تبلیغات
*shinee ficstory* - I Find You Ep 9
 
 
تاریخ :  جمعه 7 آبان 1395
نویسنده :  hani shinee
سلاممممم
اومدم با یه قسمت شاد (غم باد گرفتیم دیگه)
بالاخره دیدار توووومییییین...(غش نکنیدا)
میگم...شخصیت مورد علاقتون کی بوده تا الان؟؟؟
من خودم فرمانده هان و چایونگ(همون سربازه که مواظب تمینه)
بپرید بخونید...نظراتم کمه ها خجالت بکشید 

●●●قسمت نهم
●●●کره شمالی_کانون اصلاح و تربیت_سال ۱۹۹۹
به محض باز کردن چشمش متوجه سرم بالا سرش شد که قطره قطره پایین میریخت...
÷مینهو...حالت خوبه؟
به مرد نگاه کرد که با نگرانی بهش خیره شده بود 
+من کجام؟
÷بیهوش شدی بچه جون...
تازه یادش اومد که چی شده بود...اون مرد اومده بود...اون کابوس شبانش ...اون مرد که یه هفتیر سمتش گرفته بود و میخواست بکشتش...بعد از اونم بغلش کرده بود...حتما میخواست چاقو بزنه بهش...میخواست بکشتش...
بدنش شروع به لرزیدش کرد و مرد خیلی سریع بلند شد دست و پاشو گرفت و با فریاد پرستارو صدا زد...
***
پسر از اتاق مینهو بیرون اومد...
÷نخورد غذاشو چا یونگ؟
●نه...پسره از غذا افتاده...
÷یکم اصرارش میکردی...
پسر به مرد خیره شد...
●هان هیونگ...اوم...شما براش ببر...از دست شما حتما میخوره...پسره منم فقط از دسته من غذا میخوره...بهدار گفت غذا نخوره دوباره مریض میشه...
مرد آه کشید...
÷مرتیکه دیوونه...یه کار بی فکر کرد...ببین بچه به چه روزی افتاد...
●با همین دیوونگیش...یک ساله حکم فرماندهیشو گرفت...خوشحالم که منو هیون زیر دستش نشدیم...هر بار زیر دستاشو میبینم زخم و زیلی و کبودن...زیادم بی راه نیست که بهش میگن یونکیوم چویه دیوونه...
مرد دوباره سرتکون داد و غذا رو از دست یونگ گرفت و داخل اتاق پسر کوچیک رفت...
÷تق تق فرمانده هان بیاد داخل؟؟
پسر لبخند زد...
+اره...
÷پسرم چرا غذاشو نمیخوره؟
لبخندش از بین رفت...
+اون توش سم ریخته...میخواد منو بکشه...
لبخند مرد هم از بین رفت و کنار پسر نشست...
÷این غذا رو چا یونگ آورده...یونگو دوست داری؟؟
پسر لبخند زد...
+اوم...خوشگله...
مرد هم خندید...
÷آرهههه خوشگله...چا یونگ که سم ندارههه...اینو واسه تو آورده...من یه قاشق بخورم ببینی سم نداره؟؟؟؟
آروم سرتکون داد و مرد یه قاشق از غذا خورد...
÷حالا پسره هم بخوره؟
دهنشو باز کرد و غذا داخل دهنش ریخته شد...
+فرمانده هان...
÷جونم...
+فرمانده تو بابام میشی؟؟
÷بله که میشم...مگه الان نیستم؟بیا بخور پسره خوبمممم...نقاشیاتم نکشیدیا...تنبل خان...
پسر کوچیک خندید و با ذوق بلند شد و غذاشو خورد...
***
●مینهووووو...
سرشو از نقاشیش بیرون اورد و به چا یونگ سربازی که از اول اومدنش به کانون مثل فرمانده هان مواظبش بود نگاه کرد...یه پسر کوچولو کنارش بود...
+بله...
●بیا بیا...با پسره خوشگلم آشنا شو...هفت سالشه...
مینهو تند دوید و روبه روی پسر ایستاد و دست تکون داد...
+سلامممم...
پسر کوچیک سریع پشت یونگ قایم شد...
+از من میترسه؟
یونگ آروم خندید...
●نه گل پسر...خجالت میکشه...آخه تازه تو رو دیده...تمین آه...به مینهو سلام کن...
-بریم خونهههه...
پسر رو به روش زانوش زد تا هم قدش بشه...آه اون زیادی ریزه میزه بود...
●تنها میمونیا...هیون رفته ماموریت....منم که اینجام...با مینهو بازی کن تا ساعت کارم بگذره بعد باهم میریم خونه...باشه؟
پسر کوچیک سرتکون داد 
●حالا به مینهو سلام کن خوشگلم...
رو به روی مینهوی خندون ایستاد...
-سلام اسم من تمینه اسمه تو چیه؟
+من مینهو ام...مینهو...دوست داری نقاشی بکشیم؟؟؟
تمین به یونگ نگاه کرد تا اجازشو بگیره وقتی با لب خندون سر تکون داد به مینهو نگاه کرد 
-آره...بریم...
مینهو دستشو گرفت و به سمت بوم نقاشیش بردش...
●خراب کاری نکنیدا...من برم؟مینهو مواظبش هستی؟
+آره برو سره کارت...
دوباره لبخند زد و بیرون رفت...
-تو چند سالته؟
+۹سالمه...بهم بگو هیونگ...
-نمیگم...من خودمم بزرگم...
+ولی من بزرگترم...زود باش...بگو هیونگ...
-مین هووووو...
+هیا...بگو هیووونگ...
پسر کوچیکتر شونه بالا انداخت و زبون دراورد...
+چه پسر بدی هستی...
پسر کوچیک بغض کرد...
-نخیر من پسر خوبیم...اصلا دوستت ندارم...
تند از اتاق بیرون دوید و صدای گریه بلند بلندش توی راه رو پیچید...اوه...چا یونگ حتما باهاش دعوا میکرد...اونم بیرون رفت...
پسر کوچیک توی بغل چا یونگ رفته بود اونم نازشو میکشید و سرشو میبوسید...شونه بالا انداخت《مامان منم بغلم میکنه...》
●مینهو...یه دقیقه بیا...
رنگش پرید...الان بود که باهاش دعوا میکرد ولی تند دوید و به سمتش رفت...
+بله...
●دوست باشید دیگه...ببین تمینه منم پسر خوبیه...گوشتو بیار مینهو...
گوششو جلو برد و پسر دره گوشش زمزمه کرد...سریع لبشو گزید 
+جدی؟؟؟
●اوهوم...حالا باهاش مهربون باش دیگه باشه؟؟؟برات از انباری یه بوم کوچولو میارم باهم رنگیش کنید خوبه؟؟؟باشه پسره گریه رویه من؟؟؟
صورت کوچولو و گریون تمینو بوسید و تکونش داد《باشه خوشگلم؟》
-باشه...
دستشوکشید و دوباره توی اتاقش برد...حین رفتن صدای چا یونگ توی ذهنش تکرار شد 《مینهو باهاش مهربون باش...تمین مامانی نداره مثل تو...یکم مهربون باش باهاش که بهونه مادرشو نگیره...باشه؟...گریه میکنه زود》
+باشه نمیخواد بهم بگی هیونگ...بگو مینهو...بیا اینجا...چه رنگی دوست داری...
////
با سیم پیچ خورده تلفن ور رفت...اشکش تند تند پایین میریخت
●باشه خوب...دعوام نکن...نمیتونستم بذارمش تو خونه تنها که...مرخصی نمیدن بهم...دفعه دیگه مرخصی بگیرم اخراجم میکنن...همسایه بیچاره چه گناهی کرده همش بچه رو بذاریم پیشش...نه بابا...خیلی کم پیش میاد ژنرال بیاد به کانون سرکشی کنه...فقط واسه جشنواره ها میاد...مواظبشم...الان؟؟پیش یکی از پسراست...نه چه اذیتی...کم سن و ساله...خیالت راحت...زود بیا...دلم تنگ میشه ها...منم دوستت دارم...دیگه میرم...خدافظ....
هوف کشید و اشکشو پاک کرد...هیون وقتی عصبانی میشد ترسناک ترین پسر دنیا میشد با یاد آوری فریادی که سرش کشیده بود بند دلش پاره شد...وقتی ۱۰۰ روز مرخصیشون تموم شده بود...حالا این هیون بود که نمیتونست از پسر کوچولو دست بکشه...طی یه تصمیم سریع و قاطع به یونگ گفته بود پیششون نگهش میدارن...وحالا کابوس شبانه هر دوشون این بود که ژنرال تمینو ببینه و ازشون بخواد ببرنش به کانون برای چایونگ زیاد سخت نبود چون به هر حال اون توی کانون کار میکرد ولی هیون که فقط به ذوق دیدن یونگ و پسر کوچولوشون به خونه میومد سخت بود...دوسال بود که تمین کنارشون زندگی میکرد...یه زندگی پر از شادی و عشق و صدای قربون رفتن برای تمین...حالا هر بار به گذشته فکر میکردن قطعا به این هم فکر میکردن که زندگیشون قبل از اومدن تمین چه جهنمی بوده؟
÷چا یونگ...گریه میکنی؟؟؟
●هیون باهام دعوا کرد...گفت تمینو نیارم کانون...گفت یه وقت ژنرال میاد برای سرکشی...اگه ببینتش دستور میده همینجا بمونه...اصلا طاقت دوریه تمینو نداره...
÷به حرفش گوش کن...پسره رو خیلی دوست داره...نگرانه ازش جداش کنن...
●نگاه نکن اینقدر حساسه ها...تو خونه جونمو میارن بالا اینقدر بحث و دعوا میکنن...البته دو دقیقه بعد تو بغل همن...
÷ماموریته؟؟؟نمیتونه بچه رو ببره باخودش؟؟؟
●فرماندشون زیاد خوش اخلاق نیست...
÷خیله خوب...میرم یه سر بزنم بهشون...
چایونگ اشکاشو پاک کرد و سرتکون داد
●میرم واسشون غذا بگیرم...
فرمانده بهش لبخند زد...
÷ممنون...دیگه گریه هم نکن چشمات سرخ شده...
●چشم...
سمت اتاق کوچیک مینهو رفت...صدای خنده های بچگونشون توی اتاق پیچیده بود...درو باز کرد چشماش درشت شد...تا به حال مینهو رو اینهمه فضول و شاد ندیده بود...توی اتاق دنباله تمین میکرد و قصد داشت دست رنگیشو بهش بماله...پسر کوچیکتر هم جیغ میکشید و میدوید...بالاخره گرفتش و با انگشتاش دوتا خط سبز روی صورتش کشید...پسر کوچیکم میخندید و جیغ جیغ میکرد...
+سفیدم بمالم خوشگل بشییی...
پسر کوچیک با هیجان جیغ کشید و دوباره فرار کرد 《من خودم خوشگلمممم》
صورت هردوشون از هیجان و دویدن زیادی سرخ و سفید شده بود 
دوباره گرفتش و صورتشو رنگی کرد...
-بسه دیگه خسته شدم...
پسر کوچیک نفس نفس زد و روی زمین نشست...
+آه...باباییی...اینجایی؟؟؟
تند توی بغل فرمانده پرید و مرد صورتشو بوسید...
÷آره شیطونم...دوست جدید پیدا کردی؟؟؟
با هیجان خندید و دست مردو کشید 
+آره...اسمش تمینه پسره چایونگ هیونگه...
همون لحظه در باز شد و یونگ با دست پر داخل اتاق اومد
●اووووه...بچه ها بیاید...بیاید غذا بخورید...
میز پر از غذا رو روی زمین گذاشت و به جنگلی که دوتا پسر درست کرده بودن نگاه کرد 
●زلزله اومده؟؟؟اینو ببین...رنگی شدی پسری؟؟؟
سریع رو به روش نشست و با دستمالش صورت رنگیشو پاک کرد...صورت نرم و لپ دارش دلشو برد و محکم بوسیدش...تمین هم قهقهه زد...
●عشقه من کیههههه؟؟؟
-هیووون...
لبشو گزید و سریع جلوی دهنشو گرفت...
فرمانده هان از خنده سرخ شد و تمین یه ضربه روی باسنش از یونگ خورد...ولی بازم خندید
●باید بگی من...هیون چیه...
-خودم شنیدم بهش گفتی عشقمی....
رنگ پسر پرید...سریع انگشت اشارشو روی لبش فشار داد
●هییشششش...چی میگی...
اینبار فرمانده با صدای بلند قهقهه میزد...
+بابایی تو غذا نمیخوری؟؟؟
سعی کرد خندشو کنترل کنه...
÷چرا بابایی...با چا یونگ میخورم....تو با دوست خوشگلت بخور...
●تمین عزیزم غذاتو بخور من سه ساعت دیگه میام دنبالت بریم خونه...
مینهو سریع تمین خندونو بغل کرد 
+نههههه نبرشششش...
÷بابایی بعدا دوباره میارتش...هوم؟؟؟بشین غذاتو بخور سرد نشه...
+آخ جووون...
سریع پشت میز نشست...و شروع کرد به خوردن...تمین هم با فاصله نشست و بعد از اینکه اولین قاشقو توی دهنش گذاشت چایونگ و فرمانده اتاقو ترک کردن...
به محض بیرون رفتنشون سرکشید...
+تمین آه...بیا بیا...
پسر کوچیکم بلند شد و با کنجکاوی بهش خیره شد
+یه قلقلی از برنجت بیار...
تمین یه گلوله از برنجش درست کرد و به سمت مینهو رفت
یه جاسازو باز کرد...جاساز جوری بود که از پشت توری پنجره بود و از طرف دیگه یه بوم نقاشی...
+بیا گنجمو ببین...
تمین از هیجان یه جیغ کوچیک کشید و به کبوتر کوچولو خیره شد...البته که ترسید زیاد بهش نزدیک بشه یا بهش دست بزنه...
+بیا بهش غذا بده...مامانش اومد اینجا...پشت پنجره اتاقم ...بعد...لونه درست کرد و تخم گذاشت...ولی وقتی جوجش از تخم اومد بیرون مامانش بعد از چند روز دیگه برنگشت فکر کنم رفته بهشت...از اون به بعد من بهش آب و غذا میدم...ببین چه بزرگ شده...
-خیلی خوشگله...
+تمین آه...هیششش...رازه باشه؟؟؟
پسر کوچولو آروم سرتکون داد و لبخند زد...آروم آروم از گلوله برنجی نزدیک کبوتر گذاشت و اونم آروم آروم خورد این ذوق پسر کوچولو رو زیاد کرد...




:: مرتبط با: (I Find You(end ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
parisa دوشنبه 17 آبان 1395 02:12 ق.ظ
دلم خیلی واسه جینکی میسوزه .بیچاره خیلی اذیت شدای جوووونم تمین خیلی هلو اصلا بو هلو میده از اینجا حسش میکنم .من دوس داشتم بچه گی های جونگی و کی هم بود .وای جفتشون خیلی گوگولی میشدن اگه بودن
Setareh شنبه 8 آبان 1395 05:02 ب.ظ
سوری منظورم این بود که دیوصه
Setareh شنبه 8 آبان 1395 05:01 ب.ظ
با درودی دیگر ست عیز بک بک بک

هانی خوندم جوووون تومینم تمین از همون طفولیتش معصومه صداش میزنه مینهو
اه چرا این شکلکاش قطرات عاب نداره -_- ایششششش
taebum شنبه 8 آبان 1395 04:18 ب.ظ
واییییییی من دلم نینی میخواد اینقدر این دو تا عشقنننننننن
من از همه بیشتر تمین و مینهو رو میدوستتتتتت
این فیک خیلی قشنگهه
پارتا رو سریع تر بزار من دق میکنم
Mahsa Shi شنبه 8 آبان 1395 12:17 ق.ظ
ممنون هانی جون، عالی بود
هنوز نمیتونم بگم تو این فیک شخصیت کیو بیشتر دوس دارم
اما خیلی تمین کوچولو رو دووووس دااارم
لپاشو بکشممم
hasti جمعه 7 آبان 1395 10:51 ب.ظ
زینب جون محمد جینکی خواهرزاده یوبومه
شبیه جینکی فیکه!!منم عاشقشم
یک.موجود باهوش و کیوته
Zeynab AK جمعه 7 آبان 1395 10:19 ب.ظ
اهم دوتا نکته جا موند

اول اینکه من هرکی این سه تا جغله رو اذیت نکنه دوس دارم

بعدشم از هستی جان یه سوال دارم :|
محمد جینکییی؟!!!!!!
واااااات؟
Zeynab AK جمعه 7 آبان 1395 10:19 ب.ظ
اهم دوتا نکته جا موند

اول اینکه من هرکی این سه تا جغله رو اذیت نکنه دوس دارم

بعدشم از هستی جان یه سوال دارم :|
محمد جینکییی؟!!!!!!
واااااات؟
Zeynab AK جمعه 7 آبان 1395 10:12 ب.ظ
عهه آخ جوووون 10 تا شد فردا میذارییی دیگه...
Zeynab AK جمعه 7 آبان 1395 10:11 ب.ظ
جاااان چقدر این قسمت شیرییین بووووود
واییی چقدر بحث کردن این دوتا جغله باحال بود تمییین کله شقمیمردییی بگی هیونگ
عاشق اونجاییم که تمین چایونگ بدبختو لو داد
عشق من کیههههه؟هیوووووونپسره ی فضوول
دستت طلا هاااانیییی کلی خندیدم امشب
زووود زووود بذاررر
afish جمعه 7 آبان 1395 09:27 ب.ظ
ایششش چرانصفه میاد؟؟؟
خواستم بگم مثله همیشه قشنگ بود
خسته نباشی پارت بعدی لدفاااا
afish جمعه 7 آبان 1395 09:20 ب.ظ
سسسلااام
هانی بدجنس نباش دیگه زود زودبذار من تحمل ندارمممم
وای خدااای من مینهو حالش بدشده نننننه
همش به خاطراون بابای عوضیشه سربازاهم ازدستش آسایش ندارن ایششش
فرمانده هان مهلبووون
وای چایونگ وهیون چه عقشولانه ان
واااااایییی تمین گردوو قلمبه وای لپای نرمش توحلقم هانی منوکشتی یعنی میشه من یه روتمینو گازبگیرم؟؟؟؟؟
عزیزم خجوله بچم چقدم لجبازههه روخودم رفته
ووی این دوتاخیلی نایسن
اونجاش که میگفت عشق من کیه؟تمین میگفت هیوون وااای یعنی عاااالی بودپوکیدم تمیییییییین
هانی خیلی خوب بودخعییییییلی همه شخصیتاروبجز بابای مینهو میدوستم تومینم که عاشقشم
مثله همیشه
reyhan جمعه 7 آبان 1395 09:15 ب.ظ
ای جوووونم چ جیگر بود این قسمت وااااااای اون تیکه ک به تمین گف عشقه من کیه ؟تمین گف هیون از خنده کف زمین پهن شدم
وای خیلی گوگولین این دو تا قربونشون برم من این پارت خیلی نفس بود هانی دستت درد نکنه زود زود اپ کن من تحمل ندارم یهو دیدی مردما با جون من بازی نکن
منتظر پارت بعدم بوس بوس
Rosha جمعه 7 آبان 1395 08:59 ب.ظ
واایییییی اینا انقدر گوكولینننننن من دلم براشون قنچ میرههههههه
من همرو دوستتتتتتتتتت
من این فیكو دوووووووووووستتتتتتتتتتت
مرسی عخشم
fmsadeghi جمعه 7 آبان 1395 08:21 ب.ظ
واااای چه خوشمل بووود

عجیججججم مینهوی مهربونمممم

وووی اوخی پرنده رو تمین کوشولو بهش غذا دااد


پارت بعدی سرییییع
hasti جمعه 7 آبان 1395 08:00 ب.ظ
ستاره بیشور اول شد؟!:|
یوبو یوبو یوبو یوبو من میخوام جیغ بزنم عررررر!!خیلی دلم ضعف میره واسه تمین!!اووووف خیلی خوووووبهههههههه
چققققد خوبههه فیکت عالیه!داصلا نمیدونم چطوری بگم!!
فقط تو تشخیص اسمای جدید یکم مشکل دارم ک اونم حل میشه
من شخصیت محمد جینکی و دوست دارم!!
عررررر
اصلا هرچی بگم کمه!از عالی اونور تر رفته
مرسییییی
Setareh جمعه 7 آبان 1395 07:13 ب.ظ
فکر کنم از ذوق زدنام درباره ی تمین دیگه باید فهمیده باشی شخصیت مورد علاقه م کی بود هانی

من برم بیرون بعد میام میخونم باز
Setareh جمعه 7 آبان 1395 07:11 ب.ظ
از این لحظه ی تاریخی اسکرین شات میگیرم باشه از این موفقیتا
Setareh جمعه 7 آبان 1395 07:10 ب.ظ
فرست نظررررر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سلام^_^
من هانی(هانیه)هستم $(*_*)$
من این وبلاگو درست کردم برای پسرای درخشان قلبم و زندگیم (^_^)

امیدوارم از اومدن به این وبلاگ راضی باشید...
ممنون^____^
  :: مدیر وب سایت : hani shinee
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


کد ساعت فلش


Online User