hani shinee جمعه 16 مهر 1395 03:06 ب.ظ نظرات ()
سلام...
خووووب اینم قسمت آخر...
منتظرش بودین؟؟؟؟
بپرید بخونید 
حتما هم نظر بذارید...

قسمت ۱۷
ناهار خوش مزشو خورده بود با وجودی که با مادرش قهر بود ولی بازم خوشمزگی غذاهاشو نمیتونست نادیده بگیره...حداقل از املت وا رفته شیجو و گوشت کبابی سوخته یونگجی و غذای ابتکاری جونگ خیلی بهتر بود...
-ممنون مامان...
€نوش جون...
£کیبوم بابایی...کادویی چیزی خریدی؟؟؟
-نه کی بخرم وقت نداشتم....
£زنگ بزن به جونگهیون باهم برید...بهش بگو به باباش بگه بیاد اینجا شب...شب شما میرید تولد اون بیچاره تنها میمونه...
یه لبخند بزرگ زد 
-اوووه باباهم یه دوست پیدا کردههه...چشم بابای خوشگلم...
سر مردو بوسید و داخل اتاقش رفت...ساعت سه ظهر بود...یکم دیر ناهار خورده بودن...فقط چون مادرش یه غذای مفصل درست کرده بود همزمان که لباسشو درمیاورد به جونگ پیام داد
《چاگیا...میری تولد؟؟》
شاید به یک دقیقه نکشید که جواب گرفت 
+《آره...هیونگ دعوتم کرده اگه نرم بی ادبیه》
لبشو گزید 
《چاگیا...بیا باهم بریم کادو بخریم》
دوباره سریع جواب گرفت 
《باشه گلم...میام دنبالت^^》
به پیامش لبخند زد برای بیرون رفتن باهاش یه لحظه هم درنگ نمیکرد 
《چاگی...الان کجایی؟》
+《بیمارستان :/》
ابروهاش بالا پرید...
《بمیرم...چی شده مگه؟...بابات خوبه؟؟؟خودت خوبی؟》
+《نگو اینجوری...چرا بمیری؟؟...بابا دمپاییشو به شوخی پرت کرد سمتم خورد تو سرم...فقط باد کرد...هیچیم نشده ولی باباست دیگه...》
《:دی :دی :دی》(نخندینا دارم فارسی مینویسم》
+《اوه البته که بایدم بخندی...نمیتونم به قیافه دکتر که کم بود بترکه از خنده فکر کنم》
《چاگی من میرم دوش بگیرم...کارت تموم شد یه پیام بده من آماده بشم...راستی بابام گفت که شب بابات دعوته خونمون...بیاد اینجا تنها نباشه...باشه جذابم؟♥》
+《باشه عشقم♥》
با لبخند گوشیشو روی میز گذاشت و حولشو برداشت...
***
برای ده دقیقه تمام دلشو گرفته بود و میخندید...
-چینجا؟؟؟؟؟...وای خدایا...گفت چرا نیومدی من یادت بدم؟؟؟واو...بابات فوق العادست...همینه که بابام خوشش اومده ازش...فکر کنم دوستای خوبی بشن نه؟؟
به خنده هاش خندید
+البتهههه...بابام گفت مامان یه ایمیل براش فرستاده...واسه سه ماه دیگه میاد کره...واسه دیدن من...خیلی هیجان زدم ...من...هیچ وقت درست و حسابی ندیدمشون...اگه هم دیدم خیلی کوچیک بودم و یادم نمیاد صورتاشون...
-عزیزم...امیدوارم خوش بگذره بهت...
+من بدون صبر منتظر  سه ماه دیگم...سه ماه دیگه...خانوادم میان...سه ماه دیگه دایی میشم...سه ماه دیگه تابستون شروع میشه...عالیه نه؟؟؟میتونیم بیشتر باهم وقت بگذرونیم...
لبخند زد...
-عههه...ولی به نظر من اینقدر غرق بچه تمین و خانوادت میشی منو یادت میره...
خندید و به خودش چسبوندش...
+نه خوشگلم...
سرشو محکم بوسید و دستشو سمت یه دستبند چرمی کشید
+اون خوشگله؟؟؟
-آه...ارههههه...منم واسش یه کلاه خوب میخرم...خوبه؟؟؟
+عالیه...
-البته...اگه بخوایم ازش استفاده کنه باید نارنجی بخریم...
زیر خنده زد و از  دستبند نارنجیشو برداشت...《خوشگله》
***
صدای موزیک ملایم از خونه جینکی باعث شد اوه بکشه...
-همه چیزه این پسر عجیب غریبه...
جونگ خندید و جلو هولش داد
+صاحب خونش میندازتش بیرون...
زنگو فشار داد...
*کیه کیه؟؟؟به به...عشقای خودم...بپرید تو...
قبل از باز کردن در صدای چووا رو هم خیلی ضعیف شنیدن...《عشقت کیه؟؟؟》و صدای خنده جینکی...《تویی تویی》
صدای غیز باز کردن در با سر تکون دادنای از روی تاسف کیبوم هماهنگ شد...
جونگ خندید و داخل رفت...جینکی و چووا جلوی در منتظرشون بودن...با دیدن کیبوم صورت جینکی برق زد...
*پسر داییه خوشگلم آشتی کرد...
با غرور دستشو بالا برد...
-نه ....بخاطر بابا و جونگ اومدم...
ایش کشید و داخل رفت ولی متوجه شد که جونگ هردوشونو بغل کرد و تولد چووا رو تبریک گفت و داخل اومد...
+بومی جونم...خوشگل پسرممم...با هیونگ آشتی کن دیگه...خوش نمیگذره ها پسری...
با شیطنت شونه بالا انداخت و مثل یه گرگ روی دندونش زبون کشید...
-سه روز دیگه باهام میخوابی؟؟؟
ابروهاش بالا پرید...
+ها؟؟؟
-اگه بخوابی باهام...امشب آشتی میکنم...
+امروز باهم بودیم...
-خوب بودیم که بودیم...میگم سه روز دیگه...
+خوب اون موقع که مدرسه ایم...
×عشقای من چرا اینجا ایستادن...
باشنیدن صدای تمین همه چیو فراموش کردن و ذوق کردن
-وای نفسمممم...تو هم هستی؟؟؟
+مینهو کجاست؟اونم اینجاست؟
×آه...آره...اونجا نشسته...
+اوه عزیزم برو بشین...رنگت پریده...
بهش کمک کرد کنار مینهو بشینه و با مینهو احوال پرسی کرد...
-چاگیا...نگفتیا...پیچوندیا...
+آراسو آراسو...دیگه مشکلی ندارم باهاش...
کیبوم از همونجا داد کشید 
-پسر عمه جوووونیییی...بیا میخوام باهات آشتی کنم...
مهمونای نآاشنا مثل یه دیوونه بهش نگاه کردن ولی جونگهیون و بقیه خندیدن...
چووا یه آهنگ شاد گذاشت و جینکی با تکون تکون خودشو بهش رسوند و سریع بغلش کرد...
*عشق خودمی پسر دایی...
***
سه ماه بعد...
با صدای گریه بچه همه با شادی لبخند زدن و به مینهو تبریک گفتن...
دستاشو دور  کمر جونگ حلقه کرد و زیر گریه زد 
+فدای اشکات بشم...چرا گریه میکنی آخه...
سرشو توی سینش قایم کرد...
-از سره خوشحالیه ابله...
زیرخنده زد و محکم به خودش فشارش داد...
+دایی شدیم کیبوم...
-کی میذارن ببینیمش...
+کیو؟
-من عمرا نمیخوام الان اون پسره بدو ببینم...بادکنکه خنگ...تمینو اذیت کرد اینهمه...میخوام تمینو ببینم...
سرش بوسیده شد 
+فدای این پسریه مهربونم بشم...حالا وقتی نینی رو دیدی واسش غش و ضعف رفتی اینا رو که گفتی یادت میارم...
دماغشو بالا کشید...
-فدای هلوی داییش بشم...
دوباره خندید و توی بغلش لهش کرد...
+خنگ...
از بغلش دراومد و مینهو رو بغل کرد اونم مثل خودش گریه میکرد
-فدات بشم مبارکه...دیگه بابا شدی...کوفتت نشه...من هنوز ازدواجم نکردم...
خیلی یکباره هردوشون بین گریه زیر خنده زدن...
=چشم حسودام کور...سال دیگه بعدی...پنج بار بابا میشم تو هنوز تو خونه موندی...
با حسادت به شونش کوبید...
-عوضی خوش شانس...از پونزده سالگی ازدواج کردی الانم بچه داری...کوفتت نشه...
پرستار بیرون اومد
# همراه لی...
=منم...
دختر با شیطنت لبخند زد 
# مژدگونی میدین یا من خبر خوبو ندم...
مینهو هول دست تو جیبش کرد و یه مقدار پول درآورد...پرستار دوباره لبخند زد
# هر دو سالمن...هم همسرتون هم بچه خوشگلتون...
سرتکون داد و به دوباره به گریه افتاد ولی با جونگ و کیبوم دوره شد...
///
گلدونو آب کرد و دسته گلو توش گذاشت...داخل اتاق رفت تمین هنوز خواب بود...رنگ صورتش پریده بود و صورتش درد کشیده و خسته به نظر میرسید...اشکش پایین چکید و پیشونیشو بوسید...
=عزیزم...
آروم موهای لطیف و تمیزشو نوازش کرد...
پلکاش جمع و باز شد...
=سلام مامان کوچولوی من...
مثل همیشه لبخند زد ولی کم جون تر و خسته تر...
=خوبی؟؟؟درد داری؟؟؟
آروم سرتکون داد...
×آقای من چرا گریه میکنه؟؟
=خیلی درد کشیدی نفس من؟؟
یه لبخند دیگه زد اینبار با نمک و درخشانتر بود...
×چه دردی بهتر از این درد که آخرش صدای بچتو بشنوی؟؟؟داشتم از فوضولی میمردم مینهو...
بهش لبخند زد و تند لبشو بوسید 《خدانکنه پسری》
×بچمو کی میارن؟؟؟
=حالا میرم میگم بیدار شدی...خانواده هامونو خبر کردم تا فردا میان سئول چه بدموقع رفتن سفر بیچاره ها...اینفدر خوشحال شدن که همون پشت تلفن داشتن گریه میکردن...هر ده دقیقه هم زنگ میزدن خبر میگرفتن...
دوباره لبخند زد...《پسره پر دردسرم》
=اوه...یوبو کیبوم و جونگهیون هیونگ اون بیرونن بیان داخل یا خجالت میکشی
×نه بگو بیان...
دوباره سرشو بوسید و بیرون رفت...زیاد طول نکشید که کیبوم و جونگ داخل اتاق اومدن چشمای هردوشون سرخ بود ولی لبخند میزدن...
×حال دایی خوشتیپا چطوره؟؟؟
-ما خوبیم دیوونه تو خوبی؟؟؟
×مامان کوچولو هم خوبه...
جونگ خندید و صورتشو بوسید
+تمین من بچتو دیدم...
ذوق زد و یه لبخند بزرگ زد 
×خوشگله؟؟؟
+آره گل پسر  مثه خودت خوشگله...
×تپله نه؟؟؟سفیده؟؟
کیبوم جلوی دهن جونگو گرفت 
-نه دیگهههه اینو باید خودت ببینی...
لبهاشو آویزون کرد 
×بدجنس...
در تقه کرد 
# خوب...این نینیه بره پیشه کی؟؟؟
تمین ذوق زد و هنوز بچه نزدیکش نیومده زیر لب قربونش میرفت...
بچه با احتیاط توی بغلش گذاشته شد... و تمین با دیدنش اشکاش جاری شد...
×اووووم مثه خودم خوشگلهههه...
-فدات بشم من بادکنک نفسم چه جیگریه....
+یه نفر میگفت نمیخواد بچه رو ببینه...
-خفه شو...
خندید و دستاشو دور گردن جونگ حلقه کرد...به تمین که شیشه شیر آماده شده توسط پرستارو توی دهن بچه میذاشت و با لذت به شیر خوردنش نگاه میکرد خیره شد 
×جونگهیون چاگیا...مامانت و خواهرت اومدن؟؟؟
پسر دوباره سره شوق اومد و گوشیشو درآورد...
+آره آره عکس خواهرمو ببین چه خوشگله...مامانم از اون خوشگلتره...ببین ببین...
به عکس دوتا خانمی که بهش نشون داد نگاه کرد 
×چقدر شبیهید...همتون خوشگلید...
+سونگدام عاشق کیبوم شده...
کیبوم با بدبختی ابروهاشو آویزون کرد و پوف کشید 
+از صبح ساعت شیش بهش زنگ میزنه قرار میذاره باهم برن خرید تا خوده شب...
-یه وقتایی اونقدر تندتند حرف میزنه انگلیسی و المانی و کره ای قاطی میکنم چی جوابشو بدم...همشم بهم میگه مای دارلینگ و لوازم ارایشاشو سرم امتحان میکنه ببینه بهم میاد یا نه واسم یکی شبیهش بخره...
تمین به سختی جلوی خودشو گرفته بود تا نخنده بخیه هاش درد نگیره...
×کیبوم نگو دیگه...
+ببین چه خواهر دست و دلبازی دارم...
کیبوم بازم با آه ادامه داد
-مامانش به لوازم آرایش بسنده نمیکنه همش واسم لباس پیدا میکنه مجبورم میکنه بپوشم و واسم میخره.. 
=اینکه خیلی خوبه...
-آخه وقتی برمیگردم خونه نمیتونم بخاطر خریدا جلوی چشمامو ببینم...
دوباره همشون خندیدن...
+کیبوم...مامان و خواهرم دوستت دارن...بابامم با بابات صمیمی شده و به نظرش خانواده خوبی هستید...تو رو هم خیلی دوست داره...منم که اصله کاریم تو رو خیلی دوست دارم...
اتاق توی سکوت فرو رفت...
+کیبوم...
یکباره استرس گرفته بود به دست جونگ که توی جیبش فرو رفت نگاه کرد 
+کیبوم امروز روزه خوبیه نه؟؟؟
نتونست چیزی بگه...
جیبشو توی دستش خالی کرد و آروم روی زانوش نشست...و جعبه رو به صورتش باز شد...یه حلقه ساده و نقره ای رنگ بود که دوتا خط طلایی و براق داشت...ساده اما زیبا بود
+باهام ازدواج میکنی؟؟؟
چشمای همه رو روی خودش حس کرد آب دهنشو قورت داد ولی به محض باز کردن دهنش صدای گریه بچه بلند شد و همه دو به خنده انداخت...
×بچم بله رو گفت باید پسرمو بگیری...
همه دوباره خندیدن و کیبوم بازوی جونگو چسبید 
-نخیر ماله خودمه...
دستشو جلوش گرفت...
-حلقمو بده...
+اول بگو بله...
-بــــــــــلههههه(شوهر کمه دوستان:/)
دوباره اتاق پر از خنده شد و حلقه آروم توی انگشتش رفت...

((لحظه های با تو بودن برایم از هر چیزی شیرین تر است...برای همیشه کنارم بمان و بگذار زندگیم عسل شود...))
Love Like Honey
نویسنده:Hani Shinee

پــــــــــایاڹ