hani shinee پنجشنبه 22 مهر 1395 03:53 ب.ظ نظرات ()
سلاممممم
اومدم با قسمت سوم...و هشتصدمین پست در وبلاگ^^
براساس نظرات این قسمت تصمیم میگیرم بازم تومین بنویسم یا نه...
نصبت به رای تومین نظرات واقعا...ناامید کنندست...من واقعا فقط بخاطر اینکه ذوق و شوقتونو واسه تومین دیدم قولی که به خودم داده بودمو شکستم واقعا به خودم قول داده بودم هرگز دیگه تومین ننویسم...
باید دید بازم از این قولا به خودم میدم یا نه...
راستی Taemilk عزیزم حالم خوبه بیبی^^ مرسی 
و...
اینکه بخدا منم میدونم تمین خوشگلهههههه....
این ''زشته'' از زبون یه بچه ۵ سالست...
و اینکه...خدایی بچه تازه بدنیا اومده شبیه قورباغس خیلی زشته...هخخخخخ
بپرید ادامه
●●●●●●قسمت سوم
سوار ون نقره ای شدن...افرادی که اون تو بودن صورتای خشن و ترسناکی داشتن...ناخودآگاه پسر بچشو به خودش فشار داد...
# فقط سعی کن بهشون نگاه نکنی...
$میترسم یوبو...من تنها زن این جمعم...
# نترس...
برگشت به سمت شوهرش...مرد قابل اعتمادی نبود ولی حداقل شوهر و پدر بچش بود...شوکه شد وقتی مرد پالتوی چرمیشو دورش گذاشت...همیشه ریزه میزه بود و حالا توی پالتوی شوهر هیکل درشتش غرق شده بود...《لعنتی من برای همچین سفری پیرم...مینهو بچست...لعنت به تو》
# نق نزن...چیکار کنم...میوفتادم زندان تو خوشحال میشدی؟؟؟آره زنیکه؟؟؟
اخماشو توی هم کرد و به مردای غریبه اشاره کرد 
$ساکت باش...بعله که خوشحال میشدم...با خیال راحت بچمو بزرگ میکردم نمیترسیدم  که یه وقت بابای سگش بیاد بالا سرش خفش کنه...مثه خواهراش...
# دهنتو...گل بگیر...
آه کشید و بیشتر به سمت مرد برگشت...به پسر کوچیک که دستاشو توی هوا تکون میداد و بازی میکرد خیره شد 
$مامانم گرسنته؟؟؟
پسر خندید و دوباره دستشو تکون داد...
$یوبو بیا جلوم میخوام شیرش بدم...
زنو توی آغوشش کشید و گذاشت فاصله بینشونو مینهو پر کنه...
زن بازم شوکه شده بود...هرگز همچین حرکتی رو از شوهر دیوونش ندیده بود...زیاد فکر نکرد فقط سین&شو توی دهن پسر کوچولو گذاشت وشیره جونش کشیده شد...نفسای آروم مرد کنار گوشش بود...
# سویان میدونستی...من...وقتی باهات ازدواج کردم...عاشقت بودم...
شوک برای بار سوم...این مرد چه مرگش شده بود...
$ولی اگه بابای دیوونه تر از خودت بابامو تهدید به مرگ نمیکرد من عمرا باهات ازدواج میکردم...میرفتم با یه عاقل ازدواج میکردم...یه عاقل که بچه هامو نکشه...
تلخ شده بود...بدون دلیل که نه...هزاران دلیل برای تلخ شدنش داشت...درست وقتی که ۹سالش بود...وقتی که کم کم عاشق درس خوندن میشد...با وجود جنگ و درد...ازدواج کرده بود...اون زمان شاید کمتر دختری بود که عاشق مردای قوی و زورگو نبود...بلکه فقط عاشق آرامش و درس خوندن بود...سن کمی داشت و دوست داشت از جوونی و زیباییش لذت ببره...اما...زمان بدی توی تاریخ بدنیا اومده بود...زمانی که دخترای ۹ یا ۱۰ ساله علاوه بر شوهر بچه هم داشتن...زمانی که سنت های قدیمی به جای ایده های غربی بود...زمانی که دخترای جوون و کوچیک به عنوان سرباز تازه نفس داخل میدون جنگ خانه داری و زندگی مستقل میرفتن...درست وقتی که تازه میخواستن لبخند زدن به زندگی رو یاد بگیرن ازدواج میکردن...
اون زمان ایده رویایی تری راجع به شوهر آیندش داشت ولی وقتی پسر ۱۳ ساله توی مراسم عروسیش جلوی روش مثل یه دیوونه سرشو به دیوار کوبید و سره فامیلاش داد کشید عمق فاجعه رو درک کرد...تازه فهمید زندگیش زندگی نیست...بدتر از جهنمه...
# سویان یکم مهربون باش...من...یعنی ما...وقتی رفتیم شمالی...یه زندگی خوب میسازیم...حتی بازم بچه دار میشیم...ها؟؟
$چرنده...چرنده...همینجوریشم مینهو که ۱۵ ۱۶ سالش بشه من کاملا یه زن پیرم...۶۴ سالم میشه...همین الانشم که باردار شدم بارداری خطرناکی داشتم...تو که میدونی...دیدی چقدر درد کشیدم...
مرد بازم عجیب بود...شاید جایی از کار میلنگید
# سویان...متاسفم...میدونم...پس...بچه رو بیخیال...با هم زندگی میکنیم...شاد و خوش ها؟؟؟...من که اونجا غیر از تو و بچم کسیو ندارم...
پس دردش درده نبودن پدر دیوونه تر از خودش بود...یا مادر بیچاره ی علیلش...دوست داشت بگه 《من تمام عمرم هیچ کسو نداشتم》ولی ترجیح داد سکوت کنه...سین*شو از دهن پسر خواب رفته بیرون آورد و لباسشو پایین کشید...حلقه دست مردو از دورش باز کرد
# تو یکم بخواب...من میگیرمش...
مثل یه فوبیا بود این مرد...فوبیای خفه کردن...دستی که سمت پسر بچه کشیده شده بودو پس زد...
$دست نزن به بچم...خواب؟بمیرمم نمیدمش دستت که خفش کنی...
# سو من نمیخوام خفش کنم...فقط میخوام استراحت کنی...الان حالم خوبه سو...قرصامو خوردم...دیوونه بازی درنمیارم...قسم میخورم...بدش به من...
$بازیه جدیدته...نه...نمیدمش...
مرد یه نفس ناامیدانه کشید و به جاش تکیه داد...
از همونجا دستشو کشید و موهای نازک و لطیف پسر کوچولو رو با انگشتش نوازش کرد...دلش سوخت...شاید واقعا آروم بود...
$فقط ۱۰ دقیقه...
دید که صورت مرد برق زد و پسر کوچولو رو گرفت...
***
تکون تکون میخورد...
# یوبو...مینهو بیدار شده...
سریع چشماشو باز کرد...لعنت چطور خوابش برده بود...سریع به پسر نگاه کرد...یه نفس آسوده کشید...پسر زنده بود و داشت اسباب بازیشو با لثه هاش گاز میگرفت...چشمای بزرگشو بوسید و سرشو ناز کرد...پسر با دیدنش سریع خندید و دستاشو توی هوا تکون داد تا بغلش بره...
$بیا نفس مامان...
گردنشو با لباش قلقلک داد و پسر بلند خندید...
به مردها نگاه کرد که خواب بودن...
$یوبو کی میرسیم...
# شاید یک ساعت دیگه...اول باید تا جایی بریم پولو آماده کردی؟؟؟جلو دست هست؟؟
$اوم...
# خوبه...پولو میدیم...بعد از اون از یه راه زمینی ما رو مستقیم میبره به شمالی...اونجا دیگه جامون امنه...
$کجا باید بخوابیم....
# یه چند روزی این آقا بهمون یه جایی میده تو اون مدت یه خونه پیدا میکنیم...
$من حسابامونو خالی کردم...فکر میکنی کافیه؟...
دوباره به مردا نگاه کرد و جلوی گوشش زمزمه کرد...
# یوبو ارزش پول جنوبی دوبرابر شمالیه...با همین مقدار پولم ما یه خانواده سطح بالا و پولدار به حساب میایم...
زن سرتکون داد و لبای زیباشو بهم فشار داد
$اوهوم...
# یوبو...
$هوم؟؟؟...
# خیلی زود دوباره زندگیمونو درست میکنم...
دوباره سرتکون داد مرد شقیقشو بوسید و و به خودش چسبوندش...این همه شوک توی یه روز...غیر قابل باور بود...
# خوشحالم که اینقدر سریع راضی شدی باهام بیای...میدونی؟؟من خیلی اذیتت کردم ولی حتی از روزای اول ازدواجمونم بیشتر دوستت دارم...
$تمومش کن...
# ازم متنفری؟
$بیشتر از اونی که فکر کنی...فقط...نمیدونم چرا...هر خرابی به بار میاری...مثل یه احمق باهات راه میام و کمکت میکنم...
# باشه...از این به بعد قرصامو سره وقت میخورم که اذیت نشی...جدی میگم...
بهش جوابی نداد و روشو برگردوند...
●●●●سه روز بعد_پایان راه مخفی
پاهای دردناکشو مالید...مینهو بیقرار نور بود و از تاریکی راه ترسیده بود...مگه چقدر غذا باهاشون برده بودن که بخواد بیشتر بخوره تا بیشتر شیر داشته باشه...شیرش کم شده بود و این باعث میشد مینهو از گرسنگی بیشتر بیدار بمونه و بیشتر اذیت بشه...
=بیاید...زود...
از توی کیسه پلاستیکی مشکی چند دست لباس بیرون کشید...
=اینا رو بپوشید با لباسای خودتون خیلی راحت میفهمن جنوبی هستید...
به لباس نظامی زنانه که البته رنگ بدی داشت نگاه کرد...مردها بهشون پوزخند میزدن...باید لباساشو جلوی این همه مرد عوض میکرد؟؟نگاهای گرگی مردها رو روی خودش میدید...
# نگاهاتونو از روی زن من بردارید...در غیر اینصورت...به محض بیرون رفتن از این قبرستون باید برید درمانگاه...به من میگن یونکیوم دیوونه...نذارید دیوونه بشم...
توی سر خودش کوبید وچشمای از حدقه دراومده مرد همشونو ترسوند...و برای پوشیدن لباسا پشتشونو کردن...
پالتو رو جلوی زن گرفت و مینهو رو روی زمین گذاشت...
بعد از اینکه خودشم لباساشو پوشید مینهو رو بغل کرد...
=همتون پوشیدین؟؟؟بریم؟؟؟
سرتکون دادن و همراه مرد راه افتادن...
بالاخره نور چشماشونو زد و صورت مینهو رو پوشوند تا نور اذیتش نکنه...سه روز راه خسته کننده بالاخره تموم شده بود...
این کاملا با کره جنوبی تفاوت داشت...بیشتر از اینکه شبیه یه کشور یا شهر باشه بیشتر شبیه یه روستا بود...
مرد با کسی حرف زد ...به اندازه افراد دوچرخه گرفت و یه مقدار به مرد پول داد...
=نمیتونیم از ماشین استفاده کنیم...دوچرخه سواری بلدین؟؟؟
بیشتر منظورش به زن بود...بلد بود...البته...سرتکون داد و شوهر بی حوصلش مینهو رو پشت کمر خودش بست نه اونقدر سفت که اذیت بشه نه اونقدر آروم که از پشتش پایین بیوفته...سوار دوچرخه ها شدن و راه افتادن...
مدت زیادی دوچرخه ها رو میروندن برای مردها قابل تحمل بود ولی برای زن کم کم سخت میشد...
=ما...به...پیونگیانگ میریم...راه زیادی نمونده...پنج دقیقه دیگه...به یه غذا خوری میرسیم...اونجا استراحت میکنیم و غذا میخوریم...
زانوهاشون دردناک شده بود و زین دوچرخه هم آزار دهنده شده بود...
مرد از دوچرخه پیاده شد و ترجیح داد راه بره...
=اگه دوست دارید پیاده بشید چون که خیلی راه نمونده...
●●●●سال ۱۹۹۸ کره شمالی_پیونگ یانگ●●●●
هیزمو توی شعله ها انداخت...
$یوبو...برو مینهو رو بیار تو ظهر شد...به حرف من گوش نمیده
# من برم با کتک میارمش...
هوف کشید...
$آراسو...
از خونه بیرون رفت ولی خیلی سریع شوکه شد...پسر ۸ سالش صورت یه دختر از خودش کوچیکترو گرفته بود و محکم میبوسیدش...
$مینهو...آیگو...
دستشو کشید و به باسنش ضربه زد...
$بیا تو ببینم توله سگ...دختره مردمو چرا میبوسی...
پسر ولی با بیعاری میخندید و همراه مادرش داخل خونه میرفت 《آخه خیلی خوشگله》
خشک شد...
$هیا مینهو...
+فکر کنم عاشق شدم...مامان...سیزده سالم شد واسم میگیریش؟؟؟
حالا نمیدونست بخنده یا گریه کنه...
$اگه قول بدی آدم باشی چرا که نه...بیا برو پیش بابات ...
باذوق خندید و هورا کرد...تند دمپایی های چوبیشو از پاش به اطراف پرت کرد و بلند سلام داد...پدرش مثل همیشه چای سنتی میخورد و روزنامه میخوند...
پسر تند کنارش نشست و صورتشو بوسید...مرد نگاهشو از روزنامه برنداشت ولی اونم بوسیدش...
# سلام پسر بابایی...
+بابا من عاشق شدم...
# پس مثله یه مرد رفتار کن تا باهات ازدواج کنه...
$یوبو این چیزا چیه که میگیییی...اون داشت بوسش میکرد...
مرد زیرزیری خندید...
+خوب وقتی آدم یکیو دوست داره باید بو*سش کنه...مگه اون بار خودتون نگفتید زن و مردایی که هم دیگه رو دوست دارن هم دیگه رو میب*وسن؟
زن سرخ شد...مینهو چند باری مزاحم شبشون شده بود و به ناچار مجبور شده بودن توضیحاتی بهش بدن...که البته این زیاد هم مفید واقع نشده بود...
# منظور مامانت زن و مردایین که ازدواج کردن...
+ولی من دوست دارم هه سانو بب*وسم...
یه بار دیگه ضربه به پشتش خورد...ولی اینبار از طرف باباش...
# گو*ه میخوری...
پسر بازم با بیعاری خندید...
$تو نباید دخترا رو بب*وسی
+اوم؟باشهههههه....
تند توی اتاقش دوید و ماشین چوبیشو که پدرش براش درست کرده بودو آورد و صدای گاز دادن درآورد...
به خانواده فوق العاده کوچیکش نگاه کرد...خونش باید شلوغتر از اینا میبود مثلا یه گوشه از خونه پچ پچای دخترونه و یه جای دیگه صدای خوردن میل های بافتی به هم دیگه...یا شاید هم صدای تق تق دمپایی دخترونه بخاطر پرش و بازی لی لی...آه کشید...و به پسر پرسر و صداش نگاه کرد...همینم یه غنیمت بود...یه گنج قشنگ و گرانبها...بسته های قرص آرامبخش روز به روز خالی میشدن و این زنو نگران میکرد...نگران اتفاقات بعد از تموم شدن قرص ها...تمام جمهوری رو زیر پا گذاشته بود شاید یه قرص نه دقیقا همین قرص بلکه چیزی شبیهشو گیر بیاره ولی...نبود که نبود...به صورت قاچاقی سفارش اون قرصو داده بود ولی از دیر رسیدن قرصا میترسید...این آرامش نصفه و نیمه رو مدیون قانون مداری جمهوری و قرصای دوز بالای آرامشبخش بود...مرد هنوز هم خشن و دیوونه بود ...گاهی به حد مرگ پسر بیچارشونو به جرم فضولی زیر کتک میگرفت یا حتی خودشو ولی حداقل مردم بیرون از خونه رو زخمی نمیکرد...مینهو کاملا نسبت به کتک نترس شده بود انگار عادت کرده بود که برای هر کاری درست یا نادرست کتک بخوره حتی روحیش بخاطر دیدن رابطه پدر و مادرش تا حدی سخت شده بود بازیای خشونت آمیزش نشون میداد آینده پرآرامشی در انتظارش نیست ...روحیه خشنی که پیدا کرده بود تنها نشون میداد توی دیوونگی کم از پدر و پدر بزرگش نداره...و این وسط زن فقط باید تلاش میکرد که بدتر از این نشه که حالا با تموم شدن قرصا هیچ امیدی نداشت...
$دستاتونو بشورید و بیاید ناهار بخورید...