hani shinee یکشنبه 9 آبان 1395 01:08 ب.ظ نظرات ()
سلامممم
قرار بود دیروز بذارم ولی نشد وقت نکردم کامل بنویسمش...
بفرمایید اینم این قسمت...
میگما...
این قسمتم هپیه هخخخخ...
خدایی نظر یادتون نره

●●●●قسمت ۱۰
●●●●کره شمالی_سال ۱۹۹۹_پیونگیانگ
دست دخترو سفت گرفت...
@آی آی آی...آروووم...
جینکی با شیطنت خندید 
*خودت گفتی دستتو بگیرم...
@آروم بگیر...راستی...تبریک...واسه ی گواهی پایان تحصیلی نیم ساله...
*بیخیال...چیز جدیدی نیست که...
دختر آروم خندید و دستاشونو که توی هم قفل شده بود تکون تکون داد...
@هه...آقا چه بیخیاله...چطوری میتونی یه سال تحصیلی رو توی نصف سال تموم کنی...خیلی عجله داریا...من اصلا نمیبینم تو درس بخونی...اونی که داخله سرته فکر نکنم مغز باشه...اههه...کاش یکم مثل تو باهوش بودم...
*سول تو هم خیلی باهوشی...درضمن...اره...عجله دارم...میخوام زود توی شمالی به یه جایی برسم...میدونی؟بهش نیاز دارم...
خودشو روی رخت خواب جا به جا کرد و کاملا به سمت جینکی برگشت...
@جینکی...واسه چی میخوای به جایی برسی...اونم تو این سن...چرا اینقدر خودتو ازار میدی...
جینکی به سمتش برنگشت...فقط روی سقف سفید رنگ تصویر خیالی پسر کوچولوای رو دید که بهش هیونگ میگفت  با شیطنت دنبالش میدوید و از هیجان جیغ میکشید 
*من یه...داداش کوچولو دارم...
میدونست دختر شوکه شده...تنها کسی که درمورد خانوادش میدونست ژنرال بود که بد خودشو به اون راه میزد...
@جـ جدی؟؟چرا تاحالا چیزی نگفتی...اون کجاست...
*دقیق نمیدونم...فقط اون روزی که از هم جدا شدیم یادمه ژنرال به دوتا سرباز جوون گفت که مواظبش باشن بعد از اونم میبرنش به کانون...بدون اینکه پسر بیچاره جرمی داشته باشه...الانم میخوام سریع توی جامعه بیام...سریع بزرگ بشم و داداش کوچولومو پیدا کنم...و بعد...دنبال خانوادم بگردم...
@آه...واقعا...شوکه شدم...اون...چند سالشه؟...
*وقتی از هم جدا شدیم...۵ سالش بود...الان باید کلاس اول باشه...۷سال...میدونی...من هیچ وقت نرمال نبودم...از لحاظ هوشی ولی اون کاملا نرمال و شاد بود...سول اسمش تمینه...قشنگ نیست...
اشکش اروم پایین ریخت...دختر چیزی نگفت...
*البته که هست...اون...خودشم خوشگل بود...هربار توی خیابون با دوستام میرفتم بازی کنم...وقتی تمینو میبردم...همه ذوق میزدن و میگفتن خیلی نازه...زیاد شبیه هم نبودیم...اون...خیلی خوشگل بود...من زیاد خوش اخلاق و خنده رو نبودم ولی اون همش همش همش میخندید...دلم براش یه ذره شده...ولی...فکر میکنم...اگه...اگه منو ببینه...نمیشناستم...چون من...داداش بدی بودم...چون من...تنهاش گذاشتم...
لباشو بهم فشار داد و گریش شدید شد...دست دختر دستشو محکم تر فشار داد...
@هی بس کن...اینطور نیست...هر چقدرم که بگی نرمال بوده ولی به نظر من برادر تو نمیتونه اونقدرا هم نرمال باشه ...مطمئن باش اون فهمیده که تو خوبیشو میخواستی...اینطور نیست؟؟؟
*من حتی نمیدونم اون راحت زندگی میکنه یا نه...نمیدونم خوب غذا میخوره؟؟جای خوابش راحت و گرم هست؟...اصلا الان هنوز پیش اون دوتا سربازه یا بردنش کانون...نمیدونم...
دختر با غم به پسر گریون خیره شد...
@جین من از بابا درمورد برادرت میپرسم...خوبه؟؟؟
*نیازی نیست...بابات...میدونه ولی خودشو به اون راه میزنه...مطمئن باش اگه ازش بپرسی میگه همچین کسیو یادش نمیاد...به نظر بابات...منو برادرم فقط دوتا سگ بودیم...سگای جنوبی...تو هم...همین فکرو میکنی؟
دختر برای چند لحظه سکوت کرد
*تو هم همین فکرو میکنی؟؟؟
سکوت دختر مثل کشیدن ناخن روی فلز آزار دهنده بود...
دست دخترو رها کرد و پشتشو بهش کرد...
@هیچ وقت...اینطوری فکر نکردم...همیشه...جنوبی و شمالی رو یکی دونستم...چهره ها و زبان و نوشتار یکیه...پس  دوتا کشور هم یکیه...جنگ بین کشورا...ربطی به مردمش نداره...مردم جنوبی میتونن آدمای مهربون و خوبی باشن مثل تو...مردم شمالیم میتونن خوب و مهربون باشن...و این...هیچ ربطی به بزرگ مردای اون کشور نداره...تو...جز مردم بودی...پس...تو هم از مایی،یه انسان...یه زمانی...دوتا کشور...آمریکا و ژاپن...کشورو دو قسمت کردن برای منافع خودشون...من فکر میکنم...مردم نباید خودشونو از هم جدا بدونن...من یه دخترم...اگه میتونستم به جایی اون بالا بالا برسم...دستور دوستی میدادم...ولی...دختر توی کشور من...وظیفش همسر بودن و بدنیا آوردن نسل آیندست...من...هیچ وقت با این کار پدرم موافق نبودم...
اشکی که پایین ریخته بودو پاک کرد...
*سول سونگ...ممنون...
یه لبخند آروم زد...خوب حالا...شاید...اینکه پدرش کیه رو فراموش میکرد...دختر خوش فکری مثل اون حیف بود که همسر کسی میشد که مثل ژنرال فکر میکرد...
وقتی دختر اروم از اتاق بیرون رفت بهش نگاه کرد و با همون نگاه ازش پرسید که کجا میره...
@دستشویی...
وقتی از دستشویی برگشت به سمت اتاقش رفت ولی خیلی یکباره نفسش حبس شد 
@آه...بابا...کی اومدی؟؟؟
÷متاسفم عزیزم ترسیدی؟؟؟...چند ساعتی هست اومدم ...داشتم با مادرت حرف میزدم...
@خوش اومدین...
÷خوب شد دیدمت...بیا...باهات یکم کار دارم...
سرتکون داد و دنبال مرد رفت...پدرش خیلی سریع سره اصل مطلب رفت...
÷سول سونگ...وزیر دفاع چند وقت پیش تو رو دیده...توی جشنواره سال نو...امروز درموردت بهم گفت و تو رو برای پسرش خاستگاری کرد...نظرت چیه؟...پسر خوبیه...
برای چند ثانیه به مرد خیره شد...بعد از اون سرشو پایین انداخت...
@متاسفم بابا...من فقط ۱۲سالمه و...علاوه بر اینکه دوست دارم درسمو تموم کنم...به...کسی...علاقه دارم...
با تصور اخمای درهم پدرش سرشو بالا آورد ولی...هیچ اثری از ناراحتی و عصبانیت توی صورت مرد ندید...
÷جینکی؟؟؟
تا الانشو که گفته بود...بقیشو هم میگفت و خودشو راحت میکرد...
@بله...جینکی...حالا...چه جوابی بهشون میدین؟
÷میگم نه...امیدم این بود که...راضی نباشی...من...جینکی رو دوست دارم...و...در واقع...جینکی رو به عنوان دامادم به این خونه آوردم...نه پسرم...این که دختر قشنگ من اینهمه خواهان داره...یکم منو میترسوند...میترسیدم داماد باهوش و خوش اخلاق و قوی ای مثل اونو از دست بدم...اینکه تو هم بهش علاقه داری...باعث خوشحالیه...
یه لبخند آروم زد...
÷شب خوش...خوب بخوابی...
یه احترام آروم گذاشت و به اتاقش برگشت...جینکی خوابش برده بود...به صورتش لبخند زد و پتوی پس رفته رو روش کشید...چراغو خاموش کرد و خودشم کنارش دراز کشید...
***
با دیدن چراغ روشن خونه رنگش پرید 
-آخ جون هیونی اومدهههههه....
تند داخل خونه دوید و چا یونگ هم آروم داخل رفت...
تمین توی بغل پسر نشسته بود و هیون هم محکم بغلش کرده بود 
■اونجا که رفتی...کیا رو دیدی؟
اخماش توی هم رفت 
-اوووم...فرمانده اووووم...چی بود؟؟؟...ها...فرمانده هان...اوم...چا یونگی جونم...اوووم...مینهو رو هم دیدم...اینقده پسر خوبی بووود...بعد...همین...
■خوووب...یه آقای چاق ندیدی؟؟؟موهاشم کمه...ندیدی؟
پسر اخماشو توی هم کشید
●هاه هیون خیلی...هیش...فکر کردی...اگه اونجا هم اومده باشه...من تمینو میگیرم جلوشو میگم هی ژنرال اینجا رو ببین این همون بچه ایه که گفتی ببرش کانون؟؟؟مگه نگفتم ژنرال نمیاد اونجا...من چه دروغی دارم که بهت بگم؟؟؟مشکلی داری؟؟؟از فردا خودت ببرش با خودت...آدم میمونه چی بهت بگه...چی فکر کردی راجع به من...اینقدر احمق به نظر میرسم؟؟؟اینقدر منو اذیت نکن...
کولیشو روی کمد کوبید و توی اتاق خواب رفت...
تمین به پسر درمونده نگاه کرد...
-هیونی...من غیر از اونایی که گفتم هیچ کیو ندیدم...
■آه...فهمیدم...
-هیونی اگه اینقدر بداخلاقی کنی ولت میکنه میره ها...
■آه...میدونم
-هیونی...اون خیلی خوشگله...یکی که مهربونتره ازت میدزدتش ها...
■چه خریم من...اوووف...
-هیونی...
■زهره مار...
تمین زیر خنده زد و سرشو توی سینه پسر فرو برد...بالاخره صورت سرباز هم خنده رو شد
■قربونه اون خنده هات...کاش توهم یکم آدم بودی....یکم دلداری بده جای این حرفا...
تمین بیشتر خندید اونقدر که خندش بدون صدا شد...
■یوووونگ...بیا بچت کشت خودشوووو....
پسر بیچاره با عجله بیرون اومد...
●چی شد...آه...یونگی فدات بشه خوشمزه ی خوش اخلاق من...یکم یاده این هیونیتم بده...آدمه چندش آور...
به پسر چشم غره رفت...
■آه یوووونگ...
تمینو از روی پاش بلند کرد و پشت سر یونگ داخل اتاق خواب رفت...
■تمین آه...مثل همیشه...بلند سرود ملی رو بخون باشه...بلندا...بلــــــــــند...
به پسر که بدون توجه بهش لباسشو عوض میکرد نگاه کرد...
■آه یوووونگ...بغل بغل...
●برو گمشو...
به زور بغلش کرد و یه صدای ناراضی از یونگ شنید...
■آشتیییی....
سعی کرد خودشو ازش جدا کنه...
■یونگییی...خوشگلم...عروسکم...
●اینا رو برو به دوست دخترات بگو...
■من که دوست دختر ندارم...فقط یونگی خوشگلمو دارم...اوم اوم اوم...
صورتشو گرفت و سریع لبهاشو چندبار بوسید...عاشق این پسر بود توی اوج قهرش بازم جواب بوسه هاشو میداد...
●بچم گلوش گرفت...
■بیا آشتی دیگه...
به پشت برگردوندش..
●آخه آشتی اینجوریه؟؟؟
پسر آروم خندید
■شاید باشه...
آروم دکمه شلوارشو باز کرد...
■تمین آه بلند تررررر....صدات شل شدا...
اولین ناله آروم از پسر بلند شد....
***
به صورت بداخلاق یونگ که توی آشپزخونه از اینور به اون ور میرفت نگاه کرد....تمینو که سرمشقاشو مینوشت تکون داد...
-هوم؟؟؟
■هوم نه بله...برو تو آشپزخونه پیش یونگ...بهش بگو آشتی کنه...
-تو چقدر بی عرضه ای ...صدام گرفت اینهمه سرود خوندم...تو آخرش نتونستی آشتی کنی...
■خیله خوب...چیکار کنم...بدتر شد که...میری میری میری؟؟؟
-واسم چی میخری؟؟؟
بهش چشم غره رفت و بغلش کرد 
■هر چی بخوای میخرم برات...برو دیگه...الان دق میکنه هیونی...
سرتکون داد...
-دفتر فانتزی میخوام...
■بچه پررو ایش...آراسوووو...برو دیگه...
یکباره با صدای بلند گریه کرد و هیونو ترسوند...یونگ سریع بیرون اومد و رو به روش نشست...
●چیکارش کردی؟؟چیه پسری؟؟؟
دوباره به نقشش ادامه داد و با صدای بلند گریه کرد 
-چرا شما قهر کردییییییین...نمیخوامممم...
●قهر؟؟ما قهر نکردیییم...ببین ببین...
تند صورت هیونو بوسید و بغلش کرد...
-نه دروغ میگیییی...من دوست ندارم...قهر نباشششییییییید....
●قهر نیستیم پسر...آشتیم آشتی...
گریشو آروم تر کرد...
-راستی راستی؟؟؟
●راستی راستی...
-گشنمه...
پسر آروم خندید 
●چششششم واسه پسر و عشقم غذا درست میکنم حالا...
صورتشو بوسید و دوباره توی آشپزخونه رفت...
-دفترمو کی میخری؟؟؟
■میخرم سوء استفاده گر...
-تا عصر نخری دوباره کاری میکنم قهر کنه...
■آیش...گفتم باشه...
-مداد پاک کن جوجو دارم میخوام...
■کوفت بخواه...
-یونگیییییی....
انگشت اشارشو روی دهنش گرفت 
■آه هییشش...باشه بابا...میخرم...
-تا عصر ها...