hani shinee جمعه 5 مرداد 1397 07:33 ب.ظ نظرات ()

قسمت ۲۷

چشماشو باز کرد و دور و برشو نگاه کرد تازه یادش اومد اینجا خونه خودشون نیست هوای اتاق مرطوب و خنک بود بوی خوبی میومد و این به این معنی بود که بینیش از حالت کیپ خارج شده بود و راه نفسش باز شده بود بدنش احساس داغی نداشت و گوشاش درد نمیکرد...
^Hi Honey...are You Ok?
تند سرتکون داد 
×Yeah Im Ok...thank You...
^So Finally I Can Kiss Youuuu...
(×آره خوبم...ممنون...
^پس بالاخره میتونم ببوسمتتتت)
خندید و یه بوسه کوچیک روی لبش گذاشت...
^You Dont Want Kiss Me?
×yeah I Want...
(^تو نمیخوای منو ببوسی؟
×آره میخوام)
دختر به طرز بانمکی بدجنسانه خندید و صورتشو نزدیک برد...بوسه لذت بخشی رو با هم شریک شدن...
^Bebe...do You Think Im pretty?
(عزیزم تو فکر میکنی من خوشگلم؟)
چشمای درشت آبی رنگ و بینی بی نقص و لبهای پر و خوش فرم که روی صورت صاف و مخملی سفید دختر جا گرفته بود معلوم بود که زیبا بود...موهای صاف و لخت فندقی رنگش حتی زیباییشو صد چندان کرده بود 
×Ummm Soooo Pretty...
دختر با ذوق خندید 
^So Do You Want Marry Me?
×ahh...sorry...
^Dont Be Sorry...
×I Told You...i...
^I Have A car And Home...so...you Can Work Hard And Be A Good Dady...
×I Know...but...i Dont Want Your Money...im 18 and So Young...
^I Dont Care About...i Want My Baby Have A Shade Of A father...
×I Dont Want Be A Shade...i Want Be A Dady...but In future...
^But NOW you have A Child...
(^میخوای باهام ازدواج کنی؟
+آه...متاسفم
×متاسف نباش
+من گفتم...من...
^من یه ماشین و خونه دارم...پس تو میتونی سخت کار کنی و بابای خوبی باشی...
+میدونم...اما...من پول تو رو نمیخوام...من ۱۸سالمه و خیلی جوونم...
^اهمیتی نمیدم...میخوام بچم سایه ی یه پدرو داشته باشه...
+من نمیخوام یه سایه باشم...میخوام یه پدر باشم...ولی در آینده...
^اما ''الان''تو یه بچه داری...)
پیشونیشو مالید...کاری بود که شده بود...به دختر به طرز مسخره ای اعتماد داشت و واقعا میتونست قسم بخوره که بچه از خودشه...
به صورت فرشته وار دختر نگاه کرد و قلبش تند تند زد...صورت کیبوم جلوی چشماش اومد...
《من زنا رو دوست دارم...قطعا》
×Can i Hug You?...
(میتونم بغلت کنم؟)
دختر لبخند زد و برای در آغوش گرفتنش پیش قدم شد...
^Of Cours Honey...owww...
موهای دخترو نوازش کرد گردنشو بوسید و بو کشید
×Your Smll So Good...
^It's Just For You Honey...
(×عطرت خیلی خوبه...
^این فقط برای توئه)
غم به دلش ریخت...
×I Know...i Have To Go Home...
(میدونم...باید برم خونه)
دوباره با لذت دخترو بوسید و دوباره بخاطر قرص و تختش ازش تشکر کرد...ساعت دوازده شب بود مطمئنا وقتی خونه میرسید مادرش با سوالاش دیوونش میکرد...کلید انداخت و داخل رفت...
$آه اومدی؟...
×منتظر من بودی؟
$آره...
پیشونیشو بوسید و موهاشو صاف کرد
$کیبوم گفت رفتی پیش دوست دخترت...بعدا بیارش ببینمش...
×کیبوم؟...اون از کجا میدونه؟...
$بهت زنگ زده بود خواب بودی دختره جواب داده...
×چرا بهم زنگ زده؟
$وقتی یهو گم و گور میشی بایدم یکی بهت زنگ بزنه...حالا بهتری قربونت بشم خوشتیپم؟
آروم سرتکون داد...
×قرص بهم داد خوابیدم...
$واقعا فقط خوابیدی؟...
×آره...فقط خوابیدم...
$چرا بهم نگفته بودی دوست دختر داری؟
×اونجوریم نیست بعد از مدتها رفتم پیشش...
$و چه اتفاقی افتاد که دوباره رفتی سراغش؟...
×یه پرنده...آه...دیدی یادم رفت؟پرنده رو ازش نگرفتم...یه پرنده بالش زخمی شده بود خونش نزدیک بود رفتم اون پانسمانش کنه...
$چه عجب...
×چی؟
$پس از مدت ها...داری کامل باهام حرف میزنی...بچه بودی این اخلاقو داشتی اما یه مدتی میشد که دیگه زیاد باهام حرف نمیزدی...چرا دیگه پیش دختره نرفتی؟
×ازش خوشم میومد ولی باهاش خوابیدم و اون بهم پول داد...حس کردم مثل بقیست...بهش گفتم دیگه بهم زنگ نزنه...
$تو ازش پرسیدی چرا بهت پول داده؟
×نه...فقط فکر  کردم اونم به چشمی که بقیه بهم نگاه میکنن نگاهم میکنه...
$شایدم خواسته فقط راضی نگهت داره...ببینم پیر که نیست...
×نه بابا نه...بیست سالشه...هیچ وقت رسما باهم دوست نبودیم...خیلی تنها بود...توی کافه دیدمش از مشتریای اینجا بود شمارشو گرفتم و چندبار بیرون رفتیم و یه بار باهم خوابیدیم...در اون حدی که فکر میکنی رابطمون جدی نبود...
$الان چی...هنوزم ازش خوشت میاد؟
تو فکر رفت...
×بیاد یا نیاد...دیگه فایده ای نداره...تبریک میگم...مادر بزرگ شدی...
انگار خواب از چشمای زن پرید...
$خدای من منظورت چیه؟...دختره بارداره؟...
آروم سرتکون داد...
$مطمئنی از توئه؟...
×متاسفانه به حد مرگ مطمئنم...
$خدایا چرا این مدت همش منتظر این خبر بودم؟چند وقتشه؟
×یک ماه و نیم...شایدم بیشتر...نمیدونم...
$میخواد نگهش داره؟...
×اوهوم...جوونه و احساساتی...مثل من نیست...میگه میخوام مامان بشم...
$خانوادش میدونن؟
×خانوادش اینجا نیستن...تنها زندگی میکنه...
$اگه تنها زندگی میکنه پس از کجا...
×دختر سالمیه...واقعا بد نیست...میدونم که میگم مطمئنم...باهاش خوابیدم باکره بود...یعنی توی دوران مدرسشم دختر خوبی بوده...
$اوه عزیزم...پس دختر خوبیه...خوشگله؟
آروم خندید...نمیدونست به چی میخنده...به صورت احساساتی مادرش توی این ساعت شب...یا زندگیش که به طرز مسخره ای روی برنامه ای که خودش نچیده بود میچرخید...یا حتی پدر شدنش توی ۱۸ سالگی...
×به حد مرگ خوشگله...
$فردا...بیارش اینجا...
×بهش گفتم بچه رو نمیخوام...
$تو گوه خوردی...یه غلطی کردی پاش وایسا...فردا به محضی که دختره رو دقیقا تا جلوی خونش رسوندی میری دنبال یه کار درست حسابی...آیگو پسرم میخواد دوماد بشه...
×خیالاتی...
شونه بالا انداخت و از پله ها بالا رفت...
$مینهو...فردا حتما بیارش...
آه کشید و به دختر پیام دادو بهش گفت که فردا دنبالش میره...
روی تخت دراز کشید...
×اهههههه...کیبوم...کیبوم...
نگرانش شده بود حتی باهاش تماس گرفته بود...کسی که مدام میگفت ''نمیخوام صدای نحستو بشنوم'' ''برو بمیر'' ''صورت کثافتتو از جلوی چشمام دور کن'' و غیره و غیره...چرا؟...مهربونیاشو نمیخواست...حالا دیگه نمیخواست....
گوشیش توی جیبش لرزید 
×Rebeka i...
+منم...خوبی؟
×آه...آره خوبم...قرص خوردم خوابیدم...
+که اینطور...مواظب خودت باش...
×صبر کن...ربکا باهات حرف زده؟
+آه...آره...
×چیزی بهت گفت؟
+نه فقط گفت خوابیدی...
×دیگه؟
مکث پسر زیاد شد 
+دیگه هیچی...
×خیله خوب...شب بخیر...خدافظ...
+اوووم...تا فردا...
تماس قطع شد و به گوشیش خیره شد...
×خدایا چیکار کنم...
دختر پیام داد یه اوکی و کنارش چندین و چند تا ایموجی قلب و بوسه...دوباره احمقانه خندید و کف دستشو توی صورتش کشید
×خیلی دوست داشتنیه چیکارش کنم...
جوابشو با دوتا قلب داد و گوشیشو کنار گذاشت...
+نه...نه...الان من یه بابام...نمیتونم به یه مرد فکر کنم...من از مردا خوشم نمیاد...خوشم نمیاد خوشم نمیاد خوشم نمیاد خوشم نمیاد...
***
+الو...
#الو؟...
+الو بابایی...
#الو؟...
+الو بابا منم کیبوم...
#کیبوم...کجایی پسر؟...
+خوبی بابا؟...دلم واست تنگ شده...
#کجایی میگم...فرار کردی؟...
بغض کرد...
+بابا دارم میگم دلم واست تنگ شده...
#کاره احمقانه ای نکن و برگرد بازپروری...
+بابا...حتی حالمو نمیپرسی...
#وقتی عشق مردا از سرت افتاد و پاک برگشتی پیشم حالتو میپرسم...
+بابا من پسرتم...
#بابا نه...پدر...تا وقتی خوب نشی پسره من نیستی...
+من مریض نیستم که خوب بشم...من همینم...خدانگهدار...
تماسو قطع کرد و سرشو روی زانوش گذاشت...چند تا نفس عمیق کشید...
○کیبوم جان...سره کار یه مشکلی پیش اومده میتونی یکم تنها بمونی؟میرم و زود برمیگردم...
+نمیشه نری؟
○زنگ زدن گفتن بیا عزیزم...زود برمیگردم...میخوای بری کافه؟
+آره...وایسا لباسامو بپوشم...
○عجله کن...
از جاش بلند شد...
+نه...نه پشیمون شدم دیر وقته خانم و مینهو هم خوابن...مینهو گناه داره مریضه اذیت میشه...
○خیله خوب پس من میرم زود میام...خدافظ...
سرتکون داد《خدانگهدار》
به محض رفتن مرد اشکاش ریختن تند تند صورتشو پاک کرد...
+ارزششو نداره کیبوم ارزش نداره ارزش نداره...
آه کشید برای همچین مکالمه احمقانه ای باید حقوق چند روزشو میداد...
بالش نرمشو توی بغلش گرفت و تی وی رو با بلندترین صدای ممکنی که مزاحم همسایه ها نشه روشن کرد و بالشو فشار داد...یه برنامه موزیکال بود چشماش کم کم داشت گرم میشد که تلفنش زنگ خورد و زهرشو ترکوند...
+خداوندا...الو...آجوشی؟
صدای مرد پر از استرس و آروم بود 
○کیبوم...سریع از خونه برو سمت کافه...گوشیتم ریست کن و یه جایی تو خیابون بنداز...
+چی؟
○وقت نیست واست توضیح بدم  کاری که میگم بکن...نمیخواد لباس عوض کنی بدو سمت کافه گوشیتو حتما حتما ریست کن و بندازش تو راه...اثری از شماره ها و تماسات توش نمونه...
+چشم...
○بدو...
تماسو قطع کرد...گوشی رو ریست کرد و مطمئن شد تماما اطلاعاتش پاک شده از خونه بیرون دوید حتی نمیدونست درو قفل کرده یا نه به گوشیش نگاه انداخت دلش نمیومد بندازتش برای همین کنار سطل زباله توی پاکت چیپس پیچیدش و قایمش کرد دوباره سمت کافه دوید...به پنجره اتاق مینهو سنگ زد انگار اونم بیخواب شده بود...
×کیبوم تویی؟...بیا تو...
کلیدو واسش انداخت و سریع داخل رفت...بدون صدا سمت بالا دوید...
×چی شده؟...بابا خوبه؟...حالت خوبه؟...چیزی شده؟ پیدات کردن؟...یه چیزی بگو...
نفسش بالا نمیومد...
+نه...نه...همه چی خوبه...
انگار پسر تازه نفس کشید 
×نمیری پسر...دقم دادی بچه...پس چرا الان ساعت سه شب با این حال اومدی اینجا؟
+نمیدونم...
×داری منو مسخره میکنی؟...
+نه جدی میگم...آجوشی گفت بدو برو کافه گوشیتو بنداز یه جایی...
رنگ پسر پرید...
×گوشیتو انداختی؟میدونی چقدر پولشو داده بودم؟...
+آجوشی گفت...
×آه...اصلا قدر هدیه هاتو نمیدونی
شرمنده پشت سرشو مالید...
+متاسفم...فقط به حرف آجوشی گوش دادم خودمم خیلی دوستش داشتم...
×بذار واضح بگم پول یک ماه حقوقت بود...
+آه...اینقدر گرون بود؟...
×فعلا که به فنا دادیش...
+متاسفمممم...
×بیخیال...ببینم با کسی تماس گرفتی؟
+اوهوم با بابام...
×خوب بود؟
+حتی نخواست باهام حرف بزنه...گفت اصلا پسرش نیستم...
×آه...نکنه که...هوم؟کیه این شبی...
گوشیشو که ویبره میزدو برداشت...
×الو...بابا؟...میشنوه...
صدا رو روی بلند گو گذاشت
○کیبوم؟
+بله...
○گوشی رو انداختی؟...ریست کردی؟
+آره آره...حالا بگید چی شده...
○یکی گزارشتو داده...شمارتو فرستاده اونا هم سریع خطو ردیابی کردن...گفتم ریست کنی که از روی شماره سوهی و مینهو نفهمن کافه ای بیان سراغت...عزیزم با کسی تماس داشتی؟
چونش لرزید و پاهاش سست شد....قبل از اینکه بیوفته نشست...
×الو بابا...آره به باباش زنگ زده...
○آه...مینهو مواظبش باش و فعلا پیش خودت نگهش دار...چیزی خواست دریغ نکن عزیزم...
×چشم چشم...
نگاهش به کیبوم که تقریبا داشت از دست میرفت افتاد...
×بابا...من برم پیش کیبوم...فعلا...شب بخیر...
کنارش نشست...
×بوم؟
+اینبار هر چقدرم تلاش کنی دعوا کنی حالم خوب نمیشه...من مثل تو مادر ندارم که بابامو...اشتباهاتشو...بخاطر مادرم ببخشم...مادرم مرده باید...باید فکر کنم بابامم مرده...حتی اگه زنده هم باشه...واسه من تو ذهن و قلبم مرده...
×فقط گریه کن...
+نمیخوام...واقعا نمیخوام گریه کنم...
×گریه کن یا من اونقدر میزنمت تا گریه کنی...
+مینهو...
به صورتش که توی نور کم هم غمگین نشون میداد خیره شد 
×جونم...
+بغلم میکنی؟
قلبش از اینهمه مظلومیت پایین ریخت و سرتکون داد...دستاشو دور شونه هاش حلقه کرد و پشت سرشو نوازش کرد...
+کاش توی یه خانواده دیگه متولد میشدم...یه خانواده بزرگ با چهار پنجتا خواهر و برادر با یه مادر تپل و بانمک مثل مامانی...و....یه بابای ساده و زحمت کش...که...که زور نگه...که مهربون باشه...که دوستمون داشته باشه...
اشکاش بالاخره جاری شده بود...
+انتظار نداشتم بابا باهام اینکارو بکنه...خیلی خیلی دلم واسش تنگ شده بود ولی اون نه...بهم گفت وقتی خوب شدم پسرشم...من که...من که مریض نیستم...من نمیخوام عوض بشم...من هیچ وقت نمیتونم مرده یه زندگی باشم...نمیتونم بدون تکیه کردن به دیگران زندگی کنم...تمام سعیمو میکنم...ولی آخرش یکیو میخوام که دلم بهش گرم باشه...
به فین فین افتاد و مینهو صورتشو بوسید...دیگه گریه کافی بود...
×کیبوم...
بهش نگاه کرد...اشکاشو پاک کرد...
×درواقع میتونستی یه مشکل بزرگتریم داشته باشی...
+چی؟
×این که توی دوراهی باشی که یکیو دوست داری یا نه...یکباره دوست دخترت بهت بگه  هی تو بابا شدی...
گیج بهش خیره شد...موفق شده بود اشکشو خشک کنه...
+من...من که با زنا نخوابیدم...
یه لبخند بزرگ زد 
×من خوابیدم...
+خدای من...بابا شدی؟
چشمای اشکی و متعجبش دلشو برد...ادا دراورد 
×آره میبینی دنیا رو؟...توی ۱۸ سالگی بابا شدم...
+دوست دخترت باردار شده؟
×آره...آه...یه چیز بدتریم میتونستی تجربه کنی...
+چی؟
×این که یه پرنده باشی...
+پرنده که خیلی خوبه میتونی پرواز کنی...
صداش و رفتارش توی لوس ترین و دلبرانه ترین حالت ممکنش بود...
×آره ولی ممکنه بالت زخمی بشه و دقیقا بیوفتی کنار مینهو...اونم بگیرتت توی دستش نازت کنه و برای درمانت بره خونه دوست دخترش و...وقتی دارن بالتو پانسمان میکنن درمورد بچه و نگهداشتنش حرف بزنن...
+اینم واقعا اتفاق افتاده؟...
×آره...
دستشو بالا آورد 
+پس پرنده کو؟
×قرص خوردم خوابیدم بیدار شدم دختره دلبری کرد پرنده رو یادم رفت...بعدا ازش میگیرمش...
+چی...چی بود؟...
×فکر میکنم جوجه طوطی بود...احتمالا ازادش کرده بودن تو پارک ...
+آه...جوجه طوطی خوش شانسی میاره...
×فکر میکنم بزرگترین شانسم اینه که بچه به مامانش بره...
+خیلی خوشگله؟چند سالشه؟
×اووووم...خیلی خوشگله...بیست سالشه یه نوناست...
+عکس داری ازش؟
×آه نه ولی پروفایلش هست...
توی بغلش کشیدش و پروفایل دخترو نشونش داد...
+هااااااه...
×خوشگله نه؟
+شبیه عروسکای فرانسویه...مین...مینهو...پرنده رو گرفتی میدیش واسه من؟
×اگه گرفتمش باشه حتما...میتونی مواظبش باشی؟
+آره قول میدم...
بقیه عکسای دخترو هم نگاه کرد 
+مینهو ببخشید هدیتو انداختم...
سرشو بوسید
×فدای سرت...
+من یه جایی قایمش کردم...
×جدی؟...
+آره...توی پاکت چیپس...
×بابا گفت خطو ردیابی کردن...آهههههه...فقط باید خطو مینداختی دور...
+آه...خوب...هم من هم اجوشی هول کرده بودیم...
×اوه آنلاینه...وایسا بهش پیام بدم...
+میخوای چی بنویسی؟
×اووووم...بیا...
دوربینو آورد 
×یه ژست خوشگل بگیر...
+چرا؟...
×یک دو سهههه...Say Cheese
لبخند زد و عکس گرفته شد
×آیگو خوشگل شد...
عکسو ارسال کرد و زیرش نوشت 
《Me And My Ugly Friend》
(من و دوست زشتم)
به بازوش مشت کوبید...
+خودت زشتی...
جوابش سریع اومد 
^Oh Wow...you Are So Handsome...your Friend too...
(تو خیلی خوش قیافه ای...دوستتم همینطور)
+خدایا دختره دیوونست به تو میگه خوش قیافه...
از پهلوش نیشگون گرفت...
×دلتم بخواد زشت ترین...
''He Think You So Pretty...like a French doll
(اون فکر میکنه تو خیلی خوشگلی مثل یه عروسک فرانسوی)
دختر جوابشو با چند تا ایموجی لپ قرمز داد 
×فکر نکنی چون ازت تعریف کرده واقعا خوش قیافه ای ها...خیلیم زشتی...
+اگه جینکی بود همین الان لهت میکرد...یه مشتایی داره که نگو...باهاش واسم گردو میشکست...
×پس بهتره هیچ وقت سر به سرش نذاری....
+اگه ببینمش...
گند زده بود صورت کیبوم توی هم رفت
×چه کاریه یه خوشگله پولدار مثله ربکا رو بهت معرفی میکنم باهاش ازدواج کن و اقامت دائم بگیر و تا میتونی بچه بیار منم بهت کمک میکنم با بچه هامون یه کمپین حمایت از همجنسگراها تشکیل بدیم...
آروم خندید پس میشد به خندوندنش امید داشت
×شعارمون چی باشه؟...''این *** ماله خودشونه...به تو چه به تو چه''
زیر خنده زد و به بازوش مشت کوبید 
+هیاااا واسه بچه ها بد آموزی دارههه...
×یعنی با اصل قضیه مخالف نیستی؟
مکث کرد و دوباره زیر خنده زد
+خدایا دیوونه شدم...
×پس شد این *** مال خودشونه...بقیشو بگو...
قهقهه زد و به بازوش مشت کوبید 
+آه بسه...خداوندا چه حرفایی میزنی...
یه عکس بالا اومد...دختر به طرز با نمکی لبخند زده بود و با انگشتاش علامت ''وی'' رو نشون داده بود( وی به معنی ویکتوری یا پیروزیه...همونطور که میدونید کره ایا علاقه خاصی به این ژست دارن)
زیر عکس نوشته بود 
《Look Like korean People》
دوتاشون خندیدن و کیبوم روی عکس دختر زوم کرد 
+خدایا چطور همچین دختری عاشقه توئه؟
×واقعا اینطوری فکر میکنی؟
+اینطور نیست؟
×نمیدونم...
+بیا واسش ویدیو بگیریم که مطمئن بشه لباس تنمونه و فقط داریم خوش میگذرونیم...
×رو چه حسابی؟مگه اینطور نیست؟
+بگیر دیگه...
×خیله خوب...
دوربینو رو به روشون گرفت و ضبط کرد 
×Hi My Darling...
(سلام عزیزم)
+Hello Im Kibum...Congratulations on your motherhood ...
(سلام من کیبومم تبریک میگم بابت مادر شدنت)
مینهو بهش نگاه کرد و به سرش مشت کوبید و کیبوم خندید 
×You did not congratulate me ...Honey I've made my decision...I Wanna Be Father...
(تو به من تبریک نگفتی...عسلم من تصمیممو گرفتم...میخوام پدر باشم)
کیبوم با مسخره بازی ادای گریه در اورد
+I'm impressed...so Romantic...noona I dont tell him what you said behind the line ...
(تحت تاثیر قرار گرفتم...خیلی رمانتیکه...نونا من بهش نمیگم پشت خط چی گفتی)
×Wha...what?..
کیبوم زیر خنده زد
+Be Happy noonaaaa...
(شاد باش نونااااا)
مینهو از پشت موهاشو کشید 
×Tell Meeee...
(بگوووووو)
کیبوم بیشتر خندید 
+This A Video For Noona Why Do You Fight with Me...
(این یه ویدیو واسه نوناست چرا با من دعوا میکنی)
ویدیو رو قطع کرد و بدون اینکه کنترلی روش داشته باشه ارسال شد...
×میکشمت...الان فکر میکنه دیوونه ایم...
+به اینکه من دیوونه نیستم شکی ندارم...ولی تو قطعا دیوونه ای...
×کجا همچین دیوونه خوش قیافه و بانمکی میخوای پیدا کنی...
+از سواحل پشتم...
×تبریک میگم خیلی توسعش دادی که ساحلم واسش ساختن...
زیر خنده زد و کیبوم با تمام زورش کتکش زد تا خندشو تموم کنه...
×آی آی...خمیر که مشت نمیزنی...درد میاد...
+منم میخوام دردت بیاد...
×بیا برو بکپ بابا از خواب بیخوابم کردی...
خودشو سمت کشوش کشید و یه بسته قرص سمتش پرت کرد...
+چیه؟میخوای قرصیم کنی؟
×بخور و بکپ...قرصه خوابه...
+نونا چی فرستاده؟
به صفحه گوشی نگاه کرد و سرش از خجالت دود کرد...چندین و چندتا ایموجی خنده و یه متن...
^Oh My God...i can't Breathe...you Guys So Funny...love You Minho...be A Good Dady...
(خدایا...نمیتونم نفس بکشم...شماها خیلی بانمکید...دوستت دارم مینهو... بابای خوبی باش...)
×چشماتو درویش کن کثافت...امشب میکشمت...
***
ترجمه رو جلوش گذاشت...
-امیدوارم تصمیم عاقلانه ای بگیرید...این کتاب از سالت لیک سیتیه و شکی در درستیش نیست...این اصله مورمونه...میتونید قبولش کنید میتونید توی جهل خودتون بمونید...
#مبلغو به حسابت واریز میکنم...
-پولی که بخاطر گمراه کردن جوونا و دادن زجر بدبختی بهشون میگیریدو نمیخوام...فقط خواستم جبران اشتباهیو بکنم که در حق کیبوم کردم...این جبران ادامه داره...تا وقتی که کیبوم برگرده ادامه داره...
#تو با کیبوم در ارتباطی؟...
-اگه بگم آره؟...
#تو شریکش بودی؟
-من نامزد دارم پدر...
#از کجا بدونم دروغ نمیگی...
-تو ذات یه پلیسه که به همه چی شک داشته باشه...ولی شما دیگه یه پلیس نیستید...حتی یه پدر هم نیستید...قبلا شوهر بودید بابا بودید...الان همونا هم نیستید...
#تو فکر کردی کی هستی که منو قضاوت میکنی...
-امیدوارم خدا ببخشتت...بابت کاری که با پسرت کردی...
#جواب منو بده...باهاش در ارتباطی؟
-بله...هستم...
#اینم فهمیدی که فرار کرده بود؟...
یه روزنه امید توی دلش روشن شد
-البته...
#خوشحالی؟از اینکه فرار کرده؟
-معلومه که هستم...
#دیگه نباش...دیشب پیداش کردن...
رنگ پسر سفید شد...
-از کجا میدونید؟
#بهم زنگ زد منم شمارشو فرستادم برای بازپروری...تا الان دیگه برگردوندنش...من برعکس شما...دلم میخوام سالم و پاک بشه...نه مثل شما که میخواید منحرف و بدبخت بمونه...
-این نظر آدم خودخواهی مثل توئه...
آه کشید و بیرون رفت...با جینکی تماس گرفت...
*چی شد؟
-عوضی کیبومو لو داده...
*یعنی چی؟
-چمیدونم گفت تا الان دیگه بردنش بازپروری...هیونگ...فکر کنم...در آخر باید دنبال بازپروری بگردیم...فایده ای نداره...نمیتونم این عوضی رو تحمل کنم...از بابای یوسوب یه مقدار قرض میگیرم...از مامان هم همینطور...با حقوق خودم و پول تو...فکر کنم دربیاد پولش...
صدای آه پرسوز جینکی پشت تلفن باعث شد هزار بار دیگه خودشو لعنت کنه...
*ممنون رفیق...جبران میکنم...مامان بزرگو جای من ببوس...
-اووووم...میبینمت...
تماسو قطع کرد...
-جبران؟...من خودمم دارم جبران میکنم...
دستشو تکون داد و تاکسی نگه داشت...
-میرم مرغ داریه یوبی...