hani shinee جمعه 6 مهر 1397 11:40 ب.ظ نظرات ()

قسمت ۲۲

مثل روال این چند روزه دوتا قرص بالا انداخت و تا آخر لیوان آبو سر کشید...
پسر مثل همیشه کتاب محبوبشو دستش گرفته بود و میخوندش...شاید برای هزارمین بار...
#هیونگ...الان کجاییم؟
+اوووم احتمالا باید نزدیکی سئول باشیم...
#آه...که اینطور...
بیرون رفت و یه گوشه نشست...دریا همیشه اینقدر تکراری بود؟...کاش حداقل لپتاپ عزیز کردشو با خودش اورده بود. یکباره دستایی دور شونه هاش حلقه شد و ترسوندش...
+حوصلت سر رفته پسره؟
لبشو گزید و خودشو جمع و جور کرد
#اوووم...خونه مونده بودم حداقل دوبار بهم تجاوز شده بود هیجان زندگیم بالا رفته بود...
+پس این دفعه خونه می مونی؟
#البته که نه...هر جا بری دم میشم پشت سرت...ولی خوب...این دفعه قطعا لپتاپمو میارم...
لبخند زد و بین بازوهاش فشارش داد...
+این مدت همش خواب بودی...میخوای کتاب بخونی؟...
به سوالش اهمیت نداد و یکی از دستاشو گرفت
#چرا همش کتاب عشقای ممنوعه رو میخونی؟...
+چون دوستش دارم...
#احتمالش هست که تو هم...مردا رو دوست داشته باشی؟...
+من...هیچ وقت موقعیت عاشق شدن و توجه کردن به شخص دیگه ای جز تو رو نداشتم...شاید در آینده هم فرصتش پیش نیاد...پس...درواقع نمیدونم...این کتابو میخونم چون فکر میکنم آدمایی وجود دارن که ممکنه وضع احساسیشون از منم بدتر باشه...دوست دارم اگه یه روزی با یکیشون برخورد داشتم بتونم درکشون کنم...همونطور که داداش کوچولومو درک کردم...
صورتشو بوسید و پسر کوچیکترو از خجالت سرخ کرد...
#حتی اگه من باشم...سعی میکنی درکم کنی؟...
+البته...من قبلا این کارو کردم...
#اگه...عضوی از خانوادمو دوست داشته باشم...بازم درکم میکنی؟
سکوت شد...تمام بدنش میلرزید بالاخره حرفی که این مدت خوره مغزش شده بودو گفته بود...
+منظورت...چیه؟
#اگه...اگه من...تو رو...
+ادامه نده تمین...
#گفتی درک میکنی...
+فکر میکنم قبلا به اندازه کافی درکت کردم...وقتی گفتی مردا رو دوست داری گفتم این یه سلیقست...ولی...دوست داشتن من...دیگه زیاده رویه...ما برادریم...
#میدونم...ولی من جز تو کسیو ندارم...تا آخر عمرمم نمیخوام با کسی جز تو باشم...شاید عجیب باشه ولی من از بچگی دوستت داشتم...اگه کسی شدم که مردا رو دوست داره همش بخاطر توعه...میدونستم اشتباهه...برای همین سعی میکردم باهات بد رفتاری کنم...جیغ بزنم پرخرج باشم ازار دهنده و یاغی باشم...میخواستم بیشتر از خونه بری بیرون میخواستم کمتر ببینمت...میخواستم علاقمو از بین ببرم...ولی...اونی که خستگی ناپذیر بود و هیچ وقت تنهام نذاشت تو بودی...الانم مسئولیتشو قبول کن...
+نه...نه متاسفم...تو همیشه داداش کوچولوم بودی...و تا اخر عمرت هم داداش کوچولوم باقی می مونی...و من فقط مسئولیت برادر بزرگ بودنو قبول میکنم...متوجه هستی تمین؟
#قبولم نمیکنی؟
+من تا آخر عمرم به عنوان یه دونسنگ قبولت دارم و وظیفمه که مواظبت باشم...ولی به عنوان یه شریک عشقی...هرگز...
#اونقدر احمق و بزدلی که حتی وقتی اینا رو میگی به صورتم نگاه نمیکنی...
+درسته...اونقدر احمق و بزدلم که نمیخوام به صورتت نگاه کنم و حرفایی بزنم که ناراحتت میکنه...
#ولی من مثل تو بزدل نیستم...
از جاش بلند شد و به دیواره کشتی چسبید...
+از اونجا فاصله بگیر...
#نترس...نمیخوام خودمو بکشم...برای توی آب مردن زیادی مهارت شنا دارم...
+ولی من ندارم...پس بهتره از آب فاصله بگیری...چون اگه خدایی نکرده اتفاقی بیوفتی توی آب نمیتونم نجاتت بدم...توی این ساعت شب همه خوابن و توی آب هم دید نداره...پس حتی از کسیم نمیتونم کمک بگیرم...
#چه خوب...
+میخوای منو بترسونی؟
#گفتی دوستم نخواهی داشت...پس بهتره اینجوری نگرانم نشی...آزار دهندست...
+تمومش کن تمین...من عاشقتم هوم؟...مگه یه برادر نمیتونه عاشق دونسنگش باشه؟
#تو و این عشق برادرانت برید به جهنم...
+تمین آه...
جلوش ایستاد و چونه لرزونشو گرفت...
+تمین...گریه میکنی؟...
#نه...
سریع اشکشو با آستیناش پاک کرد...
+جدی؟...
آه کشید و هولش داد《دست از سرم...》
قبل از اینکه توی آب بیوفته دستشو گرفت...
#هیونگ...هیونگ...دستمو محکم بگیر...هیووونگ...کمکککککک....کمممممکککککک...هیونگ...هیونگ...
با دوتا دستش تلاش کرد...
#کمککککککک...کممممممممممکککککک...
پسر چشماشو بسته بود...
#هیونگ...هیونگ نه...خودتو بکش بالا باشه...یک...دو...سه...
خودشو عقب کشید تا داخل کشتی بکشتش...سنگین بود...برای پسر نحیف ۱۴ ساله سنگین بود...اشکاش طاقتشو برد...دوباره کشیدش...
#الان میارمت داخل...
نفسشو جمع کرد و با تمام قدرت دستشو کشید...حتی یک قدم عقب تر رفت ولی زمانی که پاش لیز خورد و دست پسر از دستش جدا شد دنیا جلوی چشماش تاریک شد...از جاش بلند شد و پایینو نگاه کرد...تاریک بود...هیچی توی اون آب لعنتی مشخص نبود...از کشتی پایین پرید...زیر آب رفت دور و برو نگاه کرد...برادر بزرگش نمیتونست شنا کنه...نمیتونست...صدای فریاد یکی از مردهای کشتی رو شنید...و بعد...
***
سه سال بعد...
دسته گل توی گلدونو عوض کرد...
-سلامممم...سلامممم...سلام عشقمممم...
با لذت صورتشو بوسید...
-وقتی داشتم میومدم اینجا از همون گلفروشی ای که قبلا گفته بودم  رد شدم...بوی این گلا دیوونم کرد...با خودم گفتم چرا که نه...فکر نکنی اول به هیونگ سرزدم ها...میدونم حسودی...اول اومدم اینجا...خیله خوب خیله خوب...میدونم میخوای سراغ برادر جونتو ازم بگیری...خوبه...حداقل از من و تو بهتره...چیش...بابا مجبورش کرده درس بخونه...موندم این بچه خجالت نمیکشه؟...بابا و اون هیچ جوره بهم وصل نمیشن با اینحال بابا خرج مدرسه گرونشو میده و اون درس نمیخونه...دیروز ادکلنمو کش رفت...بهش میگم چرا میگه''هاه اگه میتونی ازم بگیرش گدا''من اتاقمو غذامو وقتمو حتی لباسامو باهاش تقسیم کردم...از اون مهمتر...مامان و بابامو...بازم بهم میگه گدا...واقعا نمیدونم که قبلا چجوری این خودخواهو تحمل میکردی...
#ازم بدگویی میکنی؟...
-این هزار بار...مثل جن ظاهر نشو پشت سرم...
#میترسی؟...اقای دویل ببین؟؟...عاشق اینم که هیونگ به هوش بیاد و به هیچ جاش تو رو حساب نکنه...
-فکر نمیکنی برای این حرفا یکم سنت زیاده؟...نمیخوای این حرفای بچگانه رو تموم کنی؟
#خدای من...این گلای بوگندو چیه؟...بندازشون بیرون...
-بو...بوگندو؟...آه خدای من...واقعا که دهاتی هستی...
#چیه؟صورتت سرخ شده...عصبانی هستی؟...
-فقط دارم سعی میکنم نفرت انگیزی مثل تو رو تحمل کنم...
#آه و تو نفرت انگیز نیستی...
-من به ظاهر هم که شده سعی میکنم خوب باشم...
#متاسفم من مثل تو دو رو نیستم...دیگه حرف نزن...صدای خش دارت سرمو به درد میاره...
پوزخند زد و با تاسف سرتکون داد...
پیشونی جونگهیونو بوسید و پتوشو بالا کشید...
#سلام هیونگ خوش قیافه ی من...دلم میخواد توی سرم غذاییت برنج و گوشت بریزم بلکه یه پر گوشت به تنت بیاد...
صورتشو نوازش کرد...
#ته ریش دراوردی...دفعه بعدی که اومدم اصلاحت میکنم...
روی دست سوراخ سوراخ شده از آمپول و سوزن سرمشو بوسید...
#نمیخوای بیدار بشی زیبای خفته؟...باید ببوسمت؟...
-جرات داری لبای پوتینیتو به چاگیم نزدیک کن...
لبهاشو توی دهنش برد...
#میبینی هیونگ؟...به لبام میگه پوتین...دو سه بار خودتم اینو بهم گفتی...با اینحال...فکر کنم از اون پوتینای فوق العاده ی گرون مد نظرتونه...باید تشکر کنم؟
-اوغ...من میرم پیش هیونگ...به گلام دست بزنی پرپرت میکنم...
انگشت وسطشو بالا گرفت و یه لگد محکم به پشتش خورد...
-عوضیه بی ادب...
#ایییییی...انگشته مگه واقعا انــــــ
-کمربند درمیارم برات
لبهاشو بهم فشار داد و دوباره سمت هیونگش برگشت
#چیش...
***
عبادتشو تمام کرد از جاش بلند شد 
سور دمیده شد و مثل همیشه همه جایی جمع شدن بالاخره وقتش رسیده بود...اینبار با بیشترین سرعتی که میتونست به سمت جمع رفت بال های باشکوه فرشته اعظم بازم توجه همه رو جلب کرد...
لبخند فرشته اعظم بهش حتی شادترش کرد...
به اطرافش نگاه کرد...هیچ کس قد بلند و صورت وحشتناک نداشت...همه مثل خودش دست و پا و صورت معمولی داشتن...
٪تو تونستی...برگرد خونت...
لبخند زد و سرشو خم کرد...
+ممنون....
***
-آه...واقعا موهاش بلند شده...
#من دفعه پیش گفتم فقط موهاشو بتراشیم بره...نمیشه که هر دفعه قیچی به دست بیایم موهاشو کوتاه کنیم...
-برو بابا اسون طلب...نمیخوام کچلش کنم...همون هیونگو کچل کردی کافیه...
#اینقدر نق نزن موهاش دراومده...اگه به من بود دوباره دوتاشونو کچل میکردم...
-یه کاری نکن شبونه ماشینو بگیرم تو موهای پریشونت...سیاه سوخته...
#باشه بگیر...تو این گرما موهاشون عرق...آه...
-چیه...
#حس کردم پلکش تکون خورد...
-پلکش؟...
روش خیمه زد و به چشمای بستش خیره شد...
-امیدوارم توهم نزده باشی...
#نزدم...دیدمش احمق...
دوباره به چشماش خیره شد...
-چاگی...تو رو خدا دوباره پلکاتو تکون بده...
تخم چشمش از راست به چپ رفت
-خدایا...واقعا چشمش تکون خورد...باید به دکتر خبر بدیم...
#دکتر من و تو رو دوباره ببینه سیماش قاطی میکنه...همش میگه چرا هر روز میاین بیمارستان بالا سره مریض...دلم میخواد...
-اینقدر حرف نزن سرمو خوردی...بریم پیش دکتر...
خودش سریع تر از در بیرون رفت و تمین هم بعد از دوباره نگاه انداختن به پسر پشت سرش رفت...
دکتر مثل همیشه کیبومو با اخم نگاه میکرد...
&امکان نداره...ایشون الان هشت ساله توی کما هستن...
-امکان داره ما دیدیمش...مگه...مگه نه تمین...بیا اینجا به دکتر بگو دیدیش...
تندتند سرتکون داد...
&میگم دوباره چکاپ بشه...زودتر برید خونه...دیر وقته...دیگه هم هر روز نیاید...
#مگه رو سره شما نشستیم؟
به پهلوش ضربه زد...
-مودب باش...متاسفم برادرم یکم بی ادبه...ولی ما مزاحم شما نیستیم...میایم به بیمارمون رسیدگی کنیم...از اونجایی که اتاق خصوصیه پس فکر نمیکنم به بقیه بیمارا هم آزاری برسونیم...
&این برای بیمارتونه...
-از کجا میدونید بیمارمون دوست نداره ما بریم پیشش؟خودتون که دیدین...اومدن ما تاثیر داشت...
&باید برم کارای چکاپو انجام بدم...برید خونه...
شونه بالا انداخت و بدون خداحافظی دست تمینو گرفت بیرون کشیدش...
-تم...
#هوم؟
-به نظرت...یه چیزی مشکوک نیست؟...
#مثلا چی؟...
-این دکتره...یکم عجیبه...انگار خوشحال نشد که چاگی داره بهوش میاد...
#احمقی؟...البته که خوشحال نمیشه...میدونی بابت این دوتا اتاق خصوصی چقدر دارن از بابات پول میگیرن؟...آه...از اونجایی که پولداری هیچ وقت اینا رو نمیفهمی...اگه از کما دربیان دیگه پول بی پول...
-به بابا بگم بیمارستانشونو عوض کنه؟...
#نمیدونم...فقط میدونم این دکتره بدجور روی اعصابه...
-خیلی...ازش خوشم نمیاد...بابا میگه قبلا میخواسته راضیش کنه دستگاها رو ازش جدا کنن...ببینم...این...اینجوریم دیگه پول به حسابشون نمیومده...
#چقدر ساده ای...مطمئن بوده بابات راضی نمیشه خنگ...
-درسته تو مهربونیه بابا شکی نیست...اون حتی با تو هم خوب رفتار میکنه...
#مگه من چمه؟
-هاه...بریم دوباره بهش سربزنیم بعدش بریم خونه...باید به بابا زنگ بزنم فکر کنم خوشحال بشه...
قبل از اینکه بره دستشو گرفت...
#کیبوم...تو...فکر میکنی چون خوب مواظب هیونگت نبودم اون هنوز تغییری نکرده؟
-تو فقط چهارده سالت بوده...نمیتونستی مثل دکترا باشی...دکترای ساحلی هم تا یه اندازه می تونن کمک کنن...به هر حال...قابل ستایشه....
#فکر میکنی بهوش بیاد...اونم همین فکرو میکنه؟
-احتمالا...هی بسه...این قیافه رو نگیر...فقط مثل همیشه نفرت انگیز باش...بریم...
سرتکون داد و دنبالش رفت...پسر مثل همیشه بود...حتی چند دقیقه ای دوباره به چشماش خیره شدن ولی تکون نخورد بعد از اینکه دو تا پرستار برای گرفتن نمونه داخل اومدن سمت خونه رفتن...
به محض رسیدنشون میجو سمتشون دوید 
÷تمین اوپآآآآآ...
پسر با ذوق بغلش کرد...
#آیگو آیگو میجو...برگشتی؟...
تند سرتکون داد...
÷بیا بریم مشقامو ببین معلممون به همشون نمره کامل داده
#آه همونایی که باهم نوشتیم؟
÷آره اصلا شک نکرد به دست خطم...
#آه اینقدر دست خطم بده؟
دختر قهقهه زد و دستشو کشید
-آه دختره بد...منو ندید؟...چیش...
€کیبوم آه...بیا اینجا ببینمت...حال جونگهیون خوب بود؟...
-اوووم...برادرش چشماشو تکون داد...خیلی خوشحال شدیم...
€آه جدی؟پس باید به پدرت بگم حتما...
-نه...خودم میخوام بهش خبر خوبو بدم...
زن لبخند زد...
€خیله خوب...
///
چشماشو باز کرد...همه جا تاریک بود...به اطراف نگاه کرد...کجا بود...یه اتاق...بوی خوبی میومد...بوی خوب گل...چشماش به تاریکی عادت کرد و بالاخره تونست اجزای اتاقو ببینه...درست حدس زده بود...گلدون پر از گلهای تازه بود...اونقدر بوی گل ها زیاد بود که حتی با وجود ماسک روی صورتش بوشو حس کرده بود...وسایل اتاق تقریبا کامل بود...ولی کسی کنارش نبود...خیلی یکباره به یادش اومد...
《تمین...》
از ماسک و اتاق میتونست حدس بزنه بیمارستانه؟ پس برادر کوچولوش کجا بود...اگه یه وقت دوباره اون دوستای احمقش بهش حمله کرده باشن چی...نگرانی دور دلش پیچید...
《تو و عشق برادرانت برید به جهنم》
چشماش خسته شد و بستشون...
《نمیتونم》