hani shinee سه شنبه 9 مرداد 1397 05:48 ب.ظ نظرات ()
قسمت ۲۹

کلوچه خوش مزه ای که دختر پخته بودو گاز زد...
-خوش مزست...
دختر خندید و بوسیدش...تمین هم با حواس پرتی جوابشو داد و بغلش کرد...
-خسته ی راه نیستی؟
٪نه من خوبم...
موهاشو نوازش کرد و از خودش جداش نکرد...
٪اوپا چیزی شده؟
٪اوپا...
٪او...پا؟...صدامو میشنوی؟
تکونش داد 
٪اوپا...
-بله جونم...آره خیلی خوشمزست...
با گیجی بهش نگاه کرد...
٪اوپا اینو یه بار گفتی...پرسیدم چیزی شده؟
-چاگیا شماره عمو رو داری؟
٪دایی؟...آره واسه چی؟دو هفته پیش ویدیو کال داشتیم...
(همونطور که میدونید دایی میهیون عموی تمین میشه) 
-شمارشو بهم بده...
٪بابات پوستتو میکنه...میدونی که بعد از اینکه دایی ارثیه رو کشید بالا رفت آمریکا بابات چقدر ازش متنفر شد...اگه این کارو نکرده بود الان شما هم مثل اون پولدار بودین...فقط موندم از اینکه دایی چند باری خواست ارثیه رو برگردونه نمیدونم چرا بابات قبول نکرد...همیشه احوالتو ازم میگیره بهش گفتم نامزد کردیم خیلی خوشحال شد...کاش دایی ها باهم آشتی کنن...
-اینا مهم نیست عشقم...فقط شماره رو بده...
شونه بالا انداخت 
٪خیله خوب...اصلا حوصله نداری نه؟...ببخشید پرحرفی کردم...
به صورت ناراحتش نگاه کرد بعد از چند وقت با دردسر از خانوادش اجازه گرفته بود و اومده بود پیشش...صورتشو بوسید و بغلش کرد 
-نه عزیز دلم....هر چقد دوست داری حرف بزن...
٪جینکی اوپا نمیاد؟اومدنی سره راه سه تا بلیت سینما گرفتم...گفتم سه نفری بریم...
-نه نمیاد...رابطمون یکم شکراب شده...
٪آه یعنی نمیشه  برم مامان جونو ببینم؟بهش قول دادم برم ببینمش...
-حساب مامان جون همیشه از جینکی جداست...
دختر خندید...
٪پس مامان جونو ببریم سینما...تنهاست حوصلش سرمیره...
به صورت شادش لبخند زد و لپشو کشید
-باشه...
///
ساعتشو با  ساعت آمریکا چک کرد و تماس گرفت...
برقرار شدن تماسش کمی طول کشید ولی بالاخره تصویر مردو دید 
-سلام دایی...
&خداوندا...این تویی تمین...چقدر بزرگ شدی...
لبخند زد و سرتکون داد...
-آره خودمم دایی...حالتون خوبه؟...
&البته که خوبه تو رو دیدم بهترم شدم...تبریک میگم...بخاطر نامزدیت...می هیون دختر بانمکیه...
آه کشید و خندید
-آه آره ممنون...
&بگو...
-چیو؟...
&همون کاری که داری و روت نمیشه بگی...
-ببخشید بعد از این همه مدت...
&مشکلی نیست پسر...بهم بگو...
-میخوام یکیو توی یوتا پیدا کنم...
&یوتا؟خوب کدوم شهر؟
-احتمال زیاد سالت لیک سیتی...
&کی هست؟بهت بدهکاره؟...
-نه نه اون دوستمه...
&اونجا شهر مورموناست...تقریبا هشتاد درصدشون مورمونن...دوستت یه مورمونه؟
-نه نه اون مورمون نیست...به عنوان یه مورمون فرستاده شده به یه بازپروری...ولی فرار کرده...
&آو...حتما کسی کمکش کرده...
-یعنی شما میدونید بازپروری کجاست؟...
&البته...پسر داییت اونجا کار میکنه...یک هفته ای هست که اومده مرخصی
-عالیه...خیلی عالیه...خدایا کاش زودتر تماس میگرفتم...ممنون دایی...پسر...پسر دایی میتونه اسم کسیو از لیست بازپروری دربیاره؟
&این مراحل داره...گفتی پسره مورمون نیست؟...اگه نیست چرا اونجا بوده؟...
-بخاطر پدرش...اون دروغ گفته...
&چند لحظه صبر کن...
مرد پسرشو صدا زد و پسر زود اومد...صورت شیری و چشمای آبیش هیچ جوره مثل داییش نبود...مرد براش توضیح داد و پسر به جای پدرش نشست...
-Hi...
€کره ای میفهمم...سلام پسر...چی شده؟
لبشو گزید...
-میخوام اسم یکیو از لیست بازپروری دربیارم...اون ممنوع الخروج شده...چون فرار کرده...
€اوه منظورت کیبوم کیمه؟...
-آره...آره...
€اون دردسر ساز دوستته؟...همه دیوونه شدن که پیداش کنن...
-اون...اون مورمون نیست...اون کاتولیکه...پدر جوآن دروغ گفته...
€تمین الان سخته اسمش از لیست دربیاد...چون همه توجها روشه...با پدرش حرف بزن تا درخواستشو پس بگیره...
-اون احمق این کارو نمیکنه...
€خیله خوب...آروم باش و نفس بکش...بهش بگو پسرشو پیدا کردن...
رنگش پرید...
-پیداش کردین؟
€آروم باش مرد...اون دردسر ساز هنوز یه جایی قایم شده...تو اینجوری به پدرش بگو...
-اینجوری اون خوشحالم میشه...
€بذار حرفمو بزنم پسر...بهش بگو پیداش کردن و برای تنبیه مسئولیت دادن بهش...بعد از دوره مسئولیتش اتاق گاز داره...
-یعنی...یعنی چی؟...
€خودش میدونه...اگه نترسید و بازم روی حرفش موند...دوباره تماس بگیر یه کار دیگه میکنیم...
-بترسه که چی بشه؟
€اون یه پدره به هر حال از مردن پسرش میترسه...
رنگش حتی سفید هم نبود...کبود شده بود...یقشو پایین کشید 
-مر...مردن؟
€آره پسر...
-تا حالا شده کسی اونجا بمیره؟
€البته...یکی از یخ و سرما سنگکوب میکنه...یکی از اتیش سوختگی چند درصدی روی بدنش میمونه...یکی از برق و کم خوابی دیوونه میشه...
-بسه...بسه...ادامه نده...من اینا رو به باباش میگم...
€اینکارو بکن اون بچه هنوز ۱۸ سالشم نشده بود...
-امکانش هست که جای بازپروری رو به پلیس گزارش کنیم؟...اینجوری که میگی اونجا دارن جنایت میکنن...
€نمیدونم...آه...یه سوالو فراموش کردم بپرسم...
-چی؟
€اونو یه الدر معرفی کرده؟
-نمیدونم...
€بازپروری فقط برای الدرای تکفیر شدست...
-خدای من...
€نگران نباش...من توی اسناد میگردم...اگر  سند الدر بودنشو پیدا نکردم گزارش میدم...ممکنه یکم از دیوونگیشون کم بشه...
بالاخره یه نفس راحت کشید...
-ممنون پسر دایی...واقعا ممنون...
€اگه تونستم کاری انجام بدم اون وقت ازم تکر کن...شماره و ایمیلمو یادداشت کن...
روی یه برگه نوشت و جلوی دوربین گرفت...
-آه چند لحظه صبر کن...
****
دختر خواب آلود بود...
-خوابت میاد تپلم؟
٪آره...تو اتوبوس نتونستم بخوابم...
-بازم پیرمرد جفتت بود؟
دختر خواب آلود خندید...
٪نهههه جوراب پوشیده بودم...یه خانمه پیشم نشسته بود از پسراش واسم میگفت 
-چی شد؟...اخرش خواستگاریتم کرد واسه یکیشون؟
دختر قهقهه زد...
٪پسراش یکی چهار سالش بود یکیش تازه بدنیا اومده بود توی بغلش بود...
تمین هم خندید 
٪بچش اینقدر گوگولی بود تمام مدت بهم زل زده بود تا باهاش بازی کنم...
-با چشماش داشته میگفته عشقم منتظر بمون تا بزرگ بشم...
دختر دوباره خندید...
٪دیوونه...آه خدای من...جینکی اوپا...
به شیشه سبز رنگ توی دستش نگاه کرد 
-تو برو داخل...
سرتکون داد و سریع کلید انداخت...
-جینکی...مستی؟
سرشو بالا آورد و بهش نگاه کرد...
*خوش میگذرونی نه؟...فقط نمیتونستی خوش گذرونیه منو ببینی؟...چی میشه اگه منم ...نامزدتو بفرستم...هیع...اون سره دنیا...
-حالت خوب نیست...بیا داخل یکم بخواب...
*من حالم خوبه...تو حالت خوب نیست...عوضی...
صورتشو از بوی الکلش برگردوند
-خدای من چقدر خوردی؟
*همش...همش تقصیره توئه...کی وقت کردی...اینهمه عوضی بشی...
تلو تلو خورد و چیزی نمونده بود تا زمین بخوره که تمین گرفتش...
-میگم بریم تو...
به زور داخل کشیدش...ولی به اتاق نرسیده جینکی هولش داد
-چی شده؟...چرا اینهمه خوردی؟...
*دوستم بهم خیانت کرده...میتونه بدترم بشه...کیبوم باهام بهم زد...
به صورتش خیره شد 
-چی؟
*بهم زنگ زد...مثل همیشه مهربون...بهم گفت حالاها برنمیگرده...بهم گفت...منتظرش نمونم...برم با یکی دیگه...بهم گفت هر روز ۱۰ ساعت توی کافه کار میکنه و زندگیه خوبی داره...گفت...گفت هنوز دوستم داره ولی خودخواه نیست...گفت دوست پیدا کرده و یه پرنده کوچولو داره...اونقدر معمولی حرف میزد انگار همین دیروز باهام حرف زده...گریه نمیکرد...صداش نمیلرزید...گاهی میخندید...یه پسریو صدا کرد...بهش گفتم مواظب کیبوم باشه...بهم گفت کیبوم پوست کلفته نیازی نیست دیگران مواظبش باشن...کیبوم هم خندید...
اشکشو با استینش پاک کرد
*ولی...ولی کیبوم من لوسه...باید مواظبش باشن...زود مریض میشه زود خسته میشه دوست داره بخوابه دوست داره لوسش کنن...دوست داره همه دوستش داشته باشن...کیبومم پوست کلفت نیست...کیبومم واسه مرگ یه مورچه هم گریه میکنه...چی شده؟چی بهش گذشته که پشت تلفن گریه نمیکرد؟...اینقدر سختی کشیده که واسش عادی شده؟
-هیونگ...
دستش بالا اومد و اشک تمینو پاک کرد 
*تو چته؟...تو چرا گریه میکنی؟...اشکت از خوشحالیه؟...اشکت از شادیه نه؟...دیگه کیبوم نیست...کیبوم نمیاد...بیاد هم...من دیگه دوستش نیستم...الان خوشحالی؟...الان خیالت راحته؟...فقط نمیتونستی خوشیه منو ببینی؟...
-تمومش کن هیونگ...
*چرا فرستادیش؟واسه تفریح؟...
-اینقدر منو مقصر همه چی ندون...گفته بودی فقط درس بخونم گفته بودی مواظبمی...ولی بخاطر قولت به کیبوم دیدی سه نفری دارن منو میزنن ولی رهام کردی رفتی...حتما...حتما میگی این ماله گذشتست...من...من ازتون فیلم گرفتم...قصد خاصی نداشتم...اونقدر ترسیدم و پشیمون شدم که پاکش کردم...قصد...قصد نداشتم ازش استفاده کنم...ولی...وقتی اونجوری تنهام گذاشتی...بخاطر کیبوم...وقتی بخاطر سر و ریختم کاری که پیدا کرده بودمو از دست دادم...ریکاوریش کردم...تو میدونی بخاطر می هیون...بخاطر اینکه بهم بدنش باید هم درس میخوندم هم باید شاغل میشدم...وقتی کارمو هم علاوه بر دوستم از دست دادم...نتونستم تحمل کنم...وقتی اومدی جلوی خونمون...حتی اصرار نکردی...با خودم گفتم دیگه تمامه...اینقدر منو مقصر ندون...خودتونم کم اشتباه نکردین...یادت نیست چقدر منو تنها میذاشتی؟...یادته وقتی سه نفری بودیم فقط تظاهر میکردی حواست بهمه؟...من تنها دوست تو نبودم ولی تو تنها دوست من بودی...
جینکی بهش خیره شده بود...
*حتی پشیمونم نیستی...
-هستم...پشیمونم...ولی همه چی هم تقصیر من نیست...
*چند روزی جلوم افتابی نشو...واقعا دلم نمیخواد ببینمت...
سمت ماشینش رفت و تمین دنبالش رفت...
-برو اون طرفت بشین...با این حالت رانندگی نکن...
*به تو ربطی نداره...برو پیش می هیون...تنهاست
-واسه تو نیست...بخاطر مامان جونه...می هیونم مثله خودم همیشه تنهاست...عادت کرده...
پوف کشید و از سره جاش جابه جا شد و روی صندلی شاگرد نشست...
پشت فرمون نشست و به جینکی نگاه کرد سرشو به شیشه تکیه داده بود و بیرونو نگاه میکرد...
-دیگه الکل نخور...
*به تو ربطی نداره...
-داره...تو دوستمی
*دوست آشغالی...
-هر طور دوست داری فکر کن...
ماشینو روشن کرد و راه افتاد...موزیک آرومی گذاشت تا جینکی خوابش ببره...
فاصله زیادی بین خونه هاشون نبود ولی با کمترین سرعت ممکن روند...حتی از جایی دور زد تا مسیر طولانی تر بشه...
*صداش واقعا شاد بود...
-با داییم توی آمریکا تماس گرفتم...پسر داییم توی بازپروری کار میکنه...قول داده کمکمون کنه...
*کیبوم توی بازپروری نیست...
-ولی اسم و اسنادش هست...
*خوب که چی؟چه اهمیتی واسه تو یکی داره؟
-من برمیگردونمش و بهت ثابت میکنم اونجوری که فکر میکنی ضعیف نیستم و دوست خوبیم...بهت ثابت میکنم پشیمونم...
*پس ثابت کن ولی برگرده اینجا پیشه کی؟باباش؟...منم باشم صد سال بین غریبه ها زندگی میکنم ولی برنمیگردم پیش اون احمق...اون خانواده ای که الان پیششونه کره این...پدر خانواده هر دوبارو فراریش داده...مادره خانواده بهش یه کار عالی داده با حقوق...پسر خانواده واسش گوشی خریده اتاقشو باهاش شریک شده و بهش یه جوجه طوطی داده...تو جای کیبوم باشی...حاضری از اون همه محبت پاشی بیای اینجا؟...
-نه...
*برای همینه چندین بار اصرار کرد که دیگه دنبالش نگردیم...
-ولی من اینکارو میکنم...حداقلش اینه که دیگه فراری نیست...میتونه مدرسه بره دانشگاه بره راحت زندگی کنه...میتونه بیاد کره...ممنوع الخروج نیست...ما نمیتونیم به جای اون تصمیم بگیریم...
*تو دیگه این حرفو نزن...
-پسر داییم گفت میگرده دنبال اسناد...
*نمیخوام صداتو بشنوم...
ساکت شد و این بار بدون معطلی جلوی خونشون نگه داشت پیاده شد و بهش کمک کرد...
*بکش کنار...خودم میتونم...
-خیله خوب...هیونگ...سوویچت...
*برو خونه بعدا بیارش...
-نمیخوام...
سوییچو توی لباسش انداخت و توی خیابون دست تکون داد و تاکسی گرفت...
به حرکت ماشین تا سره خیابون نگاه کرد 
*عوضی میدونه چطور دست بذاره رو نقطه حساس...
***
سرفه زد و بی هوا بازوی پسرو گاز گرفت 
×آی...چته؟سگ شدی؟
+دودکشی مگه؟...خفم کردی...
×جانشین مامان نشو...دلم میخواد...یه بارم که مامان خونه نیست نگهبانشو واسم گذاشته
با لذت پک بزرگی به سیگارش زد و با لبخند دودشو بیرون داد...
دوباره سرفه زد و پنجره رو باز کرد...
+اینقد حس خوبی داره؟
×مثل اول نه...
+به منم بده...
×بشین بابا بچه سوسول...الان مامان از چشم من میبینه...
چیش کشید...و مینهو رزلانه خندید 
×Happy Your First Single Day
)اولین روز تنهاییت مبارک)
+خفه...
دوباره خندید و کیبوم سیگارشو از دستش قاپید...و مینهو دوباره زیر خنده زد...
×از طرز گرفتنت معلومه تا حالا سیگار از نزدیکم ندیدی...
اخماشو توی هم کرد...
+هر چی...
×بده بابا تو بکش نیستی...
پک آخر سیگارو به فیلترش رسوند...
+به هر حال تا قبل از بدنیا اومدن بچت ترک کن...
×مگه قراره چند بار ببینمش...
+یعنی چی؟...
×یعنی اینکه من به این زودی نمیخوام ازدواج کنم...خانواده ربکا هم نمیدونن...بدونن هم عمرا قبول کنن...اینه که قرار نیست زیاد ببینمش...
+هی اینقدر بی احساس حرف نزن...ربکا الان تقریبا نامزدته...
×بیخیال کی میره این همه راهو...ناااامزددد...خوده ربکا هم میل چندانی نداره با من ازدواج کنه...همونطور که قبلا گفت تهش یه سایه از من میخواد واسه بچش...
+خواهش میکنم این حرفای پر از بی مسئولیتی رو تموم کن...
×من قبلا برای مادرم زندگی کردم...نمیخوام بعد از این برای زن و بچم زندگی کنم...من فقط ۱۸ سالمه...
+یه جوری میگه برای مادرم زندگی کردم انگار...تهش با زنا خوابیدی دیگه...پولشم که تو جیب مامانت نرفت...
×عه؟...اینطوری فکر میکنی؟...همتون همینطوری فکر میکنید...واسم اهمیت نداره...
+دیگه بچه داری...این فکرا رو بنداز دور...
×بچه داشتن باعث نمیشه من بزرگ بشم...باعث نمیشه یه پدر باشم...خیلی پدر دیدم بالا سرم؟...
+خدایا ...تمومش کن...
×اره دیگه وقتی میبینید حق با طرفتونه میگید تمومش کن...
+من چه بحثی دارم با تو...
×تو گذشته ی منو میدونی...حاضری با من باشی؟
پوزخند زد و چشماشو چرخوند ولی از درون لرزید...《مینهو یه همجنسگراست؟》
+حرف الکی نزن...حتما هووی یه زن باردار میشم در کنار کناب عالی بانوی اتاق بوگندوت میشم و روی تخت اسپ*رمیت هم باهات به اوج ملوکانه میرسم...
×خوبه که در آخر خودتم به خوابیدن باهام فکر کردی...درد منم همینه...
+ولی من واقعا به بودن با تو فکر نکردم...تو زنا رو دوست داری...تو بچه داری...
×اگه نداشتم؟
+منظورت چیه؟
×اگه بچه نداشتم...اگه زنا رو دوست نداشتم...بازم حاضر نبودی باهام باشی؟
+مینهو...خدای من اینقدر چرند نگو...
×آره یا نه...
+البته که نه من جینکیو دوست دارم...
×پس بیخودی نگو زن و بچه داری...
+تو نباید این حرفو بزنی...من تازه با جینکی تموم کردم تو هم...
×حالمو بهم زدی اینقد زن و بچه زن و بچه کردی...بسه...
+تو واسم مثل یه هیونگی...
×ولی من دوستت دارم...
خشک شد...
+مینهو...چرند نگو...
×چرند نبود...
+ولی من ازت بدم...
×آره یادمه...تو ازم بدت میاد...مثل یه بی چشم و روی احمق...اون زمانی که گذاشتم تا دلتو بدست بیارم واسه یه عقرب گذاشته بودم تاثیرش بیشتر بود...حداقل نیشم نمیزد
+چی چرت میگی پشت هم...حرف الکی نزن...
×هزار بار بهت گفتم از خوابیدن با زنا لذت نمیبردم که بفهمی اونجوری که فکر میکنی زنا رو دوست ندارم...هزار بار ازت پرسیدم چرا ازم بدت میاد که بفهمی ناراحتم ...رفتارمو با ربکا بهت نشون دادم که بدونی اونجوری که توی توهماتت فکر میکنی دوستش ندارم هزار بار آرومت کردم هزار بار ازت مواظبت کردم و مثل یه کبک احمق سرتو کردی زیر برف...
+الان وقت خوبی واسه این حرفا نیست...
×چرا؟چون با دوستت بهم زدی؟...قلبت شکسته؟ناراحتی؟...منم قلبم شکسته...منم ناراحتم...نمیدونم چرا هیچی اونطور که من میخوام نمیشه...چرا خدا باهام لج کرده...از بچگی انگار مزاحم دنیاش بودم...
+این حرفای بدو نزن...
×مامان یه وقتایی آه میکشه...اینقدر ناراحته از داشتنم...
+خانم تو رو دوست داره...
×داره ولی اگه نبودم راحت تر بود...میدونی چرا بابام ولش کرد؟...بخاطر من بود...چون میخواست بره دوره ی مورمونا...میخواست الدر بشه...ولی نمیشد...چون بچه داشت...چون مامانم بخاطر من میگفت نره...برای همین رهامون کرد...
+مینهو...آروم باش...
×حالا کارم به جایی رسیده تو بخوای منو آروم کنی؟...من خیلی وقته با حرف آروم نمیشم...
+چرا اینجوری میکنی مینهو...
×صورتتو مظلوم نگیر جلوی من...تو همونی هستی که هر لحظه که بدست بیاری بهم میگی ازم بدت میاد از ریخت نحسم متنفری از صدام متنفری از وجودم متنفری...وجودم مخل آسایشته...تو دیگه ادا در نیار واسه من یکی...همتون مثل هم دیگه اید...تو،بابا، مامان حتی ربکا...همتون...ولی اینو بدون کیبوم جواب ''دوستت دارم''،''من ازت بدم میاد'' نیست...اینو بذار توی گنجینه تجربیات پر بارت...
بیرون رفت و درو کوبید...
به در خیره شد و ناخنشو گزید...
+گندت بزنن...گندت بزنن...
به گوشیش که روی تخت جا مونده بود نگاه کرد...
+گوشیشو جا گذاشته...
از تنهایی میترسید...زانوهاشو بغل کرد و بازی مورد علاقشو با گوشی مینهو انجام داد
یکباره گوشیش ویبره زد و از جا پروندش...
《پسر من امشب نمیام با کیبوم مهربون باش و تنهاش نذار میترسه》
آه جگر سوزی از ته وجودش کشید...
+آه مینهو رفت بیرون...
از اتاق بیرون رفت...از پایین صدا میومد....خدا رو شکر کرد...مینهو بیرون نرفته بود پایین بود...
+مینهو...مامانت امشب نمیاد...بیا بالا بخواب...
آروم پایین رفت و اولین کاری که کرد روشن کردن چراغ بود...
پشت یه میز نشسته بود سرشو روی میز گذاشته بود...
×خاموشش کن و برو بتمرگ بالا...
+بیا دیگه...
×الانم که اومدی پایین واسه اینه که میترسی...غیر از این بود میگفتی گور بابای مینهو...
+اینطور نیست...
سرشو از روی میز برداشت...
×تا آرومم...دمتو بذار روی کولت و برو...
+من...من متاسفم...
×به پشتم...
+مینهو...
×اینقدر اسم منو نگو...
+باشه قبول دارم خیلی بدجنس بودم...فقط موندم تو چطور با این بداخلاقیام همچین فکری میکنی...منظورم...دوست داشتن و این چیزاست...
×حتی منزجر میشی که توی یه جمله بگیش...چه برسه بخوای بهش فکر کنی...اوکی...بهش فکر نکن...حتی نمیخواد بگیش...فقط الان تنهام بذار...تا الان مهربون نبودی...بعد از اینم نباش...گدای محبت یکی مثل تو نیستم...
+اینطور نباش مینهو...
×میتونم از این بدترم باشم...
از توی پاکت سیگارش یکی بیرون کشید و فندکشو زیرش گرفت...
+لجباز...
×اگه لجباز بودم الان وسط همون تخت به قول تو اسپ*رمی زیرم نفس نفس میزدی...(کمرم شکست)
پوف کشید و از پله ها بالا رفت...
+هر غلطی میخوای بکن...
///
ساعت از نیمه شب گذشته بود...افکارش دست از سرش برنمیداشتن...
در باز شد و هیکل مینهو کنارش افتاد بوی الکل میداد...کمی ترسید و خودشو کنار کشید...
×نخوردمت تحفه...
فهمیده بود...حق هم داشت زیاد سعی توی پنهان کردنش نکرده بود 
به پهلو برگشت...خواب سراغش نمیومد...روی تخت نشست 
+مینهو مشروب خوردی؟
×یکم...
+آروم شدی؟
×نه...
+پس اصلا چرا خوردی؟
×که آروم بشم...
+پس چرا نشدی؟
دندون قروچه کرد 
×که بزنم فکتو بیارم پایین...
+مستی؟
×گفتم یکم خوردم...
+ولی بوی الکل میدی پس زیاد خوردی...
×تحملم بالاست...مست نیستم...
+معمولا زیاد میخوری؟
×داری مثل یه پدر روحانی خوب اعتراف میگیری؟من مسیحی نیستم آقا پسر پس بکپ سره جات...
+فقط خواستم حرف بزنیم...
×مازوخیسمی؟
+البته که نه...چرا اینو میگی؟
×یادمه از همه چیز من بدت میومد...صدام حرف زدنم اداهام کلمه هام...
+من فقط خوابم نمیبره...
×میترسی بخوابی تو خواب گازت بگیرم؟
+نه من...
×این قیافه معصوم و مظلومو به خودت نگیر و از آروم ترین و لوس ترین صداتم استفاده نکن...لازم نیست اینهمه عوضی بودنتو به رخ بکشی...
+اینقدر تهاجمی رفتار نکن...
×ببین کوچولو...من و امثال من به این رفتار تو میگیم نخ دادن...مطمئنم اینو توی دهاتی که باباجونت واست ساخته بوده یاد نگرفتی...و صد البته من و امثال من این ساعت شب بیخوابیمونو با حرف زدن نمیگذرونیم...حرفم واضح هست یا نه...
+خودت نفرت انگیز بودنتو نشون میدی...
یکباره از جاش بلند شد چونه اشو گرفت و یه بوسه عمیق روی لبهاش گذاشت...عجیب بود که نمیتونست هیچ جوره کنارش بزنه...با همون چونش روی تخت پرتش کرد...
+معلومه چه غلطی میکنی؟
با انزجار لبهاشو پاک کرد و دل و رودش بهم پیچید و برای سوزوندن پسر و در اوردن تلافی این بوسه ناخواسته دوبار عق زد...
×عق میزنی؟...
پوزخند زد
×حالت بهم خورد؟
×از اینکه بگی نفرت انگیزم خوشت میاد؟ووآآاه...
×ببینم اشتباه که ندیدم...
بهش نگاه کرد...پشیمون شده بود...صورت پسر به طرز مسخره ای ترسناک و عصبی شده بود...قسم میخورد حتی هر بار که کتک کاری کرده بودن همچین صورتی ازش ندیده بود...
×درست دیدم نه...داشتی بالا میاوردی...داشتی بخاطر اینکه بوست کردم بالا میاوردی...آه...میدونی هرزه کوچولوهایی مثل تو بابت این بوسه بهم پول میدن؟هزینشو بده...
شکه بهش خیره شده بود...
×چی گفتی پول نداری؟...عالیه...یه جور دیگه هزینشو بده...
خیلی یکباره سرشو به تخت چسبوند...تمام تلاششو کرد که از تخت جدا بشه
×واقعا فکر کردی زوره تو یه ریقو رو ندارم؟...گذاشتم بزنی که خالی بشی...گذاشتم هر کاری دلت خواست بکنی گذاشتم از اون وضع بدبختی و رقت انگیزی بیای بیرون گذاشتم احساس قدرت کنی...ولی این بار دیگه گوه اضافی خوردی...بدبخت!!! من ۱۲ سالم بود کیسه های دوبرابر وزن تو رو روی یه دستم میگرفتم...زور تو یکی رو نداشته باشم که کلاهم پس معرکست...
+مینهو ولم کن...دیوونه نشو...
وزنش روی کمرش اومد و دستاشو بالا برد و به تاج تخت بست...
+مینهو...تمومش کن
×هزینه ی بوسه و عقی که زدی بخاطرشو پرداخت کن و از جات جم نخور...یه کاری میکنم واسه دفعه بعدی التماسم کنی...(دوباره کمرم شکست)