hani shinee پنجشنبه 8 شهریور 1397 10:10 ب.ظ نظرات ()
قسمت ۷
مثل همیشه به محض اینکه رسید چند نفر دورش جمع شدن...البته بیشتر دخترها...
£خدایا اوپا امروز یکم تغییر کردی...
لبخند زد...به حد زیادی بی حوصله بود...
-تغییره خوب یا بد؟
£آم...نمیدونم...
انگشتشو روی لبش گذاشت میخواست خودشو متفکر نشون بده ولی کدوم احمقی نمیتونست بفهمه که قصد داره لبهای پر و خوشگلشو نشون بده..یا حتی رژ خوشرنگ جدیدشو...
£فکر میکنم یکم رنگت پریده اوپا...
تند تند پلک زد و توجه همه رو به مژه های ریمل خوردش جلب کرد
+چیش میخواد بگه آرایش کرده؟...دانش آموزا چرا این جوری شدن؟
-آه آرایش کردی؟...
دختر یه لبخند خجالتی زد...
£آه...فهمیدی؟سعی کرده بودم کم باشه...
-هوم...خوشگل شدی...
دختر خندید و دستاشو روی گونه هاش گذاشت.
-شما هم فکر میکنید تغییر کردم؟
پسر از پشت دستاشو دور گردنش انداخت و روی کمرش پرید...
+هاه...خودنمایی جلوی دخترا...
-خدایا دونگجون کمرم درد گرفت...
پسر خندید و کنارش ایستاد
《کار درستیه که بزنمش؟》
+البته که نه...ولی دلتو خنک میکنه...
^دونگ جون تو فکر نمیکنی اوپا تغییر کرده؟
پسر به سر تا پاش نگاه کرد 
#موهاشو کوتاه کرده...
-اشتباهه...موهام مثل دیروزه...
#پس داری کچل  میشی...پیشونیت بلند شده...
خودش به شوخی بی مزش قهقهه زد ودختر ها هم خندیدن...لبشو با حرص گاز گرفت...
《چطور تونستم توی زدنش تردید کنم》
+واقعا...بی مزه ی دلقک...
یه خنده الکی کرد از توی جیبش مگسو توی مشتش گرفت و خیلی یکباره به دماغ پسر مشت کوبید...تمام کلاس توی شوک فرو رفت...
《خدایا عالی بووووود》خواب آلودگیش کاملا از سرش پرید و تمام وجودش از هیجان پر شد
#هیا...
دستشو زیر خون دماغش گرفت 
#چرا منو زدی؟
صورت شرمنده ای به خودش گرفت...
-آه...آه متاسفم...خوبی؟فقط خواستم مگسو بگیرم نیشت نزنه...گردن جای بدیه خیلی میخاره...
#کدوم مگس چرا چرند میگی زدی دماغمو داغون کردی...
مشتشو جلوی چشماش باز کرد...
×آه واقعا مگسه...اوپا چطور توی هوا گرفتیش...
@ووآ...اوپا چه دستای فرزی داری...
تقریبا همه از گوشه و کنار جمع شدن تا مگسو توی دستای کیبوم ببینن...به دویل یه چشمک کوچیک زد و خندید...
#هیا...اون زده دماغ منو داغون کرده...
《اوه...حالا چیکار کنم》
همه توجه ها به سمت پسر برگشت...
-من که معذرت خواهی کردم...
#معذرته تو خون دماغ منو بند نمیاره...
×هاه...چه عوضی ای...داره معذرت خواهی میکنه دیگه چه مرگته...
£اون که گفت از قصد نزده...کیبوم اوپا همچین پسری نیست
٪راست میگه...اون بخاطر اینکه از خارش اذیت نشی مگسو از توی هوا گرفت...مگس فرار میکنه باید سریع انجامش میداد...دماغ تو بد جایی بود...
به دویل نگاه میکرد که میخندید
《خدایا...اصلا لازم نیست چیزی بگم》
#اگه با دست گرفته بودش الان باید مگس زنده میبود...یا حداقل کف دستش لهیده بود...
همه نگاها سمتش برگشت...آب دهنشو قورت داد
+بهش بگو چند وقته حمام نرفته؟...اونقدر کثیف بوده که مگسه جون داده ...
جلوی خندشو گرفت...
-خدای من...راست میگه...یعنی چی شده؟...آه...دونگ جون...چند وقته حمام نرفتی؟...مگسه بیچاره با نزدیک شدن بهتم سریع جون داده...
یکباره همه از دور پسر دور شدن...
£آه...چندش...
#چی؟
×دوش خونتون خرابه؟...
=آه چه بویی میده...ایششش...
شونه بالا انداخت و از بین جمعیت بیرون اومد...
-ببخشید...باید برم برای دونگجون پنبه بیارم...بازم متاسفم رفیق...
از کلاس بیرون رفت و با ذوق خندید...
-خدایا دارم از ذوق دیوونه میشم...حسش واقعا عالی بود...
+الان بهتری؟
-الان؟الان عالیم...
+پس زودتر برو اتاق پرستاری براش پنبه و ضد عفونی ببر...از دلشم دربیار...مثل اون دفعه...
لبخندش کوچیکتر شد و سرتکون داد...
بعد از اینکه وسایل مورد نیازشو از پرستار قرض گرفت از ماشین نوشیدنی نوشابه گرفت و سمت کلاس برگشت...
-دونگ جون آه...
پسر بهش چشم غره رفت...
#فقط گمشو...
به دویل نگاه کرد و اونم شونه بالا انداخت...
-دونگ جون آه بیا آشتی کنیم...
نوشابه رو روی میزش گذاشت...پسر انگار قصد آشتی نداشت...
#فکر نکن نمیدونم این کارات همش اداست...اون آشغالو از روی میزم بردار و گمشو
-چی میگی؟...تو دوستمی...
#خودت بهتر از هر کس دیگه ای میدونی این کارت اتفاقی نبود...از قصد زدی...شاید نمره هام خوب نباشه ولی احمق نیستم...
+اوه انگار واقعا زرنگه...
-خوب الان چیکار کنم که آشتی کنی؟
با لبخند به کیبوم نگاه کرد...
#فقط اعتراف کن از قصد بوده...
سمت بچه ها برگشت
+واو...
-بچه ها...هی...یه لحظه به من گوش بدین...
همه سمتش برگشتن...
-من از قصد دونگجونو زدم...
همه شوکه شدن...
-میخواستم مگسو بگیرم...ولی بدون زدن توی دماغشم میتونستم اینکارو بکنم...
&چرا؟
-اون...اون همیشه شوخیای مسخره باهام میکنه...مزه پرونیای چرت میکنه...خودتون...خودتون خیلیاشو دیدین...همیشه سعی میکنه منو جلوی جمع ضایع کنه کاری که من هیچ وقت انجام ندادم...من اون آدم بخشنده و با جنبه ای که فکر میکنید نیستم...زدمش...و الان پشیمونم...ازش معذرت خواستم و اون ازم خواست حقیقتو بهتون بگم...و انجامش دادم...
به سمت دونگ جون برگشت...
-حالا خوشحالی؟...دیگه سعی نکن کارای گذشتتو تکرار کنی...حالا فهمیدی مزه کتک خوردن از من چیه...و مطمئنم دیگه تکرار نمیکنی...
یه نگاه به سرتا پای پسر انداخت نوشابه رو برداشت وسایل بهداشتی رو روی میز کوبید و بیرون رفت...
£ووآآآآ...کیبوم اوپا وقتی خشن هم میشه خیلی جذابه...
×آره دیدیش...
#هاه...
از کلاس بیرون رفت...کیبوم انگار با خودش حرف میزد...به حرفاش گوش داد...
-واسم مهم نیست دیگه...آدم مگه چقدر میتونه تحمل کنه...دونگ جون واقعا دوست خوبی برام بود...ولی نمیتونم بعضی حرفاشو تحمل کنم...
از کارش شرمنده شد...
#هی...کیبوم هیونگ...
به پسر نگاه کرد...
+آره...نقشمون گرفت...
-هوم؟
#با کی حرف میزنی؟
-با خودم...میدونی یه وقتایی آدم دوست داره با خودش حرف بزنه...
#متاسفم هیونگ...یکم عصبی شده بودم...میدونی...من یوجیونو دوست دارم...اون همیشه دور و برته فکر میکنم ازت خوشش میاد...تو صبح بهش گفتی خوشگل شده...فکر کردم شاید تو هم ازش خوشت میاد...یکم حسادت کردم...
به دویل نگاه کرد که با شیطنت ابرو بالا انداخت
-هوم...درک میکنم...ولی من هیچ علاقه ای به یوجیون ندارم...درواقع...در حال حاضر من هیچ علاقه ای به کسی ندارم...همه دوستای منن و چیزی غیر از دوست نمی بینمشون...
#شرمنده رفیق...
نوشابه ای که برگردونده بود از توی جیبش دراورد و خندید 
-خوب...این ماله توئه...دیگه از این شوخیا نکن...وگرنه دوباره مشت میخوری...
پسر خندید و سرتکون داد...
#تو که توش سم نریختی؟
به زور لبهاشو کش داد و روی مشتشو لمس کرد...
-نمیدونم شاید ماشین نوشیدنی توش سم ریخته باشه...بخور و بمیر...
#اوه یههه...
چشماشو چرخوند...
-من میرم سره کلاسم...باید یکم درس بخونم...الاناست که زنگ مطالعه تموم بشه...
یه لبخند مصنوعی زد و از پسر دور شد...
-آهههه خیلی جلوی خودمو گرفتم دوباره نزنم توی دماغ گندشششش...آه...
+حرص نخور...راستی...اون چرا بهت گفت هیونگ؟...چرا دخترا بهت میگن اوپا؟
-خوب چون ازشون بزرگترم...آخرای بیست سالم...
+چرا؟...الان باید دانشگاه باشی
-چند سال مردود شدم...
+امکان نداره...
-رازه...باشه؟به همه گفتم ترک تحصیل کرده بودم...
+ترک تحصیل زیادم بهتر از مردودی نیست...
-آره ولی حداقل فکر میکنن خودم نخواستم بخونم...
خندید و سرتکون داد...
+تو که خیلی باهوشی
-آره ولی حال و احوالم برای درس خوندن زیاد خوب نبود...
+هوم که اینطور...چرا چیزای به این کوچیکی رو به من نمیگی؟...من فکر میکردم حداقل باید ۱۷ سالت باشه...پایه ی تحصیلیتم اینو میگفت...
خندید و شونه هاشو بالا انداخت...
-چون نمیدونم چیو دربارم نمیدونی...
+همه چیزیو که فکر میکنی باید بگی رو بهم بگو...
-آههههه...خوب...من کیم کیبومم...بیست سالمه...قدم صد و هفتاد و خورده ایه...اوم...وزنمو نمیدونم...اوووم...بدنم ضعیفه زیاد مریض میشم...اخلاقامو که میدونی...مامان و بابام باهم فامیل بودن...توی سن خیلی کم ازدواج کردن...مادرم بعد از چند سال منو بدنیا آورد و بارداریه دوباره براش منع شد...برای همین تا مدت زیادی سوگلی بودم...اوووم...بابام یه تاجره...مادرم یه معلمه...البته بود...پنج سالی میشه که شغلشو کنار گذاشته...قراره وقتی میجو بهتر شد دوباره به کارش برگرده...همین...
+پس...خواهرت؟...
-یعنی متوجه نشدی؟اون خواهر واقعیم نیست...
+خدایا پس...
-گفتم که...پسر عموم توی سن کم خانوادشو از دست داد و اومد با ما زندگی کرد...زیاد راضی نبود و همش دنبال کار بود...توی یه کتابفروشی زنجیره ای مشغول به کار شد...صاحبکارش ازش خوشش اومد و ازش خواست با دخترش ازدواج کنه...و اون توی بیست و سه سالگی ازدواج کرد...بیست و چهار سالش بود که بچشون بدنیا اومد...و زنش...رفت...قالش گذاشت و با یه بچه سره دستش تنهاش گذاشت یه مقدار ضعف فکری پیدا کرد برای همین از مامان و بابام خواست که میجو رو به فرزندی بگیرن..یه جورایی ترسیده بود که میجو توی این وضعیت زندگی پدرش آزار ببینه...و...میجو خواهرم شد...الانم شیش سالشه...
+میدونه واقعا خواهرت نیست...
-احتمالا نه...چون وقتی دو سالش بود پدرش مرد...
+چطور مرد؟...
اخماشو توی هم کرد...
-یکم تشنمه...بیا بریم یه چیزی بخوریم...
+خیله خوب...ولی من نمیتونم چیزی بخورم...
-اوهوم...فراموش کرده بودم...
****
چشماشو باز کرد...نفسش داشت میرفت...همه جا رنگ نفرت انگیز آبی بود...همه جا آب بود...دست و پا زد و از آب بیرون اومد...اونقدر سرفه زده بود که گلوش خراشیده شده بود انگار تازه چشماش از نمک های دریا پاک شده بود به سمت جسم دختر بچه که بی جون توی یه متریش افتاده بود دوید...
-خدایا...خدایا...میجو...میجو...
چند تا فشار به شکمش آورد و تنفس مصنوعی داد...دوباره چند تا فشار...دختر به سرفه افتاد...اشکاش مثل رود شده بود و از سرش قطره های خون روی صورت دختر بچه میریخت...به پشت برگردوندش و چند تا ضربه به کمرش زد...انگار تازه به یاد اورده بود...بچه رو برگردوند و سمت آب دوید...
-جونگهیوووووون...خدایا...جونگهیوووووووون...آه...هیوووووونگ...
توی آب پرید و تا جایی که نفس داشت زیر آبو نگاه کرد...بالا اومد نفس گرفت و دوباره پایین رفت
-آه...آه...هیونگ...هیوووونگ...
نفس نفس زد...نیرو های ساحلی رسیدن و از توی آب بیرونش آوردن...
-هیونگ...هیونگ تو آبه...اون توی آبه...خدایا...نیومده بالا...هیووووونگ...هیونگ...
●ما دنبالش میگردیم...
هق زد...
-هیونگ نه...تو رو خدا تنهامون نذار...
@این بچه حالش خوب نیست...رنگ صورتش برگشته...
دستاشو از دست دوتا مردی که گرفته بودنش در اورد و سمت دختر بچه رفت...
-میجو...میجو...
@آمبولانس خبر کن...زود باش...زود باش...
مرد دختر کوچیکو روی دستش گرفت و بهش تنفس داد...
@خدایا راه تنفسش نمکیه...خیلی آب خورده...بهشون بگو عجله کنن...بگو نیروها بیان...
به سمت دریا نگاه کرد...چشماش کم کم سیاه شد و روی زمین افتاد...
///
چشماشو باز کرد...محیط مرطوب بود و بوی الکل و مایع ضدعفونی میداد...پرده های سبز دیوارای سفید...تختش بوی گند میداد...لباساش هم...چشماشو چرخوند شاید یه آشنا رو دید...پرستار داخل اتاق اومد و با دیدن چشمای بازش تقریبا جیغ کشید...
《خدایا بیماره اتاق ۲۵ بهوش اومد...به مادرش زنگ بزنید》
گوشش از صدای زن خراشیده شد...چیه بهوش اومدن خوشحالی داشت...خیلی یکباره انگار بهش شوک وارد کردن...انگار لحظه آخر مثل شلاق به بدنش خورد...
-جونگ...هیون...
اشکش از گوشه چشمش ریخت...مدتی گذشت...سرش گیج رفت...چشماشو بست...تقریبا به خواب رفته بود ولی با حمله یکباره یه جسم روش و گرفته شدن دستاش چشماشو باز کرد...مادرش بود...پدرش هم بالای سر مادرش ایستاده بود و اشک میریخت...
€برگشتی مامان جان؟خوش برگشتی...خوش برگشتی عزیزه مامان...خوش برگشتی امیده مامان...
متوجه نمیشد...اونا چشون بود؟چرا برای اون گریه میکردن؟...مگه بیهوشی چند ساعته گریه داشت؟
-چرا...گریه...میکنید؟
€دو هفته ای میشه که پسرمون افتاده یه گوشه...پسره پر جنب و جوش و شیطونمون...نباید گریه کنیم؟
تمام وجودش لرزید
-هیونگ...خوبه؟
زن و مرد به هم دیگه نگاه کردن...
€آره...آره...حالش خوبه...
خیالش راحت شد...
-میجو؟
زن سرتکون داد...
€نه زیاد...کلی آب خورده بود و راه گلوی کوچولوش و ریه اش پر از آب و نمک شده بود...
-مرده؟
€نه البته که نه...فقط...یکم ریه هاش مشکل پیدا کرده...
آروم سرتکون داد...
-بریم خونه؟...اینجا...بوی گند میده...
=میریم...خیلی زود...فقط باید چندتا ازمایش انجام بدی...
-به هیونگ بگین...میجو رو بیاره...
دوباره زن و مرد به هم نگاه کردن...
=اون...الان پیشه زنشه...میجو رو برده تا با مادرش خوش بگذرونه...
اخماشو توی هم کرد...
-دروغگوها...
€کیبوم...خداوندا...
-دارید دروغ میگید...بگید هیونگ بیاد...
€بابات که گفت...
-زنش مرده...نمیتونه بره پیشش...مردهههه....میفهمید؟داشتیم واسه...مراسم ختمش میرفتیم...اون نمیتونه بره پیش زنش...میفهمین دروغگوها؟
€مرده؟
لبشو گزید و آروم سرتکون داد...دست زنو گرفت و لحنش اینبار التماس وار بود...
-به هیونگ میگی بیاد؟
=کیبوم...راستش...اون هنوز پیدا نشده...نه جسمی اطراف ساحل پیدا شده نه جسمی روی آب اومده که بگیرنش...و نه هیچ تیکه لباس یا...
به صورت مرد خیره شد
-تیکه لباس؟...
=خوب نی و آشغالای توی دریا ممکنه که...
€یوبو تمومش کن...هیچ میفهمی داری چی میگی؟
بازم به صورت مرد خیره شد...داشتن درباره چی حرف میزدن...
=کیبوم ما عاشقتیم...الان هم میجو توی خونه منتظر برادرشه که بره دیدنش و براش قصه بگه هوم؟...
-دارید...درباره چی حرف میزنید...
***
اهمیت نداد بهش دیوونه بگن یا روی کاراش دقیق بشن...دست دویلو گرفت و با انگشتش نوازش کرد...
+کیبوم...خوبی؟
《تا وقتی تو باشی خوبم...》