hani shinee سه شنبه 13 شهریور 1397 03:31 ب.ظ نظرات ()


قسمت ۱۰

منتظر موند تا کارشو تموم کنه...دستاشو زیر چونه اش گذاشت و بهش خیره شد...
-هنوز قهری؟
+هیش...بذار کارمو بکنم...
-بیا بریم بیرون...
+هیش...
به کمر برگشت و از تخت آویزون شد...
+اینکارو نکن حالت بهم میخوره...
-بیا بریم دیگه...شب تا صبح وقت داری بنویسیش...
+فکرشم نکن نصفه ولش کنم...
از تخت پایین اومد و کنارش نشست...
-عزیزم تو که میدونی روز هنوز تموم نشده...ممکنه اتفاقاتی بیوفته که مجبور بشی دوباره ادامشو بعدا بنویسی...پس بذار شب بنویس...وقتی من خوابم...
+اول اینکه همین الان یک متر ازم دور شو...دوم اینکه این بزرگترین وظیفمه...سوم اینکه...مثلا میخواد چی بشه...
با شیطنت خندید یه بوسه سریع روی لبش گذاشت و ابرو بالا انداخت...
-این میشه...
+نگفتم یک متر ازم فاصله بگیر؟...
-خیله خوب بداخلاق...
کمی ازش فاصله گرفت 
+حالا خوب شد...فاصله مطمئنه...بدون خطر بدون خونریزی...
زیر خنده زد 
-قاتلی چیزیم؟...
+نه...اگه نزدیک بشی من خونتو میریزم...
خیلی سریع لبخندشو قورت داد
-چیش...بداخلاق...
+تو از بداخلاقا خوشت نمیومد؟
-آیگوووو بخاطر اینکه ازت خوشم بیاد داری بداخلاقی میکنی؟
چندتا پلک کیوت زد، دویل بهش چشم غره رفت و کیبوم زیر خنده زد...
-خیله خوب نخوردمت که...
+سکوت...
یه نفس عمیق کشید و سرشو روی پاش گذاشت...
+روی زمین نخواب پهلو درد میگیری...بدنت ضعیفه...
دست چپشو آروم توی موهاش چرخوند و گوششو کشید
+گوش ات کوچولوعه چقدر...
به کمر برگشت و دست دویلو از موهاش گرفت و با انگشتاش بازی کرد...
+حواسمو پرت نکن...
-اگه یه چیزو ننویسی چی میشه؟
+تنبیه میشم...
-چه تنبیهی...
+نمیدونم...چون اولین باریه که دویل میشم و تا حالا اشتباهی نکردم...
-پس همشو بنویس...
چند دقیقه ای گذشته بود به صورت بانمک کیبوم نگاه کرد خیلی سعی میکرد حرف نزنه تا حواسش پرت نشه...کارش تموم شده بود ولی باید دوباره همه کارا رو مرور میکرد تا چیزی رو جا ننداخته باشه...
+یکم با خواهرت وقت بگذرون تا بیام...
-میخوام پیش تو باشم...
+واقعا خواهرتو دوست نداری؟
-یه زمانی...آرزو میکردم قبل از اینکه بدنیا بیاد بمیره...بعد از بدنیا اومدنش هیونگ کمتر بهمون سرمیزد...وقتیم که زنش ولش کرد خونشونو فروخت و بهش داد در عوض حضانت میجو رو گرفت...چون...زنش خیلی پولدار بود و از لحاظ قانونی بچه رو بهش نمیدادن...وقتی برگشت اینجا...دیگه اندازه قبل بهم توجه نمیکرد حتی تا حد زیادی عصبی بود...و من...دوباره آرزو کردم بمیره...ولی وقتی که داشت میمرد...نجاتش دادم...نمیدونم چرا...ولی اون لحظه دوست نداشتم بمیره...یکی از دلایلی که میجو منو اینهمه دوست داره اینه که مامان و بابا بهش گفتن من نجاتش دادم...بازم دوست داشتم بمیره چون چشماش لبخنداش واسم آینه دق بود...ولی وقتی فراموش کرد شیر کپسولشو باز کنه و نفسش گرفت...من نجاتش دادم...نمیدونم...تو بگو...به نظرت ازش متنفرم؟
+تو فقط میخوای ازش متنفر باشی...ولی نیستی...سعی نکن قلب مهربونی که داری رو سیاه نشون بدی...
-ولی نمیخوام بدبخت به نظر برسم...
+تو بدبخت به نظر نمیرسی...مطمئن باش...
-تو دویلمی...تو گفتی دوستمی و دوستم داری...برای همین به نظر تو بدبخت نیستم...
+دویلا هم فرشتن...فرشته ها دروغ نمیگن...
آروم خندید...
-آره جونه خودت...
دویل هم خندید و پیشونیشو بوسید...
+بسه بسه...چرت نگو...اینو میخونم بعدش میریم دور دور...با خواهر کوچولوت...
-اوف...
+حرف نباشه...
***
دختر تقریبا با ذوق جیغ کشید و خندید...
-سفت بشین قراره بری بالا...یک دووووو سهههههه آآآآآپ...
محکم هولش داد و دختر دوباره با هیجان جیغ کشید...
+مواظبش باش میوفته...
-محافظ داره...
÷اوپا....آآآآ...
به سرفه افتاد...
-اوه اوه...
تاب در حال حرکتو گرفت و دستش درد گرفت...
-ببینمت...ببینمت...
اسپریو توی دهنش خالی کرد و روی قفسه سینشو مالید...
-حالا خوب میشه...خوب شد...خوب شد....
دختر بغلش کرد و کیبوم هم بدون حرف از روی تاب بلندش کرد 
-میجو داری سبک میشی داداشی...غذا بیشتر بخور...
از پشت به دویل نگاه کرد که دنبالشون میومد...
÷اون همیشه پیشته؟
-اوهوم...
÷دوستته؟
-اوهوم...
÷شبیه بابامه...
پاهاش از شوک روی زمین میخکوب شد...
-چی؟...
÷شبیه بابامه نه؟...اون بابامه؟
روی زمین گذاشتش و جلوش نشست...
-تو از...کجا...
÷آلبومای مامانو دیدم...
-با چه اجازه ای به آلبوما دست زدی؟
÷ببخشید...
-ولی این همه قضیه نیست...درسته؟
آروم سرتکون داد
-کی بهت گفت؟
÷مامان و بابا...گفتن برای اینکه زندگی خوبی داشته باشم با یه داداش مهربون از بابام اجازه گرفتن که من بچشون بشم...گفتن بابام رفته پیش خدا...بعدشم فیلمای بابامو بهم نشون دادن...من خوشحالم...من تو رو دوست دارم مامانو بابا رو...همتونو دوست دارم...
به چشمای درشت دختر نگاه کرد...
-آره...آره...اون شبیه باباته...ولی فقط شبیهشه...اون دویله...مامان برات گفته؟...
تندتند سرتکون داد
÷اون بدجنسه؟
به دویل نگاه کرد که با فاصله ازشون ایستاده بود و به بازی بچه ها نگاه میکرد و میخندید...
-نه...اون از همه انجلای دنیا بهتره
لبخند زد...
÷پس اوپا دوتا انجل داره... واسه همینه اینقدر خوبی...
تند یه بوسه روی گونش گذاشت و دستاشو باز کرد 
÷یه عالمه دوستت دارم...
خندید و لپشو کشید...
-لوس...
***
صدای ضربان قلبش یکنواخت بود...به صورت زرد و لاغرش نگاه کرد و دستشو روی سرش کشید...
=پوست و استخون شده...
■ما سرم غذایی استفاده میکنیم...ولی خوب سرم جای غذا رو نمیگیره...
=درسته...
■با اینحال...امید برای برگشتشون خیلی کمه...هر لحظه ممکنه یکی از اعضای حیاتی بدنشون از کار بیوفته...
=اون یادگار برادرمه...نمیتونم بذارم بمیره....
■به اندازه کافی از یادگار برادرتون مواظبت کردین...این برای خودشم بهتره...عذاب نمیکشه...
=میخواید دستگاها رو ازش باز کنید؟
■این بستگی به تصمیم شما داره...
=باید فکر کنم...
■تصمیمتون هر چی باشه همونو اجرا میکنیم...
=خیلی ممنون
دکتر سرشو خم کرد و بیرون رفت...
کنار تخت نشست و به چشمای بستش نگاه کرد...
=عموجون...خانوادت متنظرتن...پنج سالی میشه...زودتر چشماتو باز کن و برگرد...دخترت حسابی بزرگ و خوشگل شده...بذار تو دهنی بزنیم به هر چی دکتر توی این بیمارستانه...جونگهیون آه...عموتو ناامید نکن...
روی پیشونیش بوسه گذاشت و بیرون رفت...به در اتاق نگاه کرد 
《اتاق V I P》
《نام بیمار:کیم جونگهیون》
****
دختر توی بغلش خوابش برده بود و تکونای تاکسی درب و داغون اعصابشو بهم ریخته بود...
+بوم...تو بیست سالته...پولدارم که هستی...چرا خودت رانندگی نمیکنی؟
بهش نگاه کرد...
《دلیل خاصی براش دارم》
+و باز هم دلیل خاص...
لبخند زد و از پنجره بیرونو نگاه کرد و دستایی که دور کمرش حلقه کرد لبخندشو پهنتر کرد...
+وقتی اینجوری لبخند میزنی خوشم میاد...
آروم خندید و راننده از آینه بهش نگاه کرد 
یه بوسه کوچیک روی چال صورتش گذاشت و دوباره خندوندش...
-هی چت شده...
خیلی یکباره راننده ترمز کرد...
•با من بودین آقا؟
-آم...با خواهرم بودم...داره قلقلکم میده...اره...چرا نگه داشتین...
•بچه که خوابه...
-خودشو زده به خواب...ادامه بدین...
به دویل که کنارش قهقهه میزد چشم غره رفت و با آرنجش به شکمش زد 
《عوضی》
دستشو دور شونش انداخت و سرشو بوسید
+داشتم شوخی میکردم...متاسفم...
《اشکالی نداره...امشب خیلی خوش گذشت...میجو تا یک ماه همینا رو واسه مامان تعریف میکنه و سرشو میخوره》
+دختر شیرینیه...
《من چی؟》
+راستشو بگم؟
نگاهش غمگین شد...
《اوهوم》
+تو شیرین تری...
با ذوق خندید و دوباره نگاه راننده رو از آینه روی خودش دید...
-بچست دیگه...هاها...ها...
+فکر کرده دیوونه ای...
《آره دیگه...هستم...حق داره بیچاره》
+کدوم دیوونه ای رتبه چهار میشه تو کل مدرسه به اون بزرگی...
《تقصیر توعه نذاشتی درس بخونم چهارم شدم...حداقلش اینه که از اون خرخون عقب نیوفتادم...خدایی شد که سره امتحانات مریض شد...》
+آهههه...پس اونم من بودم که هر ده دقیقه کتابو پرت میکرد از اول تا آخر به معلما و نویسنده های کتابا فحش میداد...
《فحشو که همه میدن》
+آره ولی همه بین امتحانات نمیگن بیا بریم بیرون یه دوری بخوریم لود بشم...و تمام فرجه امتحاناتشونو در حال لود شدن نیستن و شب امتحانی با گریه درسشونو نمیخونن...
زیرزیری خندید 
+واقعا در عجبم که چطور رتبه چهارم شدی...دانش آموزا دارن با خودشون چیکار میکنن که تو چهارم شدی و اونا هزارم...
《مخم خوب کار میکنه》
+آره و منم کورم و تقلباتو ندیدم که قبل از رفتن نوشتی...
ایندفعه بلند خندید و دوباره راننده بهش نگاه کرد...
-آجوشی خواهرم داره قلقلک میده...
+همه چیزو ننداز سره من...معلم بیچاره اینقدر بهت اعتماد داشت که اصلا نیومد بالا سرت...
《خوب این اولین بارم بود تقلب کردم قبلا همشو خودم میخوندم...》
+و منم گوشام درازه...
دوباره خندید...
《نه خوب اولین بارم نبود...》
+اعتراف سخته ولی شیرینه نه؟
آروم سرتکون داد و دوباره خندید...خدا رو شکر کرد که به خونه نزدیکن و قرار نیست راننده وسط خیابون پیادشون کنه...
جلوی خونشون پولو داد و پیاده شد 
مرد به محضی که درو بست پنجره رو پایین کشید 《حتما یه دکتر برو دیوونه》
و بلافاصله پاشو روی گاز فشار داد و رفت...اول شوکه به ماشین نگاه کرد ولی یکباره زیر خنده زد...
-فکر کنم قهوه ای کرده بود...
+همینو بگو...
-میجوووو....میجو....میجو بیدار شو رسیدیم...
چشماشو باز کرد کیبوم روی زمین گذاشتش و کلید انداخت...
-ما برگشتییییم...
=خوش برگشتی...
با ذوق توی بغل مرد پرید و صورتشو بوسید 
-کی اومدی بابا...
=امشب...آیگو میجو خواب آلوده...با اوپا رفتی خوش گذرونی؟...خوش گذشت؟
دختر با چشمای نیمه بسته سرتکون داد و به خنده انداختشون...
-برو بخواب...بدو...
=شب بخیر
÷شب بخیر...
زن از آشپزخونه سرک کشید
€وایسا پس شام چی؟
-واسش پیتزا خریدم تا خرخره خورده...
=بیا بریم ببینم...چیکارا کردی این مدت پسره خوبم..