hani shinee دوشنبه 19 مهر 1395 06:53 ب.ظ نظرات ()
سلامممممم
اومدم با قسمت جدید
این یکی برعکس قسمته اوله البته یکم...
نظراتم کم بود...
زیر زیری نخونید ...
بپرید نظر یادتون نره
●●●●●●●●●●●●●
سال ۱۹۴۷ کره زیر سلطه ژاپن و آمریکا_۳ سال قبل جنگ کره_التیماتم کشورها●●●●
به زن زیبایی که توی لباس سنتی آبی رنگ قشنگ تر از همیشه به نظر میرسید خیره شد...صدای آواز سنتی بوی عود خوش بو همه جا رو گرفته بود...امروز با یه دختر زیبا ازدواج میکرد ...وقتی همه برای شب زیباشون تنهاشون گذاشتن قبل از اینکه بهش نزدیک بشه صدای آژیر بلند شد از چندین روز پیش همه جا توی رادیو خیابون ها اعلام میشد که پناهگاه و مخفیگاه بسازن و درصورت صدا کردن آژیر خطر پناه بگیرن...اینکارو کرده بود یه جای خوب زیر پله ها ساخته بود و مقداری غذا و آب توی یه قسمتش نگه داشته بود...
خیلی سریع بلند شد به لباسای ناراحت همسرش نگاه کرد مطمئنا نمیتونست سریع فرار کنه...روی دستاش بلندش کرد و بیرون رفت ...صدای آژیر متوقف نمیشد داخل پناهگاه رفتن و دخترک آروم خندید...
$یوبو تو خیلی قوی...
به صورت قشنگ دختر خیره شد و خندید 
# عروسیمون هیجان انگیز شد...نه؟؟؟
$یوبو...ده تا...
# نه دوتا کافیه...
$ده تا...
# چجوری نگهشون میداری
$نیاز نیست من نگه دارم خودشون مواظب هم دیگه هستن...
مرد خندید 
# عــــــــــه؟
$آره...
خیلی یکباره آژیر متوقف شد...وقتی بیرون رفتن آژیر دوباره زده شد ولی قبل از اینکه دوباره داخل برن یه انفجار و...
///
دنبال تخت روون میدوید و به چهره دنگ پریده نوعروسش نگاه میکرد که چطور از درد توی هم رفته بود...
تا جایی دیگه بهش اجازه ندادن همراهش بره...
روی صندلی کنار اتاق نشست و منتظر موند
///
از اتاق دکتر به سمت تخت نوعروسش میرفت...صدای دکتر توی گوشش زنگ میزد 
《یه آسیب به رحم وارد شده》《متاسفم ولی بهتره بچه دار نشید》《میدونم که تازه ازدواج کردید》《اگه میدونی خیلی بچه دوست داری ازدواجو بهم بزن و دوباره ازدواج کن...چون امیدی نیست》《بچه قبل از بدنیا اومدن میمیره》
بچه دوست داشت؟نه...عاشقش بود...ولی بیشتر از اون عاشق همسرش بود...عاشق بچه بود؟نه به اندازه همسرش...آب دهنشو قورت داد و یه لبخند مصنوعی روی لبش نشوند...
$یوبو تو اومدی؟یوبو مشکلی واسم پیش اومده؟
سعی کرد توی چشمای زن خیره نشه...
# چه مشکلی؟؟؟گفت خانم قشنگت سالم و سلامته...الانم بردار ببرش خونت که خیلی بیطاقت به نظر میرسی
دختر خجالت زده خندید و سرشو زیر ملحفه برد...
صدای خش خش از توی جیبش لبخندشو از بین برد...
# عزیزم برای چند لحظه تنهات میذارم...متاسفم...
●●●●
سال۱۹۵۰ شروع جدی جنگ کره●●●●
زن با گریه جیغ زد 
$بچمو نمیندازم...یا زنده میمونه و منم با نفساش زنده میمونم...یا میمیره و منم باهاش میمیرم...
# تو متوجه نیستی یوبو...دکتر گفت...
$دکتر یه مادر نیست...
# گوره پدر همه...گوره پدره این بچه...من نمیخوام بلایی سره تو بیاد دیوونه...چرا به حرفام گوش نمیکنی...
$تو هم منو درک نمیکنی...اگه قرار باشه بمیرم...خوشحال میشم که با بچم میمیرم...
اخمای مرد توی هم رفت...
# حاضر شو میریم دکتر...
●●●
سال ۱۹۸۷کره جنوبی_سئول
با اخمای درهم همراه زن که باذوق به سمت پذیرش میرفت قدم میزد...
مسئول پذیرش خیلی زود شناختشون...البته هر کسی دیگه ای سی سال تمامو بیمارستانو متر میکرد و پنج تا بچه مرده به دنیا میاورد برای همه آشنا میشد 
=خیلی زود به دکترتون خبر میدم تا اتاق عملو آماده کنیم...
$البته...اما اینبار بچم زندست...اون داره لگد میزنه...
پرستار با دلسوزی یه لبخند زد و ازشون دور شد...
# آبرومونو نبر یوبو...این فقط توهم بارداریه...
دستای مردو گرفت با ذوق بهش خیره شد 
$نه یوبو اینبار دیگه زندست...من حسش میکنم...ببین...من ۹ ماهمه و... وای خدای من...بچه کاملا تکون میخوره...میخوای امتحان کنی؟؟؟
با اعصاب خوردی دستشو بیرون کشید...
#میونگی تمومش کن دیگه...
زن ولی با این بداخلاقیا برای یه لحظه هم از ذوقش کاسته نمیشد 
$یوبو من یه اسم انتخاب کردم...اگه دختر بود جین کیونگ اگه پسر بود جینکی...عالیه نه...
مرد با تاسف سرتکون داد و بهش کمک کرد تا بشینه ولی زن اونقدر ذوق داشت که برای یه لحظه هم نمیتونست بشینه...ولی این ایستادن ها بالاخره کار دستش داد
$آخ..آخ یوبو...
# چی شد؟
یکباره به پاهای زن نگاه کرد که مایع بی رنگ از پاهاش پایین ریخت...
$کیـ کیسه آب...پاره شد...
صورتش سفید و عرق کرده شد از درد اخماش توی هم رفت ولی بازم با وجود درد گاهی مثل یه دیوونه میخندید 
$خدای من چه بچه ی...فضولی...
صدای جیغش همه رو ترسوند...بالاخره تخت روانو رسوندن و دکتر سریع بالا سرش رفت  بهش اجازه داخل رفتنو دادن...طاقت دیدن یه بچه مرده دیگه رو نداشت ولی با مکث چندین دقیقه ای داخل رفت زنو روی یه صندلی عجیب نشونده بودن 
# دکتر چیکار میکنی...مثل همیشه رفتار کن...
دکتر هم انگار از این اتفاق میمون ذوق زده بود 
&زندست لی شی...بچه زندست...
شوکه به دکتر خیره شد حس نامفهمومی داشات اونقدر که نتونست هیچی بگه یا هیچ کاری بکنه...آمپول فشار زده شد و همه بهش کمک کردن... دستاش توسط زن چلونده میشد و جیغاش دلشو ریش ریش میکرد...ولی چشمای بسته شده بخاطر جیغ بلند و ناهنجار زن که نشون دهنده حس بد خالی شدن بود با صدای جیغ و گریه بچه به لبخند تبدیل شد...زن گریه میکرد...نامفهوم چیزایی رو میگفت...مرد سفید پوش خیلی سریع بچه رو معاینه کرد و بعد از زدن دستبند اسم بچه و لبخند و تبریک به مرد اتاقو ترک کرد ...این بچه...ششمین بچه...اینجا بود...کنارشون بود و صدای جیغای وحشیانه و پراز ترس زندگی توی دنیا لبخند و اشک شوقو به چشمای زن و شوهر آورد...
///
زن توی سالن منتظر مونده بود و با پسر کوچولو بازی بازی میکرد و آروم آروم میخندید
یه نگاه بهش انداخت و لبخند زد...
# دکتر...تو که گفتی امیدی نیست...
&خوب...به نظر میرسه یه معجزه رخ داده...و البته که این معجزه میتونه تکرار بشه...
چشمای مرد از خوشی برق زد...
# بازم میتونیم بچه دار بشیم...
$البته...به نظر میرسه بافت آسیب دیده ترمیم شده و اینا رو ببین...
به عکس سونوگرافی زن اشاره کرد...
# من که سر درنمیارم...
&ترکشی که نمیتونستیم درش بیاریم بعد از پاره شدن کیسه آب به طور طبیعی قابل رویت شده...به محضی که تونست آماده عمل بشه بیارش بیمارستان...بعد از درآوردن ترکش با چند سال صبر حداقل ۵ یا ۴سال بازم میتونید از این معجزه کوچولوها داشته باشید منتها دیگه آخریش باشه...
مرد با خوشحالی سر تکون داد  از دکتر تشکر کرد و بیرون رفت...
# پاشو خانمی که یه شام بهم بدهکاری...
زن شیرین لبخند زد
$چطور؟؟؟
# ۵ سال دیگه میتونی یه بچه دیگه بیاری...اسم این یکیو من انتخاب میکنم...
زن هم از ذوق اشکش پایین ریخت...
$تو رو خدا راست میگی...
پسر بچه توی بغلشو بوسید
$مامانی واست یه داداش با خواهر میاریم...
●●●●سال ۱۹۹۳ تولد_کره جنوبی سئول●●●●
پسر بچه رو توی بغلش گرفت و به پسر پنج ساله نشونش داد...
# جینکی مامانی...این تمینه...داداش کوچولوت...
*خیلی زشته...
زن و مرد خندیدن...
# البته...اون به پای پسر خوشگلم نمیرسه مگه نه یوبو 
$البته...
#جینکی...تمین واست یه کادو خریده...ببینش...
عروسک خرسی رو توی بغلش جینکی گذاشت...و پسر خیلی سریع غرق بازی باهاش شد...
*ماما...بابا...واسه ی تمین خرسی نخریدین؟؟
زن و مرد با خنده به هم دیگه خیره شدن...
# اونو تمین خریده واست نه ما...
*اون که کوچولوعه...پولم نداره...نمیتونه بافروشنده حرف بزنه...دروغ گفتن کار خوبی نیست
$یوبو باید راستشو بگیم....پسرمون خیلی باهوشه...
دوباره هردوشون خندیدن...پسر دوباره به بچه نزدیک شد و بچه کوچیک برای شیر نق زد 
*زشته نقو...بچه نقو...بیا خرسو بگیر و ساکت باش مامان باید بخوابه...
زن با ذوق فداش شد و بدون طاقت توی بغلش لهش کرد 
با لبخند به خانواده کوچیکش خیره شد و لعنت به لرزش دستگاه توی جیبش...
# یوبو...عینکمو توی ماشین جا گذاشتم میرم میارم
$آراسو...