تاریخ :  سه شنبه 4 آبان 1395
نویسنده :  hani shinee
سلامممم...
چطور مطورید...
اومدم با قسمت ۸...
راستی بچه ها 
این فیک فیک کوتاهی نیست...توی چنل وبم گفتم 
یکم صبر و حوصله نیاز داره دوستان...
کسایی که عجله دارن تمین بره پیش مینهو...
دوستان تمین هنوز ۵ سالشه...کی اونجا از این بچه بیچاره مواظبت کنه...تمین مثل جینکی نیست...کاملا یه بچه نرماله...پس نیاز به مراقبت داره...
یکم به داستان و من فرصت بدید تا سر هم بندی نشه فیک 
مرسی 
نظر فراموش نشه ...درضمن:/ یه قسمت درمیون دوقسمت درمیون نظر ندین:/ بخدا سره همه قسمتا من زحمت کشیدم:/ 
بپرید بخونید 
قسمت هشتم ●●●
●●●سال ۱۹۹۷  _کره شمالی_پیونگیانگ
کلید انداخت و پسرو راهنمایی کرد تا داخل برن...
=برو داخل پسر...
یه زن و سه تا بچه بیرون اومدن...
×اوه...یوبو...این پسر...
=از این به بعد بچه هامون یکی بیشتر میشه...
زن شوکه شد...و سه تا بچه با خوشحالی بالا و پایین پریدن
×ولی...
=پسر...برو با بچه ها آشنا شو...
زن سریع سمت مرد رفت و منتظر موند تا بچه ها داخل برن...
×موضوع چیه یوبو...
مرد یه نفس آروم کشید 
=پسره یکی از جاسوساست...توی مرز دستگیر شده...اصلا معلوم نیست زندن یا مرده...
زن آشفته با ناخنای کوتاهش ور رفت...
×آه...که اینطور...حالا چرا آوردیش اینجا...
=اون هم سن سول سونگه...برای دخترم داماد آوردم...
زن دوباره شوکه شد 
×سول سونگ فقط ده سالشه...
=منم منظورم الان نبود...یه مدت بگذره...میخوام یه فرمانده بشه...یه آدم بزرگ مثله خودم...بعد از اون در شأن دختر منه...
زن آرومتر شد...
×حالا...این همه خانواده جاسوسا به جمهوری پناه آوردن چرا اونو آوردی؟
=اون خیلی باهوشه...درواقع...از خیلی بیشتر...خوب حرف میزنه خوب حفظ میکنه بچه نیست و جدیه...و البته هدف داشتنو بلده...
×اینا رو از کجا فهمیدی؟؟
=پسره سه روز تمام آب و غذا نخورد...تا شرط منو اجرا کنه...شرطو خودش تعیین کرده بود...کتاب قانونو توی سه روز حفظ کرد...باورت میشه؟؟؟
حتی یه کلمه از دهن زن بیرون نیومد...
=شوکه کنندست...میدونم...واسه همین برای اینکه یه نظامی باشه...و البته شوهر دختر من...مناسب ترین آدمه...
×گفـ گفتی ۱۰ سالشه؟؟؟...غیر قابل باوره...
مرد فقط سر تکون داد و بالاخره داخل رفت...دوتا پسر و دخترش دور جینکی جمع شده بودن...
@چه موهاش خوشگله
&شمالی نیستی آره؟
€چه صورتش سرخ و سفیده...
&آره آره چه بانمکه...
@اسمت چیه؟؟؟
پسر بیچاره کلافه شده بود...
=بچه ها...دوره اش نکنید...سول سونگ ببرش به اتاقت و کمکش کن وسایلشو باز کنه...جونگنام برو و براش غذای گرم بیار سه روزه که چیزی نخورده...جونگ چول برو یکی از رخت خوابای اتاقتو بذار توی اتاق خواهرت...
هر سه بچه احترام نظامی گذاشتن 《بله ژنرال》و البته که جینکی برای یه لحظه ترسید...
@با من بیا...
سرتکون داد و همراه دختر رفت...
@من اسمم سول سونگه...پیش خودمون بمونه...بابام دوست داشت اسممو بذاره سئول...ولی مامانم میگه یکباره نظرش عوض شد و گفت که بذاریم سول سونگ که شبیه اسمای شمالی بشه...حالا اسم تو چیه؟
*جیـ جینکی...لی جینکی...
@اووه...چه اسم قشنگی...گرسنته؟خسته هم هستی از صورتت معلومه...بیا اینجا اتاقه منه...
به اتاق ساده نگاه انداخت...دیوارای سفید و پنجره های کاغذی رخت خوابا گوشه اتاق بود و طرف دیگه اتاق میز و صندلی با دوتا کمد...هیچ خبری از عروسکای خرسی و باربی با وسایل صورتی نبود 
@من وسایل زیادی ندارم...یه کمد همیشه خالیه...بیا...
ساک تقریبا بزرگشو که روی شونه هاش جا خوش کرده بودو گرفت و کیفشو باز کرد 
€آیگو...سول درو باز کن...
دختر سریع بلند شد و درو باز کرد...و پسر رخت خوابو روی رخت خواب دختر گذاشت...
@اوپا اسمش جینکیه...
€اوووه...جینکی...تو از من کوچیکتری...بهم بگو چول هیونگ...جونگ چول
پسر بعدیم داخل اومد و میز غذا رو روی زمین گذاشت...و البته که داد کشید
&هیا...ایگو...بدون من حرف زدین باهاش؟؟؟جینکیه اسمت؟جلوی در شنیدم...من جونگنام...جونگنام هیونگنیم...۱۵ سالمه...جونگ چول ۱۳ سالشه و سول سونگم هم سنته...۱۰ سالشه...بیا باهم زندگی خوبی داشته باشیم...اراسو؟؟
آروم سرتکون داد و سرشو خم کرد...
€چه کم حرفه...
&ولش کن چول...اون گرسنه وخستست...بیا پسر...یه چیزی بخور و بعدشم تخت بخواب...بیاید بیرون از اتاق بچه ها معذبش نکنید...
منتظر موند تا بیرون برن...به سمت میز غذا حمله کرد تند تند میخورد اونقدر تند که تمام این روزای گرسنگیشو فراموش کنه...برای یه لحظه دست از خوردن کشید《یعنی تمینم غذا داره؟؟》
***
●آآآآ...باز کن دهن خوشگلتو...آم...
غذا رو توی دهن پسر پنج ساله گذاشت و صورتشو بوسید...
●آیگو خوشگلم...یکی دیگه آآآآآ
-دیگه سیر شدم...
●همین یه دونه رو بخور...همین یه دونه ببین همین یه قاشق مونده...آآآآ
دهنشو باز کرد و قاشق توی دهنش رفت...
●آفرین پسر خوبم...
■یونگ خودتم بخور یه چیزی...کشتی خودتو با این فینگیلی...
پسر ذوق زد و تمینو محکم توی بغلش فشار داد...
●فینگیلی نیست نفسهههه...
تمین با خوش اخلاقی خندید و اونم پسرو بغل کرد...
■یونگ وابسته نشی بهش...آخرش باید ببریمش کانون...
لبهای پسر آویزون شد و تمینو بیشتر بغل کرد...
●کانون فعلا واسش مناسب نیست هیون... همه بزرگن اونجا...فقط یه کم سن و سال داریم که اونم اینهمه مواظبشیم بازم هستن کسایی که اذیتش کنن...این بچه فقط ۵ سالشه...در ضمن فعلا که یه چند ماهی پیشمونه...
■خودت داری میگی فقط چند ماه...حوصله گریه زاریتو ندارم یونگ...اصلا بیا همین فردا ببریمش کانون...
پسر صورتشو برگردوند...
●فکر کنم کلا نفهمیدی چی گفتم،گفتم فعلا اونجا مناسبش نیست...اگه اینقدر بی احساس باشی ولت میکنم میرم...
■هیا...واسه یه بچه غریبه اینجوری باهام حرف میزنی؟؟؟
●آره من فکر میکردم تو مهربونی...مثل اینکه واقعا یه نظامی احساس نداره...من از ارتش میام بیرون و ولت میکنم اون وقت تو بمون و این بداخلاقیات...
شوکه به پسر لاغر اندام که با بدخلقی صورتشو برگردونده بود نگاه کرد 
■یونگ چی میگی...یعنی چی....آراسو...ولی فقط تا ۱۰۰ روز مرخصی
صورت پسر باز شد و تند تمینو بوسید...
●آخ جون پسره ۱۰۰ روز پیشم میمونههه...
تمین هم خندید و صورت یونگو بوسید...یونگ دره گوشش چیزی گفت و تمین بلند شد و توی بغل پسر بداخلاق نشست...
■اوه...
●هیون عزیزم...میخوام غذا بخورم یه ذره بگیرش...
■باشه گلم...
دستشو دور کمر کوچولوی تمین حلقه کرد و سرشو به سینه خودش تکیه داد تمین هم دستای کوچیکشو دور کمرش حلقه کرد...
غذاشو با کمترین تکون خورد 
●آیگو آیگو...پسره خوابیده...خوابش میومد انگار...بدش به من بذارمش رو رخت خوابش...
رو پاش دست گذاشت...《تو بخور میبرمش...ممنون بابت غذا خوش مزه بود...》
سرتکون داد و لبخند زد...
پسرو بلند کرد و روی رخت خواب کنار خودش خوابوندش...
■یوبو زود بیا بخواب...
یونگ خندید و ظرفا رو جمع کرد 
●باشه اومدم...
با بی حوصلگی ظرفا رو توی آشپزخونه برد و میزو جمع کرد...بالاخره کنار پسر دراز کشید و سرشو روی سینش گذاشت...
■خسته نباشی گل پسر...
پتو رو روش کشید و سرشو بوسید...
///
نمیدونست ساعت چنده فقط میدونست پسر کوچولو گریه میکنه...به یونگ که تقریبا بی هوش بود نگاه کرد دلش نیومد بیدارش کنه...
■چیه...دل درد داری؟؟؟بیا بیا...
پسر کوچولو رو توی بغلش گرفت و پشتش زد...ولی هنوز گریه میکرد...صورت گریونشو توی دستاش گرفت 
■چی شده...به من بگو...
-مامانم کجاااااست...
لبشو گزید و توی بغلش گرفتش...
■مامان...خونتونه...تو رو فرستاده اینجا که بزرگ بشی هوم؟...وقتی بزرگ شدی...خوشگل شدی...میبریمت پیشه مامانی...خوبه؟
پسر کوچولو سرتکون داد و هیونو محکم بغل کرد...قلبش تند تند زد...تا حالا هیچ بچه ای اینجوری بهش نچسبیده بود...از نوجوونی یه سرباز بود و هیچ وقت خواهر یا برادری نداشت...آروم آروم پشت تمین زد تا دوباره بخوابه...به صورت کوچیکش نگاه کرد که هنوز توی خواب و بیداری هق میزد...
■خیلی نازه...
پتوشو روش کشید و به یونگ نگاه کرد...توی خواب یه تکون خورد بهش لبخند زد و دستشو گرفت...
■دوتا عروسک کنارم...چه خوش بختم من...
***
وسایلاشو توی کمد گذاشت...نگاهش به عروسک خرسی افتاد...آروم اشکش پایین ریخت...
*تمین...
سول آروم داخل اتاق اومد...
@اوه...چه خوشگله...میشه ببینمش؟
اشکشو سریع پاک کرد و داد کشید 
*معلومه که نه...
دختر بیچاره یه قدم عقب رفت...
@متاسفم نمیخواستم ناراحتت کنم...
لبهاش لرزید و عروسکو توی کمد گذاشت...
*چه الان...چه هر وقت دیگه ای...حق نداری به این عروسک دست بزنی...
دختر به هیچ وجه بغض و گریه نکرد...
@خیله خوب به هر حال من علاقه چندانی به عروسک ندارم...هی...جینکی...بداخلاق نباش...میای بریم باهم درس بخونیم؟؟؟
*چه درسی؟
@ریاضی...اوم نیاز به تمرین بیشتر دارم آخه اصلا ریاضیم خوب نیست...بابا گفت تو باهوشی ریاضیت خوبه؟؟؟
*آره...بریم بهت کمک میکنم...
@اوه فکر کنم مامان از فردا ثبت نامت کنه توی یه مدرسه معمولی...ولی بابا میگه باید مدرسه نظامی بری...کدومشو دوست داری...
*فرقیم دارن؟؟
دختر خندید
@خوب البته...
*من سطح درسام از هم سنام بالاتره...هر کدوم سطح بالاتری داره میرم....
@پس مدرسه نظامی...منم مدرسه نظامی دخترونه میرم...
آروم سرتکون داد...دختر انگار بداخلاقی چند دقیقه پیششو فراموش کرده بود...از خودش خجالت کشید...
*سول...متاسفم...بابت بداخلاقیم...
دختر تند تند سرتکون داد و خندید...
@بریم ریاضی تمرین کنیم؟؟؟
آروم سرتکون داد و به صورت دختر نگاه کرد...مطمئنا زیباییشو از مادرش به ارث برده بود...موهای بلند و مشکی همیشه بافته شده پشت سرش صورت سفید و چشم های درشت و قشنگ با لبهای قلوه ای سرخ...البته اخلاقشم شبیه به مادرش بود متانت رفتار و آرومی صدا و حرکاتش همه و همه یه خانم کامل نشونش میداد...با وجودی که فقط ۱۰ سالش بود...
تمرینات ساده ریاضی رو انجام داد و به دختر کمک کرد تا تمریناتشو انجام بده...باهوش بود...اگه از پدرش متنفر نبود مطمئن بود یه روز باهاش ازدواج میکنه...ولی حالا که پدرش...اون کیم جونگ ایل لعنتی بود...پس هیچ آینده ای رو با این دختر نمیخواست...
زن داخل اومد و میز خوراکی رو براشون آورد 
×آخ آخ آخ...چه پسر و دختر باهوشی داریم...درس میخونید؟...اینا رو بخورید یکم استراحت کنید...
*خانم کیم...کاری از دستم برمیاد توی خونه؟دوست دارم کمکتون کنم...
زن سرخ شد و خندید 
×نه پسر خوب...تو توی درسا به بچه ها کمک کن میدونم که میتونی...راستی فردا توی یه مدرسه نظامی ثبت نامت میکنم عزیزم...زنگ زدم به مدرسه جونگنام گفتن کلاس چهارم پر شده ولی من گفتم...
*خانم کیم...من کلاس شیشم میرم...درواقع...زمانی که اومدیم اینجا...من شیشمو تموم کرده بودم...
×اوه...یعنی...باید بذارمت توی کلاس جونگ چول...آیگو چه خوب...ولی درسا واست سنگین نیست...
آروم سرتکون داد...《ابدا》
×جلو جلو خوندی پس...خوبه...پس من...هفتم ثبت نامت میکنم...یکم از کلاسا عقب افتادی برات سخت نیست؟؟؟جونگ چول خوب نکته برمیداره ازش بگیر...
*بله...چشم...
×به کارتون برسید...آفرین...
دختر از کیک خونگی خورد...
*سول چرا هیچ کدوم از داداشات شبیه مامانتون نیست...
@اوم خوب...اونا از زن اول بابان...البته مامان خیلی دوستشون داره...یه داداش دیگه هم دارم ...اسمش جونگ اونه...بیست سالشه...قراره جانشینه بابام بشه...
*هااااا...
@یه چیزی بخور...دستپخت مامان حرف نداره...



:: مرتبط با: (I Find You(end ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
parisa دوشنبه 17 آبان 1395 02:59 ق.ظ
ای خدا این تمین چه قدر گوگولیه .دلم میخواد قورتش بدم .عاقا نمیشه کم کم جونگ و کی هم بیاری تو داستانت .اخه فیک به این قشنگی بزار کامل باشه منظورم اینکه همه اعضا باشن البته یه ایده و نظره ها من به خدا قصد دخالت ندارم .واقعا خسته نباشید عشقم .کومائو
Setareh پنجشنبه 6 آبان 1395 01:07 ب.ظ
عااالی بود هانی مررسی
Setareh پنجشنبه 6 آبان 1395 01:06 ب.ظ
جینکی باهوشم هیچوقت از ریاضی خوشم نیومده بود :/
Setareh پنجشنبه 6 آبان 1395 01:05 ب.ظ
هانی با این توصیفایی که تو میکنی دلم میخواد تمینو تیکه تیکه کنم به سیخ بکشم جیگرشو بخورمش
Setareh پنجشنبه 6 آبان 1395 01:04 ب.ظ
والا هرچی طولانی تر باشه بهتره

پی نوشت : سلام
Zeynab AK چهارشنبه 5 آبان 1395 09:18 ب.ظ
الان اینی که جینکی رو قاپید رهبر کره شمالیه بوووود؟ماشالا ماشالا چه لقمه ای واس دخترش پیچید
عاغا این تمین 5 سااالشه!!ظلمهههههه از خانواده جدا شده


هانییی من این داستانتوووو خیلیییی دوس دارم چون همزمان داستان چندتا خانواده رو پیش کشیده
تازهههه طووولااانیههه
خسته نباشی
hasti سه شنبه 4 آبان 1395 11:56 ب.ظ
یوبو پادشاه کره چی بود گقته بودی؟؟
من گیج شدم
دوست دارم تمینو قورت بدم!!چقد گوگولیه اخهههه!!بغل نی نی میخوام،بچمون بدنیا بیاد بغلش میکنم فشارش میدم
یوبو خیلی خوبه خیلی،میترسم چیری بگم میخوام همینطور دست نخورده تو ذهنم باقی بمونه،شرمنده دیر شد
taebum سه شنبه 4 آبان 1395 11:15 ب.ظ
خیلی اوشللللل بودددددد
ووووووویییییییی تمین چقدر عشقههههه
اونیو خیلی بزرگه ازدواج الان؟؟؟
پارت بعد زودد زودددد بزار
afish سه شنبه 4 آبان 1395 10:28 ب.ظ
سسسسسلاممم
واااایی هانی خیلی اوجل بودولی کم بودددد اووم
الهی جین 3روز غذانخورده؟؟
این ژنرال هم دیدی بچه باهوشه میخوادخترشو ببنده به ریشش.
آخی عروسک تمیییین بچم
وای تمین جیگگگر بین کیا گیرکرده منحرفش نکنن؟؟
وای نه نبرینش کانون بچم اذیت میشه
اصن بیارین خودم بزرگش کنم خخ
هانی زود بذار من طاقت ندارم ننننننننه
عااااااالی بود خسته نباشی منتظرم تاپارت بعد..

Mahsa Shi سه شنبه 4 آبان 1395 09:25 ب.ظ
جووونم تمین کوچولووو
عشقمهههه
ممنون هانی، منتظرم قسمت بعدم
fmsadeghi سه شنبه 4 آبان 1395 08:49 ب.ظ
وووووی خیلی خوووب بووود

چقد باباعه هله دختر شوهر بده

تمییین کوشووولووو اوخییی

پارت بعدیم سریع بزااار
Rosha سه شنبه 4 آبان 1395 08:49 ب.ظ
چه لاب تلكون شدن دوتا بشه ده ساله
واییییییی تمینو تصور میكنم دلم بچه میخواد
عاخی داداشیا از هم جدا شدن
مرسی
reyhan سه شنبه 4 آبان 1395 08:33 ب.ظ
چ لاو میترکونن اینا :/ اخه مگ میشه کسی به تمین وابسته نشه؟الهی مامان باباشون چی شدن ؟اخی خرسه مگ فرمانده چند سالشه؟چ خبره اینهمه بچه؟ خسته نباشی هانی جون
اگ این دختره خیلی نزدیک اونیو شه خودم خفش میکنم چ معنی داره اینارو گذوشتن تو یه اتاق؟
منتظر پارت بعدم خسته نباشی
reyhan سه شنبه 4 آبان 1395 08:21 ب.ظ
ای جان قسمت هشت خیلی منتظرش بودم:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سلام^_^
من هانی(هانیه)هستم $(*_*)$
من این وبلاگو درست کردم برای پسرای درخشان قلبم و زندگیم (^_^)

امیدوارم از اومدن به این وبلاگ راضی باشید...
ممنون^____^
  :: مدیر وب سایت : hani shinee
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


کد ساعت فلش


Online User