hani shinee دوشنبه 5 شهریور 1397 01:04 ب.ظ نظرات ()

قسمت ۵

به چشماش خیره شد...چشمایی که برای یه لحظه از نوشته های کتاب جدا نمیشد...
-هیونگ...به من نگاه کن...
چشماش برای یه لحظه به سمتش برگشت و دوباره به کتاب برگشت...
-هیا...
دستاشو باز کرد تا توی بغلش بره...با ذوق بین دستش خزید و سرشو روی کتفش گذاشت...
-چی میخونی...
+یه کتاب در مورد عشقای ممنوعه...
-چیش...چه چیزایی میخونی...تو فقط باید بری بیرون خوش بگذرونی و با دوستات خوراکی بخوری...منو هم ببری...
سرشو سمتش برگردوند و شقیقشو  به محکم ترین شکل ممکن بوسید...جوری که گردنش کج شد
-آی...
خندید و دوباره کتابشو خوند...
-بزن از اول...منم  میخوام بخونمش...
+درستو بخون...وقتی تموم شد...میدمش بهت...
-دوست ندارم درس بخونم...
+زن عمو ناراحت میشه...
-اگه بشنوه بهش گفتی زن عمو بیشتر ناراحت میشه...
+خوب اون زن عموئه دیگه...
خندید و یکی از پاهاشو روی پاهای پسر انداخت...
-جونگهیون هیونگ...اون شعری که همیشه میخونی رو بهم یاد میدی؟دوست دارم برم توی گروه سرود...برای تست باید یه چیزی بخونم...
+آه فایده ای داره؟با این صدا...
بدجنسانه خندید و پسر از پهلوش نیشگون گرفت...
-بد ذات...
+آه آی آی...انبر قفلیاتو ازم بکن...یادت میدم...
-نوتای بالا نباشه...نمیتونم بخونم...
+پس به چه دردی میخوری؟
-به درد بغل شدن...
پسر دوباره خندید و دوباره شقیقشو بوسید...
+یه حرف راست تو زندگیت زده باشی همینه...
-خودت همیشه همینو میگی...
پسر کتابشو کنار گذاشتو به سمتش برگشت، توی بغلش کشیدش و با دستای مهربونش پشت سرشو نوازش کرد
+عشقم خوابیده؟
-چیش...آره...شیرشو بهش دادم مثل اژدها خورد و خوابید...
+دلت میاد به چشم درشته من بگی اژدها...تهش شاید گنجیشگ باشه...یا بچه آهو...یا میمون کوچولو...
-هر چی...
+دیگه داری مامان میشی واسه خودت...
-اگه باباش تویی ...باشه من مامانش میشم...
+بومی داری خواستگاری میکنی؟
-نه...فقط میخوام باهم یه جوری باشیم که تا آخر عمر یه چشمات نگاه کنم...خیلی خوشگلن...
+عالیه خواستم بگم درسته میمون کوچولو دخترمه ولی تو یه زن نیستی...پس تو نمیتونی مامانش بشی...
***
دسته گل ها رو روی قبر ها گذاشت و براشون دعا خوند...
-بریم؟
+صبر کن...بدش به من...
بچه رو از بغل کیبوم گرفت و صورتشو نرم بوسید...
+چشم آهوییه آپا...نگاه کن...این مامان بزرگه...اینم بابابزرگ...
-بیخیال اینا رو بهش نگو...میدونی که باید به مادر و پدر من بگه مامان و بابا...پس اون یه مادر بزرگ و پدر بزرگ داره 
+میجو اگه شما رو نداشت واقعا...با یه پدر ضعیف...
-ادامه  نده...اون هنوز بابای گنده بکشو داره...چیش...اینهمه راه دخترتو گرفتم...باید برام بستنی بخری...
+خیله خوب...هاپو نشو واست میخرم...من نمیدونم چطور میتونی اینهمه از کوچولوها متنفر باشی...
-متنفر نیستم...فقط حوصلشونو ندارم اونا خیلی پر سر و صدان...یا حتی بدبو...یا لوس و خودخواه...آو...ایش...بیا درموردش حرف نزنیم...
زیرخنده زد و دوباره لپ های بزرگ دخترو بوسید...
+میجوی من که خیلی آرومه همیشه بوی گل میده لوس و خودخواهم نیست...بابایی عاشقشه...
بچه خیلی شیرین خندید و دل پسرو آب کرد...
+آیگو دوست دارم بخورمت...
-دیگه بریم...
***
به دویل چشم غره رفت و کولیشو روی شونش جا به جا کرد...
-بدقیافه ی چشم ورقلمبیده...
دره اتاقو باز کرد...دختر  پوره ی بدمزه بیمارستانو به زوره مادرش میخورد...
-سلام...
€سلام پسره خوبم...
=آه..اوپا...
از تخت پایین اومد و توی بغلش پرید...صورتشو بوسید کنار تخت نشست و دخترو روی پاهاش نشوند...
=اوپا تو هیچ وقت زود به زود نمیومدی پیشم...دیروز اومدی امروزم اومدی
€اوه...تو دیروزم اومدی پیش میجو؟
قبل از اینکه جواب بده دختر هیجان زده جواب داد...
=آره...واسم گوشواره باربی خرید...
€پس کجان؟
=یه دختری اینجاست...سرطان داره...میگه قبلا موهاش مثل پرنسسا بلند بوده...الان نه مو داره نه ابرو...منم گوشواره ها رو بهش دادم که خوشحال بشه...بازم مثل پرنسسا شد...
دست کوچولوی دخترو بوسید...مثل همیشه سرد بود...
€خدایا...تو حتی به من نگفتی...نباید هدیتو اینقدر سریع ببخشی...
=اوپا...کاره بدی کردم؟تو ناراحت شدی کادوتو دادم به یکی دیگه؟
یه لبخند نیم بند زد...
-نه...کاره خوبی کردی...یه چیز دیگه واست آوردم...
از توی کولیش دستکشای صورتی رو دراورد...
-اینا رو بذار...همیشه دستات سرده...
با ذوق توی دستش کردشون...
=چه خوشگلن...
-میتونی ببخشیشون...دوباره برات میخرم...
€کیبوم...لوسش نکن...
-اگه قلبش مهربون و بخشندست...بذار همینجوری بمونه...بزرگ که بشه تغییر میکنه...مثل من...
€تو فقط ادا درمیاری...
-شاید...باید برم پای درس و مشقم...خدافظ میمون کوچولو...
=اوپا بازم میای پیشم؟
-من یا کادو؟
=کادو نمیخوام...بازم بیا پیشم...وقتی که میذاری و واسم کادو میخری رو بیا و پیشم بمون...
به چشماش خیره شد...《لعنت به چشمات》
-اگه تونستم...قولی نمیدم...
سرشو کج کرد و خندید
=دلم تنگ میشه واست...
موهاشو بهم ریخت...
-برو غذاتو بخور...
=عخخخ...
خندید و برای مادرش هم دست تکون داد و بیرون رفت...
+بریم؟درسو ول کن بریم دور بخوریم
《هم درس دارم هم باید تمرین کنم...فردا باید دوباره تست بدم...》
+چه تستی...
《گروه سرود...نمیدونم چه مسخره بازی ایه...من قبلا هزار بار اجرا کردم...تست دوباره دیگه چه کوفتیه》
+این کارو دوست داری؟
《البته که نه...》
+پس بیخیالش...زندگیتو پر از چیزایی کردی که دوستشون نداری...برای همینه که همیشه کسل و بداخلاقی...
سرشو کج کرد و بهش نگاه کرد
《چیزایی که دوست داشتمو دیگه نمیتونم با علاقه انجام بدم...خوندن چیزی بود که قبلا دوستش داشتم...به یه دلیل خاص...وقتی اون دلیل خاصو از دست دادم...دیگه میلی به انجامش نداشتم...این فقط...یه عادت شده بود...تمام دلیلامو برای زندگی کردن با دوست داشتنی هام از دست دادم...》
+اون دلیل چیه؟
《به حرفت فکر میکنم...شاید واقعا بیخیالش شدم...استعداد بدون میل زشت ترین چیز توی زندگیه...》
+تو دوست داری چیکار کنی؟...من کمکت میکنم...من دویله با عرضه ایم...
《تو اونی نیستی که بخوام کارای مورد علاقمو باهاش انجام بدم》
+دلیلت یه شخصه؟...اون کیه؟من برات پیداش میکنم...
《تو که اگه ازت جدا بشم...حتی منو هم نمیتونی پیدا کنی...چه برسه به اون شخص...》
+آدمه خاصیه؟
《خاص...خاص ترین آدم توی زندگیم...》
+نظر اون با تو متفاوت بود؟
دید که غم خیلی سریع به چشماش چنگ زد...
《برای اون من هیچ وقت اون شخص خاص نبودم...اون همیشه دنبال آدم خاصش میگشت ولی هیچ وقت منو ندید چون بچه بودم...در آخر...اون آدم خاصو پیدا کرد و اون من نبودم...》
+کیبوم...اون آدم...زندست؟
به چشمای درشتش خیره شد...چند بار دهنش برای جواب باز شد...
+نیست؟
《بیا بریم...》
+پس نیست...فقط بذار فکرتو بخونم...اینجوری عذاب نمیکشی؟
《یه جایی میشناسم...این دور و بر پاپ کرناش تازست...》
+کیبوم من نمیتونم چیزی بخورم...
انگار گیج بود...
《آه آره...فراموش کرده بودم...》
روشو سریع برگردوند...احساس سوزشی توی قلبش ایجاد شد که منشاء اش مشخص نبود...کیبوم کنارش بود پس...
+گریه میکنی؟
دستشو جلوی دهنش گرفت...
《آه دیوونه شدم...خیلی وقت بود گریه نکرده بودم...》
+من دویلتم...من قرار نیست ازت جدا بشم...پس تو میتونی راحت باشی...گریه کنی...ناراحت باشی...بخندی...خودت باشی...تو که نمیخوای تمام عمرت خود دار باشی...مثل آدمیزادا رفتار کن...آدما احساس دارن...
《تو هم...داری؟》
+البته...
《فرض کن...یه آدم بودی...و تقریبا بیست و پنج شیش سالت بود...》
+خوب؟...
《میتونستی یه پسر پونزده ساله رو دوست داشته باشی؟یا حتی کمتر؟》
+یه دختر یا یه پسر؟
پوزخند زد...
《پس نمیتونستی...حتی به فکرتم نرسید که یه پسر پونزده ساله میتونه عاشقت باشه...همیشه بی رحمی...》
+من؟
《اگه تمام عمرتو با یه خانواده زندگی کنی...و اون پسر که ده سال ازت کوچیکتره و یه عضو از اون خانوادست همیشه دوستت داشته باشه...و تو اینو بدونی...اگه یه روز بچه داشتی...دستش میسپردی؟》
+خوب...نه...این براش عذاب آور میشد...
《تو به اون پسر اهمیت میدی مگه نه...》
+البته...
《پس چرا اون نداد؟》
+اون پسر پونزده ساله تویی؟
《پونزده؟...هه...خندم میگیره از شمارش سن...از شمارش فاصله های سنی...بدترین چیز برای هر عاشقی...یه فاصله سنیه زیاده...اینو تجربه کردم...به بدترین شکل ممکن...و وقتی برچسب دونسنگ بودن و بدتر از اون...پسر بودنو با خودت یدک بکشی...این حتی بدتر هم میشه...》
+آه...اون...برادرت بود؟
《پسر عموم...خانوادشو خیلی زود از دست داد از بچگیم یادمه اون پیشمون بود...پیشم بود...وقتی ۸ سالم بود اون ۱۸سالش بود همه فکر میکردن واقعا برادرمه...ولی من نمیخواستم اون برادرم باشه...》
به صورتش نگاه کرد...برای اینکه جلوی اشکای بعدیشو بگیره اخم کرده بود 
《هیچ وقت هو*س بازانه دوستش نداشتم...عشقم همیشه بهش پاک بود گاهی شاید بچگانه...هیچی ازش نمیخواستم فقط میخواستم نگاهش کنم...》
آروم دستاشو دورش حلقه کرد انگار همین که نگاهش نمیکرد باعث میشد مقاومتش بشکنه...سوزش قلبش حتی بیشتر از قبل شد...آروم سرشو برگردوند و روی شقیقشو بوسید...سوزش قلبش خیلی یکباره متوقف شد...ازش جدا شد و بهش نگاه کرد...اشکاش متوقف شده بودن...ولی چشماش درشت و لبهاش نیمه باز بود...
+خوبی؟
-خو...خوبم...
آب دهنشو قورت داد و با چشمای خیسش به چشماش خیره شد...
-چطور جرأت کردی منو بغل کنی؟بدبخته آواره...
آروم خندید و صورتشو نزدیک برد
+من آواره نیستم خونه شما زندگی میکنم...
-اون کله کچلتو از جلوی صورتم دور کن...
خندید و عقب رفت...
+کاریش نمیتونم بکنم...بریم پاپ کرن بخوریم...
 اخماشو توی هم کرد و پوزخند نفرت انگیزی زد
-تو نه...من...تازه بعدشم میرم سینما...و هیچ بلیتی برای تو نمیگیرم...پس مثل آواره ها باید سره پا بایستی...بعدشم با دوستام میرم مهمونی...هیچ کس تو رو نمیبینه پس هیچکس هم بهت خوش آمد نمیگه...بدبخت...
چشماشو چرخوند و گذاشت لبخند تمسخر آمیزش کنار لبش بمونه
+اگه تو خوش بگذرونی منم خوش میگذرونم...من بخشی از وجودتم...
انگار تنفر، خودخواهی، ناراحتی ،نگرانی یا هر حس دیگه ای که توی صورتش بود از بین رفت...
-نمیدونم خدا با فرستادن تو پیشم...بهم لطف کرده یا میخواد عذابم بده...