تاریخ :  پنجشنبه 22 مهر 1395
نویسنده :  hani shinee
سلاممممم
اومدم با قسمت سوم...و هشتصدمین پست در وبلاگ^^
براساس نظرات این قسمت تصمیم میگیرم بازم تومین بنویسم یا نه...
نصبت به رای تومین نظرات واقعا...ناامید کنندست...من واقعا فقط بخاطر اینکه ذوق و شوقتونو واسه تومین دیدم قولی که به خودم داده بودمو شکستم واقعا به خودم قول داده بودم هرگز دیگه تومین ننویسم...
باید دید بازم از این قولا به خودم میدم یا نه...
راستی Taemilk عزیزم حالم خوبه بیبی^^ مرسی 
و...
اینکه بخدا منم میدونم تمین خوشگلهههههه....
این ''زشته'' از زبون یه بچه ۵ سالست...
و اینکه...خدایی بچه تازه بدنیا اومده شبیه قورباغس خیلی زشته...هخخخخخ
بپرید ادامه
●●●●●●قسمت سوم
سوار ون نقره ای شدن...افرادی که اون تو بودن صورتای خشن و ترسناکی داشتن...ناخودآگاه پسر بچشو به خودش فشار داد...
# فقط سعی کن بهشون نگاه نکنی...
$میترسم یوبو...من تنها زن این جمعم...
# نترس...
برگشت به سمت شوهرش...مرد قابل اعتمادی نبود ولی حداقل شوهر و پدر بچش بود...شوکه شد وقتی مرد پالتوی چرمیشو دورش گذاشت...همیشه ریزه میزه بود و حالا توی پالتوی شوهر هیکل درشتش غرق شده بود...《لعنتی من برای همچین سفری پیرم...مینهو بچست...لعنت به تو》
# نق نزن...چیکار کنم...میوفتادم زندان تو خوشحال میشدی؟؟؟آره زنیکه؟؟؟
اخماشو توی هم کرد و به مردای غریبه اشاره کرد 
$ساکت باش...بعله که خوشحال میشدم...با خیال راحت بچمو بزرگ میکردم نمیترسیدم  که یه وقت بابای سگش بیاد بالا سرش خفش کنه...مثه خواهراش...
# دهنتو...گل بگیر...
آه کشید و بیشتر به سمت مرد برگشت...به پسر کوچیک که دستاشو توی هوا تکون میداد و بازی میکرد خیره شد 
$مامانم گرسنته؟؟؟
پسر خندید و دوباره دستشو تکون داد...
$یوبو بیا جلوم میخوام شیرش بدم...
زنو توی آغوشش کشید و گذاشت فاصله بینشونو مینهو پر کنه...
زن بازم شوکه شده بود...هرگز همچین حرکتی رو از شوهر دیوونش ندیده بود...زیاد فکر نکرد فقط سین&شو توی دهن پسر کوچولو گذاشت وشیره جونش کشیده شد...نفسای آروم مرد کنار گوشش بود...
# سویان میدونستی...من...وقتی باهات ازدواج کردم...عاشقت بودم...
شوک برای بار سوم...این مرد چه مرگش شده بود...
$ولی اگه بابای دیوونه تر از خودت بابامو تهدید به مرگ نمیکرد من عمرا باهات ازدواج میکردم...میرفتم با یه عاقل ازدواج میکردم...یه عاقل که بچه هامو نکشه...
تلخ شده بود...بدون دلیل که نه...هزاران دلیل برای تلخ شدنش داشت...درست وقتی که ۹سالش بود...وقتی که کم کم عاشق درس خوندن میشد...با وجود جنگ و درد...ازدواج کرده بود...اون زمان شاید کمتر دختری بود که عاشق مردای قوی و زورگو نبود...بلکه فقط عاشق آرامش و درس خوندن بود...سن کمی داشت و دوست داشت از جوونی و زیباییش لذت ببره...اما...زمان بدی توی تاریخ بدنیا اومده بود...زمانی که دخترای ۹ یا ۱۰ ساله علاوه بر شوهر بچه هم داشتن...زمانی که سنت های قدیمی به جای ایده های غربی بود...زمانی که دخترای جوون و کوچیک به عنوان سرباز تازه نفس داخل میدون جنگ خانه داری و زندگی مستقل میرفتن...درست وقتی که تازه میخواستن لبخند زدن به زندگی رو یاد بگیرن ازدواج میکردن...
اون زمان ایده رویایی تری راجع به شوهر آیندش داشت ولی وقتی پسر ۱۳ ساله توی مراسم عروسیش جلوی روش مثل یه دیوونه سرشو به دیوار کوبید و سره فامیلاش داد کشید عمق فاجعه رو درک کرد...تازه فهمید زندگیش زندگی نیست...بدتر از جهنمه...
# سویان یکم مهربون باش...من...یعنی ما...وقتی رفتیم شمالی...یه زندگی خوب میسازیم...حتی بازم بچه دار میشیم...ها؟؟
$چرنده...چرنده...همینجوریشم مینهو که ۱۵ ۱۶ سالش بشه من کاملا یه زن پیرم...۶۴ سالم میشه...همین الانشم که باردار شدم بارداری خطرناکی داشتم...تو که میدونی...دیدی چقدر درد کشیدم...
مرد بازم عجیب بود...شاید جایی از کار میلنگید
# سویان...متاسفم...میدونم...پس...بچه رو بیخیال...با هم زندگی میکنیم...شاد و خوش ها؟؟؟...من که اونجا غیر از تو و بچم کسیو ندارم...
پس دردش درده نبودن پدر دیوونه تر از خودش بود...یا مادر بیچاره ی علیلش...دوست داشت بگه 《من تمام عمرم هیچ کسو نداشتم》ولی ترجیح داد سکوت کنه...سین*شو از دهن پسر خواب رفته بیرون آورد و لباسشو پایین کشید...حلقه دست مردو از دورش باز کرد
# تو یکم بخواب...من میگیرمش...
مثل یه فوبیا بود این مرد...فوبیای خفه کردن...دستی که سمت پسر بچه کشیده شده بودو پس زد...
$دست نزن به بچم...خواب؟بمیرمم نمیدمش دستت که خفش کنی...
# سو من نمیخوام خفش کنم...فقط میخوام استراحت کنی...الان حالم خوبه سو...قرصامو خوردم...دیوونه بازی درنمیارم...قسم میخورم...بدش به من...
$بازیه جدیدته...نه...نمیدمش...
مرد یه نفس ناامیدانه کشید و به جاش تکیه داد...
از همونجا دستشو کشید و موهای نازک و لطیف پسر کوچولو رو با انگشتش نوازش کرد...دلش سوخت...شاید واقعا آروم بود...
$فقط ۱۰ دقیقه...
دید که صورت مرد برق زد و پسر کوچولو رو گرفت...
***
تکون تکون میخورد...
# یوبو...مینهو بیدار شده...
سریع چشماشو باز کرد...لعنت چطور خوابش برده بود...سریع به پسر نگاه کرد...یه نفس آسوده کشید...پسر زنده بود و داشت اسباب بازیشو با لثه هاش گاز میگرفت...چشمای بزرگشو بوسید و سرشو ناز کرد...پسر با دیدنش سریع خندید و دستاشو توی هوا تکون داد تا بغلش بره...
$بیا نفس مامان...
گردنشو با لباش قلقلک داد و پسر بلند خندید...
به مردها نگاه کرد که خواب بودن...
$یوبو کی میرسیم...
# شاید یک ساعت دیگه...اول باید تا جایی بریم پولو آماده کردی؟؟؟جلو دست هست؟؟
$اوم...
# خوبه...پولو میدیم...بعد از اون از یه راه زمینی ما رو مستقیم میبره به شمالی...اونجا دیگه جامون امنه...
$کجا باید بخوابیم....
# یه چند روزی این آقا بهمون یه جایی میده تو اون مدت یه خونه پیدا میکنیم...
$من حسابامونو خالی کردم...فکر میکنی کافیه؟...
دوباره به مردا نگاه کرد و جلوی گوشش زمزمه کرد...
# یوبو ارزش پول جنوبی دوبرابر شمالیه...با همین مقدار پولم ما یه خانواده سطح بالا و پولدار به حساب میایم...
زن سرتکون داد و لبای زیباشو بهم فشار داد
$اوهوم...
# یوبو...
$هوم؟؟؟...
# خیلی زود دوباره زندگیمونو درست میکنم...
دوباره سرتکون داد مرد شقیقشو بوسید و و به خودش چسبوندش...این همه شوک توی یه روز...غیر قابل باور بود...
# خوشحالم که اینقدر سریع راضی شدی باهام بیای...میدونی؟؟من خیلی اذیتت کردم ولی حتی از روزای اول ازدواجمونم بیشتر دوستت دارم...
$تمومش کن...
# ازم متنفری؟
$بیشتر از اونی که فکر کنی...فقط...نمیدونم چرا...هر خرابی به بار میاری...مثل یه احمق باهات راه میام و کمکت میکنم...
# باشه...از این به بعد قرصامو سره وقت میخورم که اذیت نشی...جدی میگم...
بهش جوابی نداد و روشو برگردوند...
●●●●سه روز بعد_پایان راه مخفی
پاهای دردناکشو مالید...مینهو بیقرار نور بود و از تاریکی راه ترسیده بود...مگه چقدر غذا باهاشون برده بودن که بخواد بیشتر بخوره تا بیشتر شیر داشته باشه...شیرش کم شده بود و این باعث میشد مینهو از گرسنگی بیشتر بیدار بمونه و بیشتر اذیت بشه...
=بیاید...زود...
از توی کیسه پلاستیکی مشکی چند دست لباس بیرون کشید...
=اینا رو بپوشید با لباسای خودتون خیلی راحت میفهمن جنوبی هستید...
به لباس نظامی زنانه که البته رنگ بدی داشت نگاه کرد...مردها بهشون پوزخند میزدن...باید لباساشو جلوی این همه مرد عوض میکرد؟؟نگاهای گرگی مردها رو روی خودش میدید...
# نگاهاتونو از روی زن من بردارید...در غیر اینصورت...به محض بیرون رفتن از این قبرستون باید برید درمانگاه...به من میگن یونکیوم دیوونه...نذارید دیوونه بشم...
توی سر خودش کوبید وچشمای از حدقه دراومده مرد همشونو ترسوند...و برای پوشیدن لباسا پشتشونو کردن...
پالتو رو جلوی زن گرفت و مینهو رو روی زمین گذاشت...
بعد از اینکه خودشم لباساشو پوشید مینهو رو بغل کرد...
=همتون پوشیدین؟؟؟بریم؟؟؟
سرتکون دادن و همراه مرد راه افتادن...
بالاخره نور چشماشونو زد و صورت مینهو رو پوشوند تا نور اذیتش نکنه...سه روز راه خسته کننده بالاخره تموم شده بود...
این کاملا با کره جنوبی تفاوت داشت...بیشتر از اینکه شبیه یه کشور یا شهر باشه بیشتر شبیه یه روستا بود...
مرد با کسی حرف زد ...به اندازه افراد دوچرخه گرفت و یه مقدار به مرد پول داد...
=نمیتونیم از ماشین استفاده کنیم...دوچرخه سواری بلدین؟؟؟
بیشتر منظورش به زن بود...بلد بود...البته...سرتکون داد و شوهر بی حوصلش مینهو رو پشت کمر خودش بست نه اونقدر سفت که اذیت بشه نه اونقدر آروم که از پشتش پایین بیوفته...سوار دوچرخه ها شدن و راه افتادن...
مدت زیادی دوچرخه ها رو میروندن برای مردها قابل تحمل بود ولی برای زن کم کم سخت میشد...
=ما...به...پیونگیانگ میریم...راه زیادی نمونده...پنج دقیقه دیگه...به یه غذا خوری میرسیم...اونجا استراحت میکنیم و غذا میخوریم...
زانوهاشون دردناک شده بود و زین دوچرخه هم آزار دهنده شده بود...
مرد از دوچرخه پیاده شد و ترجیح داد راه بره...
=اگه دوست دارید پیاده بشید چون که خیلی راه نمونده...
●●●●سال ۱۹۹۸ کره شمالی_پیونگ یانگ●●●●
هیزمو توی شعله ها انداخت...
$یوبو...برو مینهو رو بیار تو ظهر شد...به حرف من گوش نمیده
# من برم با کتک میارمش...
هوف کشید...
$آراسو...
از خونه بیرون رفت ولی خیلی سریع شوکه شد...پسر ۸ سالش صورت یه دختر از خودش کوچیکترو گرفته بود و محکم میبوسیدش...
$مینهو...آیگو...
دستشو کشید و به باسنش ضربه زد...
$بیا تو ببینم توله سگ...دختره مردمو چرا میبوسی...
پسر ولی با بیعاری میخندید و همراه مادرش داخل خونه میرفت 《آخه خیلی خوشگله》
خشک شد...
$هیا مینهو...
+فکر کنم عاشق شدم...مامان...سیزده سالم شد واسم میگیریش؟؟؟
حالا نمیدونست بخنده یا گریه کنه...
$اگه قول بدی آدم باشی چرا که نه...بیا برو پیش بابات ...
باذوق خندید و هورا کرد...تند دمپایی های چوبیشو از پاش به اطراف پرت کرد و بلند سلام داد...پدرش مثل همیشه چای سنتی میخورد و روزنامه میخوند...
پسر تند کنارش نشست و صورتشو بوسید...مرد نگاهشو از روزنامه برنداشت ولی اونم بوسیدش...
# سلام پسر بابایی...
+بابا من عاشق شدم...
# پس مثله یه مرد رفتار کن تا باهات ازدواج کنه...
$یوبو این چیزا چیه که میگیییی...اون داشت بوسش میکرد...
مرد زیرزیری خندید...
+خوب وقتی آدم یکیو دوست داره باید بو*سش کنه...مگه اون بار خودتون نگفتید زن و مردایی که هم دیگه رو دوست دارن هم دیگه رو میب*وسن؟
زن سرخ شد...مینهو چند باری مزاحم شبشون شده بود و به ناچار مجبور شده بودن توضیحاتی بهش بدن...که البته این زیاد هم مفید واقع نشده بود...
# منظور مامانت زن و مردایین که ازدواج کردن...
+ولی من دوست دارم هه سانو بب*وسم...
یه بار دیگه ضربه به پشتش خورد...ولی اینبار از طرف باباش...
# گو*ه میخوری...
پسر بازم با بیعاری خندید...
$تو نباید دخترا رو بب*وسی
+اوم؟باشهههههه....
تند توی اتاقش دوید و ماشین چوبیشو که پدرش براش درست کرده بودو آورد و صدای گاز دادن درآورد...
به خانواده فوق العاده کوچیکش نگاه کرد...خونش باید شلوغتر از اینا میبود مثلا یه گوشه از خونه پچ پچای دخترونه و یه جای دیگه صدای خوردن میل های بافتی به هم دیگه...یا شاید هم صدای تق تق دمپایی دخترونه بخاطر پرش و بازی لی لی...آه کشید...و به پسر پرسر و صداش نگاه کرد...همینم یه غنیمت بود...یه گنج قشنگ و گرانبها...بسته های قرص آرامبخش روز به روز خالی میشدن و این زنو نگران میکرد...نگران اتفاقات بعد از تموم شدن قرص ها...تمام جمهوری رو زیر پا گذاشته بود شاید یه قرص نه دقیقا همین قرص بلکه چیزی شبیهشو گیر بیاره ولی...نبود که نبود...به صورت قاچاقی سفارش اون قرصو داده بود ولی از دیر رسیدن قرصا میترسید...این آرامش نصفه و نیمه رو مدیون قانون مداری جمهوری و قرصای دوز بالای آرامشبخش بود...مرد هنوز هم خشن و دیوونه بود ...گاهی به حد مرگ پسر بیچارشونو به جرم فضولی زیر کتک میگرفت یا حتی خودشو ولی حداقل مردم بیرون از خونه رو زخمی نمیکرد...مینهو کاملا نسبت به کتک نترس شده بود انگار عادت کرده بود که برای هر کاری درست یا نادرست کتک بخوره حتی روحیش بخاطر دیدن رابطه پدر و مادرش تا حدی سخت شده بود بازیای خشونت آمیزش نشون میداد آینده پرآرامشی در انتظارش نیست ...روحیه خشنی که پیدا کرده بود تنها نشون میداد توی دیوونگی کم از پدر و پدر بزرگش نداره...و این وسط زن فقط باید تلاش میکرد که بدتر از این نشه که حالا با تموم شدن قرصا هیچ امیدی نداشت...
$دستاتونو بشورید و بیاید ناهار بخورید...



:: مرتبط با: (I Find You(end ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
نازنین پنجشنبه 29 مهر 1395 11:58 ب.ظ
سیلااااااممممممممم
بالاخره اومدم خوندم
کم کم داشت موضوع یادم میرفت
خببب خبببب چه کردییییی ترکوندیییییی به به
خیلی عالیه دوسش دارم..موضوعش خیلی متفاوت و باحاله..
بابای مینهو چه یهو مهربون شد
واااااییییی مینهووووو کوشولووووو نازی
باباش چه مشکلی داره که دیوونس؟
اوووو حتی پدربزرگشم
زن بدبخت چقدر زجر کشیده و میکشه
9/10سالگی بچهههه؟؟؟واااای
چشمو دلم چلچراغ:|||||
مینهو 8سالشه بعد رفته دختر مردمو بوسیده؟؟؟؟0_0:||
وااااهایچهه بییییی..این حد از انحراف بی سابقس
عرررررررر عکس العمل مامانش
13سالگی ام میخواد بگیرتش به به
خدایا این خوشیارو از ما نگیر
تمین...هیچی..فقط ارزوی عاقبت به خیری دارم برات گل من...پیروز باشی
گوه میخوری
وای یاده فیلماشون افتادم
چه زندگی سختی دارن واقعا..هعیییی
ما بریم پارت بعدی
حالا تمین کی وارد میشه؟مسعله این است

فوق العاده فود مرسیییییی
بازم سوری دیر شد..
Rosha شنبه 24 مهر 1395 04:29 ب.ظ
واییییی مرسی عشقم خیلی خوب بود ببخشید ندیده بودم كه پست گذاشتی خیلی دوس دارم این فیكو و بسی دربارش فضولم
Taemlk شنبه 24 مهر 1395 10:24 ق.ظ

دستت مرسی هانیی
عالی بودد
الان ارتباط مستقیم از کلاس فارسی تو مدرسه دارم
خیلی دوس دارم بدونم اخرش چی میشه
دستت مرسی بازم
taebum جمعه 23 مهر 1395 08:59 ب.ظ
خیلییییی خوب بود
مینهو چقدر منحرفههههههههه
ولی خیلی این فیکو میدوستتتتتتتت مرسییییی
پارت بعدو زدر تر بزاررررررر
Setareh جمعه 23 مهر 1395 03:08 ب.ظ
عالی بود لاوم
ستاره تو را دوس
منتظر بعدیم
Setareh جمعه 23 مهر 1395 03:08 ب.ظ
وااااخ فداش تو سیزده سالگی میخواد زن بگیره وووییی دلم ضعف رفت براش
Setareh جمعه 23 مهر 1395 03:05 ب.ظ
مینهوی من چرا همیشه باید اینقدر زندگی سختی داشته باشه
الهی ستاره فدای اون چشمای قورباغه ایت بشه
Setareh جمعه 23 مهر 1395 03:04 ب.ظ
یا امامزاده جومونگ من تا 9 سالگی پوشک میبستم ناموس
دلم برا مامان مینهو اتیش گرفت فرض کن بچه هات توسط پدر بچه هات کشته بشن .... :|
Setareh جمعه 23 مهر 1395 03:01 ب.ظ
هانی منم بزرگیای تمینو گفتم که خوشگله ...وگرنه بچه که بود انگار با اتو داغ کوبونده بودن تو صورتش
Setareh جمعه 23 مهر 1395 02:55 ب.ظ
هانی قبلیه من بودم اسمم نیومد

جوووون قسمت بعدی برم بخونم
جمعه 23 مهر 1395 02:54 ب.ظ
اول اینکه هشتصدمین پستت مبارک
شاینی فمیلی تورا بسی لاو
fmsadeghi جمعه 23 مهر 1395 12:08 ب.ظ
مینهوووووو بیچااااره ی من

چرااا ابن زن انقد بدبختهههههه

الهییی مینهوی بیچارهههه

پارت بعدیو زود بذار

فقط یه ذره مهربون تر بنویس تروخدا نابودشون کردی
Mahsa Shi جمعه 23 مهر 1395 03:09 ق.ظ
مرسی
لطفاااا ادامهههه بدهههه
منتظر قسمت بعدم
parisa جمعه 23 مهر 1395 12:51 ق.ظ
سلام هانی صبح زود برمیگردیم تهران
وای مینهو خعلی باحاله حتما بهش گفتن دخترا رو بوس نکن میره سراغ پسرا که از تمین خوشش میاد .وای بیچاره تمین بمیرم براش از الان
دستت درد نکنه عالی بود چاگی .عاشق این سبک جدیدت شدم عشقولی من
Zeynab AK پنجشنبه 22 مهر 1395 09:11 ب.ظ
عرررررر مینهووووووو
وای خدااااا ترکیییدممممم
بچه پرروی نیم وجبی هنو 8سالشه دختر مردمو تو خیابون میبوسه میگه زن میخوام
وای من مردمممم
میگماا 13 سالگیییی زووود نیسسست زن بگیییره
ولی بمیرم براشششدست باباااش بشکنه چرا بچه رو کتک میزنیییی
هانییی جون دستت طلا این فیک ازوووون فیک هاییه که نمیشه دل کند ازش!!داستان جالبی دارههه
afish پنجشنبه 22 مهر 1395 07:31 ب.ظ
سلام
هانیییی؟
چی شنیدم؟تودیگه نمیخواستی تومین بنویسی؟؟؟؟؟
آخه چرا؟؟؟؟؟مگه میششه؟؟؟؟؟
اصلاولشون کن اینایی که نظرنمیزارن خودموخودتو عشقه.ببین بااین حال بدم امدفیک خوندم دارم نظر میزارم فقط بخاطرتوکه داری زحمت میکشی انرژی بگیری.وااااایییی مینهوووو شاهکاره این بچه خخخخ
یعنی ازالان که اینجوریه سیزده سالگی پی اچ تی میگیره.حتما مامانش گفته دخترارو نبوس میره پسرا رو بوس میکنه هاه هاه.زن بیچاره مرد دیگه بس که شکه شد.مردک دیوانه بچه هاشو کشته بی لیاقت
بسی زیباو خواندنی وجذاب بود دستت دردنکنه پارت بعدییییی لدفاااااا
Reyhan پنجشنبه 22 مهر 1395 05:09 ب.ظ
دلم سوخ هانی این مامان مینهو چقد بدبخته الهیبه به ماشالا مینهو جان از۸سالگی شروع کرده :|بسم الله تمین برسه به دست این نابود میشه کخخخ میسی هانی دستت درد نکنه
hasti پنجشنبه 22 مهر 1395 04:24 ب.ظ
واقعا از خوبیش گیج شدم،چقد حساب شده بود و اطلاعات داشت،پدر مینهو دیوانه س واای،بچه هاشو کشت،خب ولی اینجور ک بنظر میوند دست خودش نبود مرد خوبیه،پس خانواده تمین ی خانواده پرازعشق و خانواده مینهو ی خانواده خشن،کنار هم قرارگرفتنشون جالب میشه
وااای مینهو خشن شده،عرررر نهههه استرس!!چقد بچه م از اول چشمو دلش باز بود،8سالشه دختر مردمو میبوسه میگه عاشقشم:|
خدا ب تمین رحم کنه
گفته بودی مدل قصره،چطوری میشه ینی؟؟قصر نداره اینجا
ممنون یوبویی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
سلام^_^
من هانی(هانیه)هستم $(*_*)$
من این وبلاگو درست کردم برای پسرای درخشان قلبم و زندگیم (^_^)

امیدوارم از اومدن به این وبلاگ راضی باشید...
ممنون^____^
  :: مدیر وب سایت : hani shinee
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


کد ساعت فلش


Online User