hani shinee سه شنبه 23 مرداد 1397 04:41 ب.ظ نظرات ()

قسمت ۳۵

چشماشو باز کرد جینکی هنوزم کتاب میخوند...حدس میزد که این زندگی تا چه حد میتونه براش کسل کننده باشه چون تا اونجایی که به خاطر داشت جینکی آدمی نبود که توی خونه بند بشه...همیشه پر جنب و جوش و فعال بود...اینکه توی یه اتاق کوچیک مبحوس بشه احتمالا مدت زیادی آزارش داده 
+چاگی...
سرشو بوسید 
*بیدار شدی؟
+راه خیلی خسته کننده بود...
*مامان شام درست کرده گفتم نمیخورم که با هم بخوریم...خانم کوچولو هم اینجاس...
از درون ذوق زد...
+اوهوم...
از آغوش لذت بخش جینکی بیرون اومد و بهش کمک کرد تا روی ویلچرش بشینه...سمت آشپزخونه بردش...
٪آه اوپا...خوش برگشتی...
+اوووم...ممنون چطوری خانمی نی نی چطوره؟
٪عالی...هر دومون...
+خدا رو شکر...رانا بیا پیش بابا ببینمت دلم تنگ شده بود برات...
《جییییی》
به جینکی که با ذوق میخندید نگاه کرد و قند توی دلش آب شد
+فکر کنم همه کلمه هاش یادش رفته...بابایی بگو جینکی...جینکی...
《جیییی》
+دخترمو خنگ کردی...
*هیچم خنگ نیست...بیا...بیا رانا...
وقتی طوطی روی شونه جینکی پرید لبهاشو اویزون کرد...
+مخشو زده دیگه باباشو دوست نداره...
جینکی با بدجنسی ابرو بالا انداخت و طوطی رو بوسید...
*راستی وام گرفتی؟
+وام نبود...لازم نیست برگردونمش...
*اوه...
صداشو پایین آورد...
*لازمه بریم دکتر؟
+نه ولی اگه دوست داری میریم...
صورتش مطمئن بود...
*پس چطور پولو گرفتی؟
+ازش آتو گرفتم...
دوباره با شک بهش نگاه کرد 
*لازمه بریم دکتر؟
+گفتم که...اگه دوست داری میریم....
*چه آتویی...
+باباش مورمونه...بهم پیشنهاد داد منم صداشو ضبط کردم...همین...
*اوه...خیلی خطرناک شدی...
لبخند زد و با یه ژست بانمک سرشو کج کرد
+ولی هنوزم کیوتم مگه نه؟
آروم خندید و سرتکون داد 
زن سرشو بوسید و شامشو جلوش گذاشت...
=بخور دورت بگردم پسره خنده روم...
*چرا ماله کیبوم بیشتره...
=چون داری چاق میشی...
*آه مامان...خوب تقصیره توعه غذاهای خوشمزه درست میکنی...
+مامانی ممنون بابت غذا...واقعا خوشمزست...
تازه اولین تیکه از غذاشو خورده بود که متوجه شد کیبوم بهش خیره شده...
*چیه؟
+هیچ...بخور...
در واقع پولو برای جینکی گرفته بود...تمام و کمال...فعلا برای مخارج کافه پول نیاز نداشتن...دایی،پدرش،آقای لی(بابای تمین)،صاحبکار تمین و حتی خانم و آقای چوی و چند نفر دیگه بهشون کمک کرده بودن...تنها مشکل الان این بود که نمیدونست چطور پولو به جینکی بده تا ذره ای غرورش جریحه(جریهه؟)دار نشه...مطمئن بود قبولش نمیکنه...اونم الان که اونا تازه یه کافه باز کرده بودن و خرج های سرسام آور داشتن...ولی باید قبول میکرد...از گنده گی دل تمین تازه خبردار شده بود که چهارسال جینکی رو به این وضع دیده بود و هنوز دیوونه نشده بود...
شامشو خورد و از زن تشکر کرد...قصد داشت برگرده خونه ولی زن بهش گفت شبو بمونه چون ممکنه هنوز اثری از خواب الودگی توی چشماش باشه...و اونم با کمال میل قبول کرد...بزرگ شده بود ولی هنوز گاهی از تنهایی میترسید و چی بهتر از فیلم دیدن خانوادگی بعد از شام بود....
که البته رانا تمام مدت برای جینکی شیرین زبونی کرده بود و حواسشو از فیلم پرت کرده بود...این حواس پرتی وقتی بیشتر میشد که با اون صدای بامزه صداش میکرد تا بهش توجه کنه و جینکی رو از ذوق و خنده روده بر کرده بود...
زن رفت تا براشون ذرت بو داده درست کنه اونم پشت سرش رفت تا آب بخوره...هنوز صدای شیرین زبونی رانا میومد...
=کیبوم آه واقعا ممنون که پرندتو گذاشتی پیشش..خیلی روحیش خوب شده...یه مقدار پس انداز دارم...از باباشم یه مقدار میگیرم هرچی بگی جور میکنم ازت میخرمش...این چهارساله ندیدمش اینجوری بخنده...پول که ارزشی نداره خنده هاش همه ی دنیا رو می ارزه...با باباش مشکل داره همیشه ولی باباشم دلش شاد شده اصلا باباش گفت بخریمش واسه جینکی...اینقدر مواظبشه بخاطرش حتی سیگارم نمیکشه...
به بیرون سرک کشید جینکی واسش شعر میخوند و اونم خودشو تکون میداد یه فکر خیلی سریع از ذهنش گذشت...
+آه...مامانی...واقعا ممنون واسه ایده خوبی که دادی...جینکی به زودی عمل میکنه...
=چی؟...تونستی راضیش کنی مامان جان؟
+راضیش میکنم...فقط درباره فروش و این چیزا جلوش چیزی نگین...
=ولی واقعا میخوام برای جینکی بخرمش...
+اون که مسئله ای نیست...وقتی کاره کافه بگیره اونقدر سرم شلوغ میشه که وقت نمیکنم مواظبش باشم...کی قابل اعتمادتر از جینکی...تازه اینهمه هم دوستش داره...این که الان اینقدر لوس شده بخاطر اینه که جینکی خوب مواظبش بوده...از این بابت اصلا نگران نباشید...فقط حرف فروشو اصلا جلوش نزنید...
=آه...خیله خوب...حالا چطوری میخوای راضیش کنی؟
+هنوز مطمئن نیستم...بعدا...بعدا میفهمید...
صورت زنو بوسید 
+ممنون
///
*یه بوس بده...
پرنده نوکشو به لباش چسبوند و صدای بوس دراورد پشت سرش خندید و جینکیو به خنده انداخت...
*دوست داری اوپا رو بوس کنی؟آیگو دختر بد...
+رانا...برو پیش مامان جونی...برو تخمه بخور نام نام نام 
طوطی رو بیرون برد و برگشت...به خونه کوچیکی که جینکی با دستمال حوله ای و جعبه  برای رانا ساخته بود نگاه کرد و مطمئن تر شد...
+جینکی...حرفای مهمی باهات دارم...
*هوم؟...چی شده؟...
+راجع به عملت...
*کیبوم من واضح گفتم که...
+ساکت باش و گوش کن...
پسر آروم سرتکون داد 
+اون پولو برای عمل تو گرفتم نه برای کافه...برای کافه به اندازه کافی پول جمع کردیم...
*من که...
+گفتم ساکت...
*خیله خوب ادامه بده...
+درسته که این پول قراره بدون بازگشت باشه...ولی من آدمه حق السکوت بگیری نیستم...پس بهش برمیگردونم...
*پولو پس بده...من نیازی ندارم...به همین وضع راضیم...
+من راضی نیستم...
*پس برو سره خونه و زندگیت...
=با اینکه پول قرض گرفتم مشکل داری؟
*خوب آره...من اگه میخواستم با پوله قرضی...
=پول از آسمون نمیاد توی حسابمون...تو عمل میکنی...خوب میشی و صبحا میری دنبال کاره مورد علاقت..برقکاری و تعمیرگاه...تایم بعد از ظهرتم میای کافه پیشمون کار میکنی و حقوق میگیری...در آخر پولو به من برمیگردونی...
*چقدر طول میکشه تا خوب بشم...چقدر طول میکشه که با یه شیف کار پوله به این زیادی رو برگردونم...مگه میشه
+من میگم میشه پس میشه...
سرشو تکون داد 
*پولو پس بده...من نمیخوام عمل کنم...تو خودت پول نداری...کافه کلی خرج داره...چطوری میخوای برگردونی...
+پس اگه پولی بود که نمیخواستم برگردونم ممکن بود راضی بشی...
*شاید...
+پس من پولو برمیگردونم و به گزینه دوم فکر میکنم...
پسر اخماشو توی هم کرد 
*منظورت چیه؟تو که نمیخوای با اون یارو...
+رانا رو میفروشم...
دید که چشماش درشت شد...
*خدای من چی داری میگی...رانا رو بفروشی؟برای چی؟من...
+تو یه روزی تمام چیزی که داشتی و بابتش زحمت کشیده بودی رو به خاطر من دادی...رانا دوست داشتنی تر و ارزشمندترین چیزیه که دارم و تا دلت بخواد براش زحمت کشیدم...بخاطر تو حاضرم بدمش بره...
*کجا بدی بره...
+مشتری داره...پول زیادیم بابتش میده...
صدای تمین توی گوشش پیچید 《رانا قیمت میلیونی داره》
*نه...میخوای بفروشی بفروش به بابام...
+اون یارو خارجیه...یه باغ وحش پرندگان داره...ترجیح میدم بره پیش دوستاش و هر چی بلده رو فراموش کنه ولی پیشه تو لجباز و لوس تر از اینی که هست نشه...
*کیبوم...خدای من رانا حیفه...چطور دلت میاد به فروشش حتی فکر بکنی...
+پس فکر میکنم راضی میشی که این پولیو که گرفتم خرج عملت کنی و من به عنوان هدیه ی بهبودیت رانا رو بهت هدیه بدم...
بهش خیره شد...انگار داشت تصمیم میگرفت و همزمان چشمای مصمم کیبومو  کند و کاو میکرد 
+Yes OR No
طوطی اروم آروم توی اتاق اومد و روی تخت پرید...
نگاهش از کیبوم سمت رانا رفت...با پنجه هاش دستشو باز کرد و یه دونه تخمه توی دستش انداخت و خندید...
《جیییییی》
کیبوم به پرنده لبخند زد...خوب بلد بود دلبری کنه...سوالشو تکرار کرد...
+Yes OR No
《جیییییی》
*Yes...
خندید و به جینکی که با بدخلقی رانا رو بغل کرد و خوابید نگاه کرد...
+فدای دوتاتون بشم...
***
اونقدر به چشمای گرد شدشون خندیده بود که دلش درد گرفته بود...
-واقعا قبول کرد؟...بخاطر رانا؟
٪اگه میدونستم به رانا پیام میدادم بیاد...
خنده کیبوم بیشتر شد و سرتکون داد 
-خوب پس تا پشیمون نشده من میرم واسش نوبت دکتر میگیرم...شانس بیاریم دکترش همین فردا پس فردا نوبت عمل بده
٪یوبو اینقدر عجله نکن
-میترسم پیشمون بشه...هر چی زودتر بهتر...
+راست میگه...انجامش بده...زنگ بزن...
***
دمبلو بالای سرش برد 
《یککککک...دووووو...سههههه》
خندید و ادامه داد...تا سه شماره بیشتر بلد نبود بشماره...خودشم همراهیش کرد 
*یک دو سه کن...یک...دو....سه...
بازوهاش درد گرفتن...آتلشو بست و روی دستگاه خوابید و رانا رو روی میله محافظ گذاشت...
《یکککک....دووووو...سههههه》
-آیگو...هیونگ پرس سینه میزنی...
*مامان راست میگه...دارم چاق میشم...از کی تا حالا باشگاه میای لاغر مردنی...
-خوب کاری میکنی...ورزش کن...هم اومدم ورزش کنم هم خبر بدم که پس فردا عملته...تا عصر بریم بیمارستان...
*باز عجله کردی؟میخواستم کیبومو از فروش رانا پشیمون کنم...
-کاریه که شده...هزینه هم پیش پیش واریز شده...پس مثل پسرای خوب میری بیماستان بستری میشی و عمل میکنی...فایتینگ هیونگ...
*آه چرا پرداخت کردین...پیامش نیومد که کم شده از حسابم...
-نمیاد...چون تمام پولو از یارو گرفته...
*خدایا...
-نگران نباش...کار میکنی پس میدی...
《جییییی》《یک...دو...سه》
خندید و سرشو ناز کرد...
*واضح گفت حرف نزن ورزشتو بکن...
-از دسته این دخترا...
***
واکرو بلند کرد و توی کافه رفت...صدای جیلینگ جیلینگ زنگ بالای سرش دراومد...
+آه...چاگی اومدی؟
《بابااااا》
توجه چند تا مشتری جلب شد و جینکی بهش چشم غره رفت...
روی صندلیه نزدیکترین میز نشست و کیبوم بالا سرش رفت...
+چی میل دارید آقا...
*دربارش فکر نکردم...شاید اسپرسو...
خندید و نوشت...
+قهوتون سرد باشه یا داغ...
*قهوه سرد مزه آب استخر میده...داغ...
ویترین عزیز کرده ی شیرینی و کیک توجهشو جلب کرد...
*شیرینی جدید درست کردی؟
+آره 
*ازش واسم بیار...
+چشم دیگه چی؟
*تنقلات واسه دخترم...
+و دیگه...
*و دیگه سره گنج ننشستم...
+متاسفم همچین چیزی توی منو نیست...
*برو مسخره بازی درنیار...
خندید و رفت...کتابشو بیرون آورد...رانا با آهنگی که توی کافه پخش میشد بالا و پایین میپرید  میرقصید و توجه مشتریا رو به خودش جلب میکرد...
با لبخند ادامه کتابشو شروع کرد...
کیبوم سفارششو آورد و رو به روش نشست...
*کار و زندگی نداری؟
+نه...
*پس بشین...
دستشو زیر چونه اش گذاشت و بهش خیره شد...
+وقتی کتاب میخونی جذاب میشی...
*کار و بار خوبه؟
+زودتر از اونی که فکرشو میکردم به سود دهی رسیدیم...آخه اینجا از قبل شناخته شده بوده این خیابونم جای شلوغیه...هر کس قیافه اینجا رو میبینه دوست داره یه سرکی بکشه...این اطراف مدرسه هم هست مدرسه که تعطیل میشه اینجا غلغله میشه...وقتی میبینمشون یاده خودمون میوفتم...روزای خوبی بود...
*مبارکه...میخوای چند روز رانا رو بیارم اینجا انرژی بگیری؟
به طوطی که با ولع تنقلاتشو میخورد نگاه کرد...
+تو بیای بیشتر انرژی میگیرم...جلسات فیزیوتراپی رو میری؟
*اوهوم...
+احساس میکنی بهتر شدی؟
*اوهوم به لطف تو...
+کدوم لطف...زود باش خوب شو بیا ور دستم...کمرم برید اینقدر خم و راست شدم...چیش...
خندید و موهاشو بهم ریخت...
*تپلی کجاست؟...
+ماه آخرشه...دست و پاهاش همش ورم کرده گفتم بره خونه...
*از دست این واکر راحت بشم میام کمکت...تا چند وقت بعدشم میهی نمیتونه بیاد بخاطر بچش...
+آره بهش گفتم همین که شیرینیای خوشمزه درست کنه و با پیک تمین بفرسته اینجا کمکه بزرگی میکنه و منم درصدشو تمام و کمال بهش میدم...به هر حال بچه خرج داره...
*کیبوم...الان خوبی؟...زندگیت خوبه؟
لبخند زد...
+اوهوم...من یه بیست و چند ساله ی مستقلم عشق  بداخلاقی دارم که به دنیا نمیدمش  یه دختره بانمک شریکای منصف و چندین و چندتا دوست خوب دارم ..کار میکنم شکمم سیره و درامدم اونقدری هست که از پس برگردوندن قرضام بربیام...پس من حالم خوبه...اگه عشقم دیگه کم کم به خودش بیاد و بهم اوکی بده حتی بهتر هم میشم...
به صورت درخشانش نگاه کرد...
*اوکی...الان حس بهتری داری...
 دستشو زیر چونش گذاشت و با مهر بیشتری بهش خیره شد
+وقتی اینجوری بی احساس میگیش نه...
دستشو روی میز گذاشت و لبهاشو روی لبهاش گذاشت و با آرامش بوسیدش...
مشتری ها از خود بی خود هوووووه بلندی کشیدن و حتی دو سه تاییشون عکس گرفتن..
ازش جدا شد و روی صندلی نشست...
*اوکی بیبی...
سرخ شد و زیر خنده زد...جلوی صورتشو گرفت و توی آشپزخونه رفت و طولی نکشید که صدای تق تق کوبیده شدن واکر به زمینو شنید که به سمت آشپزخونه میومد...