hani shinee شنبه 10 شهریور 1397 03:59 ب.ظ نظرات ()
قسمت ۸

با شیطنت خندید و با خوشی نفس عمیق کشید...
-آه...امتحانات تموم شدن و من برای هیچکس مقاله و انشا ننوشتم...به هیچ احمقیم تقلب ندادم...و هیچکس هم ازم ناراحت نشد...
+این خوشحالت میکنه؟
شونه هاشو بالا انداخت 
-اوهوم...چرا همش اینو میپرسی؟
+چون دوست دارم بخندی...
یه لبخند بزرگ زد...
-راستش احساس خوبی دارم...
+نفر بعدی؟...کسی که دوست داری حالشو بگیری...یکم از کارمون عقب افتادیم نه؟
-در واقع بد نیست اگه بگیم کار بعدی...فکر کنم...دوست دارم دونگجونو با یوجیون اشنا کنم...پسره میاد پیشم آه و ناله میکنه...میترسه الان که آخر ساله تعطیلاتشو سینگل بمونه...
+این از دست من برنمیاد...
-البته که برمیاد...من فکر میکنم تو اگه آدم بودی پسر جذابی برای دخترا بودی...
+اوه برم یه دخترشو پیدا کنم بجای تو؟
لبخند زد
-حداقلش مطمئنم نمیتونی این دفعه هم منو بخاطر یه زن ول کنی...تو یه دویلی...و دویل منی...
+این دفعه هم؟...
متوجه شد خیلی سریع لبخندش از بین رفت و  آب دهنشو قورت داد...
-نظرت راجع به اون دوتا چیه؟یوجیون و دونگ جون...
+کیبوم؟
اخماشو توی هم کرد...
-اصلا به حرفام خوب گوش نمیکنی...تا آخر امروز حق نداری باهام حرف بزنی...ازت بدم میاد...
روشو برگردوند و تقریبا دوید...
+ولی من مطمئنم گفت این دفعه...
£هی...دویل...
برگشت هیبت انجل مثل همیشه با شکوه جلوش بود...
+بله؟
£دفعات پیش خوب پیش نرفتیم...
+عالیه میتونیم الان حرف بزنیم منم الان بیکارم...کیبوم قهر کرده...
£هر چه سریعتر کیبومو ترک کن...نذار به وجودت عادت کنه...این چند ماه هم به نظر زیاد از حد بوده...امتحاناتش تموم شده و من اصلا دلم نمیخواد تعطیلاتشو تمام وقت با تو بگذرونه...چون مطمئنم بدترین تعطیلاتش میشه...
+من یه دویلم...قراره تا آخر عمرش پیشش بمونم...نه فقط این چند ماه
£قراره تا آخر عمر پیشش بمونی و عذابش بدی...عالیه...
+مگه نشنیدی...اون گفت کارایی که براش میکنم خوشحالش میکنه...من باعث میشم اون لبخند بزنه...
£نمیتونی ذهنشو بخونی که بفهمی این لبخندا واقعین یا نه...
+اون با من خوشحاله...
£انصراف بده و برو...
+من کیبومو دوست دارم...یکم بداخلاقه ولی گاهی شیرین و مهربون میشه...میتونم کاری کنم همیشه اینجوری بمونه...من بالاخره افکارشو به دست میگیرم و تا آخر عمرش دوستش و دویلش می مونم...
£داری عذابش میدی...با چهرت،با رفتارات،با وجودت...
+فکر نمیکنم تو بتونی توی سرنوشت دخالتی بکنی...فرشته اعظم بهم گفت این سرنوشتمه...سرنوشت همه موجودات از طرف خداست...
£ممکنه سرنوشت این باشه که تو انصراف بدی و بری...
+چرا اینقدر با من بدی؟
£من مشکلی با تو ندارم...کیبوم برای من مهمه...و وظیفمه مواظبش باشم...
پوزخند زد...
+و من مزاحم مواظبتتم؟
£دقیقا...ترجیح میدم کیبوم همون شخصیت دو رو و خبیثو داشته باشه ولی اینهمه نگران و ضعیف نباشه...
+کیبوم نگران و ضعیف نیست...اون خوب حرف میزنه خوب میخوابه خوب درس میخونه و خوش میگذرونه...
£آه و تویی که تازه وارد زندگیش شدی اینو بهتر میدونی یا من که از وقتی نوزاد بود پیشش بودم...
+خدا بهتر میدونه...و من اینجام...و اینجا می مونم و کاری میکنم کیبوم بازم احساس خوبی بهش دست بده و لبخند بزنه...
£تو دویلی...نه انجل...
+یه دویل هم میتونه خوب باشه و تو کاملا در اشتباهی
£اشتباه وجود توئه...
+خواهیم دید...
£ببین پسر...من هیچ مشکلی باهات ندارم...و نمیخوامم که داشته باشم...تو شبیه کسی هستی که قبلا به حد مرگ کیبومو آزار داده و من نمیخوام دوباره اون شکلی ببینمش...جالب تر اینکه اینقدر به عنوان یه دوست قبولت داشته که هیچیو بهت نگفته...متاسفم که اینو میگم اما مدت زیادی منتظر موندم تا خودش بهت بگه ولی نگفت...چون تو یه غریبه ای...پس خواهش میکنم برو
شوکه به انجل نگاه کرد...
+چی؟...
انجل با سر به پشت سرش اشاره داد و از جلوی چشماش نا پدید شد 
《خیله خوب اونقدرا هم تنبیهت نمیکنم...فقط دفعه بعدی حتما خوب به حرفام گوش کن و تعبیرای بیخودی از حرفام نکن...گوش میدی چی میگم؟...》
سمتش برگشت...چشماش سرخ بودن...کمی هم نوک بینیش...به دلیلی که ازش خبر نداشت گریه کرده بود...
+من دارم میرم...
-خونه؟قلبت درد نمیگیره؟
+میخوام انصراف بدم و برگردم پیش بقیه ی فرشته ها...
از داخل لپشو گاز گرفت 
《چی؟...بیخیال گفتم که آشتیم...گفتم؟...نگفتم؟...خیله خوب من آشتیم...الکی گفتم ازت بدم میاد...تو قبلا گفته بودی به دویلا برنمیخوره...تو چته...》
به صورتش نگاه کرد...چشماش که یک جا ثابت نمیموندن و مثل یه تیله تکون تکون میخوردن...یا ناخنایی که داشت کف دستش فشارشون میداد...این نگرانی ای نبود که انجل گفته بود؟...حالا دوباره بینیش داشت سرخ میشد...
+وجودم باعثه عذابته؟
-نه...البته که نه...
چشماش پر شد ولی بالا رو نگاه کرد تا پایین نریزه ولی پوست سفید و بینی قرمزش همه چیو لو میداد...
+بیا اینجا...
بدون حرفی توی آغوشش رفت...خدا رو شکر کرد که جای پر رفت و آمدی نیستن چون چیزی که بقیه میدیدن با چیزی که خودش میدید متفاوت بود...
-نرو...باشه؟...
صدایی انگار از زمان های دور توی گوشش پیچید《نرو...باشه؟》
سردرد بدی تمام وجودشو پر از فشار وحشتناکی کرد و به تلافی دردش کیبومو بیشتر به خودش فشار داد
به انجل نگاه کرد که توی فاصله نچندان نزدیک بهشون نگاه میکرد...
+باشه...
شقیقشو محکم بوسید و انگار آرامش به وجودش تزریق شد...شاید هم دلیلش این بود که گریه کیبوم بند اومده بود... موهاشو بهم ریخت...
+انجلت بهم گفت تو با وجود من عذاب میکشی...
-دیدی گفتم دروغ میگه...
آروم لبخند زد گاهی پسر بیش از حد شیرین میشد...با لذت پیشونیشو بوسید...
+من باید برم به انجلت یه چیزی بگم و برگردم...دوست داری بری یه چیزی بخوری؟...
مثل همیشه به چشماش خیره شد انگار با همون کلمه ''باشه'' آرامشو بهش برگردونده بود ... مثل یه دیوونه لبخند زد...
-اون بهت میگه بری؟...اون میگه با تو عذاب میکشم؟...اون حرفای عجیب بهت میزنه؟
+خوب...معمولا...
-پس...
برای یه لحظه نفهمید چی شد...ولی در آخر  بوسه خنک و شیرینی که رو لبهاش نشستو باور کرد...چون هنوز اثر خنکیش روی لبش مونده بود...
به چشمای پسر نگاه کرد...
+بوم؟...
-تو ماله خودمی...خوده خودم...و حق نداری بری...فهمیدی آواره ی بیچاره؟...هیچ جا...نمیری...حتی اگه خونه باشه...اونم بدون من...هوم؟
لبی که گاز گرفته شد و گونه هایی که سرخ شد و پاهایی که استرسی تکون میخورد همشون یه چیز واضحو نشون میداد...''خجالت''...ولی مثل همیشه پشت بداخلاقیاش قایمش کرده بود 
+سر به سرم میذاری؟
پاشو به زمین کوبید...
-واقعا احمقی...دنبالم بیا...و سعی کن از جلوی چشمام تکون نخوری...فهمیدی؟
+اینجوری بلند بلند حرف میزنی همه فکر میکنن دیوونه ای...
پسر یکباره جلوی دهنشو گرفت و به بازوش مشت کوبید...
-احمق...راه بیوفت بریم...
خندید و پشت سر کیبوم راه افتاد...به پشت سرش نگاه کرد و برای انجل سرتکون داد...
《هر چقدر که فکر میکنم...بیشتر به این میرسم که اون قوانینو فراموش کرده》
***
خندید و دستشو کشید...
-بیا...میخوام یه چیزی نشونت بدم...
+چی هست حالا...
-سورپرایزت میکنم...
روی زمین نشست و از کشوی پایینی کمدش یه کتاب دراورد...
-دادام...
+اوه...کتاب...
-به نظرت آشنا میاد مگه نه؟
《تو شبیه کسی هستی که...》
-هیییی...حواستو بده به من...
بهش لبخند زد...
+شاید...در مورد چیه؟
-درمورد عشقای ممنوعه...
+مثلا چه جور عشقی؟
-عشق به فامیلت...عشق به هم جنست...عشق به دوست نزدیکت...آم...
+عالیه که تو جز همشونی...
لبخندش وسعت گرفت...
-یه جمله ی کلیشه ای هست که میگه قوانین برای شکستنن...شاید توی زندگی قبلیم یه یاغی بودم...
+تو فقط یک بار زندگی میکنی...و همین الانشم یه یاغی هستی...
خندید و شونه بالا انداخت...
+میشه یه سوالی ازت بپرسم؟
پسر یکباره سرخ شد...
-اجازه دارم نه بگم؟
+نه...
-ولی نمیخوام بپرسی...
+ولی من میپرسم...چرا منو بوسیدی؟
چشماشو چرخوند
-تو از این متنفری؟
+من محدودیتای خاص خودمو دارم...
-و اون...اینه که منو نبوسی؟
+من اینکارو قبلا کردم...
-منظورم بوس روی شقیقه یا پیشونی نیست...
+من خیلی از محدودیتام گذشتم...
-اگه بگذری چی میشه؟
+وقتی یه بیماری توی بدن وجود داره همه برای از بین بردنش از هر روشی استفاده میکنن...من اون بیماری میشم...از بین میرم...
-اینو میدونی که بعضی از بیماریا هیچ علاجی ندارن...اون بیماری ای بشو که علاجی نداره...
+مطمئنم بعد از اینکه روحت از جسمت جدا بشه قطعا یه دویل میشی...
پوزخند زد و شونه بالا انداخت...
-پس تو اون تئوری رو باور کردی...
+انسان ها اشرف مخلوقاتن...شاید یه وقتایی فکرشون واقعا کار کنه و چیزای درستی بگن...
خندید و سرتکون داد...
-قطعا من و تو جفت هم دیگه ایم...اگر تا صبحم باهم کل کل کنیم بازم حرف برای گفتن داریم...
+قطعا...من اگه از پس زبون تو برنیام که اسمم دویل نمیشه...
سرتکون داد و کتابو جلوش گرفت...
+حس میکنم همشو از حفظم...پیش خودت نگهش دار...
-اوهوم...منم از حفظمش...چون تمام نوشته هاشو زندگی کردم...
+بوم؟...تو واقعا منو دوست خودت میدونی؟
-این چیزیه که معمولا خودت میگی...تو دویلمی...
+و این باعث میشه چیزایی رو بهم نگی...
-عادت ندارم بیش از حد به کسی نزدیک بشم...
+من کسی نیستم...من اونیم که اصرار داری از پیشت نرم...
-درسته...مادرم دوستم نیست ولی دوست ندارم از پیشم بره...اینم مثل همونه...اون خیلی چیزا رو دربارم نمیدونه...
+و تو مادرتو میبوسی؟
-سعی داری چی بگی...
+حقیقتو بهم بگو...من...شبیه کسیم؟...
-نه...تو کاملا یه دویلی که هیچ وقت ندیدمت...
+اگر بفهمم بهم دروغ گفتی...میرم...
-اونجایی که ازش اومدی بهت یاد ندادن از نقطه ضعفای دیگران استفاده نکنی...
صورتشو نزدیک صورتش آورد و باعث شد کیبوم یک قدم عقب بره...اون چشمای ترسناک چیزی نبود که بتونه در برابرش مقاوم باشه و نترسه...
+من یه دویلم...شاید به اون پیرمرد یه چیزایی یاد داده باشن...ولی به من یاد ندادن...
آب دهنشو قورت داد
-چرا عصبانی...
عقب هول خورد...
-آی...مواظب باش چیکار میکنی...
+چرا تو مواظب نیستی که یه دویلو بازی ندی؟
-من؟...
عقب رفت و دستاشو باز کرد
+میتونی برای اخرین بار از فرصت بغلت استفاده کنی...بغله آخره...
لبهای پسر لرزید...
-تمومش کن...
+خیله خوب...پس...
-گفتم تمومش کن...جونگهیون هم همینجوری ولم کرد...بغل آخر؟گندش بزنن...گندتون بزنن...میخوای بری؟...برو...همتون برید
+جونگهیون؟
انگار تازه متوجه حرفی شده بود که زده بود...امروز به اندازه کافی گند زده بود
+جونگهیون همون اسمی نیست که روز اولی واسم انتخاب کردی؟...پسر عموته آره؟...تمام مدت بجای من اونو دیدی...عالیه...
-نه...اشتباه گفتم...
+پس کسی که به حد مرگ اذیتت کرده اونه...کسی که دوستش داشتی...اون بوسه هم برای من نبود...آره؟...
-تمومش کن...فقط باید یکم باهم حرف بزنیم...
+یکم دیر نیست؟
-تو دویلی...باید تا آخر عمرم پیشم بمونی...تا آخر عمره من زمان زیادی مونده...شصت سال هفتاد سال...صد سال...دیر نیست...برای هیچی دیر نیست...
+نه کیبوم...تو حتی کوچیکترین چیزی رو به من نمیگی...باهام بازی میکنی و قرار نیست اون افکار کوفتیتو دستم بدی...چه تو بخوای چه نخوای...تا چند وقت دیگه...باید از هم خدافظی کنیم...دوست عزیز...
-از این لحن تمسخر آمیز مسخرت متنفرم...
+درست حدس زدی...دارم مسخرت میکنم...چون من حد خودمو ندونستم و با یه انسان حقه بازه دروغگو طرح دوستی ریختم...متاسفم...فکر کنم باید از این به بعد به محدوده خودم برگردم...
-چی میخوای بدونی...بهت میگم...بهت میگم...فقط ناراحت نباش...ها؟...چی میخوای بهت بگم....هوم؟
اشکای جاری کیبوم و درد قلبش همزمان شد...
این کیبومی بود که تا همین چند وقت پیش اونقدر خود دار و محکم شده بود که میگفت بعد از مدت ها داره گریه میکنه؟...چه بلایی سرش اومده بود که حالا اشکش دم مشکش بود
+چرا اینقدر گریه میکنی؟...تو که اینجوری نبودی
شونشو گرفت جلو کشیدش و بغلش کرد...
-گریه میکنم که بغلم کنی...
یکباره زیر خنده زد...
+آه خدایا این حرفا رو از کجات درمیاری؟
موهای نرمشو نوازش کرد این پسر فقط به زمان نیاز داشت...فقط باید مطمئنش میکرد که پیشش میمونه...باید مطمئنش میکرد کسیه که میتونه سفره دلشو براش باز کنه...باید مطمئنش میکرد قرار نیست دوباره ترک بشه...همه اینا نیازمند زمان بود...
-بیا آشتی...
روی شونشو بوسید و حلقه دستای دویل تنگتر شد...