تاریخ :  جمعه 28 آبان 1395
نویسنده :  hani shinee
سلاممم
اومدم با قسمت ۱۸ 
بخدا نظرا رو میبینم انرژی میره اصلا خوب چرا اینقدر کم؟
اشکال نداره 
این قسمتو گذاشتم به عشق با معرفتایی که نظر میذارن همیشه 
بپرید ادامه
●●●قسمت ۱۸
●●●شیلا_جشنواره بهاره 2006
چند دقیقه ای بود که تمین بخاطر تمرین سرود ازشون فاصله گرفته بود و البته که بهشون گوشزد کرده بود که نزدیک بشینن و ببیننش...
*صداش قشنگه
دختر لبخند زد و دستشو گرفت 
@صدای تو هم خیلی قشنگه...
*اوم...البته...
هر دوشون خندیدن و به تمین خیره شدن بعد از دوبار تمرین کردن دوباره پیششون اومد
*عالی بود...صدات خیلی خوبه
خندید و سرخ شد 
-من صدا طلاییه گروهم...استعداد ذاتی دارم...من بچگیام میخواستم مثل چایونگ و یو هیون یه نظامی بشم حتی واسه این رفتم مدرسه نظامی...ولی الان مزه خوندن رفته زیر زبونم گمون نکنم دلم بخواد یه نظامی باشم...شایدم یه نظامی شدم که شغل دومش یه خواننده یا حتی نقاش باشه...مثل بابای مینهو...اووووم...شایدم...
با لذت بهش خیره شده بود چیز زیادی از حرفاش نشنیده بود فقط به صورت قشنگش خیره شده بود و لبای دلرباش که تند تند به هم میخورد...
*اوم...اونا کجان؟دوست دارم ببینمشون؟
-کیا؟
*چایونگ شی و یو هیون شی...اون دوتا سربازی که نگهت داشتن...
-سرباز چیه اونا الان دوتاشون فرماندن...اینو بهشون نگو...ولی برنامه دوم جشنواره معرفی بهترین فرمانده شیلاست...هیونی جونم انتخاب شده
ابروهاش بالا پرید 
*جدا؟؟؟
-البته...نامش اومد دره خونه هر دوشون سره کار بودن...من نامه رو گرفتم...نامه دعوت به جشنواره بود...اون واقعا زحمت کشیده..واقعا لیاقتشو داره...
*حتما این چند وقته خیلی تنهات گذاشتن درسته؟
-نه اصلا...تا وقتی که مجبور نباشن تا لحظه آخر کنارمن
*با من نمیای پیونگیانگ؟
پسر لبخند زد 
-فکرشم نکن...
شوکه به صورت پر از شیطنت تمین نگاه کرد 
*اوه خیلی صریح نبود؟
تمین خندید 
-آخه من همینجوریشم هر هفته منتظر آخر هفتم که هیون میاد خونه...تازه...من به یونگ وابستم...واقعا وابستم...یه بار از روی بچگی با هیون رفتم محوطه کاریش که از هیون دور نباشم دلم تنگ نشه بیچاره رو دیوونه کردم مجبور شد وسط هفته برگردونم خونه...جدا بهش وابستم...طاقت دوریشو ندارم...
*اوووم من نمیدونستم اینقدر رابطه نزدیکی دارید...
-شاید مسخره باشه...ولی هیون واسم مثل یه باباست یونگم مامان...هیچ وقت نذاشتن کمبود محبت حتی حرفش به ذهنم بیاد...چه برسه به زبونم بیاد...من حتی به بهترین و گرونترین مدرسه توی شیلا میرم...باید اتاقمو توی خونه ببینید هیچی کم ندارم...حتی وسایلمم از بهتریناست...این فقط من نیستم که این فکرو میکنم اونا هم فکر میکنن من بچشونم یا حداقل برادر کوچیکشون...هیچ وقت بهشون نگفتم هیونگ و اونا هم گذاشتن هر طور که راحتم صداشون کنم...ولی میدونم که دوست دارن من خودمو مثل بچشون بدونم...
*آه...با همه اینا...من نمیتونم بهت اصرار کنم باهام بیای...ولی...حتی چند روزه هم نمیای؟؟
خندید و با طنازی دستشو دور گردنش حلقه کرد و خندید و البته که جینکی رو از ذوق کشت
-این شاید...البته به شرطی که آخر هفته خونه باشم...نمیخوام ۸ ساعت بودنه هیونو از دست بدم...یونگم تنهاست...دلش میگیره...
دختر کنار جینکی خندید 
@بذار ببینم...اونا زیادی لوسن یا تو رو لوس کردن...
آروم خندید و جینکی بغلش کرد 
*نگو اینجوری سووول مهربونه داداشم...
از حرف خودش قند توی دلش آب شد...و پیشونیشو بوسید 
-حرف اشتباهیم نیست...هم من لوسم هم اونا...یه حقیقته محضه...
با صدای زمین خوردن کسی درست پشت سرشون هر دوشون برگشتن...تمین سریع دوید و پسرو بلند کرد...
-یونگ...چی شد؟خوبی؟؟؟
لباساشو از خاک تمیز کرد و با نگرانی بهش خیره شد 
-دستات زخمی شد؟؟؟
به هیون که سره جاش ایستاده بود و به نقطه ای خیره شده بود نگاه کرد 
با دلخوری به بازوش یه مشت آروم زد 
-حواست کجاست نمیبینی یونگ افتاد؟
رد نگاهشو گرفت و به جینکی و سول سونگ رسید...ولی زیاد طول نکشید که هر دوشون نزدیک اومدن...
*سلام؟...شما...
■اومدی ببریش؟چطوری پیداش کردی؟؟اومدی ببریش کانون؟؟؟
شوکه به مرد خیره شد پسر کنارشم تمینو توی بغلش گرفت و اشکش پایین ریخت 
●نبریدش تو رو خدا نبریدش من مواظبش هستم باور کنید من...
*آروم...آروم باشید...من نیومدم ببرمش...
به هم دیگه نگاه کردن...جینکی دستشو جلو برد 
*جینکی هستم...برادر بزرگ تمین...منو یادتونه؟؟؟
هیون زودتر به خودش اومد و دستشو فشار داد
■یو هیون هستم...
به یونگ که هنوز توی وهم بود هم دست داد...
*چطور ممکنه دوتا آدم این همه سال هیچ تغییری نکرده باشن...آه...اون نگاهای نگرانو تموم کنید...جدا نیومدم تمینو ببرم...این تحفه وصل گردن خودتونه...
تمین خندید و دستاشو دور چایونگ حلقه کرد...و بالاخره پسر بیچاره تونست یه نفس راحت بکشه....
*اوووم بیشترین چیزی که به یادم مونده بود صورت قشنگ چایونگ شی و قد بلند یو هیون شی...و هنوز همونقدر زیبا و قد بلند هستید...
تمین با ذوق برگشت 
-آره آره ببین یونگی چه خوشگله...همه عاشقش میشن...
هیون انگار برای چند لحظه وجود اون دوتا رو فراموش کرد 
■هیا چی گفتی؟؟؟کی عاشقشه چشماشو درمیارم...
یونگ هم مثل هیون فراموش کرده بود دو جفت چشم بهشون خیره شده شیرین خندید و لپ نداشته تمینو کشید 
●ببین شیطنت میکنی هیونی حساس میشه...وواااا...فرض کن تمین توی خیابون پره چشمای دراومده میشههههه...
تمین از خنده ریسه رفت 
-آره خوب چون همه عاشقتن پسره زیبا...
وقتی جینکی و سول سونگ زیر خنده زدن تازه حواسشون جمع شد...
●اوه ببخشید داشتیم شوخی میکردیم...این خانم با شماست؟؟؟معرفی نشدیم به هم
دختر با ملاحت لبخند زد 
@کیم سول سونگ هستم...نامزده جینکی...
با هردوشون دست داد و احترام گذاشت...
■شما عجیب برای من آشنایید...
*دختر ژنرال کیم هستن...
نفس هر سه پسر حبس شد...البته...به هر حال تمین هم تازه اینو فهمیده بود...
●گفتید نامزدین؟؟؟جینکی شی تو چند سالته؟؟؟
پسر لبخند زد حدس میزد شوکه بشن...
*۱۹ سالمه...ما از ۱۰ سالگی برای هم در نظر گرفته شده بودیم...
نگاه سریع سونگو روی خودش حس کرد...
زنگ شروع جشنواره به صدا دراومد...
*بیاید بریم بشینیم...تمین...اگه دوست داری برو یکم تمرین کن باشه؟؟؟
پسر یه لبخند قشنگ زد و سر تکون داد بعد بوسیدن صورت یونگ تند به سمت دوستاش دوید...
به دوتا پسر تعارف کرد که جلوتر راه بیوفتن...
خوش بختانه همونجور که تمین ازشون خواسته بود جایی نزدیک به صحنه نشستن...یونگ هیون جینکی و سول سونگ ...انگار هیون تازه لباس جینکی رو دیده بود 
■اوه گفتی ۱۹ سالته...اینکه لباس فرمانده هاست...
*من یه فرماندم...۲۲۰ تا سرباز زیر دست دارم...
چشمای پسر درشت شد 
■مگه چند وقته فرمانده شدی؟چرا اینقدر زیاد؟؟؟
*۱۸ سالگی حکممو گرفتم...با ۲۰۰ تا شروع کردم امسال ۲۰ تا اضافه کردن بهم...
■اوووه که اینطور...واسه یه سال فرماندهی خیلی تعداد زیادی بهت دادن...سن زیادیم نداری حتما خیلی سخته واست...
*تمین گفت شما هم فرمانده اید از لباستونم مشخصه...شما چندتا سرباز دارید؟
■یه چندتایی دارم...منتها درخواست دادم کمترش کنن...خیلی کم سن و سال توشون هست حس میکنم نمیتونم درکشون کنم میترسم اذیت بشن...گفتم یا بزرگتر از ۲۲ رو بدن به یه فرمانده دیگه یا کم سنا رو جدا کنن با بزرگسالا کار کنم...ولی قبول نکردن...مجبورم سر کنم...

لبخند زد و سرتکون داد به انگشتاش نگاه کرد خودش هرگز به درک زیر دستاش فکر نکرده بود مطمئنا دلیل بهترین فرمانده شدنش همین بود... به صورت پسر نگاه کرد...جدی به نظر میرسید ولی مهربونی از چشماش میریخت...و البته که چایونگ حتی صورت جدی ای هم نداشت همونطور که تمین گفته بود شبیه یه مامان بود...به یاد اشکاش افتاد و دلش مالش رفت ...تمین چه خانواده خوبی گیرش اومده بود...کنارش نبود ولی زندگی فوق العاده ای داشت...از این بابت خوشحال بود تمام مدت از ژنرال متنفر بود چون تمینو ازش جدا کرده بود ولی حالا خوشحال بود شاید اگه کنارش بود اینهمه شاد و خوشحال نبود...یا اینقدر قشنگ نمیخندید...
بالاخره حرفای خسته کننده شهردار تموم شد و نوبت به معرفی بهترین فرمانده شد....
خیلی یکباره از دور یه جمعیت زیاد سرباز به سمتشون اومدن...مردم دورشون هیجان زده به رژه منظمشون نگاه کردن خیلی یکباره هیون از جاش بلند شد...
■اوه...اینا اینجا چیکار میکنن...
همه به افتخار رژه احترام نظامی گذاشتن...
*اونا رو میشناسید؟؟؟؟؟؟
■پسرای منن...
چشماش درشت شد 
*همشون؟؟؟؟؟
فرصت جواب دادن پیدا نکرد ...صدای لطیف تمین از پشت بلندگو توجه همه رو جلب کرد...صدای قربون رفتن چایونگ همشونو به خنده انداخت...اندام باریکش بین لباسای نظامی جذاب و پرابهت نشونش میداد...
-برنامه اعلام بهترین فرمانده شیلا رو شروع میکنیم...همه به خط...
سربازا خیلی سریع راست ایستادن و پاشونو به زمین کوبیدن...
-آآآآآ...زاد...
دوباره به زمین پا کوبیدن...
-نشان بهترین فرمانده شیلا تقدیم میشود به...فرمانده گرانقدر با ۴۶۰سرباز زیر دست...یو...هیون...
شوکه به جمعیت نگاه کرد به تمین که میخندید اشاره داد...《من؟》تمین سرتکون داد...به چایونگ که ذوق زده بهش خیره شده بود نگاه کرد و به سمت تمین رفت...دسته گلو دستش داد و نشانو روی سینش زد...آروم زمزمه کرد 
《توله سگه بلا...چرا نگفتی بهم؟》
تمین خندید...
-تازه کجاشو دیدی؟
عقب رفت یه برگه برداشت و دوباره توی بلند گو گفت...
-فرمانده یو هیون ارزشمند به پاس زحمات بی شائبه شما این نشان لیاقت را به شما تقدیم میداریم...باشد که این نشان اندکی از خدمت های شما فرمانده یو هیون عزیز را جبران کند.با تشکر رییس کیم جونگ ایل
ذوق زده بود ولی سعی کرد نخنده آروم سرشو خم کرد...مثل همیشه کلمه آزادو محکم گفت و خجالت زده پایین رفت...سربازا خندیدن و براش دست تکون دادن...وقتی چشم غره رفت دوباره خندیدن...
کنار چایونگ ذوق زده نشست و دستشو گرفت...
■آه قلبم ایستاد...
سول سونگ و جینکی بهش تبریک گفتن اونم فقط سرتکون داد و سعی کرد نفسای هیجان زدشو کنترل کنه 
-ممنون از ۴۶۰ سربازی که به اینجا اومدن تا ۲۰۰ امین جشنواره بهاره شیلا باز هم با قدرت سال های گذشته برگذار بشه...تشویق کنید
همه سربازا هم زمان با تشویق مردم با همون نظم از محدوده بیرون میرفتن...
*یو شی...گفتید چند تایی سرباز دارید؟۴۶۰ تا چندتایین؟
شونه بالا انداخت 
■فقط نخواستم فکر کنید احساس برتری دارم...چون واقعا ندارم 
سرتکون داد از نگاه قایمکی سربازاش میتونست بفهمه همشون دوستش دارن...
-تماشاگرای محترم لطفا تا آخر جشنواره کنار ما باشید و از برنامه های جشنواره لذت ببرید...ممنون...
با قدمای آروم به پشت صحنه رفت 
●فداش بشم من...اگه میدونستم اینقدر لباس نظامی بهش میاد خودم یکی واسش میدوختم...
■حتما اینکارو بکن...خیلی جذاب به نظر میرسه...یه وقت دیدی یه جیگره نانازی قاپشو دزدید مینهو رو بیخیال شد...
جینکی از طرز حرف زدن هیون زیر خنده زد و به سول سونگ نگاه کرد...
*آدم بانمکیه...
@اوم...
تازه متوجه شد 
*سول...چیزی شده؟؟ناراحتی؟
@از کی میدونی؟؟
سریع متوجه منظورش شد
*سیزده سالگی بود...گمونم...
@شیش ساله میدونی؟چرا هیچی نگفتی؟یه مخالفتی یه تهدیدی چیزی؟
شونه بالا انداخت
*حتی اگه شما هم همچین تصمیمی نداشتید من همون روز اول دوم که اومدم خونتون ازت خوشم اومد...الانم فرقی نکرده...چرا چرا...یه فرقی هست...علاقم بیشتر شده...تازه الانم که دیگه مشکلی نداریم...خیالمم از تمین راحت شده...شده دو روز و دوشب غذا  نمیخورم تا پرنسس بازم منو دوست داشته باشه
صورت دختر خیلی سریع سرخ شد 
@بس کن جینکی...من گفتم دوستت دارم...اصلا نیاز نیست غذا نخوری...من فقط گفتم باهات ازدواج نمیکنم...چون فقط میترسم...حالا که تمینو پیدا کردی...بازم اولویت اولت نباشم توی زندگیت...درواقع میترسم هرگز اولویت اولت نباشم حتی بعد از ازدواج...
دست لطیف دخترو توی دستش گرفت 
*خانمی...مطمئنی دلیلت فقط همینه؟
@نه راستش...داداش...هیچ سری با جنوبیا نداره...پاش بیوفته همشونو سلاخی میکنه...میترسم وقتی جای بابا بشینه...یه بلایی سرت بیاره یا از کشور بیرونت کنه...
لبخند زد تا نگرانی رو از صورت دختر دور کنه
*اگه برم جنوبی...تو باهام نمیای؟؟
@تو میشی یه ترد شده من چی میشم؟یه آدم که قاچاقی اومده...دختر ژنرال کره شمالی...توی جنوبی...فکرشم قشنگ نیست...
اینبار خودشم نگران شد ولی خندید تا دختر پژمرده تر نشه...
*اوه سخت شد...پس بیا همیشه دعا کنیم تا ژنرال ۱۰۰ سال دیگه زنده بمونه...۱۰۰ سال خوبه خانومی؟؟؟
@نه کمه ۳۰۰ سال...
خندید و پیشونی دخترو بوسید 
*باشه...۳۰۰ سال...بیا به محضی که رفتیم به پیونگیانگ بریم معبد خوبه؟؟؟
دختر بالاخره لبخند زد و سرتکون داد...
گروه سرود بالای صحنه اومد بعد از مرتب شدن جاهاشون تمین آروم با انگشتش اشاره داد و شروع به خوندن کردن میدید که مردمی که حتی توی بازار ها و دستفروشا بودن هم به سمت محل جشنواره اومده بودن و بهشون نگاه میکردن...
***
●●●●پیونگیانگ_۲۰۰۶
÷اوه فرمانده لی...اینجایید
با لبخند یه احترام کوچیک گذاشت...
÷تمینو پیدا کردید؟
*بله به لطف شما...دوسته تمین هستش؟یه نامه دارم براش...
مرد خندید 
÷آه شما رو هم درگیر نامه بازیشون کردن؟؟۶ ساله این کارشونه...فکر کنم یه رابطه هایی باهم دارن...
*درسته تمین بهم گفت...مثل اینکه همدیگه رو دوست دارن...
÷ولی چیزی که من دارم میبینم بیشتر وابستگیه تا علاقه...همین مینهو تا جواب نامش بیاد مثل مرغ سرکندست...شاید خنده دار باشه ولی همش میگه نکنه نامه رسونه رو سره راهش دزدیدن یا کشتنش یا یه چیزی شده...
هر دو باهم خندیدن...
*ولی تمین چیز دیگه ای میگفت یا حتی هیون شی و یونگ شی...میگفتن که تمین بخاطر مینهو چند نفریو دست به سر کرده...
مرد سرتکون داد 
*شما فکر نمیکنید بخاطر چایونگ شی و هیون شی باشه؟؟چون به هر حال اونا هم...
÷تا اونجایی که من میدونم نه...مینهو همیشه برام ازش میگفت از اول اینجوری بوده...این پسر منم الانشم اینجوری نیست...بین خودمون باشه بخاطر اینکه تمینو از دست نده پیشنهاد تمینو قبول کرد...چون فقط بهش وابستس...
لبهاشو جمع کرد 
*که اینطور...
پسر با عصبانیت از کارگاه بیرون اومد 
+بابا بیا این خنگولو ببر از اینجا...دیوونم کرد 
مرد خندید 
÷اومدم پسر...آروم...
+اوه...
پسر تند سمت جینکی دوید...
+داداش تمین...سلام...
جینکی خندید و سرشو نوازش کرد از جیبش نامه رو بیرون آورد
*کی نامه تمینو میخواد؟
صورت پسر برق زد سریع خم شد 
+ممنون...
نامه رو گرفت و بی طاقت بازش کرد هم زمان برگشت و توی کارگاه رفت 
《سلام عزیزم!!
پروژه انجام شد...وای مینهو عالی بود...مینهو داداشمو دیدممم...اون خیلی خوش قیافه و مهربونه...تو هم دیدیش درسته؟؟آه اون یه نامزده خیییییلی خوشگل داره...اون ازم یه نقاشی فوق العاده کشید...مینهو ممنون که اون نامه ها رو قایم کردی اوووه اگه اونا رو خونده بود من از خجالت رو نداشتم به صورتش نگاه کنم...آه...فکر کنم دلم یکم شیطونی خواست...ولی فعلا چون نامه رسونم این دفعه هیونگه خجالت میکشم...دفعه بعد..باشه؟؟؟راستی پارچه نویسیا از هر سال بهتر بود...دستخط خوشگل عشقم~~!! مینهو...نقاشی رو برات گذاشتم توی پاکت...دوستت دارم پسر خییییییلی زیاد...تو چی؟...از راه دور میبوسمت!!》
خندید و کاغذ بعدی رو درآورد  و جلوی صورتش گرفت پاشو زمین زد 
*خوشگل باش خوشگل باش خوشگل باش
برگه رو باز کرد و هاه کشید 
*آیگو...چه نازه...اوم فرق زیادی با بچگیاش نکرده...
&هیونگ...
با دیدن پسر که شوکه بهش خیره شده بود یه قدم عقب پرید به کل فراموش کرده بود اونم توی کارگاهه...
+آه...برو بیروووووون...
چشمای پسر درشت شد و تند از کارگاه بیرون رفت...
روی صورت نقاصی رو بوسید 
*بالاخره دیدمت جوجه...خوووب حالا چی بنویسم؟؟یه چیز خوشگل...منم یه چیزی واست بکشم؟؟؟آیگوووو خوشگله...
به بینی نقاشی ضربه زد...
*چی میشد تو دختر بودی آخه توله سگ...اون موقع بیشتر دوستت داشتم...اوم...میترسم روی کاغذ خراب بشه...
یه لبخند بدجنسانه زد...از آخرین حقوقش یکم رنگ و دو سه تا بوم خریده بود نقاشی رو به عنوان نمونه جلوش روی دیوار چسبوند و کارشو شروع کرد 



:: مرتبط با: (I Find You(end ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
parisa چهارشنبه 10 آذر 1395 09:34 ب.ظ
دلم برای یونگی وهیون سوزید وای خیلی دوست دارم نامه بازی تمین و مینهورو فدای جفتشون بشم جینکی تو همه فیکا مهربونه الهی
Hasti دوشنبه 1 آذر 1395 10:58 ب.ظ
چرا من انقد نخونده دارم
taebum شنبه 29 آبان 1395 01:46 ب.ظ
وایییی عالی بودددددد
همه شون عالین
این دو تا فنچ کی همو میبینن من دق مرگ شدم
مرسی پارت بعدی رو هم زود تر بزار
fmsadeghi شنبه 29 آبان 1395 01:29 ب.ظ
وااای اوخی چه ناز بووود

هیوووون و یووونگ عااالیننن

مینهووو عزیزززم

پارت بعدی لفتتتن
Mahsa shi شنبه 29 آبان 1395 02:06 ق.ظ
ممنون هانی
منتظر قسمت بعدمممم
زود بذااار
zeynab ak شنبه 29 آبان 1395 12:02 ق.ظ
سلام هاینیییعالییی بود
عاااخ جوون الان نقاشی تمین روو میکشههههه
خسته نباشی
afish جمعه 28 آبان 1395 11:17 ب.ظ
سسسلام
وای تمین تولباس سربازی جذاب من مرررگگگ
چییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مینهو گی نیس؟؟؟؟؟؟؟؟
پس چی؟؟با احساسات بچم بازی نکنه تمین دوسش داره
هانی گیش کن
آخی دلم برای جینکی وسول سوخت بیشاله هاجین دیگه اذیت نشهههه..
وای خیلی جالب شد اینجوری باحالتره دوس دارم بدونم چی تو فکرمینهومیگذره یعنی...
مثل همیشه عالی خسته نباشی بعدیییی لدفا


Setareh جمعه 28 آبان 1395 11:11 ب.ظ
مررسی عااالی بووود
Setareh جمعه 28 آبان 1395 11:10 ب.ظ
نامه ی تمیییییین عرررر خدا بخیر کنه
تمین تازه از ترس و خجالت اینکه نامه ش دست اونیوعه فقط نوشته بود عشقم و میبوسمت و ....
وای به حال وقتی که نامه ش دست اون نباشه



ناموصن منظور تمین از شیطنت چی بود ؟؟؟ نکنه همونیه که توی ذهن منه
Setareh جمعه 28 آبان 1395 11:06 ب.ظ
الهی فدای مهربونیای یونگی و هیون یاد کی و جونگی میوفتم

به قول آرش اخ قربونشون بشم من

اونیووووو عشقمممممممم نفسممممم
Setareh جمعه 28 آبان 1395 11:04 ب.ظ
ای بابا اینجا هم که به تمین میگن توله سگ
نشد این بشر سلب بشه این صفت ازش
reyhan جمعه 28 آبان 1395 10:17 ب.ظ
اخی الهی هر قسمت از قسمت قبل گیگیلی تر الهیییییی هیون و یونگ ترسیده بودن تمینو ببره اونیو اوخی چ هپی بود میگم این داداش بزرگه ی سول هنوز معرف حضورمون نشده ولی بعدن میاد عایا؟ نیاد اینارو بکشه =/ماشالا ژنرال به یکی دو تا بچه قناعت نکرده خخخ
چ توصیف جذابیییی
مینهو مرغ سر کنده
خسته نباشی هانی جون انقدم دیر ننویس تو رو خدااز دیروز تا همین الان هی رفتم چنل ببینم اپ کردی یا نه دیگه داش اشکم در میومد.-.
reyhan جمعه 28 آبان 1395 09:58 ب.ظ
هانی چقددیر گذوشتی گشتی منو
Rosha جمعه 28 آبان 1395 09:47 ب.ظ
واییییی اونیو عشقمممممممم
واییییییی تمین گوگولممممممممم
وایییییی سول سونگ جونممممممم
واییییییی مینهووووووووو
وایییییییی من مردم چرا همه تو فیكای تو انقده گوگولن
مرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سلام^_^
من هانی(هانیه)هستم $(*_*)$
من این وبلاگو درست کردم برای پسرای درخشان قلبم و زندگیم (^_^)

امیدوارم از اومدن به این وبلاگ راضی باشید...
ممنون^____^
  :: مدیر وب سایت : hani shinee
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


کد ساعت فلش


Online User