hani shinee جمعه 2 شهریور 1397 12:40 ب.ظ نظرات ()
قسمت ۲
-سلام...آه امروز قشنگ شدین...
دخترها خندیدن و خجالت کشیدن ...
-سلام همگی...
چند نفری بهش سلام کردن و سه چهار نفر دورش جمع شدن...
&کیبوم آه تبریک میگم تو لیدر گروه سرود شدی
-اوه خدای من عالیه...از کجا فهمیدی؟
&خوب معلومه...این رای گیریه مطمئنم همه به تو رای میدن...
ملیحانه لبخند زد 
-خدایا داری زیاده روی میکنی...
+ایشش چقدر لوسن...حوصلمو سر بردن...
÷آه کیبوم اوپا امشب تولدمه...یادت نره مثل همیشه لباسای خوشگل بپوش و بیا...کادو هم نمیخوام همین که تو بیای یعنی همه کلاس میان...من عاشق جشن تولدای شلوغم...این خودش یه کادوعه...
+بهش بگو تولد زشتا نمیری....
-آه تمومش کن من تولد زشتا نمیرم...
همه با شوک بهش خیره شدن...
-آم...اه...هاهاهاها...
یه خنده الکی کرد...
-شوخی بووووود...
بالاخره همه از شوک دراومدن و خندیدن...
-البته که میام...منم عاشق تولدای شلوغم...آخه میدونی من...
+آه من از جاهای شلوغ بدم میاد...بگو دل درد داری و نمیری...
همه منتظر ادامه حرفش بودن...ولی ساکت بهشون نگاه میکرد...
÷اوپا...خوبی؟...
-فکر کنم دل درد دارم...
#کیبوم ماهانه شدی؟
همه به شوخی مسخره پسر خندیدن
+چه مسخره...بگو انگار خیلی تجربه داری...پسره ی بی مزه...
-آه دونگجو...انگار خیلی تجربه داری...
لبخند پسر از بین رفت واینبار  همه به پسر  خندیدن...
《خدایا چرا بین جمع ضایعش کردم...اینجا جاش نبود》
-دونگجو...تو خواهر زیاد داری...منظورم از تجربه این نبود که خودت ماهانه میشی...منظورم خواهرات بودن...آه من خیلی دوست داشتم خواهرم یکم بزرگتر بود...خیلی بده که توی بعضی چیزا تجربه ندارم
+اوه...خواهر داره؟
پسر دوباره خندید...
#آآآآه پس منظورت اینه...یه لحظه فکر کردم داری ضایعم میکنی...میدونستم از این اخلاقا نداری...
÷اوپا امروز خیلی شوخی میکنه ...
+ایش به این چه ربطی داره...خودشو میندازه وسط...عفریته...
《چرا امروز اینجوری شدم》یه خنده مصنوعی کرد...
-متاسفم بچه ها...باید برم اتاق پرستاری...
÷آه اوپا واقعا دل درد داری؟...میخوای بهت قرص بدم؟
+بگو میخوام برم بخوابم...قرصتو نمیخوام...
-قرص نمیخوام...میخوام برم بخوابم...
دختر بخاطر صورت عصبانی و صدای بلند کیبوم عقب نشینی کرد 
÷ببخشید نمیخواستم عصبانیت کنم...
-متاسفم یکم درد دارم...
×تنهاش بذارید بچه ها...برو بخواب کیبوم...امیدوارم بهتر بشی...
-خیلی مهربونید بچه ها...
÷اوپا نمیای تولدم؟
-اگه...اگه تونستم...
دختر لبهاشو آویزون کرد 
+نوع جدید سوء استفادست؟...فقط میخواد بری که تولدش شلوغ بشه...کیبوم تو هیچ جا نمیری...
-ولی احتمال زیاد نمیام...
÷آه...
دستشو بلند کرد و بعد از تکون دادنش بیرون رفت...
《خدایا چم شده چم شده چم شده...》
با لذت به شاهکارش نگاه کرد...صورتای شوکه پسرا ،صورت ناراحت دختر...و مهمتر از همه صورت سردرگم کیبوم...
+آه دویل بودن چقدر خوبه...
-دویل؟...
لبشو گزید...
+آه اشتباه کردم...نباید اینو میشنید...
-چرا این اومد به ذهنم؟؟دویل بودن خوبه؟...
آب دهنشو قورت داد...
+فراموشش کن...
گیج سرشو خاروند...
-آره فراموشش کن...چیزی نبود...فکر کنم زیاد فیلمای الکی دیدم...
توی اتاق پرستاری رفت...زن بهش لبخند زد 
@کیم کیبوم...خوبی؟
-آه...فکر کنم...دلم درد میکرد...
@فکر کنی؟
دوباره پشت سرشو خاروند
-واقعا چند دقیقه پیش حس کردم دلم درد میکنه...
زن خندید 
@درک میکنم گاهی شاگرد زرنگا هم دوست دارن کلاسو بپیچونن...یکم بخواب...شاید باید یکم استراحت کنی...
-امروز خیلی گیجم نمیدونم چم شده...
@بیا جلو ببینم...
پلک پایینشو کشید و دستشو روی پیشونیش گذاشت...
@مشکلی نداری...
-پس...ممنون...یکم دراز میکشم و بعدش میرم کلاسم...
زن لبخند زد 
@اووووم...من باید برم دفتر معلما...وقتی رفتی بیرون درو خوب ببند...تازگیا گربه توی مدرسه اومده...
-حتما...
روی یه تخت دراز کشید و به سقف خیره شد...
دستشو روی سرش گذاشت تا فکرشو بخونه...خالی بود...
+مگه میشه یه پسر به این سن فکرش خالی باشه...
-کاملا دیوونه شدم...
گوشیشو از توی جیبش بیرون کشید و با کسی تماس گرفت...توی گوشیش فضولی کرد تا ببینه با کی تماس میگیره...《مامان》
+خیلی ساده نوشته...
-بردار بردار بردار...
+انگار دوست داره حرفاشو تکرار کنه...تکرار تکرار تکرار...
خندید و لبشو گاز گرفت...
-الو...آه...سلام مامان...
گوششو چسبوند...
€سلام عزیزم...الان باید سره کلاس باشی...
-آره...میدونی...من...
+بگو حسابی مریضی...
-من حسابی مریضم...
الکی چندتا سرفه زد...
+واو اون حرفه ایه...
€قرص بخور و بخواب...کاری نداری؟
-خواستم باهات حرف بزنم...
€بگو...
آب دهنشو قورت داد...
-چرا اینقدر از حرف زدن با من متنفری؟
+هی من حتی نگفتم اینو بگه...
€متنفرم نیستم...تو گفتی مریضی...پس باید بخوابی...
-همش چسبیدی به دخترت....منم توجه نیاز دارم...هیچ میدونی چند روزه نیومدی خونه؟
€میگی چیکار کنم؟خواهرتو تنها بذارم اینجا؟
-متاسفم که به مادرم نیاز دارم...اون مریضه منم مریضم خوب...
+هوووم...اصلا نیازی نیست چیزی بگم...یه دویل درونی داره...
€خداوندا...کیبوم اون هنوز بچست...تو دیگه داری یه مرد بالغ میشی...
-فکر نکن با مرد گفتن به من میتونی گولم بزنی...قطع میکنم...
€کیبوم...خدایا حتی نمیخوای حال خواهرتو بپرسی؟
-نه...نمیخوام...امیدوارم بمیره...
قطع کرد و صدای هین شوکه زنو نشنید...
لبهاشو بهم فشار داد و نفس نفس زد...
-امیدوارم بمیره...امیدوارم بمیره...امیدوارم بمیره...
لبشو محکم گزید...
+هی اروم باش...
-آره باید آروم باشم...
+اوه این وظیفه من نیست...ولی چه اشکالی داره اون فعلا تنهاست...ببینم...چرا انجلش نیست؟...حتی اگه نامرئی باشه من باید ببینمش...
به صورت پسر نگاه کرد...
+خدایا اون...
چشماشو ریز کرده بود و سرشو به دیوار پشتش میکوبید...صدای دندون قروچش آزار دهنده بود...
+نکنه...انجل...نداره؟...
کیبوم خیلی یکباره به قفسه دارو ها لگد زد...قفسه برگشت و شیشه اش شکست...
+خدای من... پسر توی دردسر افتادی...
با ارامش از روی تخت پایین پرید و بیرون رفت...دوباره گوشیشو بیرون اورد و با کسی تماس گرفت...
-آه دوباره سلام سویو....راستش حالم بد شده و توی دستشوییم...فکر میکنم کارت دانش آموزیم توی دفتر پرستاری افتاده...میتونی برام بیاریش؟...آره؟...خیلی ممنون تو خیلی مهربونی...
تماسو قطع کرد...
-احمق...
چشماش درشت تر از این نمیشد
+چی؟...الان اگه دختره بره...خدایا...توی دردسر میوفته...وایسا ببینم داره کجا میره؟
دره دفتر معلما رو باز کرد...
@اوه کیم کیبوم...اصلا خوابیدی؟
-راستش نمیخوام کلاسمو از دست بدم...فقط...یه مشکلی هست...
@چی؟
-وقتی من رفتم بیرون هنوز اونقدرا دور نشده بودم جانگ سویو رو دیدم که داشت میرفت تو اتاق پرستاری...از صبح حال ندار بود...بد نمیشه اگه برید ببینید چش شده...
@اوه البته...خدایا تو خیلی دوست خوبی هستی...برو کلاست حتما میرم به دوستت سر بزنم...
لبخند شیرینی زد و از در بیرون رفت...
+اون واقعا نیازی به من نداره...
به محض بیرون رفتن از در لبخندش از بین رفت...《تا تو باشی سوء استفاده نکنی دختره ی بد ریخت》
+وای خدا...
توی سرویس بهداشتی رفت یکی از دستشویی های خالی رو پیدا کرد  درپوشو گذاشت و نشست...دوباره گوشیشو دراورد...
+بازم مامانش؟چرا نمیتونم فکرشو بخونم
-الو مامان...متاسفم بخاطر حرف زشتم...عصر میام ملاقات خواهر کوچولوی خوشگلم...
+خدا رو شکر که پوزخندتو از پشت گوشی نمیبینه...
گوشی رو قطع کرد 
-خوشگل...هه...
+همچین بد ذاتی دویل میخواد برای چی؟
دید که یه لبخند روی لبش اومد...
-هر آدمی یه بد ذات درونی داره...
نفسش بند اومد...بازم اشتباه کرده بود...توی سر خودش کوبید...سر پسر سمتش برگشت...
-واقعا فکر کردی از صبح ندیدمت؟
اطرافشو نگاه کرد و در اخر به خودش اشاره داد
-آره...خوده تو...
عرق از تمام جونش سرازیر شد و نامرئی شد...دقیقا کی بود که مرئی شده بود؟...
《آه وقتی رفته بود صبحونه بخوره...چرا فراموش کردم پنهان بشم》
-چه تلاش بیهوده ای...من هنوزم میبینمت...
دستشو روی سرش گذاشت...
-دستت روی سرته...
+تو چطور منو میبینی؟
-تو چی هستی؟...یه انجل؟
+تو درباره ی ما میدونی؟
بلند شد پشتشو تمیز کرد و بیرون رفت...
-خوب...این داستان احمقانه بچگیام بود...دویلا و انجلا...
+من دویلم...
-اوه که اینطور...
+تو...انجل نداری؟
-تو باید بهتر بدونی...
+من وظایف مشخصی دارم...
به سر تا پاش نگاه کرد...
-شبیه دویلا نیستی...
+چطور؟
-تو سومی هستی که عوض میشه...هر دوی اونا رو دیدم...با تو فرق میکردن...بال هات کجان؟چرا شبیه آدما دست و پا داری...
+من...من نمیدونم...
-شاید برای همینه که دارم راحت میبینمت...
+یعنی همه منو میبینن؟
-چشما مثل آینه ان...
به آینه بزرگ و سر تا سری سرویس بهداشتی اشاره کرد...فقط تصویر کیبومو نشون میداد...
-کسی تو رو نمیبینه...منم فکر میکنم که نمیبینم...مثل تمام امروز...دیگه اون حرفای مسخره رو مجبورم نکن بزنم...من توی جمع و جلوی دیگران آدم خوبیم...کاری نکن از چشم بیوفتم...من برای کسایی که اذیتم میکنن نقشه های متفاوتی میکشم...چیزی بدتر از چزوندن با زبون...
+آره خوب...شاهکارتو دیدم...
-الان باید شاد باشی...دویله احمق...
از سرویس بهداشتی بیرون رفت و دویل هم پشت سرش رفت
+صبر کن...من احمق نیستم...فقط نمیدونم چرا منو فرستادن پیش تو...
-در مورد واکسن چیزی شنیدی؟یه بیماری رو وارد بدن میکنن تا اون بیماری رو نگیری...یا در مورد با زهر اثر زهرو از بین بردنو تا حالا دیدی؟یا شنیدی؟...دویله خوبی باش با روشای احمقانه ی ساده اون طومارتو پر کن...واسم اهمیتی نداره...
+تو...تو آدمیزادی...چرا نباید برات مهم باشه...
-آب از سرم گذشته...
+چرا تو هنوز سنی نداری...
-یکی مثل من نمیتونه به خوبی آدمای توی قصه ها باشه...
+تو توی قصه ها زندگی نمیکنی و مطمئنا اطرافیانت درکت میکنن...
-تو دویلی چرا داری منو موعظه میکنی؟
+شاید دویل باشم...ولی دویل ها هم یه نوع فرشتن...حتی ابلیس هم یه روز فرشته ی والایی بوده...
-حالا چی؟...
+خوب...اون خارج شد...
-فرشته ها از آدما پایینترن...سعی نکن منو نصیحت کنی...فقط کارتو بکن...
+فرشته ای که ازت پایین تره میتونه مغزتو کنترل کنه...حالا دیگه بقیشو نمیدونم...تو منو نمیبینی...
دید که پسر به اطرافش نگاه کرد...
+تلقین فوق العادست...تو از صبح تا حالا هیچ موجودی رو جز انسان ندیدی...و نخواهی دید...
-خدای من اینجوری کیف نمیده...بیخیال...
لبخندش از بین رفت...
کیبوم با پوزخند سرتا پاشو نگاه انداخت 
-دویله با عرضه ای نیستی...حتی نمیتونی بفهمی کی سربه سرت میذارم...
آب دهنشو قورت داد...
+خیلی ترسناکه...