hani shinee یکشنبه 2 آبان 1395 04:28 ب.ظ نظرات ()
سلام دوستان...
زود تند سریع برید ادامه نظرم یادتون نره اصلا...


ادامهههه
■■■■

قسمت هفتم
سال ۱۹۹۹ .کره شمالی_پیونگ یانگ_کانون اصلاح و تربیت●●●
با شنیدن صدای قدم های با پوتین تند از اتاق بیرون دوید و به مرد یه لبخند بزرگ زد...
÷آیگو...
+خوش اومدی فرمانده هان...
بهش لبخند زد و لپ تپلشو کشید...
÷ممنون آقای باکلاس...
پیشونیشو بوسید و موهاشو نوازش کرد...
÷چرا اومدی بیرون...اتاقت سرده؟؟؟
یه لبخند دندون نما زد...
+نه اومدم عشقمو ببینم...
مرد خندید و به خودش اشاره کرد 
÷من عشقتم؟؟
پسر کوچیک دوباره سرتکون داد...
+فرمانده هان...من...فردا ۹ سالم میشه...باحاله نه؟؟؟
مرد بازم بهش لبخند زد...
÷آیگو آیگو عمر آدم چه زود میگذره انگار همین دیروز بود که اومدی اینجا...
از توی جیبش یه چیزی درآورد و مینهو رو روی میزش نشوند...بسته رو باز کرد و آب نبات قرمزو توی دهنش گذاشت...
÷اینم واسه پسر خوبم...نقاشیتو تمام کردی؟؟؟
از خوشمزگی آبنبات آلبالویی چشماشو محکم بسته بود....تند تند سرتکون داد...
÷پسرمون چه زرنگه...کادوی تولد چی میخوای گل پسر...به کسی نگیا...واست یه چیزی میخرم...
لبخند از صورتش پر زد و به مرد خیره شد...
+فرمانده هان...میشه مامانمو ببینم؟
مرد بهش لبخند زد...
÷باباتم میخوای بـ...
سریع سر تکون داد
+نه...فقط میخوام مامانمو ببینم... 
÷باشه گل پسر...میدونم حست چیه...بابات الان یه پست خوب داره...میدونی چند بار اومده اینجا که ببینتت؟...چرا نمیخوای ببینیش؟
به دستاش خیره شد...
+هیچ کادویی نمیخوام...
از میز پایین اومد و بدو بدو به سمت اتاقش دوید...
مرد خندید...
÷آیگووو چه لوسه...آراسو...فردا خوشگل کن میبرمت...
صدای پسر توی راه رو پیچید...《عاشقتم فرمانده هااااان》
***
پاهاشو توی هوا تکون داد و بیخودی خندید...امروز مادر خوشگلشو میدید...از آخرین باری که دیده بودش یک سال میگذشت...دوباره خندید...تمام مدت سعی کرده بود قوی باشه و مثل بچه ها رفتار نکنه...حالا زمانش شده بود...
به محض زنگ خوردن ساعتش از جاش پرید لباساشو پوشید با آب موهای تقریبا کوتاهشو شونه کرد...و توی آینه کوچیک به خودش لبخند زد...
÷مینهو...تو اینجایی؟؟؟
تند کولیشو روی شونش گذاشت....
+من آمادم...بریم؟؟؟
مرد به صورتی که برای خودش ساخته بود خندید...
÷چه پسرمون خوشگل کرده...بریم...
بیرون رفتن سوار همون جیپ یک سال پیش شدن و ماشین راه افتاد...مدتی طول کشید تا به زندان زنان برسن...توی این فاصله سعی کرد همه جا رو خیلی خوب ببینه نمیدونست فرصتی هست که بازم یه روز بیرون بیاد یا نه....
بالاخره به یه ساختمون سفید رنگ رسیدن...فرمانده هان به سربازای جلوی در چیزی گفت و بعد داخل رفتن...مرد بهش گفت مدتی منتظر بمونه و خودش داخل اتاقی رفت...
به اطراف نگاه میکرد...اینجا یه زندان بود...خیلی با کانون فرق میکرد...اینجا به اتاقکا اتاق نمیگفتن...سلول میگفتن...به قسمتا...قسمت نمیگفتن...بند میگفتن...چه کلمات غم انگیزی...
به مرد که بیرون اومد لبخند زد...
÷باهاشون حرف زدم پسری...دستتو بده بریم پیش مامانی...
با کمال میل دست مردو گرفت...قدماشو دو تا یکی کرده بود بلکه زود تر برسه...
به سربازای خانم چیزی گفت مثل ''هماهنگ شده خانم هوان سویانو ببینیم'' یکی از سربازا داخل رفت و چند دقیقه بعد یه خانم سمت میله ها اومد و سرباز نفس بریده پشتش رسید....
+مامانی...
سرباز بیرون از بند درو باز کرد و زن سریع بیرون اومد و پسر کوچولو رو بغل کرد...خیلی سریع صدای گریش بالا رفت...
$عزیزم...پسر خوشگلم...اومدی مامانی رو ببینی؟؟؟
پسر گریونو از خودش دور کرد و بهش خیره شد...دوباره توی بغلش گرفتش...
$پسرم چه ناز شده...پسر خوبم...پسر مهربونم...
+مامانی دلم تنگ شده بود...
زن دوباره عقب بردش تند تند چند تا بوسه روی صورت پسر کوچیکش گذاشت...
$منم همینطور خوشگلم...
+مامانی...ایشون...فرمانده هانه...خیلی مهربونه...اونجا یه اتاق جدا بهم داد تا کسی اذیتم نکنه...بهم یاد داد نقاشی بکشم...بجای کار سخت...نقاشیامو میفروشن...
زن بهش خیره شده بود 
$مامانی فدای صدای قشنگ بشه...
به سمت مرد برگشت و تا کمر خم شد...
$ممنون از اینکه مواظبشید...
مرد فقط سرتکون داد...
+مامانی...من...تموم شبو از هیجان بیدار بودم...توی کارگاه نقاشی میکشیدم...
از توی کولیش یه برگه رو در آورد...
+اینو واسه تو کشیدم...
زن اشکاشو پاک کرد و نقاشی ای که بین دستاش بودو خیره نگاه کرد...
$اینو خودت تنهایی کشیدی عزیزم؟؟؟
آروم سر تکون داد...
$خییییلی قشنگه مامانم...خیلی...پسرم هنرمنده...
نقاشیو پایین گذاشت و دستای پسرو توی دستاش گرفت...
$پسرم یه نقاشه...
چندین و چندتا بوسه روی دستای کوچیک پسر گذاشت...
+مامان...امروز تولدمه...
$میدونم مامانی...میدونم عزیزم...ولی مامانی...هیچی نداره بهت بده...
پسر بالاخره لبخند زد و دل شکسته زنو شاد کرد...
+چرا داری...
ابرو های زن بالا پرید...
پسر تقریبا به سمتش حمله کرد و صورت زنو محکم چند بار  بوسید و محکم بغلش کرد...
+مامانی...این کادویه من...آراسو؟؟؟
زن دوباره اشک ریخت و سرتکون داد...
$آراسو...
+من...خوبه خوب کار میکنم و به جمهوری خدمت میکنم تا بتونم تو رو تند تند ببینم...
زن حالا نمیتونست حرف بزنه پس فقط سرتکون داد...
+مامان...من همیشه پیشتم...اینجا...مگه نه؟؟؟
به دستش که روی قلبش بود نگاه کرد و آروم سرتکون داد...از جاش بلند شد و رو به روی مرد ایستاد...
$آقا...مینهو پسره عصبی ایه...میدونم...اگه...اگه دعوا کرد تنبیهش نکنید...لج میکنه بدتر میشه...اصلا اصلا کتک سرش تاثیر نداره...
÷اوم...دعوا؟؟؟
به مینهوی خندون نگاه کرد و دستاشو باز کرد تا مینهو بره سمتش...
÷نه پسرمون خیلیم پسره خوبیه...اصلا  دعوا نمیکنه...مگه نه مینهو؟...
پسر دوباره خندید...
+آجوشی بهم یاد داد وقتی عصبانی شدم یه نقاشی زشت بکشم...بعدش...هر چی عصبانیت دارم روی اون نقاشی زشت خالی کنم...اون نقاشیامو خیلی خوب خریدن چون خطای عصبی قشنگن...
دوباره ابروی زن بالا پرید...
+من خیلی تمرین میکنم...من پسر خوبیم...مگه نه فرمانده هان؟؟
÷اگه خوب نبود من امروز نمیاوردمش اینجا...کافیه دیگه....با مامانی خدافظی کن باید برگردیم...
دوباره توی بغلش مادرش رفت و بعد از یه لبخند و یه بوسه همراه مرد بیرون رفت...
***
بالا و پایین میپرید و شعر میخوند...هنوز مزه کیک خوشمزه ای که فرمانده هان قایمکی براش آورده بودن زیر زبونش بود...
نقاشیشو رنگ کرد و گذاشت تا خشک بشه...
# مین...مینهو...
یکباره سره جاش خشک شد...
نفساش تند شد...خیلی...تند...چند قدم عقب رفت و پشتش به میز خورد...
# مینهو عزیزم...بیا...بابا باهات کاری نداره...
دستشو روی گوشاش گذاشت و همونجا سره جاش نشست...
# مینهو...بابایی...
دستاشو محکمتر فشار داد و فریاد کشید...اونقدر بلند که صدای دویدن به سمت کارگاهو شنید...
÷چی شده پسر...آیگو...چوی گون...این پسر هنوز...آماده نیست...
# من که کاریش ندارم...فقط اومدم ببینمش...
÷آیگو...میدونم...میدونم...
بادست شونه مردو گرفت و آروم از کارگاه بیرون بردش...سرباز لاغر اندام یه لیوان آب برای مینهو ریخت و دستش داد...پسر سرخ شده بود و میلرزید...《آروم باش چیزی نیست دیگه رفت》