hani shinee شنبه 22 آبان 1395 03:09 ب.ظ نظرات ()
سلام سلام 
دیر شد میدونم ببخشید 
میگم بچه ها 
نظرتون چیه زود به زود بذارم ولی کمتر بذارم...
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نظر یادتون نره عزیزانم
●●●●قسمت ۱۵ 
●کمکت میکنم عسلم....
-ممنون یونگی جونم...
موهاش نوازش شد
-امروز یه پسره بخاطرم گریه کرد 
با بدجنسی سرشو قایم کرد و خندید 
■بازم؟؟؟چرا به یکیشون پا نمیدی ؟نمیخوای که تا اخر عمرت تنها باشی...درسات که افتضاحه حداقل نمیتونیم بگیم سرت به درسات گرمه...
به پای هیون لگد زد
-خودم یکیو دارم...کی گفته من تنهام...
●آه...نمیگم دوستش ندارم تمین...اون خیلی بانمک و مهربونه ولی...بیخیال خوب؟؟؟تو فقط باید با یکی حداقل توی مدرست باشی...اینجوری که خیلی اذیت کنندست...
-من دوستش دارم...نمیتونم راحت ولش کنم که...
■رابطه از راه دور که به درد نمیخوره...
-میگی چیکار کنم فرمانده یون...خیلی قدرت داری وردار بیارش شیلا...اینقدر زور نگید به من...
یونگ صورت ناراحتی به خودش گرفت و صورت تمینو بوسید
●میدونم دوست داشتن چیه...به هر حال منم خیلی وقته که عاشقم...هم؟؟از ۱۵ سالگی...این که هیون پیشمه واسم یه نعمته حتی اگه دیر به دیر ببینمش...ولی تو...عزیزم تو اخرین باری که دیدیش...واقعا خیلی وقت پیش بود...تو الان نمیدونی چقدر تغییر کرده نمیدونی واقعا چیزی که تو نامه هاش مینویسه اخلاقیاتشه یا نه...عزیز دلم همیشه مردم از دور دوست داشتنی ترن...
-این حرفا چیه؟؟ما خیلی وقته باهمیم...درسته همو ندیدیم ولی تا دلت بخواد باهم حرف زدیم...اون یه پرتره از صورت خودش برام فرستاد...اون واقعا قشنگه...آه...نقشایاشو دیدی؟؟اون واقعا دستای هنرمندی داره...اگه منم میتونستم واسش صورت خودمو میکشیدم...خیلی بده که توی جمهوری دوربین عکاسی وارد نمیشه...
■چاگیا...اینو ولش کن...گرسنمه...
پسر سریع بلند شد...لباسشو از روی زمین برداشت و پوشید...
●آمادست عزیزم...زوده هنوز ...میخوای بری؟؟
■آره خیلی زوده فقط گرسنمه.. 
یونگ بهش لبخند زد و صورت آفتاب سوخته شدشو بوسید نگاه هیون تا بیرون همراهیش کرد بعد از اون به سمت تمین برگشت...چشماش درشت و براق شده بود 
-آه منم دلم میخواد وقتی یه روز مینهو رو دیدم اینجوری صورتشو ببوسم...نامرد...حال میکنی نه؟؟؟
هیون خندید جلو کشیدش چلوندش و قلقلکش داد 
■آره چجورممم...من نامردم آره؟؟؟ تو نامردی بعد این همه وقت منو دیدی میری بغل یونگ...
بلند بلند خندید سعی کرد خودشو از دستش نجات بده...
-آه خوب یونگی خوشگل ترههه...
بالاخره اروم گرفت و به صورتش خیره شد 
■توله سگ چرا هر وقت میام خونه تو خوشگل تر شدی؟؟پسر و دخترا حق دارن بخاطرت گریه کنن...میتونم حدس بزنم بد حالشونو میگیری...مثلا میگی...هه بیام با تو ؟چشم شکافیه دماغ فیلیه لب شتری؟
تمین زیر خنده زد و دوباره به هیون لگد پروند...
-نخیر اینجوری نیست...من فقط بهشون میگم متاسفم من تنها نیستم...
هیون چشم چرخوند و شونه بالا انداخت 
■البته البته متاسفم من تنها نیستم چشم شکافیه دماغ فیلیه لب شتری
-آه هیااااا...من خیلی پسر نجیب و مودبیم واسه همینه همه دوستم دارن...
خندش ملایم تر شد و یه لبخند زد...
■آره خوب پسرم خیلی ماهه...درسته صفرو ای ولی اخلاقت ۱۰۰عه...بغل
آروم جلو رفت و دستاشو دور هیون حلقه کرد 
-آخیش دلم تنگ شده بود ها...
سرش بوسیده شد و اونم جایی که لبش دسترسی داشت بوسید یه جایی کنار ترقوه...دو سالی میشد که حکم فرماندهیشو از ارشدش گرفته بود...این یه ترفیع بود ولی حقیقتا هیچ کدوم از این ترفیع خوشحال نبودن...کار هیون فشرده شده بود و مدت زیادیو ازشون دور میموند...هفته ای دوبار به اندازه هفت یا هشت ساعت خونه میومد...با یونگ عزیزش مع*اشقه میکرد و بعد از یکم استراحت دست پخت فوق العاده یونگو میخورد و دوباره وقت رفتنش میرسید...مدت کمی کنار هم بودن...ولی ساعتای خوشی بود...یونگ هم...البته که ترفیع گرفته بود...فرمانده بخش سیاسی شده بود...البته...بخش سیاسی...توی مدت کمی که یونگ اونجا بود خیلی زود تونست بعد از استراحت ۶ روزش کانونو نظم بده با مشورت ارشدهاش بالاخره تونست بخش ها رو از هم جدا کنه و یه نشان لیاقت و حکم فرماندهیشو بگیره...البته این کمی با فرماندهی هیون متفاوت بود چون اون یه دستیار خوبو به کار دعوت کرده بود و مدت بیشترو برای تمین و هیون عزیزش وقت میذاشت...
●خوشتیپای من بفرمایید غذا...
●●●●کره شمالی_پیونگیانگ_2006
به مرد رو به روش لبخند زد...
+اینم از کار شما...راضی هستید؟
مرد حیرت زده لبخند زد 
//عالیه...
یه احترام اروم گذاشت با نگرانی بیرون رفت...همیشه تا این موقع فرمانده هان اینجا بود...
بعد از چند دقیقه پیاده روی توی سالن بالاخره صدای پوتیناشو شنید 
+آه بابا تا الان کجا...
سریع جلو رفت و زیر بغلشو گرفت...
+کی این بلا رو سرت آورده...اون عوضی؟؟لعنت بهش چرا راحتمون نمیذاره...
سرباز جوون با صدای فریاد مینهو سراسیمه به سمتشون اومد 
=اوه خدی من...فرمانده حالت خوبه؟
+قسم میخورم یه روز میکشمش...
مرد لبخند زد و با لبهای خونیش پیشونیشو بوسید...مثل همیشه...
÷گاردتو بیار پایین پسر...کار اون نبود که...توی خیابون دعوا شده بود رفتم جداشون کنم یه چندتا مشت و لگد حواله منم شد 
+تا کی میخوای ماله بکشی...هر احمقی میتونه بفهمه تو یه فرمانده ای...جرات ندارن مشت و لگدت بزنن...مگر اینکه اونا هم فرمانده باشن...نه آقای هان؟؟
÷حرص نخور موهات سفید شد...تمین دوست پیرمرد نمیخواد ها...
پسر سرخ شد و یه مشت اروم به بازوی مرد زد 
+ب بس کن...
مرد به صورت سرخش خندید 
÷اونم مرده دیگه...هنوز نتونسته با ازدواج منو مادرت کنار بیاد...همینطور بابا گفتن تو فکر میکنه بهش کلک زدم...نمیدونم...
+غلط کرده مرتیکه...
÷اوهووووی...کسی در مورد پدرش اینجوری حرف نمیزنه...
اخماش بشدت توی هم رفت...
+کی گفته اون بابای منه...من فقط یه بابا دارم اونم تویی...ناراضی هستی؟خیله خوب من زیر بوته به عمل اومدم...مــــــــــن اصلا بابا ن دا رم...ندارم...
مرد بی رمق خندید 
÷جوش نیار پسر...تمین دوست جوشی نمیخوادها...
بالاخره بی طاقت آه کشید 
+اینقدر نگو تمین تمین...حرصم میاد...اون ممکنه خیلی چیزا نخواد...چیکار کنم...خودمو بسوزونم؟
مرد خندید و دست رنگیشو بوسید...
÷پسرم باید خوش اخلاق باشه تا حال منم خوب بشه...
آروم شد و دستشو یه فشار آروم داد و سر تکون داد 
+میرم وسایل ضدعفونی رو بیارم...
////****
به ساعت برج نگاه کرد 
*همه...به خط...
صدای بلند پوتینای سربازا که به زمین خورد نشونه مرتب شدنشون بود 
*وقت نهاره...یک ساعت وقت دارید...یک ساعت دیگه همینجا...
صدای بلند 《بله فرمانده》رو شنید و با سر اشاره کرد 
*آآآآ...زاد...
همه داخل سالن غذاخوری رفتن...مثل همیشه منتظر موند...دختر تند تند از در داخل اومد و نفس نفس زنون سمتش اومد 
@آه...دیر کردم؟ناهار...
ظرفای غذا رو ازش گرفت
*ممنون خانمی...
دختر لبخند زد و سرتکون داد 
@خودمم نخوام غذا بیارم مامان اصرارم میکنه...خوب بخور باشه؟من برم با کیونگ هان موسیقی کار کنم...
خندید 
*باشه...مواظب خودت باش...
به عادت همیشگی تا جلوی در همراهش رفت...و دست تکون داد 
گوشه محوطه نشست و غذای خوشمزشو با ولع خورد کار بیشتر گرسنش کرده بود الان اون...یه پسر ۱۹ ساله بود...جوونترین فرمانده کله کشور...کسی که بیشترین سرباز زیر دستش آموزش میدیدن...ارشدهاش این توانایی رو درش دیده بودن که حتی بیشتر از این هم سرباز زیر دست داشته باشه اما خودش قبول نکرده بود...سرباز بیشتر مساوی بود با صرف زمان بیشتر و کم شدن وقتش برای پیدا کردن تمین...یادش بود که ژنرال گفته بود بعد از بودن پیش سربازها به یه کانون برده میشه...احتمال میداد که حالا دیگه باید به کانون فرستاده شده باشه...ولی تنها کانون توی پیونگیانگ هیچ اثری ازش نبود...فرمانده توی کانون کمی عجیب بود چون با رنگ پریده مدام میخندید و میگفت کسیو با همچین اسمی نه میشناسه و نه حتی اسمشو شنیده...از مرد پرسید که سربازی که با یه همخونه بیرون از خوابگاه سربازا زندگی کنه میشناسه یا نه...و بازم مرد هول شده خندیده بود و گفته بود مدت زیادی از روزو توی کانون میگذرونه و از بیرون خبر زیادی نداره...یادش بود که یه سرباز خیلی قشنگ تمینو به عهده گرفته بود حتی صداش هم هنوز به یاد داشت...غیر از اون بازم دنبالشون گشت هیچ دوست نداشت که از ژنرال درموردش بپرسه...هیچ کس ازشون خبر نداشت...انگار مدت زیادی بود که از پیونگیانگ رفته بودن انتقالی به راحتی نبود البته برای مردم عادی...مگر اینکه...《تمینم یه نظامی شده؟؟》
پوف کشید...
جیپ شخصیشو سوار شد باید ارشدشو میدید...
=آه جینکی...ببخشید فرمانده لی...تو کجا اینجا کجا مرده جوون...
لبخند زد و احترام گذاشت...
*حالتون چطوره
=خوبم...کارتو بگووو وقت تلف نکن
آروم خندید مرد زرنگی بود 
*خواستم ببینم کتابی درمورد قوانین انتقال از شهر به شهر یا کشور به کشور وجود داره؟
=البته...صبر کن بهت میدمش...توی کتابخونه یه جلدشو دارم...
همونطور که به سمت کتابخونش میرفت پرسید 
=چرا فرمانده لی...مشکلی پیش اومده؟؟؟
*راستش...اوووم...من وقتی اومدم به جمهوری برادر کوچیکم باهام بود...طی یه مشکلاتی مجبور شدیم از هم جدا زندگی کنیم...ژنرال اونو به دو تا سرباز سپرد و گفت بعد از ۱۰۰ روز ببرنش به یه کانون...توی پیونگیانگو گشتم نه خبری از اون سربازا هست و نه برادرم توی کانون پیونگیانگه...خواستم بدونم میشه منتقل بشن؟با وجودی که برادرم یه نظامی نیست؟؟؟
=خوب اسم اون دوتا سرباز چیه؟
*درست خاطرم نیست...یکیشون اسمش یونگ بود...صورت خیلی قشنگی داشت و به نظر مهربون میومد...اون یکی قد خیلی بلندی داشت و صورت سبزه...با هم زندگی میکردن...خارج از خوابگاه...شما اونا رو میشناسید؟؟؟
مرد یه کتابو از کتابخونه کوچیکش درآورد و لبخند زد 
=با این مشخصاتی که تو داری میگی...اونا سربازای زیر دست خودم بودن...چایونگ...با اون صورت سفیده قشنگ و نشان سرباز خوش اخلاق خیلی زود از یاد کسی نمیره...و البته یو هیون...اونم نشان سرباز خوش اخلاق داشته ولی توی مدرسه یکم خشن بوده...و البته نشان سرباز وظیفه...زمانی که من فرماندشون بودم یونگ ۱۷ سالش بود و هیون همسن الان تو...۱۹سالش بود الان باید...حدودا...۳۲ ساله و ۳۴ساله باشن...سربازای فوق العاده ای بودن...تو باید خوشحال باشی که برادرتو همچین پسرای خوبی نگه داشتن...ولی...اون دوتا...سال بعد منتقل شدن به کانون...به عنوان آشپز...
مسخ شده به مرد خیره شد
*یعنی چی...فرمانده هان گفت اصلا اونا رو نمیشناسه...نکنه برادرمو دزدیدن...
=اینجوری نگو...حتما انتقالی گرفتن...برادرت مدرسه نظامی میرفته به احتمال زیاد...این که راحت بتونن برن جای دیگه چیز عجیبی نیست...نگران نباش...شهرای دیگه رو هم بگرد...میتونی پیداش کنی...
لبشو گزید و سرتکون داد 
*بله...ممنون از اطلاعاتتون...
***
اطلاعتیو که گرفته بود توی دفترچه وارد کرد...چایونگ...یو هیون...
《پیدات میکنم...یکم منتظر باش》
صدای فریاد سول سونگ از فکر بیرونش آورد 
@آه کجا میری بچه...بیا ببینم...
به بچه که مثل فرفره از کنارش دوید نگاه کرد...دختر نفس بریده رو به روی جینکی ایستاد...
*حالت خوبه...
@از دسته این بچه...نفسم برید...
*به عمه جونش رفتهههه...
دختر چشم غره رفت 
*شوخی کردم...تو خیلی آروم بودی...چه خبرا؟
@بازم یکی دیگهههه...آه...اینقدر خوشگلم دست از سرم برنمیدارن...
سرتکون داد و لبخند زد...
*تو خوشگلم نبودی کلی خواستگار داشتی خانمی...
لپشو کشید و داخل رفت...
ژنرال منتظر حکم فرماندهیش بود...به محض گرفتن حکمش بهش پیشنهاد داد تا با سول ازدواج کنه...ولی اون زمان دنبال تمین بود و وقتی برای خودش نداشت...ازشون وقت خواست و عقب انداختش...مرد گفته بود یه نامزدی ساده بگیرن ولی اونو هم رد کرده بود...گفته بود زمان بیشتری میخوان و توی این مدت سول میتونه تحصیلاتشو ادامه بده...این مدت زیاد شده بود اما از تعداد خواستگاران منتظر دختر ذره ای کم نشده بود این براش ترسناک بود...سول سونگو دوست داشت...و از این که یه روز باهاش ازدواج میکنه مطمئن بود...حالا سونگ یه مربی بچه بود مربی آموزش موسیقی سنتی...و از اینکار لذت میبرد...
ژنرال مستقیم و غیر مستقیم میگفت که سن سول کم کم بالا میره...و البته بهتره که زودتر اقدام کنن...ولی الان...ازدواج از هدفش دورش میکرد...
لبشو گزید...بعد از تمین نوبت خانوادش بود...اینجوری اگه ازش راجع به تمین پرسیدن لبخند میزد و سرشو بالا میگرفت...چون برادرش کنارش بود...