hani shinee چهارشنبه 3 مرداد 1397 09:21 ب.ظ نظرات ()

قسمت ۲۶

هزارباره به صدای ضبط شده گوش داد...خدا رو شکر کرد که مادرش خیلی سریع به فکرش رسیده بود و مکالمش با کیبومو ضبط کرده بود 
*تائه...
-هوم؟
*امکانش هست که بشه توی بازپروری  کارکرد و حقوق گرفت؟
-آم...نمیدونم...ولی فکر کنم نه...
*کیبوم با مامان تماس گرفته...
-جدی؟خوبه؟فکر میکردم از وسایل ارتباطی هم دورشون میکنن...
*داستان همینجاست...اون گفته پول جمع میکنه و بعدا بازم تماس میگیره...با تمام مشکلات و سختیای باز پروری...بازم به مامان گفته به فکرمه و هنوز دوستم داره...و اینکه دوستای زیادی داره...توی بازپروری بخاطر عذاب کشیدنم که شده سلولای انفرادی هست...اینو اون پدره یوتایی گفت...توی سلول انفرادی دوست پیدا کرده؟
-خوب شاید اینا رو گفته تا خیال مادرت راحت بشه...
*کیبوم اینجوری نیست...تازه اگر اذیت بشه بیشتر از حد میگه که نگران بشیم و زودتر پیداش کنیم...و...اون اصرار داشت دست از تلاش بردارم و کاری نکنم...و اینکه در آخر گفت برمیگرده کره...یه چیزایی مشکوکه...
-یعنی بازپروری نیست؟...
*درسته...
-فرار کرده؟...
*شایدم باباش از اول نفرستاده بودتش بازپروری...به عنوان یه بابا بعد از اینکه بازپروری فرستادش خیلی ریلکس و بی اهمیت بود...
-یعنی خواسته فقط از شریکش که تو باشی دورش کنه؟...
آروم سرتکون داد...
*اون گفت خوب میخوابم هر چی دوست دارم میخورم...قطعا بازپروری نیست...
-کارمون سخت تر شد...اگه بازپروری نباشه...پس...باید کجا رو بگردیم؟
*فکر میکنم باید منتظر تماس بعدیش باشیم...اگه توی یوتا باشه...یعنی خرج زیادی رو برای تماس با کره متحمل شده...(یوتا یه ایالت توی غرب آمریکاست که مرکزش  سالت لیک سیتیه و در سال ۱۸۷۴بدست مورمونا ساخته شده)
-یعنی حالاها خبری ازش نمیشه...
*اوهوم...
-خیله خوب پس منتظر می مونیم...
*میترسم واقعا جای خوبی نباشه...مجبورش کرده باشن اینا رو بگه...از طرفی کیبوم پسر باهوشیه...میبینی که خیلی نشونی داده توی حرفاش...
-پس نگران چی هستی؟به نظر حالش بد نیست...
*درسته...تو به کجا رسیدی؟ترجمه رو...تموم کردی؟
-بیشترشو ترجمه کردم...ولی مرد لجبازیه سفت و سخت روی اون مورمون ساختگی ای که داره ایستاده...
*شست و شوی مغزیه عزیزم...
شونه بالا انداخت و کتابو برگه زد...
-آه...اصلا ازش خوشم نمیاد...
***
$کیبوم...بیدار نمیشی صبحونه بخوری؟
چشماشو باز کرد و ''صبح بخیر''  گفت
$مینهو کجاست؟
پایین تختو نگاه کرد 
+نمیدونم دیشب پایین خوابید...
$شاید رفته دوش بگیره...
+صدای آب نمیاد...
قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنه هیکل خسته و عرق کرده پسر از پله ها بالا اومد...
$اوووه رفته بودی ورزش؟...
از بطریش آب خورد و حوله رو روی پیشونیش کشید...
$برو دوش بگیر و بیا صبحونه...
+میل ندارم...
توی حمام رفت و درو بست...
 $هوم رفته ورزش...کیبوم...چیزی بهش گفتی؟
+نه اصلا...
$یکم فکر کن...
+نمیدونم...من چیزی نگفتم بهش...اگه هم بوده اونقدر بد نبوده که اینجوری عجیب بشه...
$عجیب؟...نه بابا این چند وقته عجیب شده بود...اون همیشه همینطور بود...
+جدی؟...
///
شیر آب سردو باز کرد و وانو پر کرد...لبشو گزید...از آب سرما بیرون میزد...از تصور رفتن توی این آب هم به خودش لرزید...
×این تنبیهته...این تنبیهته...
پاشو توی آب یخ گذاشت و لبشو از سردی استخون سوزش گزید...پای بعدیشو هم داخل گذاشت و چشماشو بهم فشار داد...یکباره داخل آب نشست و نفسش برید...دماغشو گرفت و اکسیژنو توی شش هاش کشید و تا سر داخل آب فرو رفت 
چشماشو توی آب باز کرد و به حباب های کوچیکی که سمت روی آب میرفتن نگاه کرد...با حس کمبود اکسیژن از آب بیرون اومد...دوباره و دوباره نفس گرفت و زیر آب رفت...با خودش گفت کاش با آب داغ اینکارو کرده بود...ولی اونجوری هم میسوخت...از آب بیرون اومد و هوای آزاد و سرد به بدنش خورد... لرزید و حوله رو دور خودش پیچید وقتی بیرون رفت کیبوم هنوز روی تخت نشسته بود...
×برو بیرون میخوام لباس بپوشم...
+با آب سرد خودتو شستی؟...کبود شدی
×به تو ربطی نداره...سرت به کار خودت باشه...برو بیرون...
لبشو گزید و بیرون رفت...
تمام استخوناش میسوخت پوشیدن لباسو بیخیال شدو زیر پتو رفت و دور خودش پیچیدش...
پاهاش زوق زوق میکرد سه ساعت تمام خودشو مجبور به دویدن کرده بود تا از افکار آزار دهنده خلاص بشه ولی نشده بود...
احساس میکرد بدنش داغ شده و آب دماغش هم راه افتاده بود...پتو رو بیشتر دور خودش پیچید و چشماشو بست...
با صدای چلوندن دستمال و صدای قطرات آب چشماشو باز کرد گلوش میسوخت و حتی نمیتونست آب دهنشو قورت بده...گوشاش میخارید انگار چند تا مورچه توی گوشش رفته بود نفسش از بینیش آمد و رفت نمیکرد و مجبور بود از دهن نفس بکشه و این باعث شده بود گلوش خشکتر بشه و دندوناش درد بگیره...احساس گرما میکرد و سردرد داشت...
+بیدار شدی؟...چه تبی کردی پسر...
نالید...
×مامان؟
+پایینه داره به مشتریا سرویس میده...اصلا نمیدونه مریض شدی...منم نگفتم که نگران نشه...الانم به بهانه فندک برداشتن اومدم بالا دستمالو عوض کنم...
دستمال روی سرشو برداشت و یه جدیدشو گذاشت...
+جایی بلد نیستم برم واست دارو بخرم...داروی سرماخوردگی نداری؟
اروم سرتکون داد...
×ندارم...
حتی یادش نبود اخرین بار کی سرما خورده بود
+چه حیف...پس...پس من واست شربت لیمو عسل درست میکنم...یا دارچین...یا...اووووم...باید ببینم چی داریم...
×برو به کارت برس...
انگار حرفشو نشنیده بود ایستاد و دور خودش چرخید...
+شاید بد نباشه یه سربرم تا خونه...قرصای تب برم چند تا بستش هنوز هست...
×کیبوم...
+جونم؟
قلبش لرزید...به اون پسر هم همینجوری ''جونم'' گفته بود که اینهمه دوستش داشت؟
انگار خودشم متوجه شد و پشت سرشو مالید 
+منظورم اینه که...بله؟بگو...چی شده؟
×خوبم...برو پایین به مامان کمک کن...الان کلافه میشه...
+میخوابی؟
×آره...
سرفه کرد و بدن خشکشو تکون داد و به پهلوی چپش برگشت...
+خیله خوب...پس بخواب...بیکار شدیم میرم تب بر میارم...
پتوشو تا فکش بالا کشید و بیرون رفت...
《فقط میخواد با بداخلاقی و دعوا خودشو قوی نشون بده...نمیتونه...چون قلبش مهربونه》
به سختی از جاش بلند شد...لباس تنش بود...میدونست کیبومه بیچاره با دردسر لباسا رو تنش کرده ولی درشون اورد و توی حمام رفت...آب سردو خالی نکرده بود...دستشو داخل آب برد و درپوشو برداشت و آب با ولع به داخل کشیده شد...زیر دوش رفت و آب گرمو باز کرد...حس میکرد کمی از سوزش استخوناش کم شده ولی توان زیاد ایستادن نداشت برای همین دوباره به تختش برگشت...لباساشو با دردسر پوشید یکباره به سرش زد کیف پول و گوشیشو برداشت قفل دره پشتی رو باز کرد از پله چوبی پایین رفت...اینجوری حتی نیاز نبود از جلوی مادرش رد بشه هوای آزاد بهتر بود...هوایی که نفسای کیبوم توش نبود حالشو بهتر میکرد...یا حداقل اینجوری فکر میکرد...توی فضای سبز بزرگ روی یه نیمکت نشست و زانوهاشو بغل کرد...سرش گیج میرفت...
×خدایا من چم شده...
سرشو توی دستاش گرفت و چشماشو به شدت مالید...وقتی چشماشو باز کرد تار میدید...
×من مردم...من مردم...
یکباره یه پرنده کنارش افتاد...
×اوه...بالش زخمی شده...
بلندش کرد...پرنده ازش میترسید و خودشو عقب میکشید...
×ترسناکم؟...آره...حق داری...
سرشو ناز کرد و از روی زمین چند تا ارزن برداشت و جلوی نوک پرنده گرفت...
زیر گلوشو نوازش کرد و پرنده انگار حس خوبی بهش دست داد چون پرهاشو باز کرد و پف کرد...
×بریم خونه؟...
به اطرافش نگاه کرد...
×ممکنه از درد بمیری...اوووووم...به خونه ی کی نزدیکه...
گوشیش توی جیبش لرزید...به اسمی که روی گوشی افتاده بود آروم خندید
《فرشته نجات شدی دختر》
×hello?
^hi...im Rebeka...do You Remember Me?
(سلام...من ربکام...منو یادته؟)
×Of course I Do...
(البته)
^Ummm...can You See Me?in My House?
(اومممم...میتونی منو ببینی؟توی خونم؟)
×maybe...where Are You? I Have Work To Do..with You...
(9شاید...کجایی؟ باهات کار دارم)
^im In Home...what's Your Work?
(من توی خونم...کارت چیه؟)
×i Say To You
(بهت میگم)
^Ok...got It..
تماسو تموم کرد و پرنده رو بین دستاش گرفت...خونه دختر همین نزدیکی بود...وقتی دختر دیدش خندید...
^Wow...you are SO fast...
×I Know...um...
پرنده رو سمت دختر گرفت...
^Owww...sweety...com To Me...Com To Me...
پرنده رو از دستش گرفت و بهش اشاره داد داخل بره...جعبه کمک های اولیه رو از بالای کابینت برداشت مینهو کمکش کرد و پرنده رو براش نگه داشت تا بالشو پانسمان کنه...نگاه سرسری ای بهش انداخت...بی نهایت زیبا بود...دختر یه تاجر چرا باید اینهمه تنها می بود...خونه اعیونیش دود از سر هر آدمی بلند میکرد و کسی نمیتونست باور کنه این یه خونه مجردیه...
^So?...This Is Your Work?
(خوب؟...این کارت بود؟)
بهش نگاه کردو لبخند بانمکی زد از سر و روی دختر لوندی خاص و ناخوداگاهی میریخت...
×Yeah ... if I took it home This could have died
(آره...اگر میبردمش خونه ممکن بود بمیره)
^Oww You So Kind...
(تو خیلی مهربونی)
×No...no I'm Not Kind...so?and Your Work?
(نه...نه من مهربون نیستم...کاره تو چیه؟)
^Im Pregnant...
(من باردارم)
×He's Mine?
(ماله منه؟)
^Oh My God..of...of Cours...You know It..i Was... I was virgin...
(اوه خدای من البته...تو میدونی...من...من باکره بودم)
×So...you Want Hold Him?
(پس...تو میخوای نگهش داری؟)
چشمای درشت و دریایی دختر بهش خیره شد
^i Dont Know...i Want to Be A Mother...And You can Be a Father For Him...
(نمیدونم...میخوام یه مادر باشم...و تو میتونی پدرش باشی)
×I Can't Be A Good father...
(من نمیتونم پدر خوبی باشم)
دختر با غم لبخند زد و یه نفس عمیق کشید...چسبو به بال پرنده چسبوند و از دست مینهو آزادش کرد تا همون اطراف راه بره 
^Okay ... so ...I'm giving birth to my baby  ... I will love him...And  I Will Take Care to Him...Because My Baby Dont Have A Good father...and Im A Single Mother...
(باشه...پس...من بدنیاش میارم...عاشقش خواهم بود...مواظبش خواهم بود چون بچم پدر خوبی نداره و من یه مادر مجردم)
جلوی موهاشو کشید و نفس تنگ شدشو از دهن بیرون داد...کم کم داشت عصبی میشد...
×Don't judge me...i Don't Have a House and Car And Full income Job...i Can't Meke You Happy..i Can't made A Good Life For You And child
(قضاوتم نکن...من خونه ندارم ماشین ندارم کار پر درامد ندارم...نمیتونم خوشحالت کنم نمیتونم زندگی خوبی واسه تو و بچه بسازم)
دختر دوباره یه نفس عمیق کشید و موهای صافشو از روی پیشونیش کنار زد و پشت گوشش گذاشت...
^Ok...this was A Chance...A chance for To Be Father...you Rejected...
(باشه...این یه فرصت بود...یه فرصت برای پدر بودن...تو ردش کردی)
×Im Sorry...
سرشو گرفت تا الانشم زیادی تحمل کرده بود...سرگیجه امونشو برید
^Are You Ok Honey?
×i...im Ok...
دختر دستشو روی پیشونیش گذاشت...
^Oh My God..you'r Sick...come With Me... 
(خدای من...تو مریضی...باهام بیا)
زیر بغلشو گرفت و توی اتاق خواب بردش...اتاقی که قبلا فقط یک شب پذیرای جسمش بود...روی تخت خوابوندش وقتی که پتو رو روش کشید موهای آبشاریش به صورتش خورد و حالشو منقلب کرد...
《قسم میخورم که هنوز زنا رو دوست دارم》
///
×خانم میشه برم تا خونه؟
$هوم؟چرا؟...
×شا...شارژرمو یادم رفته بیارم...
$از ماله مینهو استفاده کن...گوشیاتون شبیه همه...
×آه...خوب پس میرم هندزفریمو بیارم...
$خداوندا...خوب از ماله مینهو استفاده کن...
×قاب گوشیم...
$روی گوشیته...
×باطریه اضافه؟...
$واسه چیته باطریه اضافی...
×میخوام برم خونه دستشویی...
$اینجا دوتا دستشویی هست 
×میخوام برم دوش بگیرم...
$همین صبح دوش گرفتی...
با بدبختی خندید
×آه میشه برم و زود بیام؟...
$خیله خوب زود بیا...
تند سرتکون داد و بالا رفت...مینهو سره تختش نبود و توی حمام و دستشویی رو چک کرد حتی اتاق زنو هم چک کرد...باهاش تماس گرفت...جواب نداد...دوباره تماس گرفت...بعد از چهار تا بوق تماس وصل شد 
^Hello?hello?
صدای یه زن بود...با شک جواب داد
+hi...who Are You?
^Ammm..i'm rebeka minho's gf
یه نفس راحت کشید پس شماره رو  اشتباه نگرفته بود
+ow ok...Whare Is minho?
^ah...minho Is Sick...he Is Sleeping...
+Ok Thank You... I'll call him sometime later
(اوه ممنون..یه وقت دیگه باهاش تماس میگیرم)
^Oh...no...wait...i...i Have A question...
(نه...صبر کن...من یه سوال دارم)
+Ok...say It...
^Minho Is A Homo?
(مینهو یه همجنسگراست؟)
از شوک حرف دختر ابروهاش بالا پرید
+what?
^Is he sleeping with you?
(اون باهات خوابیده؟)
سعی کرد سریع جواب بده تا دختر به چیز اشتباهی شک نکنه
+No ... Why are you asking this question?
(نه...چرا این سوالو میپرسی؟)
^Why do You Call Him?
(چرا باهاش تماس گرفتی؟)
+I am a new friend for him...i'm Korean Too...I Do Work In Cafe...
(من دوست جدیدشم...منم کره ایم...توی کافه کار میکنم)
^Ok...Thank You For Answer...Bye...
(باشه ممنون برای جواب...خدافظ)
صدای دختر از حد عادی پایین تر بود انگار امیدی نداشت که راست گفته باشه...
+Bye...take care Him...
(خدافظ...مواظبش باش)
یه نفس عمیق کشید خیالش راحت شده بود
+دوست دخترش مواظبشه...
پایین رفت...
$هنوز نرفتی؟...
+ها؟؟؟نه نیازی نیست دیگه...حل شد...
$مشتری نیست یکم استراحت کن...
لبخند زد و روی یه صندلی نشست...
《آیگو پس دوست دخترشو ندیده بود اینهمه پکر بود》
صدای دختر یکباره مثل ناقوس توی گوشش زنگ زد
《مینهو یه همجنسگراست؟》
آب دهنشو قورت داد...
《هیچ وقت خوش نگذروندم...حتی وقتی با زنا میخوابیدم برای پول دراوردن بود》
+خدای من...ممکنه که...
《مینهو زنا رو دوست نداره؟》