hani shinee پنجشنبه 28 تیر 1397 09:52 ب.ظ نظرات ()

قسمت ۲۲

لبخند زد و چال لپشو به نمایش گذاشت...
+سلام...من کیبومم...
به سر تا پاش نگاه کرد و متقابلا لبخند زد 
×سلام کیوتی...
+اجوما چیکار کنم...
$شستشو...پیشبند...زمین...
+چشم...
سریع توی اتاقک رفت و سریع بیرون اومد 
مدتی گذشته بود و به تمیز کردنش نگاه میکرد
$مینهو برو بالا دوش بگیر...
×باشه...ولی من با این ریقو یه جا کار نمیکنم...
کیبوم سریع سرشو بالا آورد و تازه متوجه نگاه خصمانه مینهو شد 
+آم...من...حرفی زدم؟..
$نه کیبوم جان تو ادامه بده...بله تو اینجا کنار کیبوم کار نمیکنی...چون همونطور که گفتم اخراجی...
×بیخیال من به پولم...آه...مامان...
$زهرمار...برو ببینم...
با قدم های حرصی و سنگین از پله ها بالا رفت پاکت پولو از توی جیبش دراورد و روی میز کوبید...دخترا و زنای سن بالا...گاهی خسته کننده بود...تا کی میخواست اینو انجام بده...به مادرش میگفت همیشه ولی واقعا همچین قصدی نداشت...از کار مادرش و خم شدن جلوی مشتری ها هم خوشش نمیومد...
شونه بالا انداخت یه دوش سریع گرفت و مثل همیشه تو آینه موهاشو درست کرد 
×فقط عاشق شو ازدواج کن و برای مادرت نوه بیار...
به عکس دو نفری خودش و مادرش نگاه کرد و روی بینی زنو فشار دار...
×کی باورش میشه تو مادربزرگ میشی...
زن سی و پنج ساله اونقدر جوان و زیبا بود که میتونست حتی دوباره ازدواج کنه...به طبع کسانی هم بودن که برای داشتنش دیوونه شده بودن...ولی مادرش هنوزم اون مردو دوست داشت...
قاب عکس سه نفری رو توی دستش گرفت...مرد صورت مهربونی داشت با همین چشم های آبی رنگ دل مادرشو برده بود...
×تو که مهربون بودی...چی شد که نامهربون شدی و تنهامون گذاشتی؟
آه کشید و قابو برگردوند...گوشیشو از روی میز برداشت چندین و چندتا پیام داشت...از زن و دخترهای فراوون...
پیام های تکراری ''شب میای پیشم؟'' ''میای خوش بگذرونیم'' ''هنوز شیطونی یا نه؟''...پوف کشید زنای سن بالا همیشه عاشق پسرای جوون بودن حتی اگه اون پسر  ۱۸سالش باشه...
به یکیشون که حتی یادش نبود کدومه فقط یه کلمه اوکی فرستاد و گوشیشو پرت کرد...پاکت پولو برداشت و پولهاشو شمرد...
×اوکی خوبه...
پولها رو توی جاسازش قایم کرد و دوباره پایین رفت...کارشو که باخته بود حداقل کمی سر به سر اون بچه جدید میذاشت...صورت کوچولو و بانمکی داشت با اون چشمای کوچیک و پوست رنگ پریده مطمئنا خوب بلد بود خودشو توی دل اطرافیانش جا کنه...این از اونجایی مشخص میشد که مادرش استخدامش کرده بود...
×با اون چال گوگولی مخ میزنه؟
اداشو دراورد《سلام من کیبومم》
تمیز کردن زمینو تمام کرده بود و روی میز ها رو دستمال میکشید...همزمان اسم شیرینیا رو بلند بلند میگفت...
پشت میزی که داشت تمیزش میکرد نشست و بهش نگاه کرد...صداش پایینتر اومد و یه لبخند کوچیک زد...
+چیزی شده؟...صدام مزاحم خوابتون شد؟
×خواب نبودم...
از توی جیبش آبنباتی که مرد صبح بهش داده بودو در آورد و سمت پسر گرفت...
×واسه من؟...
آروم سرتکون داد و مینهو از دستش قاپیدش...
×تنکیو...
آبنباتو گوشه دهنش گذاشت...
×مامااااان گرسنمه...
$از یخچال بردار...
×من غذای سرد نمیخوام...
$برو سره خیابون یه چیزی کوفت کن...مگه نمیبینی سرم شلوغه...
×پس این کوچولو رو هم میبرم با خودم...
$باشه زود بیارش...از کیفم پول بردار...چرت و پرت نخری یه چیز خوب بخر مهمونم باهاته...
×باشه بابا باشه...
توی آشپزخونه رفت و از کیف زن پول برداشت...بدون توقف سمت در رفت و به پسر اشاره داد دنبالش بره...
×چند سالته کیبوم...
+۱۷شما ۱۸سالتونه آره؟
×اوم...از کجا میدونی؟مامان گفت؟
بدون اینکه جواب بده خم شد و بند کفششو بست...
×واو ویوی پشت که عالیه...
سریع سیخ ایستاد و پسر زیر خنده زد...
×غش نکنی...راه بیا...چیش...این بچه سوسول چی داره مامان استخدامش کرده...
از پاکت سیگار یکی دراورد 
×میکشی؟
تند سرتکون داد و پسر شونه بالا انداخت و سیگارشو روشن کرد و با لذت پک بزرگی بهش زد ...
×آخیش چقدر دلم میخواست جلوی مامان نمیشه بکشم...
بدون مقدمه دره یه غذاخوری رو باز کرد و داخل رفت کیبوم هم مثل بچه اردک پشت سرش رفت...
×همیشه ساکتی یا نمیخوای با من حرف بزنی...
+نه اینطور نیست فقط حرفی ندارم...
×نصیحت؟همراهی؟چیزی؟هیچی؟
+منم یه وقتایی دلم میخواد سیگار بکشم ببینم چطوره...پس نمیتونم نصیحتت کنم...همراهیم نمیتونم بکنم چون نمیخوام صورتم و بدنم خشک بشه و دندونام خراب بشه...واسه همین ترجیح دادم چیزی نگم...
×اوووم واقعا بچه مثبتی...بشین این گوشه..
صندلی رو کشید و نشست براش جالب بود که مینهو رو به روش ننشست...کنارش جا گرفت و روی میز با دستاش ضرب گرفت تا سره گارسون خلوت بشه... انگار همه رو اونجا میشناخت...دست تکون داد و چیزی سفارش داد...بهش خیره شد...ته چهره بانمکی از پدرش داشت...فقط رنگ چشم هاش و رنگ پوستش مثل پدرش نبود...به نسبتی که یه کره ای بود چشمای تقریبا بزرگی داشت...
پک بزرگی به سیگارش زد و سیگار به فیلترش رسید توی جاسیگاری خاموشش کرد و تکیه داد
×اونجوری نگاه نکن...تو غذاهای اینجا رو نمیشناسی...یه چیزی سفارش دادم که بتونی بخوری...منظورم مزه اشه
+آه نه اشکالی نداره...خوب کاری کردی...
غذا به همراه دو تا شیشه جلوشون گذاشته شد...
×بزن...
شیشه رو جلوش گرفت...
+این آبجوئه؟...من الکلی نمیخورم...
پسر پوف کشید و نوشیدنیشو تا جایی سر کشید...
×ببینم...نکنه مورمونی...سیگار نمیکشی...الکل نمیخوری...
+ابدا...من کاتولیکم...
×خوب پس میشه تحملت کرد...میدونی...اینجا مورمون ریخته...رو اعصابن...ازشون خوشم نمیاد...
+چرا؟
×غذا که میتونی بخوری...الکل نداره بزن تو رگ...
آروم سرتکون داد و یکم از غذا توی دهنش گذاشت...
+این گوشته؟
×آره گوشت خوک...
محتویات توی دهنشو توی دستمال برگردوند...
+آه...
×تو مورمونی...قسم میخورم...
+نه فقط زیر دست یه مورمون بزرگ شدم...خودش گیاهخوار بود واسه منم گوشت خوکو منع کرده بود...
×واسه همینه اینقدر سوسولی...
دوباره دست تکون داد...انگار به مرد گفت غذاشو عوض کنه...غذای کیبومو از جلوش برداشت و جلوی خودش گذاشت...
×ماهی که میخوری...اون که خوردنش گناه کیبره نیست...
از لوس بازیای خودش خجالت زده شد و آروم سرتکون داد...مثل بچه ها بهانه گرفته بود و پسره بیچاره تحمل کرده بود...
پسر دوباره یه سیگار جدید روشن کرد 
+با غذات سیگار میکشی؟
×عادت کردم...
غذای کیبومو هم آوردن...ماهی بود ولی مزه دلچسبی نداشت با اینحال بدون اینکه غر بزنه تا جایی که تونست ازش خورد...
شیشه خودشو تموم کرد...بو و دود سیگارش برای کسی که تمام عمرش زندگی سالمی داشته خفه کننده بود...
+چرا...چرا رو به روم ننشستی؟
پسر با بی حوصلگی پوف کشید و متعاقب دود سیگارش از دهنش بیرون زد...
×باشه بابا...اه...
سیگارشو خاموش کرد و صاف نشست...شیشه کیبومو برداشت و کمی ازش خورد
+منظورم این نبود...فقط کسایی که دو نفری...
×خسته شدم از حرف زدنت...نشستم این ور که یکی نیاد پیشم بشینه...
+کی؟
نامحسوس به زنی اشاره داد...مثل باربی لاغر بود ولی زنانگی های اندامش توی چشم میزد...با نوع پوشش بازش اینو حتی بیشتر به نمایش گذاشته بود...
+چرا باید پیشت بشینه؟...
×که راضیم کنه از قیمتم بیام پایینتر و باهاش بخوابم...
سکسکه گرفت و سرخ شد...
+اون مرده؟بهش نمیاد...
نوشیدنیش به گلوش پرید و به سرفه انداختش
×چی؟...تو احمقی؟...معلومه که زنه...
بیشتر سرخ شد...
+بابتش پول میگیری؟
×تو یه مردی...حاضری با همچین زنی بخوابی؟شنیدم شوهر پنجمش همین چند وقت پیش مرده...علاوه بر اون...تو توی کره نیستی...اینجا همچین زنایی زیادن...حتی زنای جوونیم هستن که نمیخوان بخاطر س*س توی یه رابطه عاطفی باشن همین دیشب با یکیشون بودم...پس پول میدن تا خودشونو خالی کنن..بازیه دو سر برد...
تیکه ماهی توی دهنش سنگ شده بود...از خودش پرسید این قسمت گوشتیه؟ نکنه استخونشو زیر دندونم دارم...
×چیه؟وقتی از چیزی لذت نمیبری فقط باید بخاطرش پول بگیری...
با چشماش به پایین اشاره داد
×این بیچاره که ماله خیریه نیست...
لبخند رزلانه پسر سرخ ترش کرد....
×داری زهر مار میخوری؟یه ماهیه کوچیکو اینهمه طول میدی تا بخوریش؟
+سیر شدم...
×همش همینقدر میخوری؟نترس...این از پول مامانم بود یه پول پاکه...مامانم هیچ وقت نمیذاره با اون پولا واسش چیزی بخرم میگه پولش نکبت میندازه به زندگیمون...
نمیخواست با همچین پسری بیشتر از این حرف بزنه...《سیر شدم》
شونه بالا انداخت...بشقاب کیبومو جلوش گذاشت و تا آخر ماهی رو خورد...شیشه آبجو رو تا ته سر کشید و پول غذاها رو داد 
■Hey Little Boy...
×پیف...به مامان بگو دیر میام خونه...راهو بلدی؟...
نامطمئن سرتکون داد 
×بلد نیستی؟...
اینبار صادقانه سرتکون داد 
×زبون چی؟زبون داری؟
سرخ شد و دوباره سرتکون داد و پسرو به خنده انداخت...
×Maybe another time Lady...
)شاید یه وقت دیگه خانم...)
شونه کیبومو گرفت و بیرون بردش...
×اینجا که دیگه هوای ازاده...
دوباره سیگار روشن کرد...
+قصد خودکشی داری؟
×نه...چرا؟
به سیگار توی دستش اشاره کرد 
×من از ۱۳سالگی میکشم...تا الان که نمردم...
حالا دلیل غم چشمای مردو وقتی درباره پسرش حرف میزدو میفهمید...
《اگه من یه همچین پسری داشتم سر به بیابون میذاشتم》
×چرا اینهمه جا اومدی کافه مامانه من واسه کار؟
+میشه نگم؟
×شاید...
+تو چه دینی داری؟
×هیچ...همین که میدونم یه خدا بالا سرمه که فراموشم کرده کافیه...میخوام توجه کیو به خودم جلب کنم...
+اینطور فکر میکنی؟...من...من یه گناه بزرگ انجام دادم...من فکر میکردم خدا منو فراموش کرده و دوستم نداره...ولی بازم کمکم کرد...
×تو؟گناه بزرگ؟مگه بچه سوسولا هم گناه بزرگ میکنن؟...الکل نمیخوری سیگار نمیکشی گوشت خوک نمیخوری مودبم که هستی...با اون لپای تو رفته دلبری میکنی...میخوای خدا هم دوستت نداشته باشه...با اون چالا دل خدا رو هم بردی؟
لبشو گزید...
+نمیتونم گناهمو بگم فقط همینو بهت بگم که اونقدر بزرگ بود که پدرم از خونه انداختم بیرون...پسری که تمام مدت خودش به تنهایی بزرگش کرده بود...
×چیش...وضعت مثله خودمون کیشمیشه...مامان گفت پولو نیاز داری...
+یه راز باشه بینمون...من باید پول جای خوابمو بدم...به خانم گفتم تا زمانی که پدرم پیدام کنه پیشتون کار میکنم...ولی پدرم دنبالم نمیگرده که بخواد پیدام کنه...پس هیچ وقت نمیاد...
×اوه..پس اینجا چیکار میکنی؟...
+بخاطر همون کارم...بابام به دروغ  یه مورمون معرفیم کرد و فرستادم اینجا تا شکنجم کنن...شاید اینجوری دلش خنک میشد...
انگار توی مخیلش نمیگنجید...
×آه...سیگار میخوای؟
یکباره زیر خنده زد و پسرو هم به خنده انداخت 
×لعنتی با این وضعت باید بری مواد بزنی...حتما دوست دخترتو هم مجبور شدی ول کنی...
لبخندش کوچیک و تلخ شد
+اوم دلم واسه عشقم یه ذره شده...ولی کاریش نمیشه کرد...شاید یه روزی دوباره برگشتم کره...
×دلم یکم واست سوخت...
+دنبال دلسوزی نبودم...فقط اینقدر نق نزن...
شونه بالا انداخت و گوشیشو بیرون اورد...
×رفتی کافه بگو شاید شب نیام...
به در کافه اشاره کرد...
+باشه...فعلا...
سمت کافه دوید...به هیکل کوچولوش نگاهه سرسری ای انداخت...
×هه...نمیتونم بگم...پسره گیه...بزرگترین گناه واسه مورمونا...
دوباره پوزخند زد و تلفنشو جواب داد...بازم یه زن دیگه...
***
-هیونگ...
سیمو لحیم کرد و دره باکسو بست...
*هوم؟
-فهمیدی مشکلش چی بود؟
*جریان از یه اندازه ای بیشتر بشه دیود میسوزه...دیوداش سوخته بودن...عوضشون کردم...
کلیدو زد و صفحه روشن شد...
-آه...چه باحاله...
*به بابات بگو تبدیل واسش بخره که دوباره نسوزن...
-اوهوم...
بالاخره به صورت تمین نگاه کرد 
*چته؟خوشحالی؟
-مینی می داره میاد...
*بازم تنها؟...مامانت بداخلاقی درنیاره...
-نه...با خانواده...دارن میان واسه نامزدیه ما برنامه ریزی کنن...حالا که اول شدم مامان فهمیده این چیزا روی درسم تاثیر نمیذاره....قبول کرد نامزدی بگیریم...مثل اینکه رتبه چاگیم خیلی خوب شده...همین که رفته بود مدرسه واسه عمه و شوهر عمه یعنی یه قدم خیلی گنده...
از ته دل لبخند زد 
*اوه...بالاخره با چشمام میبینم که سینگل به گور نمیشی...
با ذوق خندید و سرتکون داد...
*واسه ی منم وقتی رفتی کلیسا دعا بخون...
قلبش لرزید 
-واسه چی؟
*تو نیمه گمشدتو پیدا کردی...دعا کن منم ماله خودمو دوباره پیدا کنم...مثله ماهیه...از دستم پریده میخوام دوباره صیدش کنم...
-چطور...اون دیگه رفته...نمیدونیم کجاست...
*برنامم این بود که اینقدر برم دره خونشون تا باباش خسته بشه و بگه کجاست...ولی مردک از سنگم بدتره انگار نه انگار از بچش بیخبره...دارم پول جمع میکنم...یه یاروییه...مورمونه...میخوام واسم تحقیق کنه که اون خراب شده کجاست بابتش پول میگیره پولم کافی نیست...
-حقوقمو گرفتم...الان که رفتم میریزم به حسابت...
*نمیتونم تعارف کنم...ممنون...
دوباره چشماش به یه جا زوم شده بود و تو فکر رفته بود...
-من...من...میتونم...یه جور دیگه...کمکت کنم...
*چطور؟
-خوب...من میتونم یه مورمون بشم...
*این خیلی زیادیه...
《برای جبران اشتباه بزرگم...این کمترین کاریه که میتونم بکنم》
-نه یه واقعیش...فقط برای اینکه کیبومو پیدا کنیم...
***
برای هزارمین بار از زن پرسید 
+کاری نیست؟من برم دیگه؟
$عزیزم من خوبم...مشکلی نیست...
+آخه پسرتون نیست...
$مینهو بیشتر اوقات نیست...من خوبم...من خوبم...
از در شیشه ای چک کرد مرد منتظرش ایستاده بود...
+خوب...خوب پس من میرم...
$اوووم...حقوقتو از روی میز بردار...
+چشم...
پولو برداشت و بیرون رفت...مرد دستشو واسش تکون داد و مثل همیشه دستشو روی شونش گذاشت و هدایتش کرد 
زن از پنجره نگاهشون کرد و لبخند زد 
$پس بگو چرا اینهمه جا اومده پیش من...
گوشیش زنگ خورد 
$الو مینهو...آره رفت...چرا میپرسی؟...حقوقشو گرفت و رفت...باشه...خدافظ...
به گوشی نگاه کرد 
$نگران شده؟...چیش...
دوباره به بیرون نگاه کرد...
$یعنی فهمیده؟...