تبلیغات
*shinee ficstory* - I Find You Ep 17
 
 
تاریخ :  سه شنبه 25 آبان 1395
نویسنده :  hani shinee
سلامممم
اومدم با قسمت ۱۷ زود اومدم دیگه 
بچه ها 
من به قولم عمل کردم 
گفتم زود و کمتر میذارم 
ولی من اون حمایتو نمیبینم ها...
نظرات همینطور کم باشه بیخیال میشم 
بازم میرم یه هفته به هفته برمیگردم...
این قسمت طولانیه باشد که نظراتشم زیاد باشه 
راستی شوک قسمت قبل جوابه سول سونگ بود دیگه:/ 
تازه من سول سونگو خیلی دوس دارم
بپرید بخونید نظرم فراموش نشه

●●●●قسمت ۱۷
به دختر که این پهلو اون پهلو میشد نگاه انداخت و نامه سومو باز کرد...
*چرا نمیخوابی خانمی؟
@خوابم نمیبره...نامه های داداشته؟؟؟
آروم سرتکون داد و توی تاریکی به دست خط بچگونه خیره شد...
@منم میتونم ببینم؟؟؟
*از تمین متنفر نیستی؟
@البته که نه...فقط بهش حسودیم میشه...
دوتا نامه رو بهش داد و خودشم نامه سومو رو خوند 
《مینهو ناراحت نباش.هیچ بابایی نیست که بچشو دوست نداشته باشه.چا یونگی میگه ما همیشه باید خانوادمونو ببخشیم همونطور که اونا بچه هاشونو زود میبخشن.باباتو ببین و باهاش قهر نباش.از جای منم مامانیتو ببوس.من از مامانم دورم و نمیتونم بوسش کنم.راستی مینهو من اون نقاشی مامانو به دیوار چسبوندم همیشه میبینمش.پشت برگه واست نقاشی کشیدم ولی بهم نخندی ها.باشه؟》
برگه رو برگردوند یه آدمک و یه پرنده کنارش نوشته بود 《من و جوجو》
@آیگو...به نظر میرسه بچه مهربونیه...چه دست خطی داره عزیزم...
به دختر نگاه کرد و لبخند زد...
*آره تا اونجایی که من یادم میاد من خیلی غد و بداخلاق بودم ولی اون همیشه خدا میخندید من بخاطر هوشم خیلی طرفدار پیدا میکردم ولی اون معمولی بود اما اینقدر که میخندید همه عاشقش میشدن...خیلیم ناز بود...الان میمیرم ببینم چه شکلی شده...
@اینجوری که تو میگی منم دلم خواست ببینمش...اوه تو رو هم کشیده...خیلی شبیهته...
خندید و کوسن کنارشو سمتش پرت کرد 
*مسخره نکن...همه که مثله تو هنرمند نیستن این بیچاره هم ۷ سالش بیشتر نبوده
دختر هم خندید و کوسنو زیر دستش گذاشت...
@چی گفتم مگه؟خوشگله...نسبت به سنش خوب کشیده...
شونه بالا انداخت و نامه رو سره جاش گذاشت...
*پسره یکم مشکوک میزنه...چند تا نامه رو کشید بیرون...تمیز نگهشون داشته نه؟؟؟انگار همشون ماله الانن...
@آره خیلی تمیزن...
نامه سومو هم بهش داد و خودش چهارمین نامه رو برداشت...
《مینهو ببخشید که ناراحتت کردم.دیگه چیزی نمیگم.باهام قهر نکن باشه؟.چایونگی میگه باباتو میشناسه و اون خیلی ترسناکه.راستش اگه بابای منم ترسناک بود ولی کنارم بود من خوشحال بودم...》
اشکش پایین ریخت و دخترو شوکه کرد 
@جینکی؟
سرشو روی زانوهاش گذاشت و اشکاش شدت گرفت 
*دیگه طاقت ندارم بیشتر بخونم...
دست دختر روی دستش اومد...
@خوب...دیگه نمیخواد مال اون زمانو بخونی...از این جدیداش بخون...هوم؟؟
اشکشو پاک کرد و یه نامه رو بیرون کشید سال ۲۰۰۶
《عزیزم سلامممم
آه بعد از یه روز خسته کننده اومدم خونه...مدرسه مسخره ترین برنامه زندگیمه...با اینکه با دوستام خوش میگذره ولی وقتی بخاطر نمره هام تنبیه میشم از مدرسه رفتن متنفر میشم...هوووور...اینارو بیخیال...حاله پسر خوشتیپمون چطوره؟؟؟قرار بود یه کار سختو انجام بدی تمومش کردی؟؟؟؟البته که تمومش کردی تو مینهوی باحاله خودمونی...راستی مینهو یه خبر...قراره توی جشنواره شیلا یه گروه سرود داشته باشم خیلی خوب میشد اگه میتونستی بیای...من سرگروه شدم...اووووه صدا طلایی گروه...زود باش بهم تبریک بگو...اوووه اندازه یه کوه تکلیف ننوشته و جریمه دارم...بعد از اینکه جوابمو دادی دوباره بهت نامه میدم...دوستت دارم^^ مواظب خودت باش》
لبخند زد و روی خطش دست کشید 
*مثل اینکه این بچه برعکس منه نوشته توی مدرسه جریـــــ...سول سونگ...جشنواره شیلا گذشته؟
دختره نگاهشو از نامه بیرون آورد 
@اوووم امروز ۲۱ امه...نه...سه روز دیگست...
لبخند زد و دستای سول سونگو توی دستش گرفت 
*سول...عزیزم...باهام میای به شیلا...
دختر با چشمای درشت شده بهش خیره شد...
@چی؟
*تمین یه گروه سرود داره...اینجا نوشته...بیا بریم...
@وضعیتت جوری نیست که بتونی بری...تا شیلا نصف روز راهه...بعد از اونم...زیر دستاتو میخوای چیکار کنی...
*ارشدم بازنشسته شده...ازش میخوام کمکم کنه...
دختر لبخند زد 
@باید از بابام اجازه بگیرم...باهاش مشکلی نداری؟
لبخند زد...
*البته که نه...
پیشونی دخترو بوسید و نامه ها رو جمع کرد 
*بیا بخوابیم...
=بچه ها...هنوز نخوابیدین؟؟
با لبخند به مرد نگاه کرد و مردو شوکه کرد 
*نه...تازه میخواستیم بخوابیم...
=خوبی جینکی؟
تند تند سر تکون داد 
*البته چطور مگه ژنرال؟
مرد با گیجی سرتکون داد 
=هیچ...
@بابا...میشه منو جینکی برای جشنواره شیلا بریم؟۲۴ همین ماهه...
مرد یه لبخند کوچیک زد 
=میخواید باهم برید؟
*البته...بهمون اجازه میدین؟
=میتونید جایگزین پیدا کنید؟اگه میتونید برید...
هردو سرتکون دادن
*حالا چرا میخواید برید 
قبل از اینکه سول سونگ چیزی بگه جینکی جواب داد 
*برای تفریح...خوب...درواقع...من و سول مدت زیادیو درس خوندیم و تلاش کردیم...خواستیم به خودمون یه هدیه بدیم...
مرد سرتکون داد 
=که اینطور...خوش بگذره...نیم ساعتی هست خاموشی زدن...بخوابید...
شمعو فوت کرد و بعد از رفتن مرد هر دو دراز کشیدن...
***
●●●کره شمالی_شیلا_2006
پارچ آب یخو سر کشید و یه ضربه به پشتش خورد 
●یک:با لیوان آب بخور دو:آب یخ نخور واسه صدات خوب نیست سه:کدوم گوری بودی تا الان؟این چه سر و وضعیه؟
خندید و چایونگو بغل کرد 
-یک:با پارچ حالش بیشتره دو:صدای من طلاییه فرق نمیکنه آب یخ بخورم یا آب جوش سه:توی راه مدرسه با اون گروه سرود دعوامون شد...داشتن زور میگفتن...
از توی بغلش جداش کرد و بهش خیره شد 
●چی شده؟
-میگفت مسابقه صدا بدیم...همه میدونن صدای من بهتره...مسابقه دادیم...
کنجکاو بهش خیره شد...
●چجوری؟؟؟کی برد؟؟
لبهاشو آویزون کرد 
-با گروه توی مرکز سربازا سرودو اجرا کردیم هر کدوم بیشتر سربازارو جذب کرد و پول توی کاسه ما گذاشتن اونا برنده بودن...خوب ما بیشتر تمرین کرده بودیم صداهامونم بهتر بود بیشتر پول گیر ما اومد اونا هم آخرش عصبی شدن شروع کردن دعوا کردن...نذاشتم بزننم ولی لباسام یکم پاره شد...
●دوستات چی؟؟
بدجنسانه خندید...
-اونا رو همون اول فراری دادم...
●مطمئنی کتک نخوری؟؟
شونه بالا انداخت《البته》
توی اتاقش رفت و پشت در سر خورد...《آخخخخ》
لباسشو درآورد درو قفل کرد و خودشو توی آینه دید 
-داغون شدم...
به در بسته نگاه کرد و یه خنده الکی کرد 《نباید ناراحت بشه》
زنگ خونه صدا داد بعد از اون قطع شد 
●تمین آه بیا غذا بخور...
قبل از اینکه چایونگ برای مجدد صدا کردنش به اتاقش بیاد لباساشو پوشید و بیرون رفت 
■هیا...
اول شوکه شد ولی بعد خندید 
-آه هیونی...
بغلش پرید و محکم بغلش کرد دستای قوی هیون کبودیاشو به درد میاورد ولی خم به ابرو نیاورد...
-اینجا چیکار میکنی؟؟؟
■پسر صدا طلاییم فردا اجرا میکنه بمونم سره کار که چی بشه؟دستیار گرفتم تا فردا جام میمونه 
ذوق زد و دوباره هیونو بغل کرد ولی چیزی زیر گوشش زمزمه شد 
■کتک خوردی؟
به چا یونگ که توی آشپزخونه کارشو میکرد و زیر لب یه چیزایی میخوند نگاه کرد 
-از کجا فهمیدی؟
■تویی دیگه...بی احتیاطی...بوی پومادت خیلی بده...
لبشو گزید 
-چیکار کنم...
■اشکالی نداره به بهانه دلتنگی میگیرمت بغل خودم بوش نرسه به چایونگ...باز چی شده؟؟باز زدن به بدنت؟؟؟همون پسرای همیشگی؟؟
-آره نمیدونم چه لجی با من دارن...بیخیالم نمیشن...هر جایی میرم هر کاری میکنم اونا میشن رقیبم...ولی اینبار...نتونستن رقیب درست و حسابی ای باشن...اینا رو بیخیال واقعا دستیار گرفتی؟؟؟
پسر به چایونگ نگاه کرد و مطمئن شد هواسش بهشون نیست 
■نه گفتن تا شیش ماه دیگه برام یکی پیدا میکنن...خیلی سخته پیدا کردنش...الانم بخاطر جشنواره شیلا به پسرا دو روز مرخصی دادم...بدون حقوق...چیکار کنم دیگه...
سرشو بوسید 
■بخاطر پسره گلمه دیگه...برو صورت چرکوتو بشور بیا غذا بخور...
خندید و سرتکون داد 
-عاشقتم هیونی...
پسر خندید و پشتش زد 
■بروووو...
***
●●●کره شمالی_پیونگیانگ_2006
÷تمومش کردی مینهو؟؟؟
+آه آخراشه...
دوباره با عجله رنگو توی ظرف قاطی کرد...
+هربار یه جشنواره ای میشه همین دردسرو داریم...نمیتونن یکم زودتر سفارش بدن؟؟؟چطور تا دو روز دیگه ۱۰۰ تا پارچه بنویسیم...
مرد خندید 
÷حرف نزن پسر کارتو بکن...تموم شد بگو...متنای بعدی فرق میکنه...
+آه...اینم از این...تموم شد...
پارچه رو روی بندی که از این سر تا اون سر کارگاه کشیده بود انداخت تا خشک بشه پارچه بعدی رو روی زمین پهن کرد 
+بابا چی بنویسم؟
÷ دویستمین جشنواره بهاره شیلا 
+همین؟؟ 
÷زیرش برنامه جشنواره رو بنویس دیگه 
+سخنرانی شهردار معرفی فرمانده برتر شیلا گروه سرود بعد هم گروهای رقص سنتی و...بابا...گروه سرود ماله تمینه...توی نامش گفته بود
÷اوه جدی؟آفرین بهش...دوست داری بری؟؟؟
+دوست دارم ولی...فکر نکنم دو روز دیگه جون بلند شدن داشته باشم تازه تا اونجا نصف روز راهه تا بخوایم برسیم جشنواره تموم شده...
÷آره...درست میگی...حیف شد...بنویس بنویس پسر...
لبهاشو آویزون کرد و متنو نوشت...مثل همیشه خوش خط و قشنگ...
***
●●●شیلا ۲۰۰۶ روز جشنواره
@ووا...چقدر شلوغه...
خندید و اندام ریزه میزه دخترو به خودش چسبوند
*نترس مواظبت هستم...
به صندلیا که کاملا خالی بودن نگاه انداخت
*به نظرت دیر کردیم؟؟؟
@نه جینکی...برنامه هنوز شروعم نشده...میای بریم یکم توی دست فروشا بگردیم؟؟؟
*میترسم دیر کنیم نبینم تمینو...
@سخت نگیر...اصلا بیا بریم بپرسیم شاید قبل از اجرا دیدیمش...
*نه نه...داداشم مطمئنا خیلی زحمت کشیده نمیخوام اجراشو خراب کنه...
@باشه ولی تو حداقل از دور ببینش...داری پس میوفتی
کف دستای عرق کردشو به پاهاش مالید 
*خیلی واضحه؟
@چه جوووورم...
*پس بریم...راستی سول اگه اگه یه درصد تونستم باهاش حرف بزنم...میشه بهش بگم تو نامزدمی؟
دختر خندید 
@نگران نباش...میتونی باهاش حرف بزنی...باشه بیا بگیم نامزدیم...
استرسی خندید و روی سر دخترو بوسید 
از چند نفر در مورد گروه سرود پرسید و متوجه شدن دوتا گروه سرود هست...ولی جایی که ایستاده بودنو بهشون نشون دادن...
به گروهای پسر نگاه کردن که مشغول شیطنت و شوخی باهم بودن...
*یعنی کدومشونه...
@نمیتونی تشخیصش بدی؟
*من وقتی ۵ سالش بود دیدمش مطمئنا الان خیلی بزرگ شده...
@مگه نمیگی خیلی خوشگل بوده...ببین کدوم از همه خوشگلتره و به صورت تمین نزدیکه...
*هیچ کدوم آشنا نیستن...
کمی تا ریختن اشکش نبود که یه پسر به سمت یکی از گروها دوید و جیغ کشید《ببخشییییید خواب موندممم...》و بعد نفس بریده خم شد و نفس نفس زد پسرا خندیدن و با دست اشاره کردن که مشکلی نیست...
*خو...خودشه...
@کدوم؟همون که دیر اومد؟
فقط با چشمایی که پراشک بود سر تکون داد...
@آیگوووو چه خوشگله...خنده رو هم هست نه؟
با مهر به جینکی که حالا مثل یه بچه گریه میکرد سقلمه زد 
@جییییین...گریه نکن...باید خوشحال باشی هوم؟؟؟...
*چه بزرگ شده...
دختر دوباره خندید و توی بغلش گرفتش...
@البته خوب هر بچه ای بالاخره بزرگ میشه...
دستشو روی موهای کوتاهش کشید و دوباره خندید به تمین نگاه کرد انگار متوجهشون شده بود...آب دهنشو قورت داد 
@جین هول نکن...ولی...تمین داره نگاهمون میکنه...
سریع ازش جدا شد ...اونم آب دهنشو قورت داد...
*هنوزم؟؟
زیر چشمی نگاه انداخت 
@آره...آیگو داره میاد جلو 
*چیکار کنم...
@من چمیدونم...
یه صدای صاف کردن گلو اومد 
-اوهوم اوهوم...ببخشید...جشنواره هنوز شروع نشده...و اگه مهمونید...باید برید بشینید...اینجوری تا آخر جشنواره خسته میشید...
دست سول که هنوز توی دستش بود یه فشار کوچیک داد...
سرشو آورد بالا و به پسر نگاه کرد البته که متوجه شد اون از نزدیک حتی قشنگتر هم هست...
-اوه...عجیبه...ولی..من شما رو جایی ندیدم؟؟؟
لبشو گزید تا بازم زیر گریه نزنه...
@دیدیش...
سریع به سول نگاه کرد...تمین لبخند زد 
-اوه چه مطمئن...کجا؟
نمیتونست حرف بزنه...
پسر کوچیک بهشون نگاه میکرد و منتظر بود تا چیزی بگن...
-اوم...احتمالا شما...میدونم مسخرست ولی...هیونگ...تویی؟؟
چشماش درشت شد و سرشو پایین انداخت دیگه نمیتونست جلوی اشکاشو بگیره پسرو توی بغل خودش پرت کرد و محکم بغلش کرد و اجازه داد اشکاش بریزن...
-درسته؟؟هیونگی؟
ازش جدا شد صورتشو بین دستاش گرفت و بهش خیره شد چند بار صورت وپیشونی و  موهاشو بوسید و دوباره بغلش کرد اینبار تمین هم کم کم از شوک بیرون اومده بود...دستشو دورش حلقه کرد...
-چرا اینقدر دیر اومدی؟؟
تازه سرد شده بود و به گریه افتاده بود...سرشو محکم به خودش چسبوند و دوباره تکرار کرد 《متاسفم...داداشیو ببخش...هیونگو ببخش...متاسفم》هردو پسر با صدای بلند گریه میکردن حتی سول سونگ هم تندتند اشکاشو با دستمال میگرفت همه دورشون جمع شده بودن و از هم میپرسیدن چی شده...و البته هیچ کدوم نمیدونستن...بالاخره کمی آروم شدن...ولی هنوز پسرو توی بغلش گرفته بود...
-هیونگ...چرا اینقدر طول کشید تا بیای ببینیم...
از خودش جداش کرد و بهش خیره شد
*نمیدونستم کجایی عزیزم...نمیدونستم وگرنه یه لحظه هم صبر نمیکردم...
-الان از کجا پیدام کردی پس...
*دوستت بهم کمک کرد...مینهو...اسمشو درست گفتم؟؟
شوکه شد...
-مینهو؟اون چطور کمکت کرد...
*هیچ...فقط نامه هاتو بهم داد...
پسر سریع سرخ شد 
-همـ همشونو؟
@بدجور مشکوک میزنن...
انگار تازه وجود سول سونگو یادش اومده بود 
-اوه سلام...هیونگ...معرفی نمیکنی؟
از ذوق هیونگ گفتنش یه لبخند بزرگ زد 
*سول سونگ...کیم سول سونگ...
-دوست دخترته؟
*اوووم...نه...نامزدمه...
پسر کوچیک خندید...
-به زودی عمو میشم؟
هردو سریع سرخ شدن
*آه...گفتم نامزد...
تمین با شیطنت خندید...بهش خیره شد و دلش از خوشی ترکید 
*نگفتی...ماجرای نامه ها چیه؟
خودشو به اون راه زد 
-منظورت کدوم نامست؟
*تمین...
جینکی سرشو جلو آورد و توی گوشش چیزی رو زمزمه کرد تمین با چشمای بزرگ شده انگشت اشارشو جلوی لبش گرفت 
-هییییش...آره...به کسی نگی...
جینکی هم چشماش درشت شد 
*آره؟تو که نرمال بودی...نبودی؟
سرتکون داد 
-از بچگی بود...
*جدی؟؟؟پس نامه ها...
دوباره در گوشش پچ پچ کرد اینبار تمین دستشو توی هوا تکون داد 
-نه نه...یه کوچولو بود...
*دوستت اینجوری به نظر نمیرسید...
-مگه مشخصه خاصی داریم...
سول با یه لبخند مصنوعی دستشو تکون داد 
@نمیخواید به من بگید چی میگید
دو پسر بهم نگاه انداختن انگار با نگاهشون از هم میپرسیدن《خوب حالا نقشه چیه؟》یکباره تمین عقب رفت 
-آه هیونگ تو یه فرمانده ای؟ووآ...مگه چند سالته؟آدم تو این سن میتونه فرمانده بشه...
@لازم نیست بگید...واسه راه چاره نپیچونید 
هردوشون خندیدن...



:: مرتبط با: (I Find You(end ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
parisa چهارشنبه 10 آذر 1395 09:27 ب.ظ
جوووووووونم دوتا داداشا هم دیگه رو پیدا کردن .هووووووووورااااااااا .عالی بود ممنون گلم
taebum پنجشنبه 27 آبان 1395 05:56 ب.ظ
مرسی هانی جون مثل همیشه عالی بودددد
ای جان همو پیدا کردنننننننن
این دو تا داداش چی بهم گفتن؟؟؟؟؟
قسمت بعدو زود تر بزاررررر
fmsadeghi پنجشنبه 27 آبان 1395 02:00 ب.ظ
ووووای عااالی بودد

ینی دلم فقط میخاد بدونم اون نامه ها چی بودن

کاش مینهوام بره جشنواااره

قسمت بعدیو زود بنویییس
hasti چهارشنبه 26 آبان 1395 09:31 ب.ظ
چرا این پشمک اسفناج نما همیشه اوله؟؟:|
من چقققد تحت تاثیر گرفتم!!الهییی گریهههه
نامه هاش ب مینهو داغونم کرد لامصب:| مینهو خطش خوبه هنرمنده بچه م
خیلی احساسی بود یوبویی!!عرررر
ممنووون
Mahsa shi چهارشنبه 26 آبان 1395 03:47 ق.ظ
وااااای تمینو و جینکی بالاخره همو پیدا کردنننن
خیلی کنجکاوم بدونم تمین و جینکی چی تو گوش هم گفتن البته میتونم حدس بزنم
ممنون هانی عالی بود
afish چهارشنبه 26 آبان 1395 12:59 ق.ظ
خخخخ
کلا این دوبرادر بابقیه فرق میکنن جینکی از این جهت تمینم از اووون جهت بعله.چی زاییده مامانشون سر پیری! راسی از اونا چه خبر؟
ولی من همچنان با اینکه جین و این دختره پیش هم میخوابیدن مشکل دارم چه معنی میده والا دوره زمونه ای بوده ها؟؟
هانی جون مرسی که به قولت عمل کردی و زود گذاشتی لدفا هیمنجوری ادامه بده ی هفته ایش نکنیا خوب؟؟؟؟؟؟؟؟
عالی تر از همیشه بود خسته نباشی وبعدی...
پایینیه هم منم D-:

چهارشنبه 26 آبان 1395 12:39 ق.ظ
سلام
وااااای هانیییی چرا اینقدخوب بودهااا؟؟؟آخه چرااااااا؟؟؟؟؟
کلی تحت تاثیرقرارگرفتم وای عزیزم تمین اونجاش که گفت میدونم مسخرس ولی هیونگ تویی؟أأأأأأأ مردممم
تمین شیطون بلاااا بخورمش صداطلایییییی
جییییینکی بیشاله ی له ی من وای فک کن من که کلا توفاز تمینم اینجوری که این به سونگ گفت نترس مواظبتم ی لحظه دلم اونیو خواست!!!!!! ولی ن من خائن نیستم .اصن همش تقصیر توعه چرا اینقد خوب مینویسی ها؟؟؟
یوهوو تومینو عشقه مینهو گناه داره که
این سول سولم همش اداش بودوگرنه کی میتونه ازشاینی بگذره برعکس تو من حسم بش خوب نیس.اصن من به هردختری که به فرزندانم نزدیک بشه حساسیت دارم
reyhan سه شنبه 25 آبان 1395 11:23 ب.ظ
هر کی کامنت نزاره از ما شاول ها نیست مگر نمی شنوید که از جهنمیان میپرسند چرا در این حال هستید؟ می گویند ما ا ز کامنت گذاران نبودیم؟
یاد بگیرین کامنت بزارین نامردا
reyhan سه شنبه 25 آبان 1395 11:21 ب.ظ
مرسی که زود گذوشتی
اخی داداشا همو یافتن منم هنو دارم واسشون گریه میکنمماشالا اونیو هییییییچ عکس العملی راجع به غیر نرمال بودن تمین ندااااااشت*-* منم ازین داداشای اوپن مایند و بدون واکنش بالا میخام.-. تمین داداششو هنو درس ندیده برادرزاده میخاد؟{= بازم مرسی که زود نوشتی
Zeynab AK سه شنبه 25 آبان 1395 10:52 ب.ظ
وایییی هااااااانیییییییییی عااااااااالییییی بووووووود
ینییااا خودزنان و موی کنان و جیغ زنان اونجاهایی که همدیگرو دیدن میخوندم واااییی خیلیییی خووووب بوووود عاشششقتممم
وایییی تمییین چههه هوووله هنوز از راه نرسیده میگه پس به زودی عمووو میشم
خیلیییی این قسمت رو دوووس داشتمم
دستت طلااااا

(((خدااااوکییییلییی هرکییی این قسمت رو بخوونه و نظر نده نااامردههه)))
Zeynab AK سه شنبه 25 آبان 1395 10:50 ب.ظ
وایییی هااااااانیییییییییی عااااااااالییییی بووووووود
ینییااا خودزنان و موی کنان و جیغ زنان اونجاهایی که همدیگرو دیدن میخوندم واااییی خیلیییی خووووب بوووود عاشششقتممم
وایییی تمییین چههه هوووله هنوز از راه نرسیده میگه پس به زودی عمووو میشم
خیلیییی این قسمت رو دوووس داشتمم
دستت طلااااا

(((خدااااوکییییلییی هرکییی این قسمت رو بخوونه و نظر نده نااامردههه)))
Setiw *_* سه شنبه 25 آبان 1395 10:36 ب.ظ
مررررسی هانی عالی بود *_*
Setiw *_* سه شنبه 25 آبان 1395 10:36 ب.ظ
ژون نامزد جینکی
عاشق عکس العملای تمینم اممم هیونگ تویی ؟؟؟
من جای اون بودم درجا سکته میزدم این چه ریلکسه
Setiw *_* سه شنبه 25 آبان 1395 10:20 ب.ظ
اول
هوووورا
برم بخونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سلام^_^
من هانی(هانیه)هستم $(*_*)$
من این وبلاگو درست کردم برای پسرای درخشان قلبم و زندگیم (^_^)

امیدوارم از اومدن به این وبلاگ راضی باشید...
ممنون^____^
  :: مدیر وب سایت : hani shinee
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


کد ساعت فلش


Online User