hani shinee جمعه 29 تیر 1397 07:26 ب.ظ نظرات ()
قسمت ۲۳

به محض تمام شدن تماس مینهو داخل اومد...
$اوه؟گفته بودی شب نمیای...
×پسره مورمونه...
$چه فرقی داره چه مذهبی داره...اون فقط اینجا کار میکنه...
×میدونی با کی رفت خونه؟
$چیکاره این بچه داری که جاسوسیشو میکنی...
×گفتم میدونی؟...
آب دهنشو قورت داد...
$میدونم...
پسر پوزخند زد
×یه پسر مثل خودش پیدا کرده که ما رو ول کرده...
$چی میگی مینهو اون منتظره تا باباش پیداش کنه...
×بابایی در کار نیست...
$مهم نیست...بازم میگم این بچه اینجا کار میکنه...این مدتی که اینجاست کم کاری ازش ندیدم...
×یه مدتی هست حواسم بهش هست...با بابای من میره با بابای من میاد...هیچ جا هم نه پاشده اومده اینجا کار میکنه...نکنه از زن دوم باباست...
$اینا رو میگی که چی؟این پسر ۱۷ سالشه...
×اوه آره و من یک سالم بود که ولمون کرد...چی توی این مرد دیدی اینهمه بهش اعتماد داری؟...شاید اون یکی داشته بچه پس مینداخته که مارو ول کرده...
$اینقدر به پدرت بی اعتماد و بدبین نباش...
پوزخند زد و سیگارشو روشن کرد 
×واو نمیدونستم داداشم دارم...حالا فهمیدم...
$جلوی من سیگار نکش...
یه پک محکم به سیگار زد 
×ولم کن مادره من...از ۱۳ سالگی میکشم هزار بارم دیدیم...خسته شدم از بس بخاطر یه نخ سیگار رفتم تو سگ سرما ظهر گرما بیرون...
$گفتم...جلوی من نکش...خاموشش کن...
دستشو توی هوا تکون داد و یه پک دیگه زد و دودشو بیرون داد تمام اشپزخونه رو دود برداشت...
×یا خاموشش میکنی یا میری گم میشی بیرون...
$داستان ساختگیه کیبومو تکرار نکن...پسره بینوایی که بخاطر سیگار کشیدن توسط مادره بی رحمش مثه سگ بیرون انداخته شد...هه...هر روز میبره و میارتش...انگار پسره گوگولیشو خیلی دوست داره...خار داشتیم ما...
$ساکت شو...درباره پدرت همچین قضاوت احمقانه ای نکن...کیبوم هم اینجور پسری نیست...
×همه خوبن...ما فقط بدیم...
سیگار به فیلترش رسید و پشت سرش بعدی رو روشن کرد...
با خشم بهش نگاه کرد...سریع سمتش حمله کرد و سیگارو از بین لبهاش برداشت...
$بده من این کوفتی رو...مثل دودکش می مونی...
لبشو گزید و دستشو کشید تا سیگارو پس بگیره...
$آخخخ...
زن جمع شد و دست سوختشو گرفت...شوکه شد...
×آه...ببینم...چی شد...
$گمشو لندهور...
با دست دیگش هولش داد عقب...دستشو توی موهاش کرد و با کلافگی کشیدشون
×ببینم...وایسا الان میرم پوماد میارم...
دور خودش چرخید و گیج دنبال جعبه کمک های اولیه گشت
$لازم نکرده...تمام شد دیگه...برو نبینمت...
به سوختگی بند انگشتی سرخ که از خاکستر سیگار کثیف شده بود خیره شد...
×ببخشید...ببخشید...
زنو بغل کرد...
$گفتم برو...
×گوه خوردم...قهر نکن...گوه خوردم خوشگلم...
پیشونی زنو بوسید
×حالا میرم پوماد بخرم...
$لازم نکرده...توی کشوی پایینیه...
جعبه رو دراورد و قبل از اینکه پومادو روی دست زن بزنه روی زخمشو بوسید 
×غلط کردم...
زن بالاخره خندش گرفت...
$دفعه آخرت باشه ها...
×چشم...
پومادو روی زخم زن مالید...
《واسه اون جوجه دارم...》
زن انگار ذهنشو خوند...
$کیبومو اذیت نکنی...اون فقط اینجا کار میکنه...
فقط سرتکون داد 
$سرتکون نده...وقتی سرتکون میدی دقیقا برعکسشو به بدترین شکل ممکن انجام میدی...
×تو که میدونی...بیخودی ازم اینو نخواه...
***
کنار پدر تمین نشسته بود و باهم از در و دیوار حرف میزدن...این مرد اونقدر آروم و خوش خلق بود که جینکی با وجودی که از مردای بزرگ خوشش نمیومد ولی اینهمه باهاش گرم گرفته بود...هر چند دقیقه هم به تمین نگاه میکرد که با علاقه به پرحرفیای می هیون گوش میداد و لبخند میزد...خندش گرفت...انگار از دهن دختر طلا میریخت که اینهمه با علاقه گوشاشو تیز کرده بود تا یه کلمه اشو هم از دست نده...خوشحال بود...اونقدر تمینو دوست داشت که قسم میخورد هیچ کس لیاقتشو نداره...ولی حالا که می هیون به زندگیش اومده بود فکر میکرد که بالاخره یه نفر پیدا شده...دختر کوچیکو هم دوست داشت شیرین و با نمک بود گاهی لوس میشد تا تمین نازشو بکشه و تمین هم اونقدر دیوونه بود که از این ناز کشیدنا خوشش بیاد...حداقل میدونست پشت این ناز کردنا علاقه زیادی خوابیده نه غرور  و خودخواهی...
هر از گاهی تمین دستای کوچیک دخترو میگرفت و با حلقه نامزدیشون توی انگشت دختر بازی میکرد...اونقدر دستاش کوچولو بود که سه نفری همه جا رو زیر پا گذاشتن تا این حلقه رو پیدا کردن ولی باز هم کمی برای انگشتش بزرگ بود...
£آخرشم حلقش بزرگه واسش...
*تقصیر تمینه اگه زودتر اومده بود بریم حلقه بخریم اینجوری نمیشد...دیر بود وقت نمیشد سفارش بدیم اندازه دستش درستش کنن...
£واقعا ممنون که با این بچه ها رفتی...شاید همسن تمین باشی ولی خودشم قبول داره خیلی ازش جلوتری...می هیونم اوپا اوپا از دهنش نمیوفته...برای دوتاشون برادر بودی...
*تا الان یه دونه برادر داشتم الانم یه خواهر دارم...خیلیم بابتش خوشحالم...
£راستی چرا مادرت نیومده؟
آب دهنشو قورت داد...چقدر زن بیچاره دوست داشت نامزدیه تمین بیاد و به قول خودش پسر خوشگلشو توی کت و شلواری که واسش دوخته بود ببینه...ولی وقتی لج کرد و دیگه گوشت فروشی نرفت مادرش به جاش کتک خورد و زن بیچاره نتونست با چشمی که دورش ارغوانی بود و لبی که پاره شده بود توی جشن بیاد...
*یکم...یکم سرما خورده بود...سردرد داشت نتونست بیاد...
£چقدر حیف...تمین از اول که داشت اون کاناپه آبیه رو جا به جا میکرد همش میگفت مامان جونم اینجا بشینه پیشمون با می هیون  و من حرف بزنه...نگاه کن کنار صندلیای خودشون گذاشتتش...بابت کت و شلوار هم از مادرت تشکر کن خیلی بهش قشنگه پسرم تازه شبیه مردا شده...خیلی دوست داشتیم ایشون هم  باشن...
به غم به کاناپه آبی رنگ نگاه کرد 
*اووووم...اتفاقه دیگه...روز ازدواجشون جبران میکنه...
-بابا،هیونگ...بیاید اینجا پیش ما...
£من میرم پیش شوهر عمت...جینکی جان شما برو پیششون...
*چشم...
٪جینکی اوپا بیا باهم سلفی بگیریم...آرایش کردم خوشگل شدم...
پسر خندید 
*باشه مامان بزرگ...اومدم...
٪عهههه اوپا....
کنار دختر نشست و سرشو به سرش چسبوند...
*یه صورت آدمیزادی بگیر مادر بزرگ...چییییز...
عکس گرفته شد و دختر خندید...
٪آیگو چه خوشگل افتادم...یکی دیگه با چاگی...
*پدر بزرگ و مادر بزرگ...
-با نوه ی عزیز...آیگو گوگولیه باباجون...
یکباره همشون زیر خنده زدن و عکس گرفته شد...
به عکس نگاه کرد...
*اینو چاپش میکنم...میذارم پیش بقیه عکسام...
یه نفس آروم کشید به صورت ذوق زده جینکی نگاه کرد که به عکس با دقت نگاه میکرد...آخرین بار کی بود این صورت ذوق زده رو دیده بود؟...
*میذارمش وسط عکسای دو نفریم...
قلبش لرزید...دید که لبخند جینکی هم کم کم تلخ شد...
*میتونست عکس چهار نفری باشه....
دید که سریع روی چشمشو پاک کرد...
درست وقتی که فکر میکرد همه چی بالاخره داره درست میشه و جینکی کم کم کیبومو فراموش میکنه این حرفای کوچیک جینکی به افکارش تو دهنی میزد...
٪اوپا گریه میکنی؟
*نه...نه بابا یه چیزی رفته تو چشمم...
دختر بهش نگاه کرد و سرشو خم کرد...به صورت بانمکش لبخند زد و روی بینیشو بوسید ...
-یکم برو پیش مادر شوهرت ببینم...الان میگن عروس جلفه...
دختر خندید 《چشم شوهرم》به دلبریش خندید و لپشو کشید
-آیگو...
*چرا ردش کردی رفت؟...میخواستم یکم سر به سرش بذارم مادر بزرگو...
-مگه من دل ندارم؟سر به سر خودم بذار...بیا...یه کلکسیون عکس میخوام جمع کنم...آخرین روزای کاتولیک بودنمه...
دو تا عکس گرفت
*با مادر بزرگ در موردش حرف زدی؟ 
-اوهوم...میگه مشکلی نداره فقط ازم قول گرفته که هیچ جوره عوض نشم...
*مطمئنی میخوای اینکارو بکنی؟...من میتونم بیشتر پول جمع کنم...توی تعمیرگاه اندازه مغازه بابا بهم حقوق نمیدن...ولی میتونم جمعش کنم...از مامان هم میتونم یه مقدار قرض کنم...الان وقت غرور و این چیزا نیست...
-من تصمیممو گرفتم...
*عذاب وجدان میگیرم...این خیلی دردسر داره...
-حواسم هست...میدونی که...مخم کار میکنه...
بهش لبخند زد 
*متاسفم تو این یکی شک دارم...
تمین خندید و به بازوش مشت کوبید...
*ممنون پدر بزرگ...برو پیش مادر بزرگ الان بداخلاق خانم اذیتش میکنه...
به صورت کلافه دختر که با التماس بهش خیره شده بود نگاه کرد مادرش یک بند زیر گوشش نق میزد...
خندید و بهش اشاره داد که بیاد...با خوشحالی از مادرش عذرخواهی کرد و سمتش دوید...
*خدا به دادش برسه از این مادر شوهر...
***
مثل همیشه آبنباتو از مرد گرفت...
+من که میدونم اینا رو میدی که بدم به پسرت...حداقل یکیم بده واسه خودم...
○از توی کمد بردار بعدا...
+چیش...خیله خوب...من دیگه میرم...
○مطمئنی نمیخوای بیام باهات؟
+مطمئنم...یک ماهه دارم این مسیرو میرم...احمقم بودم دیگه یاد گرفته بودم...مینهو یه دو سه روزیه خیلی باهام بدرفتاری میکنه...همش فکر میکنم شاید حواسم نبوده یه چیزی بهش گفتم...به هر حال اون زیاد کافه نمیاد...عوضش خانم خیلی باهام مهربونه...
○البته که هست...اون همسره منه...
+چیش...من رفتم...خدانگهدار...
از در بیرون زد اولین بار بود که بعد از یک ماه تنهایی این مسیرو میرفت...دلش چند لحظه برای مدرسه و مسیر مدرسه لک زد...
+امیدوارم همشون خوشحال باشن...
دره کافه رو باز کرد 
+سلامممم...
$سلام عزیزم برو دستاتو بشور و بیا...کلی کار سرمون ریخته...
+چشم...
بعد از چند دقیقه سمت آشپزخونه رفت...
$کیبوم میتونی یه گوشی ای چیزی واسه خودت دست و پا کنی؟دیشب واسه مراسم عروسی به کافه ما سفارش کیک دادن...واسه فردا...امروز کافه کار نمیکنه...از صبح دست تنها موندم دارم غش میکنم... خواستم باهات تماس بگیرم یادم اومد گوشی نداری...
از حماقتش آه کشید...《من که دیگه با بابا زندگی نمیکنم که واسه داشتن گوشی سرزنشم کنه...》یه لبخند شرمنده زد به زندگی بدون تکنولوژی عادت کرده بود...
+آه...سعی...میکنم...از وقتی اومدم اینجا تا الان بازار نرفتم...ولی باشه...
$به مینهو بگو کلی دوست و آشنا داره...یکی واست برمیداره پولشو بهش بده...
+چشم...
$موندم این پسره با این اخلاق طلاییش چطور این همه دوست دوره خودش جمع کرده...بدتر از اون...چطور مخ دخترا رو میزنه...درسته خوش قیافه اس ولی اینجا پسرای قشنگ فراوونه...
+خوب شاید با ما اخلاقاش طلاییه...
$اینم حرفیه...اینو ببین...قشنگه؟
دفتری که نقش یه کیک روش کشیده شده بودو به دقت نگاه کرد
+اوه...اووووم...شاید بد نباشه اگه...اینجاهاشو با خمیر فوندانت یکم خوشگلتر کنیم...از مرواریدای خوردنی هنوز داریم؟خیلی شیک میشه...
$آه...تموم شده...به مینهو میگم بخره...مارشمالو هم کم داریم واسه فوندانت...
از پایین صدا زد...
$مینهووووو...مینهو پاشو...
+فکر کردم بیرونه...چرا نیومده کمکتون...
$ترجیح میده تمیزکاری کنه تا دست ببره توی این کارای زنونه...البته این حرف اونه...
حرفو عوض کرد بعضی از رفتارای پسر غیر قابل تحمل بود...
+از...از مافین و ماکارون هم میتونیم استفاده کنیم...
$اوه اون که آره...واسه سفارش شیرینیه...توی فر گذاشتم الاناست که آماده بشن...
کیبوم خندید 
+خانم شما خواب هم دارید؟
زن هم به خنده افتاد...
$دیشب از استرس سفارش خوابم نبرد چند تا مدل مافین و ماکارون درست کردم...
با بوق فر سریع دستکشاشو دستش کرد و سینیای شیرینی رو از توی فر دراورد...
+ووآآآا...چقدر خوشگلن...
$خواستم کیکو سفید درست کنم فکر کردم دیدم ماکارون صورتی خیلی بانمک به نظر میرسه...مافینو هم شکلانی درست کردم...خوب شدن؟
+عالین...
چند تا شو جدا کرد و توی یخچال گذاشت...دوباره سمت راه پله رفت و صدا زد 
$مینهو بیدار شو دیگه مگه مردیییی؟
دوباره توی آشپزخونه برگشت...
+خانم...آروم باش...استرس نداشته باش...من کمکت میکنم...
زن یه لبخند استرسی زد و دستاشو گرفت 
$آه ممنونم کیبوم آه...خیلی کمک میکنی...میتونی خامه ی ساده درست کنی؟
+البته...فقط یکم بشینید...بشینید...یک دقیقه
زن با خنده نشست و کمی سرشو روی میز گذاشت صدای پایین اومدن از پله و پشت سرش صدای خمیازه کشیدن مینهو توجهشونو جلب کرد...
زن دوباره بلند شد و دکمه چای سازو زد و از یخچال ظرفای صبحونه رو بیرون اورد...
×سلام صبح بخیر...
$سلام خوشتیپه مامان ظهرت بخیر...
صورت پسرو بوسید و روی صندلی نشوندش...
$بیا فدات بشم صبحونتو بخور باید یه عالمه خرید کنی...
×چشم...
زن روی چشمای خواب آلودشو بوسید 
$بیدار شو آقاهه...مافین میخوری عشقه مامان؟
آروم سرتکون داد و زن سریع دوتا از مافین هایی که توی یخچال گذاشته بودو براش آورد...
×چای داریم؟
$آره آره...
مافینو گاز زد...
×خیلی خوبه...
زن ذوق زد...《پس خوبه》
لیست وسایلو نوشت و دوباره صورت پسرو بوسید و لیستو توی جیبش گذاشت...
$خوردی برو بخر باشه؟
×چشم...
$پسرم وقتی خوابالوده خوش اخلاقه...بقیه روز بداخلاقه...
کیبوم هم آروم خندید حتی بهش سلام هم نکرده بود...
$مینهو مامان...میتونی واسه کیبوم یه گوشی با قیمت مناسب برداری؟
دستشو توی صورتش کشید و سر تکون داد...
$ووآ انگار واقعا خوابه...
×مسخره بازی درنیار مامان...
زن خندید و موهاشو بهم ریخت...
《مامانا حتی اگه پسرشون بدترین باشه بازم باهاش مهربونن》
با حسرت به شوخیای زن و بداخلاقیای مینهو نگاه کرد...چی میشد اگه مادرش زنده بود در مقابل کارای پدرش ازش محافظت میکرد و الان اینجا با حسرت به پسر بداخلاق نگاه نمیکرد...
×چیه؟آدم ندیدی؟...
+فقط تو رو ندیده بودم که دیدم...چیش...آجوما...این درست شد...
$عالیه...حالا با مینهو برو خرید...
×چی؟من با این ریقو هیچ جا نمیرم...
+منم همچین از خدام نیست با تو برم جایی...
زن با تفریح دستاشو بهم کوبید 
$پس تصویب شد...برید و زود برگردین...
×مامان +خانم...
$hurry up...hurry up...
+چشم...
مینهو بهش چشم غره رفت و تیکه آخر مافینو توی دهنش انداخت...
///
+مینهو...مینهو؟
×چته؟
+چرا اینقدر با من بدی؟...حقتو خوردم؟
×شاید
+کتکت زدم؟
×گوه میخوری بزنی
+ازت چیزی دزدیدم؟
تند سمتش برگشت و کیبومو متوقف کرد...با انگشت اشاره به تخت سینش زد و عقب هولش داد...
×کارمو ازم دزدیدی...بابامو ازم دزدیدی...حالا میخوای مامانمم بدزدی...همه اینا حقم بوده و تو خوردیش...از وقتی اومدی یک بند دروغ گفتی در باره همه چی...و من ازت هیچ خوشم نمیاد...
+چی؟نه...اینطور نیست...شاید کارتو حق داشته باشی...ولی باید بیشتر تلاش میکردی تا کارتو نبازی...مادرت؟پدرت؟...این دیگه نه...دروغ؟...کدوم دروغ...
×بهم بگو هر روز کی میبرتت و میارتت...
+صاحب خونه...اونی که پیشش می مونم...
×و نمیدونی اون کیه...
+البته که میدونم...اون پدرته...
×و چرا تا الان دهنتو باز نکرده بودی و بگی...
+کسی از من نپرسید...من...من فکر میکردم خودت میدونی...اون رفت و برگشت دنبالم میومد...عجیب بود اگه نمیدیدیش...اگه میخواستم پنهانش کنم چه نیازی بود تا جلوی کافه بیارتم...
×چرا یه جوری حرف میزنی انگار حق با توعه...ببین...دروغ نگو...یه صاحب خونه چرا باید ببرتت و بیارتت...
+اون فقط منو نجات داد...مواظبه پیدام نکنن...
اخماش باز شد
×فرار کردی؟از کجا؟...
+راه بیا...دیر وقته...
خودش جلوتر راه افتاد و مینهو پشتش رفت...
×حرف بزن...
+گفتم که بابام به دروغ یه مورمون معرفیم کرده بود...
×خوب...یعنی تو نیومده بودی یه الدر بشی؟
+البته که نه...منو اورده بودن بازپروری...
×چی؟...
+بخاطر همون گناهم بابام نتونست تحملم کنه...فرستادم اینجا تا به قول خودش آدم بشم...بابات فهمید من کاتولیکم...دید که سنم کمه..دلش سوخت و فراریم داد...گفت پسرم همسنای توعه...ترسیده بود بمیرم...وقتی بردم خونش تا سه روز تب داشتم...چرا بدون اینکه چیزی بدونی قضاوتم میکنی...واسه همینه ازت بدم میاد...
شوکه شد
×ازم بدت میاد؟
+چیه؟انتظار دیگه ای داری؟
در واقع از کیبوم انتظاری نداشت ولی فکر میکرد که یه مرد گی از پسرایی مثل خودش خوششون میاد...
×مگه چیکارت کردم...تو از اول باید همه چیو میگفتی...مثله دزدا میری مثله دزدا برمیگردی...
+دزد خودتی...چرا مثل آدم حرف نمیزنی 
×من حرف زدنم همینه...
+منم از اونایی که اینجوری حرف میزنن بدم میاد...
×بدرک...ولی اینو بدون تو اولین و آخرین کسی هستی که از من بدت میاد...و واسم مهم نیست...
+از رگ قلنبه شده گردنت معلومه واست مهم نیست...
×نیست...واسه چی باید واسم مهم باشه توعه ریقو از من بدت میاد...
+درست حرف بزن لنگ دراز...
×هااااه...چی؟...ببین...من قدم بلنده...لنگ دراز نیستم
+منم فقط لاغرم...ریقو نیستم...آیش...این مغازه کوفتی کجاست؟...
×ادای عصبیا رو درنیار ها میزنم پهنت میکنم...
+بشین بابا...
///
زن با ناامیدی به صورتاشون نگاه کرد...
$از مینهو انتظار داشتم از تو نداشتم کیبوم..
×عهههه مامان...
$سکوت...بجای کتک کاری میومدین کمکه منه بیچاره به خمیرا مشت میزدین...برید بیرون...
+خانم متاسفم...
$بیرون...برو فردا بیا...تو هم برو خودتو گم و گور کن نبینمت...
+من میخوام کمکتون کنم...
دید که مینهو اداشو دراورد...
$ادا درنیار....گفتم بیرون...
+آجومااااا...
پلک زدنش همراهه یه لبخند عصبی بود...
///
پاهاشو تکون داد ولی یه ضربه به پاش خورد...چشم غره رفت 
×چیه بازم کتک میخوای؟
+گمشو بابا...زیر چشمتو ندیدی...
×چی؟...چشمم؟؟؟...
سریع بلند شد و توی شیشه یه ماشین به صورتش نگاه کرد...
×آیش...کثافت...این یکی کارمو هم میخوای گوه بزنی بهش؟من با این قیافه چیکار کنم...
+نباید اعصابمو خورد میکردی...
×میکشمت...
سمتش رفت و دره کافه خیلی سریع باز شد...
$کیبوم بیا تو...اونی که دوباره دعوا رو شروع میکنه هم میره گم و گور میشه...
با بدجنسی لبخند زد و داخل رفت...
×آیش کثافت...
در به روش بسته شد و حتی صدای کلیک قفل شدنش هم شنیده شد...
دوباره خودشو توی اینه نگاه کرد و آه کشید...
×به حسابت میرسم بچه ***...یه کاریت میکنم حساب کار دستت بیاد...آیش مامانمو دزدید...
تف کرد و سیگارشو روشن کرد...
×کثافت...