hani shinee سه شنبه 27 مهر 1395 05:34 ب.ظ نظرات ()
سلام...
خوبین؟
اینم این قسمت...


قسمت نظراتو میبندم تاببینم آدم با وجدان کیه



این قسمت قسمت مورد علاقه خودمه...نمیدونم چرا:/ ولی شاید واسه اینه که دیگه داستان داره راه میوفته...
راستی Afish عزیز پرسیده بودی چرا اونیو نمیرقصید...
چند روز قبل از ضبط ام وی، شاینی کنسرت داشت ۳ روز پشت هم توی روز آخر پای اونیو پیچ خورد...واسه همین تو ام وی نتونست برقصه اما توی اجرا ها با بچه ها همراهی کرد تو رقص...
همین دیگه...
بپرید بخونید 
●●●●قسمت پنجم
با یه بادبزن کوچیک پسر خوابشو باد میزد...
# اوه...بالاخره خوابید؟؟؟
$اوم...اینقدر فضولی کرده بود که پاهاش درد گرفته بود...انگار وقتی بازی میکرده داغ بوده نفهمیده...
# یوبو...این پسر به کی رفته؟تو که خیلی آروم بودی...
$دیوونه بازیاش که به خودت رفته...فضولیاشم...البته که به خودت رفته...
# خوش قیافگیشم به خودم رفته...
$نخیر...پسر خوشگلم به خودم رفته...
سره پسرو بوسید و شونه بالا انداخت....
# درسته سویان من خوشگله...
زن سرخ شد...
$بیا بریم بخوابیم...
# هنوزم ازم متنفری؟
$نمیدونم...فقط میدونم شوهر و بابای بچمی...بیا...بریم بخوابیم...
# یوبو...اینا رو تو سفارش دادی؟؟؟
مرد از توی جیبش یه قوطی قرص درآورد...زن لبخند زد...
$اوه...رسیدن؟؟؟
# واسه چی قرص سفارش دادی؟؟
لبخندش از بین رفت و بسته قرصو از مرد قاپید
$واسه اینکه اونایی که از جنوبی آورده بودیم تمام شده...
#اونا که خیلی زیاد بودن...
روی قوطی قرصو با لبخند نگاه کرد 
$مگه فراموش کردی؟؟؟هشت ساله اینجا داریم زندگی میکنیم...اگه من مدیریت نمیکردم و میذاشتم تو خودت بخوری...ده تا ده تا مینداختی بالا بعدش عینه خرس میخوابیدی...تو که نمیدونی چقدر سخت بود که تا هشت سال نگهشون دارم...توی این شمالیه خراب شده هیچ چیز آدمیزادی ای پیدا نمیشه...
مرد بلند شد...کمر باریک زنو گرفت و سر تکون داد...آروم بیرون از اتاق هدایتش کرد...
#بقیشونم توی کشوعه...
$چیزیشو برنداشتی؟؟؟
#نه...
$یونکیوم...قسم بخور...به جون پسرمون...
#گفتم شاید...یه وقت تموم بشن...
$بهم بدش یونکیوم...ها؟؟؟چندتاشون برداشتی...
قوطیای قرصو شمرد...
$پنج...لعنتی...پنجتاشو برداشتی؟؟؟من سی تا سفارش داده بودم اینا فقط بیست و پنجاست...بهم بدشون یونکیوم...
# بیشتر بخورم آروم ترم...
$نمیخوام آرومتر باشی...فقط بهم بدشون یونکیوم...
# اگه آروم نباشم تو و مینهو رو کتک میزنم...
$باشه...پسر من اگه باباش کتکش بزنه بازم دوستش داره ولی اگه باباش معتاد بشه...گمون نکنم دوستش داشته باشه...
# من معتاد نیستم زنیکه...
$ثابتش کن...قوطیا رو بده...هر پنجتاشو...
لبهای مرد از حرص و عصبانیت لرزید...
#توی جیب کتمه...
آه کشید...آروم دستاشو دور مرد حلقه کرد و اینبار نوبت مرد بود که شوک زده بشه...
$من فقط میخوام زندگیمون خرابتر از این نشه یونکیوم...خواهش میکنم یونکیوم...اینجوری نباش...
مرد هم دستاشو دور زن حلقه کرد سرشو توی موهاش فرو کرد و توی عطر موهاش غرق شد...
***
صدای رادیو رو زیاد کرد و کنارش گذاشت...ریشه های لوبیا رو تمیز میکرد...
$پسر...اونجوری غذا نخور...میمیری...
پسر سریع از روی شکمش بلند شد و نشست...
+بابایی کجاست؟
$نمیدونم شاید کارش طول کشیده...شایدم...
《تیتر خبری فوری:در راستای بیرون کردن غریبه ها از کشور کره شمالی رهبر '' کیم جونگ ایل ''دستور دادند به زودی افرادی که دارای شناسنامه جنوبی یا تبعه خارجی هستند به سرعت شناسایی و از کشور بیرون فرستاده یا به اشد مجازات محکوم خواهند شد و همچنین افزودند کره شمالی به پناهنده نیازی ندارد》
دستاش آویزون کنارش افتاد...《لعنت به این شمالی》
+مامانی...ماهم خارجیم؟؟؟
جوابی به پسر نداد...یونکیوم این خبرو میشنید دیوونه میشد...سریع توی آشپزخونه رفت قرصای قبلی تمام شده بود همین دیشب آخری رو برای آروم کردنش بهش داده بودو صبح از این بسته ی جدید...بسته قرص جدیدو باز کرد اشتباها دستش لرزید و بسته قرص از دستش پایین افتاد...یکی دوتا از قرصا باز و واژگون شدن...ولی بقیه رو جمع کرد و داخل قوطی ریخت...
$این...
از پودر بیرون ریخته از کپسول مزه کرد...و البته که رنگش پرید ...
$این نشاستست...تقلبیه...خدای من...یونکیوم...
تند لباس پوشید و موهاشو جمع کرد...ولی قبل از بیرون رفتن مرد با صورت سرخ  داخل اومد...زن بیچاره ترسید عقب رفت...
# هفت تیر من کجاست
نگاهشو از صورتش به دستای مشت شدش کشوند...
$یوبو بیا تو ها؟؟؟بیا...
مرد داد کشید 
# هفت تیرم کجاسسسسست....
پسر کوچیک جلوی در رفت...وبه پدر دیوونه و مادر ترسیدش خیره شد...
# میدونم کجاست آره...میدونم...
داخل اومد...زنو کناری هول داد...زیر همه چی زد...خونه رو بهم ریخت و بالاخره از توی لوله بخاری پیداش کرد...
با سرعت بیرون رفت و زن و پسر کوچیک گریون هم پشت سرش بیرون رفتن...صدای گلوله و پاشیده شدن خون روی زمین...همه یکباره شوکه شده بودن...
وقتی سره هفت تیرو روی مغز  خودش گذاشت زن بالاخره از شوک بیرون اومد و جلو رفت...سعی میکرد هفت تیرو از مرد بگیره ولی زور یه آدم دیوونه رو نداشت...اتفاقی نگاهش به پسر هشت سالش افتاد و از ته دل آه کشید...
پسر بیچاره با چشمای درشت شده بهشون خیره شده بود و شلوارک سبزش از قسمتی سبز پررنگ شده بود...و البته که روی زمین خیس شده بود...
جیغ کشید...
$مینهوووو...مینهو برو تو...
با دیدن این که هیچ تکونی نخورد دوباره جیغ زد...
$برو تووووو....
دوباره زور زد و بالاخره تونست اسلحه رو به یه کناری پرت کنه...
خون همه جا رو به گند کشیده بود...مردو با مشتاش زد و داخل رفت...پسر کوچیک و شوکشو داخل برد...با گریه لباسشو عوض کرد...دیگه کارشون تموم بود...
خیلی سریع چندین و چند تا نظامی داخل خونه ریختن و بیرون بردنشون...ولی لحظه آخر یکیشون داد کشید...
&جنوبین...اینا جنوبیییییین....
مرد دیوونه سریع دوتا مردی که گرفته بودنشو زخمی کرد و داخل خونه رفت...
# دست به زنم نزنیییید...دست به پسرم...آه...دستتو بکش...
به سربازا حمله کرد و چند تاییشونو زد 
زن و پسر سست شده از گریه رو محکم پشتش گرفت ...
# کاری باهاشون نداشته باشید....لعنتیا کاری باهاشون نداشته باشید....
برای یه لحظه نشست و پسر کوچیکو توی بغلش گرفت و بلند شد...
# نزدیک نشید...نزدیک نشید...
&همین الان خودتو تسلیم کن...اینجوری میتونی جون زن و پسرتو حفظ کنی...
***
وقتی مرد با یه هیکل بزرگ و موهای کم پشت داخل اتاقک اومد زن و مردو شوکه کرد...رهبر کره شمالی...دقیقا رو به روشون بود؟؟؟برای چی؟؟؟این دیگه چه کشوری بود...توی کدوم کشور خراب شده ای رهبر اون کشور به مجرما رسیدگی میکرد...البته این...زیاد هم دور از ذهن نبود...عجیب نبود که همه بهش میگفتن ''ژنرال''
خیلی زود جوابشونو گرفتن...البته...
=جنوبین ها؟...قاچاقی اومدین؟؟؟...این به کنار...مردم شمالیو هم میکشید؟؟؟
# من کشتم نه زن و بچم...
سرباز کناری بهش لگد زد...《خفه شو》
=البته...به حسابت رسیده میشه...نظرتون چیه شما سگای جنوبی رو خانوادتا...تیربارون کنم تا بقیه سگا هم دمشونو روی کولشون بذارن و از جمهوری گورشونو گم کنن بیرون...ها؟؟؟
مرد دندوناشو بهم فشار داد
# من نمیخوام بمیرم ژنرال...
زن اخماشو توی هم کرد و پسر کوچیکو که از گریه کم جون شده بود و حالا خوابش برده بودو توی بغلش محکم گرفت...با خودش فکر کرد اگر روزی آزاد بود...حتما با دستای خودش یونکیومو میکشت...
مرد نفرت انگیز خندید ..
=آره؟؟...نمیخوای بمیری؟؟؟چرا همچین غلطایی کردی؟؟؟چرا هیکل نحس خودتو خانوادتو آوردی توی جمهوری؟
# من آدم کشتم...توی جنوبی دنبالم بودن...
مرد پوزخند زد...
=هیچ پشیمونی ای توی لحنت حس نمیکنم...
# پدرم یه نظامی بود...روحیش همیشه یه نظامی بود...این روی منم تاثیر داشت...توی روحیه یه نظامی پشیمونی جا نداره...
مرد دوباره با خنده براش دست زد...
=عالیه...میخوای به جمهوری خدمت کنی؟؟؟
# با کمال میل...
=یه نظامی از حرفش برنمیگرده...بهت قول میدم جونت حفظ میشه...
مرد گیج شد
# لطف میکنید ژنرال...
= هنوز تموم نشده...خیلی دوست داری خدمت کنی؟؟؟پس...چند لحظه صبر کن
جلوی گوش سرباز کنارش چیزیو زمزمه کرد  و سرباز بعد از ۵ دقیقه برگشت ...با یه هفت تیر...
=بیا...اینو بگیر...بلدی باهاش کار کنی...
مرد بازم گیج شد...همینطور تمام سربازایی که اونجا بودن...اسلحه رو از مرد گرفت...
=گفتی میخوای خدمت کنی...یه نظامی هم از حرفش برنمیگرده و جونشو برای کشورش میده...پس...زن و بچتو بکش...
جمع توی شوک فرو رفت...ولی یونکیوم بدون تعلل بیشتر اسلحه رو به سمت زن گرفت زن از ترس جیغ زد و پسر کوچیک از جیغ زن بیدار شد و دوباره به گریه افتاد...با ترس به اسلحه نگاه کرد و سرشو توی سینه مادرش قایم کرد 
دوباره جمعیت توی شوک فرو رفت...وقتی دوتا تیر شلیک شد...
زن از ترس بیهوش شد ولی پسر کوچیک هنوز با هق هق توی بغل مادرش مونده بود و سفت گرفته بودش...
مرد بازم قهقهه نفرت انگیزی زد...
=خوبه...بهم ثابت کردی یه نظامی هستی...فرمانده هان...آقا رو منتقل کنید به قسمت سربازا...زنشو بفرستید زندان زنان...بچشم اصلاح و تربیت...البته اول...جمعشون کنید...
مرد همراه سربازای همراهش بیرون رفت...الان فقط فرمانده هان توی اتاق مونده بود
خم شد و کنار زن نشست...اشکش آروم پایین ریخت...فرمانده هان به زن نزدیک شد تا بلندش کنه ولی بهش اخم کرد و خودش زن بی حالو بلند کرد...
# سویان...سویان...سویان...
مینهو رو که هنوز گریه میکرد بغل کرد و صورتشو بوسید...ولی پسر از زیر دستش فرار کرد و گوشه دیوار ایستاد...
زن یه ناله آروم کرد و چشماشو باز کرد 
# سویان...تیر مشقی بود...
زن با بی جونی به شونش ضربه زد 
$ازت متنفرم ازت متنفرم ازت متنفرم...
# میدونستم مشقیه وگرنه نمیزدم...اون که دیوونه نیست دسته یه مجرم اسلحه پر بده...
$حالم ازت بهم میخوره...
# پاشو سویان...پاشو...نجات پیدا کردیم...
جیغ کشید...
$من میخوام بمیییرممممم....
+مامانی...
دستاشو باز کرد و پسر دوید و توی بغلش پرید...
$فدات بشه مامانی...فدات بشه مامانی...
سر و صورتشو بوسید و سیر بهش خیره شد...
+میخوان منو کجا ببرن...
زن سرتکون داد...
$مامان همیشه پیشته...اینجا...
روی قلبش دست گذاشت...
سرشو بوسید و فرمانده مینهو رو بیرون برد...
بعد از اون یه سرباز زن و یه سرباز مرد داخل اومدن و سویان و یونکیومو بردن...
***
مرد به پسر ساکت که آروم آروم اشک میریخت نگاه کرد...
÷یه بستنی میخوای؟؟؟من وظیفه دارم تو رو برسونم کانون...ولی...چون پسر ساکت و خوبی هستی برات یه بستنیم میخرم که همیشه پسر خوبی بمونی...خوبه؟؟؟
آروم سرتکون داد و مرد جیپو یه گوشه نگه داشت و از بستنی فروش کنار خیابون یه بستنی خرید و به دست پسر داد...
آروم به بستنی زبون زد...به پسر قشنگ خیره شد...گذاشت بستنیشو تموم کنه
÷شما...از همون اولم قرار نبود کشته بشید...چون گناهی ندارید...من...مسئول کانونم...اسمم فرمانده هانه...میای باهم دوست باشیم؟؟؟
پسر بهش نگاه انداخت...آروم سرتکون داد و دست مردو که توی هوا معلق مونده بودو فشار داد...
÷آفرین پسر خوب...اسمت چیه؟؟؟
+مینهو...چوی مینهو...هشت سالمه
بهش لبخند زد و موهای تمیزشو نوازش کرد...
÷اوووه...چه مرد بزرگی...بریم؟؟؟
+بریم...
///
جای بزرگی بود شاید شبیه یه ساختمون بلند و بزرگ...یا شاید هم یه خونه خییییلی بزرگ که یکی دو تا ساختمونو توی خودش جا داده بود...
مرد برای دوتا سرباز سرتکون داد و اونا بعد از احترام نظامی درو باز کردن...
حالا میتونست داخلو ببینه...
یه محیط و حیاط خیلی بزرگ یه ساختمون بلند...یه دیوار سیم خارداری وسط حیاط کشیده شده بود و پشت اون بازم یه حیاط بزرگ و یه ساختمون...تزیینات خاصی نداشت...دیوار ها پر از پیام های نظامی بود و بخاطر بارون رنگ پریده بود...کف حیاط سنگ فرش نبود فقط آسفالت بود و با رنگ سفید قسمتیشو مثل زمین فوتبال درست کرده بودن...پرچم کره شمالی بالای ساختمون خاکی و کثیف سفید رنگ توی باد تکون میخورد 
+فرمانده هان...اون جا چرا سیم خاردار کشیدن...
÷اونجا...کانون بچه های خشن و خلافکاره...صداهاشونو میشنوی؟
خوب گوش کرد...درست بود صدای جیغ و فریاد شنیده میشد...
÷مدیریت درست و حسابی نداره...
+پس اینجا چی...
÷اینجا قسمت مجرمای سیاسیه...اشتباه نکن...بچه ها دخالتی نداشتن...بخاطر خانواده هاشونن که اینجان...مثل خوده تو...یا خیلی کمن که کار سیاسی کرده باشن...در هر صورت...اینجا خطری برات نداره...نه قراره اذیت بشی نه کتک بخوری...صدایی میشنوی؟...معلومه که نه...الان بچه ها تو قسمت کارن...تو کاری بلدی مینهو؟...اگه بلد نیستی...مشکلی نیست تو مطمئنا زود یاد میگیری
آروم سرتکون داد و بالاخره حیاط بزرگو پشت سر گذاشتن...
دوباره برای دوتا سرباز سرتکون داد...
÷چایونگ...کدوم اتاق پسراش آرومترن...
سرباز به مینهو نگاه کرد و چیزی دره گوشش گفت...
÷اوه جدی؟...پس یه اتاق خالی بهش بده...
سرباز بین کلیدا یکیو به مرد داد...مرد دوباره دستشو گرفت و همراه خودش بردش...
+آقا اون چی بهتون گفت...
مرد جلوی یه اتاق ایستاد و دروشو با کلیدی که دستش بود باز کرد...جلوی پسر نشست تا هم قدش بشه...
÷اون گفت...این آقا پسر خیلی خوشگله...گفت اگه کسی ببینتش ممکنه حسودیش بشه...گفت یکم که بزرگ شد...تونست از خودش مواظبت کنه میفرستیمش تو اتاقایی که هم اتاقیم داشته باشه...
+آها...ممنون آجوشی
به صورت کوچیک پسر خیره شد و لبخند زد در واقع سرباز بهش گوش زد کرده بود که پسرای تمام اتاقا بالای ۱۰ سالن و ممکنه بخاطر قشنگیش خفتش کنن و بلایی سرش بیارن... بهش پیشنهاد داده بود اتاق تکی داشته باشه تا اگر یه کم سن و سال دیگه بهشون اضافه شد ببرنش پیشش...
بلند شد و پسرو داخل فرستاد...
÷یکم بخواب باشه؟روز اول...استراحته...