hani shinee شنبه 17 شهریور 1397 03:50 ب.ظ نظرات ()

قسمت ۱۲

روی تخت افتاد و پوف کشید...
-عالی شد...بخاطر یه قول مسخره باید مدام برم بیمارستان...عالیه عالیییی...
خندید و کنارش روی تخت رفت...
+بداخلاقی نکن...
-چیش...همه دویل دارن منم دارم...باید الان بگی عصبی شو و همه رو بکش زیره فحش...
+خوب...من هیچیم مثل بقیه دویلا نیست به هر حال...اینم یه تفاوت دیگه...
شونه بالا انداخت...
-اینم حرفیه...
به پهلو برگشت...
-انرژیم رفته...بغلم کن...انرژی بده...
دوباره خندید و فشارش داد...
سرشو بالا آورد و بهش نگاه کرد...
-اگه...اگه یه روزی...افکارمو بهت دادم...قول میدی بازم دوستم داشته باشی؟...
سریع سرتکون داد...
+البته...به هر حال...قراره مدت طولانیییی ای رو با هم بگذرونیم...و تو تنها کسی هستی که میتونه با من حرف بزنه و منو ببینه...میجو هم هست ولی اون...نه...اون کسی نیست که من دوستش دارم پس...
-سرمو خوردی...من...من راضیم...انجامش بده...فقط یکم میترسم...آه و اینکه دل ضعفه دارم اجازه بده قبل از انجامش یه چیزی بخورم...
با ذوق لبخند زد و لپشو کشید 
+مثلا چی؟
-شده یه لیوان قهوه...
دوباره اون صدا توی سرش پیچید و تمام بدنشو فشرده کرد...
-خوبی عزیزم؟خوبی؟
نفس کشید...
-آره آره نفس بکش...همونیه که میجو میگفت؟تو درد داری؟
+کیبوم...کیبوم من...مطمئن شدم...
-از چی عزیزم...از چی؟
+من...پسر عموت نیستم...
****
کنار ساحل رفت پسر  با اخمای توی هم  درس میخوند و هراز گاهی هق میزد...
*هی...دادام...
سمتش برگشت...
#آه...قهوه...
*زیاد گرون نیست...متاسفم...
#کافئین داشته باشه کافیه...
*منو بخشیدی؟
یه قلپ از قهوه خورد 
#اوهوم...
صورتشو نزدیک کرد و روی شقیقشو ببوسید
#دفعه آخرت باشه واسه ی من کمربند درمیاری...
+گاهی حس میکنم با یه بچه غد و یه دنده ی لوس زندگی میکنم
#کسی مجبورت نکرده...
+درسته...کسی مجبورم نکرده...
مشت پسر به محکم ترین شکل ممکن روی بازوش فرود اومد 
#راحت باش بگو میخوای بندازیم از خونه بیرون...
+دردم اومد...
#تو هم با کتاب زدی تو سرم...
+بجاش واست قهوه خریدم...
#این وظیفته...معذرت خواهی با انجام وظیفه متفاوته...
+اوه...آره؟
#آره...
+شب خونه نیا...
#میام...از خونه بابام که نمیتونی بندازیم بیرون...
+باشه برو  خونه...من نمیام...
#هاه...باشه...
از جاش بلند شد و پشتشو از شن پاک کرد 
#بدبخت...
+یادت نره پتو بندازی روی خودت...
#به تو ربطی نداره...ادای خوبا رو درنیار...امیدوارم همین گوشه ساحل یخ بزنی 
+تو به فکر خودت باش یه وقت پوستت جوش نزنه...
#خفه شو...
به پسر نگاه کرد که سمت خونه میرفت....
 +تمیییین...بخاری رو روشن کن پهلوهات سرما نخوره....
****
-الان خوبی؟
+آره خوبم...
-افکارمو بگیر و بعد بفهم که کی بودی...
+میگیرم و مطمئنت میکنم که اونی که فکر میکنی نیستم...
-شروع کن....
دستاشو رو سرش گذاشت و چشماشو بست...
+چشماتو ببند عزیزم...تمرکز کن و بدنتو راحت بگیر...
دستاشو کمی فشار داد و همه چیز مثل یه فیلم پشت پلکاش اومد...از  نوزادی کیبوم شروع شد تا اومدن پسر عموش به خونشون لبخندای قایمکی کیبوم مواظبتای پسر ازش روزای شاد کیبوم....ولی انگار به مرور یه چیزی کم شده بود و یا شاید چیزی اضافه شده بود...ابروهایی که توی هم گره خورد اشکایی که ریخته شد عصبانیت و افسردگی...تنهایی طولانی و بعد....دوباره پسر...کیبوم  تغییرات وحشتناکی کرده بود.... خنده های میجو...اون بحثی که قبلا  کیبوم توی خواب دیده بودش و بعد...آب....
دستاشو از روی سر کیبوم برداشت  و روی گوشاش گذاشت بلکه زنگ آزار دهندش تموم بشه...
-چاگی؟
از درد وحشتناک تمام وجودش توی خودش جمع شد...
-چاگی...
صدایی نمیشنید...فقط بوق ممتدی که توی گوشش بودو میشنید...حتی چشماش هم همه جا رو سیاه میدید...
کیبوم تکونش داد...
-چاگی...خدای من....عزیزم....
دستاشو دورش حلقه کرد و هق زد 
《آب》《آب》 《آب》
چشماشو باز کرد...بالاخره داشت کیبومشو میدید...مثل ابربهاری گریه میکرد و تمام چیزی که توی چشماش بود نگرانی بود...قلبش از گریه های کیبوم میسوخت
+گریه نکن...
اشکاشو پاک کرد...
+من...پسر عموت نیستم...متاسفم...
-هر چی میخوای باش...هر کی میخوای باش...دیگه مهم نیست...
+آخرشو...نتونستم ازت بگیرم...
-اوهوم...بعدا...بعدا...خوب که شدی...بقیشو انجام بده...
دستشو پشت سرش گذاشت و توی بغلش کشیدش...
****
جلوش رژه میرفت و با چشماش دنبالش میکرد 
-هیونگ...اگه چیزی شده به من بگو...
+کیبوم...اون...تصادف کرده...
-کی؟...کی تصادف کرده...
+زن سابقم...
-خدای من...حالش خوبه؟...
+نه...باباش زنگ زد...
-خوب؟
+گفت امیدی نیست...مرگ مغزی شده...به عمو و زن عمو نگو باشه؟...میگفت دخترشو ببخشم...
-اینکارو میکنی؟
+البته...
بلند شد و رو به روش ایستاد بلکه رژه رفتنو تموم کنه
-تو نباید ببخشیش...
+ساکت شو تو نمیفهمی...
-میفهمم...خوبم میفهمم...اون ولت کرد...اون بچشو ول کرد...اون لیاقت بخشیده شدن نداره...
با انگشت اشاره هولش داد 
+برو کنار خوب؟...تو هنوز بچه ای...
-کی میخوای بفهمی دیگه بزرگ شدم؟
+تو بچه ی لوسه ننر...هیچ وقت...هیچ وقت بزرگ نمیشی...
دخترشو از روی زمین بلند کرد 
-مگر اینکه احمق باشی که ببخشیش...
+من میبخشمش...و برای مراسمش هم خواهم رفت...
-و از روی نعش من رد میشی...
+وقتی رفتم میفهمی از روی نعشت رد شدن آسون ترین کار ممکنه...
بچه متوجه تنش بینشون شد و زیر گریه زد...
-ممنون...یه بار بهم ترجیحش دادی...باشه...این بارم این کارو بکن...ولی وقتی برگردی...من دیگه اینجا نیستم...
+منظورت چیه...
-از اینجا میرم...میرم پیش یکی دیگه زندگی میکنم...
+فکر کردی به همین اسونیه؟...وقتی میگم بچه ای واسه همینه...هیشششش...آروم آروم بابایی...
بچه دستاشو سمت کیبوم کشیده بود...این مدت به کیبوم بیشتر از باباش عادت کرده بود...
-آسونه...همونقدر که از نعش من رد شدن واسه تو آسونه...بچه رو بده من...گلوش گرفت...
+بچمو دست یکی مثل تو نمیدم...
دست بچه رو کشید و مرد مجبور شد قبل اینکه بیوفته دست کیبوم بدتش...
-دیدی که دادی...
بیرون رفت و درو محکم کوبید...
+دیگه تو کار بزرگترا دخالت نکن 
پسر دوباره داخل اتاق اومد و بچه رو دستش داد...
-فکر میکنم بچه داری هم کاره بزرگتراست...مادرش مرده و باباش زندست...سعی کن هم کار کنی که منتی که توهمشو میزنی سرت نباشه و هم بچتو بگیری....و وقتیم خواستی بری مراسم زنت حتما با دخترت برو...فقط یکم رانندگی واست سخت میشه چون میجو از تکونای ماشین میترسه و حتما باید بغلش کنی...
دختر دوباره دستشو سمتش کشید و وقتی نگرفتش و از اتاق بیرون زد دوباره صدای گریش بلند شد...
سوییچ ماشین مادرشو برداشت و تقریبا فریاد کشید 
-مامان من میرم یکم تمرین کنم...
€کمربندتو ببند و خوب همه جا رو بپا...از خیابون خودمون هم دورتر نرو...
-چشم...
***
به البوم عکس نگاه کرد و ذوق زد 
+وووآ چقدر کوچولو بودی...اصلا فرق نکردی...انگار فقط سایزت عوض شده...
-خودمم دیگه...اینم جونگهیونه...
+آه....واقعا شبیه منه...با اینکه...من فقط توی آب میتونم خودمو ببینم با اینحال بازم به نظر خیلی شبیه هم دیگه ایم...
-چاگی...
+جونم؟
-تو چند سالته؟
+نمیدونم...
-سی؟
+پسر عموت سی سالش بود؟
-نبود...اگه الان زنده بود سی سالش میشد...
+تو مردای بزرگتر از خودتو دوست داری؟
-البته...به جوونای بیست و دو سه ساله که نمیشه تکیه کرد...من مردای مستقل و بزرگو دوست دارم...بزرگ فکر میکنن مثل بزرگا محافظت میکنن و مثل بزرگا رفتار میکنن...
+و یه دویلن؟
خندید و یه بوسه آروم روی لبش گذاشت...
-و پارتیه من پیشه خدا...
صورتشو نرم بوسید و به عکسای بعدی نگاه کرد 
+آه میجوعه...چقدر تپل بوده...
-اوووم صبحا اونقدر لپاشو به صورتم فشار میداد تا دلم آب بشه بوسش کنم بیدار بشم...بچه باهوشی بود...اینم مامان و بابای خوش قیافه ی من...اوه...یه چیزی اون پشته...وایسا ببینم...
 €کیبوم...
سریع البومو بست و پشتش قایمش کرد 
€صد دفعه گفتم به البومای من دست نزن...
-فقط داشتم نگاه میکردم...
€من فکر کردم داری میسوزونیشون...زودباش برگردون سره جاش...
لبهاشو اویزون کرد 
-چشم...
€همین الان...
چیش کشید و بیرون رفت...
€از دست این پسر...
+چشه مگه پسر به این خوبی...
زن انگار سردرگم بودو با خودش حرف میزد...
€یعنی چیزی دیده؟
+کاش میتونستم ذهن اونو هم بخونم...