hani shinee شنبه 29 آبان 1395 04:42 ب.ظ نظرات ()
سلام...
ببینید چه خوش قولم من...
یاد بگیرید 
خوب این قسمت واسه مینهوعه 
مثل اون قسمت که واسه اونیو بود 
با اینکه بیاسم مینهو نیست ولی به طرز عجیبی عاشق این قسمت شدم
بخونید نظر بذارید 
درضمن اونایی که قسمت قبلی نظر نذاشتن دوتا یکی نکنن لطفا واسه دوتاش نظر بذارن 
اخه فقط ۱۲ تا نظر؟؟؟؟؟ خودتون جای من بودید چیکار میکردید؟
تو چنل قول دادم بالای ده بشه بذارم الانم گذاشتم ولی نظراتش کمه 
واسه دوتا نظر بذارید 
افرین 
بپرید ادامه 
●●●●قسمت ۱۹
●●●●پیونگیانگ_2006
÷پسر کار دارم یکم صبر کن 
با سماجت دست مردو کشید 
+بیا بابااااا بییییییا....
مرد آه کشید و باهاش به کارگاه رفت 
÷اوه...کاره توعه؟
+مطمئنا کاره اون خنگوله بی استعداد نیست...
÷خوشگله...
+تمینه...
چشمای مرد درشت شد 
÷جدی؟اینقدر قشنگ شده؟؟؟
سرتکون داد 
+آره مثل اینکه...آه نامزده داداشش وقتی رفتن که ببیننش یه طراحی از صورتش کشیده بود واسم فرستادش..منم از ذهن خودم یکم طبیعی ترش کردم...
مرد سرتکون داد...
÷عالیه بابایی...دوستت خیلی خوشگله ها...
خندید و با خجالت سر تکون داد...
÷مینهو الکی این پسره بیچاره رو معطل خودت نکن داداشش میگفت چند نفریو بخاطر تو رد کرده چون اونی که میدونه اینه که باهمید...ولی مینهو من مطمئنم علاقت از روی دوری و وابستگیه...
+اینطور نیست بابا اون فوق العادست...میدونم دوست داری من نرمال باشم...واقعا هستم من نرمالم ولی خوب تمینو هم دوست دارم...
÷خوب مثل همیشه من دخالتی توی زندگیت نمیکنم...
+تو عزیز دل منی بابا جونم...
مرد خندید و موهاشو بهم ریخت 
÷من برم کلی کار سرم ریخته...
+باشه خسته نباشی...
به بیرون رفتن مرد نگاه کرد و لبخند زد جلو تر رفت و به نقاشی پسر قشنگ خیره شد 
+چاگیا...متاسفم من جدا نرمالم...ولی گفتنش به از دست دادنت نمی ارزه...هوم؟؟تازه...تو توی شیلایی من توی پیونگیانگ...به احتمال زیاد ما هیچ وقت هم دیگه رو از نزدیک نمیبینیم...پس احتمال اینکه لو برم خیلی کمه...متاسفم....
پیشونی نقاشی خشک شده رو بوسید 《متاسفم》
+اوووم چاگی...امروز کلی سفارش دارم...میبینی؟ نشستم سره کاره تو یادم رفت اونا رو البته اشکالیم نداره...منت نمیذارم سرت پسری...من نمیدونم چرا شمالیا همشون شکل همدیگن...به زور چند تا خوشگل پیدا میشه داخلشون...مگه نه تمین؟...البته چایونگ و یوهیون شی جز قشنگان...یادته بچه بودیم گفتم هیون شی خوشگل نیست...حالا که ادمای بیشتریو دیدم فهمیدم اون واقعا جذابه اووووه...چاگیا اونجوری که میخواستی هستم نه؟گفته بودی چشمای درشت و قد بلند دوست داری ۵ روز پیش رفتیم بهداری برای معاینه و قد و وزن واسه پروندم...از پارسال سه سانت اومده روی قدم...یعنی یک متر و هفتاد وسه عالیه نه؟من حتی از بعضی هیونگنیما بلند ترم...ولی متاسفم فکر نکنم به حد هیون شی برسم...اون دیگه خییییلی بلنده...
خندید و دوباره یه خط روی بوم شیری رنگ کشید ...
+چاگیا مردم دیگه طرحای سنتی رو کمتر میپسندن...طرحای عجق وجق منو دوست دارن...شاید این خودش یه سبک باشه من که خبر ندارم...فقط چیزی که دوست دارمو میکشم...خوشگله نه؟؟البته که هست...
با کاتر روی رنگا رو خط انداخت...
+چاگیا به نظرت اگه یه روزی تو رو ببینم...قیافم چه شکلی میشه؟خودم که فکر میکنم کلی خنده دار بشم...اونقدر خنده دار بشم که تو کلی بهم بخندی...
با خودش خندید 
+چشمای گنده شده و دهن باز مونده....چاگیا مطمئنم تو از نقاشیت قشنگتری...نه؟شایدم برعکس...
دوباره خندید و بوم کامل شده رو کنار گذاشت تا خشک بشه 
+البته من همینجوری بدون دیدنتم دوستت دارم چه زشت باشی چه خوشگل...حتی اگه کلی جوش گنده روی صورتت باشه میدونم که بازم قشنگی...
دوباره قلمو روی یه بوم جدید گذاشت و بومو رنگی کرد 
+چاگیا به نظرت میتونیم یه وقتی هم دیگه رو ببینیم؟یکم میترسم ولی دوست دارم ببینمت...راستی تبریک گروهتو به خوبی رهبری کردی...
قلمو رو روی بوم چرخوند و با شابلون چند تا طرح زد...
به نقاشی تتمین لبخند زد...
+اینجوری نگام نکن...نمیتونم کار انجام بدم ها...
به دیوونگی خودش خندید و یکباره غم به دلش ریخته شد 
+چاگیا...بابا دوباره کتک خورده...اون دیوونه زدتش...کاش یه روز سایه نحسشو از زندگیمون برداره...مامان چند روز پیش به بابا گفته از هم جدا بشن...من میدونم بابا رو خیلی دوست داره...اصلا مگه میشه دوستش نداشت؟...ولی میدونم که میترسه...میترسه اون دیوونه یه بلایی سرش بیاره...بابا که قبول نکرده البته که قبول نمیکنه...اون عاشق مامان خوشگلمه...
لبخندش با فکر بعدی از بین رفت...
+چاگیا...گاهی به گذشته فکر میکنم...به بچگیام...خیلی ازش کتک میخوردم ولی وقتی صورتشو بوس میکردم اونم این کارو میکرد و بغلم میکرد...حسابی گیج شدم...تو همیشه بهم گفتی که پدر مادرا بچه ها رو زود میبخشن و دوستشون دارن...ولی اون روز...مگه دوستم نداشت...چرا میخواست بهم شلیک کنه؟اگه اون روز تیرا مشقی نبود چی؟
ناخودآگاه خط های روی بوم عصبی شد...
+شکی درش نیست...منو مامان هر دومون میمردیم...حالا از جونمون چی میخواد؟میخواد برگردیم پیشش؟چرا؟؟ما زنده ایم درسته ولی...کاش فکر کنه مردیم...کاش دیگه نیاد...
دندوناشو بهم فشار داد و رنگو تند تند قاطی کرد...
+دیروز اومده بود اینجا...صداشو میشنیدم با بابا حرف میزد...حرف که نه...دعوا میکرد...میگفت بچشو ازش گرفته...بابا بهش میگفت مینهو وقتی میبینتت دیوونه میشه وقتی میبینتت تشنج میکنه...ولی حقیقتش این اتفاق ماله بچگیام بود...الان اندازه قبل ازش نمیترسم ولی...ازش متنفرم...دوست ندارم ببینمش...چاگیا...به نظرت...اگه ببینمش و بگم بابا رو اذیت نکنه...تاثیری داره؟درسته نمیخوام ببینمش ولی...دوستم ندارم بابا اینجوری اذیت بشه...حتما میگی بابات زورشو نداره که کتک میخوره...ولی واقعا اینجوری نیست...بابا زور داره...خیلی بیشتر از اون ولی به من و مامان فکر میکنه میترسه توی نگاه ما ترسناک و وحشی نشون داده بشه...
اشکش روی بوم ریخت...
+درست فکر میکنه...اگه ازش خشونت ببینم...واقعا ازش میترسم...کله زندگیم به خشونت گذشت خشونت خودم اطرافیانم اون مثلا بابام حتی مامانم...تنها آدمی که حس کردم آرومه و میتونه بهم آرامش بده باباست...اگه...اگه از اونم خشونت ببینم...فکر نکنم بتونم تحمل کنم...
بومو که با رنگ سیاه و قرمز توی هم تنیده پر شده بود کنار گذاشت...
+چاگیا...باید آروم باشم نه؟؟
دستای لرزونشو توی هم پیچید...و یه خنده شلیکی کرد 
+ارث رسیده از بابای عزیزمه...عصبی شدنامو میگم...ولی میتونم کنترلش کنم...باید بتونم نه؟؟اینا رو ول کن...واسم یه دستیار آوردن...منتها خیلی خنگ و بی استعداده...فقط واسه اینکه از کار سخت فرار بکنه اومده اینجا...ولی تازه فهمیده نقاشیم همچین کار راحتی نیست شاید از کار توی کارگاه عمومی سخت تره...
بالاخره لرزش دستش متوقف شد...
+خیلی جالبه...خیلیا اینجا بهم میگن چشم روشنی...بهم میگن سوگلی...شاید حق دارن...اتاق جدا از همه...کارگاهو که به کل گرفتم...با نقاشیام...وسایلمم همیشه از همه بهتره...البته اینم بگم...من از همشون بیشتر پول درمیارم...هر ده تا کار اونا اندازه یه کار کوچیک منه...مردم عاشق هنر و نقاشین...همون پارچه نویسیا...همونایی که تو دیدیشون...توی دو روز تمومشون کردم ولی اندازه حقوق یه سال بقیه بهم پول دادن...من خیلی دنبال یه دستیار گشتم ولی هیچ کدوم نه حوصله نقاشی رو دارن نه استعدادشو...مثل این خنگول...
لبشو گزید...
+خیلی حرف زدم نه؟؟؟ببخشید...سر خودمم درد گرفت چه برسه به تو...وقت استراحت...خوب حالا چی بنویسم واست؟؟؟جوابمو زود بده باشه؟
یه برگه از توی کمد کارگاه درآورد یه رنگ رقیق شده درست کرد و با سلیقه روی کاغذ پاشید  از طرحای عجق و جق معروفش کنار برگه رو تزیین کرد و خودکار رنگی شارژیشو که هدیه تولدش مادرش براش خریده بودو از جاسازش درآورد خودکارو تکون داد تا شارژ بشه و تا اون زمان برگه خشک بشه...
《سلام عزیز دلم!!...
امروز حالت چطوره؟...نامت به دستم رسید...همونطور که گفتی برادرتو دیدم اون خیلی خوش قیافست...وای تمین آه...تو خیلی خوشگلی~~ از روی اون طراحی یه نقاشی روی بوم کشیدم تا همیشه جلوم باشی و باهات حرف بزنم...تعریف از خود نباشه فوق العاده شده...دورا دور از نامزد برادرت ممنونم...تبریک میگم چاگیا...تو یه قهرمانی...منم سعی میکنم همه کارامو درست انجام بدم...اوه خجالت کشیدم تو واقعا پارچه نویسیا رو دیدی؟حس خوبی داشت که تو اونا رو میبینی~~ ازم پرسیدی دوستت دارم یا نه؟ البته که دارم...خیلی زیاد...منم میبوسمت عزیزم...با شیطنت بی صبرانه منتظر نامه بعدیت هستم ک ک ک :)...مواظب خودت باش پسره خوشگله من》
سرخ شد و لبخند زد...یه نفس عمیق کشید و برگه بعدی رو نقاشی یه پرنده روی شاخه کشید و زیر یه شعر کوچیک که توی کتاب شعر کتابخونه دیده بود نوشت 
《دست هایم را به سمت نامه های مهتابیت دراز میکنم...
شاید دست هایت گرمی بخش سردی هایم باشد...
چه کسی میداند شاید خیال بودنت دستهایم را که نه...وجودم را حرارت عشق دهد》
لبخند زد و کاغذا رو تا زد و توی پاکت دست سازش گذاشت مشخصاتو وارد کرد و از کتاب تمبر پستیش یکیو چسبوند...و بیرون رفت 
÷مینهو کاراتو انجام دادی؟؟
+آره یه چندتایی...میرم اینو بندازم توی صندوق
÷باشه بابایی زود بیا که بقیه کارات مونده...
تند سر تکون داد 《باشه》
بیرون رفت و دستشو توی موهاش کرد...صندوق پستی زیاد دور نبود دقیقا جلوی کانون بود...برای همین فرمانده هان زیاد سخت گیری نمیکرد...نامه رو توی صندوق انداخت و برگشت که داخل بره
# مینهو...
سریع گوشه لباسشو توی مشتش گرفت 
# مینهو بابایی...چه بزرگ شدی عزیزم...
سرگیجه گرفت...لعنت...مثل۸ سالگیش...با خودش فکر میکرد اگه دوباره ببینتش بدحال نمیشه...
مرد جلو اومد و به سرش دست کشید 
# مینهو...یه چیزی بگو...حالت خوبه؟؟
بازم سر گیجه...میتونست حدس بزنه ناخناش از فشار زیاد به لباسش سفید شدن...
# مینهو...
رنگ مرد پرید و سریع قبل از اینکه بیوفته گرفتش...بلندش کرد و داخل کانون رفت...پسرای توی حیاط با دیدنش داخل رفتن و به فرمانده هان گفتن
به محضی که به بهداری رسید مرد نفس بریده داخل اومد...
÷آه...شما...من بهتون گفتم این بچه حالش بد میشه...چرا هر بار سعی دارید لجبازی کنید و این بچه رو به این حال و روز در بیارید...
# این بخاطر منه؟...مینهو مریضه؟
÷نیست...مریض نیست...دیدن پدر بیرحمش مریضش میکنه...میبینید؟؟خوب بهش نگاه کن...دیدیش؟حالا قبل از اینکه حالش بدتر بشه برو...
# اون پسره منه....انتظار داری بعد از گرفتن زنم ازم بچمم دو دستی تقدیم تو کنم؟؟؟
÷آره آره...یا این کارو بکن یا بچتو با این حال روی تخت بهداری ببین...کدومش؟؟؟حتی علاقه داشتنتم اینقدر با خود خواهیه؟کافیه فرمانده چوی...کافیه...
مشت مرد بالا رفت ولی با ناله آروم مینهو که روی قلبشو گرفت دستشو پایین اورد و سرش خیمه زد 
# چی شده پسر؟؟؟
با چشمای نیمه بازش به چشمای بزرگ و لعنتیه مرد خیره شد 
+بابامو...تنها...بذار...من...دوستت ندارم...من...
÷مینهو...اینا رو نگو...استراحت کن...ما میریم بیرون...
مردو از شونه به سمت بیرون هدایت کرد و تنهاش گذاشتن...
+تمین...دروغ گفتم...هنوزم ازش میترسم...