامه رو توی پاکت گذاشت و روی میز گذاشت تا صبح چایونگ پستش کنه...
سرشو روی زانوش گذاشت و اشکاش سر زانوی شلوارشو خیس کرد...
***
®تمین آه...چرا صورتت پف کرده؟
به دوستش نگاه کرد که با سماجت سعی میکرد دکمه سرآستینشو با دندوناش ببنده...با کلافگی دستشو گرفت و دکمه رو بست...
®ممنون...حالا بگو چی شده 
-فقط یه حس گند دارم...مثل شکست عشقی...تا یه زمانی میتونم خودمو جلوی چایونگ کنترل کنم ولی...خیلی سخته...زیاد گریه کردم
®بیخیال...شکست عشقی چه کوفتیه...فقط دور و برتو نگاه کن و با یکی دیگه دوست شو...
با مسخرگی دور و بر خودشو نگاه کرد...
-اینجا فقط یه کله پوک نشسته...یادت نرفته که...دوتامونو از کلاس انداختن بیرون...هیچ کس غیر از تو اینجا نیست...
®دانشمند...منظورم الان نبود...درضمن...اگه میخوای با این کله پوک باشی اونم هیچ مخالفتی نداره...
خندید و به پیشونیش ضربه زد
-تو مورد علاقه من نیستی...من پسرای بزرگتر از خودمو دوست دارم نه هم سنم...تازه تو چشمای کوچیک داری...درسته قدت بلند تر از منه ولی من خیلی کوتاهم تو بلند نیستی...
پسر خندید و شونه بالا انداخت...
®پس نظرت راجع به هیونگ چیه...دو سه ساله هر جا میری آمارتو از من میگیره ....پسرمون عاشق شده...
خندید و یه مشت آروم به بازوش زد...
-خوشگلیه و هزار دردسر...بیخیال پسر...هیونگ دوسته منه...
®اون نامه ایه هم دوستت بود...نبود؟
آب دهنشو قورت داد 
-آه...یادم نیار....
بغض کرد و اشکش سریع سر خورد ...پسر بیچاره هول کرد و سریع صورتشو پاک کرد 
®متاسفم...ببخشید...دیگه اسمی نمیبرم ازش...
-من خیلی احمقم...




:: مرتبط با: (I Find You(end ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
parisa چهارشنبه 10 آذر 1395 09:52 ب.ظ
ممنون هانی جونم عالی بود هم غمناک بود هم خنده دار بیشتر غمناک
parisa چهارشنبه 10 آذر 1395 09:50 ب.ظ
مامان یونگی .ای جونم یاد بوم بومی میوفتم
parisa چهارشنبه 10 آذر 1395 09:49 ب.ظ
●دست نزنی به من ها...من پسر زبون نفهم نمیخوام...
-میرم خیابون گرد و سیگاری میشم توی جوب آب میمیرم ها...
●خفه شو...کی با سیگار این بلا سرش میاد که تو این بلا سرت بیاد...البته تویی دیگه...جوگیری...یه قیافه گلی ملی داری همینم به گند بکش...بدرک...
لبشو گزید...
-قهر کنی فراری میشم ها...
●بدرک...
-هاراگیری میکنم....(خودکشی رسمی{آبرومندانه} ژاپنی)
●توعه جون دوست؟یه زخم میشی سه ساعت میکنی تو دهنت خونش بند بیاد انگار زخم شمشیر خوردی کلی دوا گلی و تخم مرغ و عسل میمالی بهش...اینا رو به یکی بگو که نشناستت...
تمین زیر خنده زد و زورکی صورت یونگو بوسید
-مامان قهر قهروی خوشگلم...
●مامان خودتی...
-مامانا هم اندازه تو گل نیستن....
●خوب خوب خرم کردی برو به غذا سربزن...
-عاشقتم تحفه...
وای مردم از خنده ینی عاشق این پارت شدم
Hasti جمعه 5 آذر 1395 07:51 ب.ظ
واااای چیییییشد؟؟الهی همه چیو فهمید
عررر گریه کرد،گفت تمومش کنیم
نههه دوست پسر نگیره!!
برم بعدی کنجکاوممم
fmsadeghi سه شنبه 2 آذر 1395 09:57 ب.ظ
ووایی تممییین بیشااله

یوتگ مادر خوبیههه

هعیییی پارت بعدی باید باحالتر‌باشه

زودتر لفتننن
taebum سه شنبه 2 آذر 1395 09:45 ب.ظ
مثل همیشه عالی و خوب بود
بیاره تمیننننننننن
مینهوی بددددددد
اونی که هی آمار تمینو میگیره کی میتونه باشه؟؟؟؟؟
Rosha سه شنبه 2 آذر 1395 06:35 ب.ظ
نمیدونم چرا یونگ منو یاد كیبوم هیون منو یاد جونگ میندازن
اووووخیییییی تیم همه شیو فهمیددددد
اوخی شكت عشقی خورده كوشولوووووو
مرسی عشقممم
Mahsa shi سه شنبه 2 آذر 1395 03:24 ق.ظ
این قسمت خیلی غمناک بود
کنجکاوم بدونم جواب مینهو چیه آخی دلم برا هردوشون میسوزه
ممنون هانی
afish سه شنبه 2 آذر 1395 12:13 ق.ظ
سلام هانی جوون
مرسی که زود زود آپ میکنی همینطور ادامه بده
میگمااا توسال 2016اینا موبایل واینترنت واین چیزاندارن که باهم حرف بزنن فقط نامه میدن؟؟
واااای تمییین دیدی آخربچم شکست عشقی خورد؟؟؟
الهی نامشووو چقد سوزناک بود.خیرنبینی مینهو.یعنی اشکای سر زانوی شلوارش منو کشت أأأأ أهههه..
دست یونگی دردنکنه زد قشنگ بچه رو ناک اوت کرد خخخ
خوشم میاد اعتمادبه نفس تمینو میگه خوشکلیوهزار دردسر..!!
این جناب هیونگ إجالتاکی هستن؟براچی فتاده دنبال تمین مگه خودش ناموس نداره ها؟؟؟
بسیاربسیار زیباوجاداربودخسته نباشی بعدییی..

Setareh دوشنبه 1 آذر 1395 08:20 ب.ظ
MerC aZze dlm
Badiiiiiiii Haniiii
Setareh دوشنبه 1 آذر 1395 08:19 ب.ظ
Nabinm rafti ba hyung gole mn -_-

Name shoon Atishm zd

Gahi vaqta + 2min is real +
Setareh دوشنبه 1 آذر 1395 08:16 ب.ظ
Yaaa khoda
Taemin bichare
Vali Hani nAmusn yongi bad rid b halesh :/
Ma to bahse ravanshenasi ye bakhsh darim b esme : Enetaf paziri roshd !
Minho mitone taqir kone
Reyhan دوشنبه 1 آذر 1395 04:38 ب.ظ
چ قسمت جان سوزیییییییییی نابود شدم هانی
هعی....قارچمون شکست عشقی خورد بازم که پای ی هیونگ وسطه موفق باشن باهم
ای بابا ۰_۰
هانی جون مطمعنی بازدید سایت بالاس؟چون من گفتم شاید بخاطر مدرسه و امتحان نمیان مث خود من ولی خب من از رو نمیرم من اگ فیک نخونم میمیرم
ولی خداییش این فیک باعث شد اطلاعات عمومیم بالا بره دستت درد نکنه:)
خسته نباشیییییییی
یگانه دوشنبه 1 آذر 1395 04:25 ب.ظ
سلام بهترین خوبین؟!؟
وب زیبایی دارید،ایشالا که همیشه موفق باشید.
میشه ازتون خواهش کنم از وب منم دیدن کنید و با هم تبادل لینک داشته باشیم
ممنونم و منتظرتونم
martiyeh دوشنبه 1 آذر 1395 03:28 ب.ظ
سلام *_* کلا از ماجرای فیک که خبر ندارم ، راحت ...
بعدا ولی میخونمش حتما ^-^
کلا اومدم اعلام حضور کنم *-* ، زیاد توجه نکنین !
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سلام^_^
من هانی(هانیه)هستم $(*_*)$
من این وبلاگو درست کردم برای پسرای درخشان قلبم و زندگیم (^_^)

امیدوارم از اومدن به این وبلاگ راضی باشید...
ممنون^____^
  :: مدیر وب سایت : hani shinee
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


کد ساعت فلش


Online User