hani shinee چهارشنبه 27 تیر 1397 10:30 ب.ظ نظرات ()

قسمت ۲۱

همه جلوی اعلامیه سرتا سری جمع شده بودن
*فکر کنم رتبه ها رو زدن...
پسر یکباره سمتشون دوید 
~تمین آه...ایول اول شدی...
چشماش درشت شد...
-من؟جدی؟آه...
~جینکی شی هم ۱۵ ام شده...
یه خنده کوتاه کرد...درواقع همه امتحاناتو تمین جواب داده بود واقعا عجیب بود که گیر نیوفتاده بودن...
*اگه امتحان اولی رو خراب نکرده بودم منم اول میشدم...مگه نه تمین...
تمین با شادی زیر خنده زد...
-واقعا...خوب شد تو کلاس دوربین نیست
تا جلوی اعلانات رفتن و از اول شدنش مطمئن شد...
چند تا دختر سمتش اومدن 
€تمین اوپا...رتبت عالی شده واقعا فکر نمیکردم اینهمه باهوش باشی...
^اووووم تازه خوش قیافه هم هست 
٪کاملا استایل منه...
@تمین اوپا شمارتو میدی؟
عرق شرم روی پیشونیش نشست به دخترای لوس یه لبخند آروم زد
-شمارمو واسه چی میخواید
^اوپا من خوشگل نیستم؟دوست دختر خوشگل نمیخوای؟
بیشتر سرخ شد و یه لبخند مصنوعی زد...
-من دوست دختر دارم...
٪هاه...واقعا دوست دختر داری؟اینجاست؟...از من خوشگلتره؟
@آه اون دختره که پرید تو کلاس و بغلت کرد؟...
-آره...
٪شنیدم عصرا میری سره کار ...درسم میخونی...واو...تازه رتبه اولم شدی...واقعا یه چیزی هستی
*تمین میرم سلف حرفات تموم شد بیا...
-نه نه وایسا با هم بریم...
دوباره یه لبخند مصنوعی زد
-ببخشید خانما...
دنبال جینکی دوید...
-دخترا از اول اینجوری بودن؟
*واو خیلی محبوب شدی فکر کنم اگر می هیون نبود ذوق مرگ شده بودی...ببین دنیا رو تو فرار کردی از دخترا؟...ببینم...واقعا می هیونو دوست داری؟
-این دخترا حرفا و کاراشون فقط واسه گرفتن جزوه هامه...ولی چاگی واقعا منو دوست داره...قبلا فقط به چشم خواهر کوچولوم بهش نگاه میکردم یا حتی یه دوست صمیمی...همیشه یادمه بچه که بودم شب دعا میکردم میگفتم فردا مینی می بیاد...فردا بیاد...فردا بیاد...یادته وقتی میومد چقدر ذوق میزدم؟ولی وقتی نمیومد کلی ناراحت میشدم...فکر میکردم هنوز بچست...ولی الان که به چشم همسر آیندم بهش نگاه میکنم میبینم اون بزرگ شده و به بانمک ترین شکل ممکن هم بزرگ شده...فکر کنم دوباره عاشقشم شدم
*پس داری اعتراف میکنی قبلا عاشقش بودی...
-من فکر میکردم حسی که به لی لی داشتم عشق بوده...در صورتی که وقتی لی لی بهم پیام میداد حس خاصی داشتم یه جور خوشحالی و استرس چون بالاخره بهم اهمیت داده بود و منو لایق یه تکست دونسته بود و از طرف دیگه ای مطمئن بودم اون پیام  یه متن دستوری و پر از غروره...اونقدر دیوونه بودم از همین غرور احمقانش خوشم میومد...الان وقتی می هیون بهم پیام میده ناراحتی،نگرانی،استرس...همشون دود میشن...یه لبخند میاد روی لبم و آرامش میریزه تو وجودم...الان که فکر میکنم...ارامشی که با مینی می دارمو به هزارتا دنیا و دخترای قشنگ و مغرور نمیدم...
جینکی با لبخند بهش نگاه کرد 
*پسرم عاشق شده...
《تو هم با کیبوم همین حسو داشتی؟》
تا سره زبونش اومد که بپرسه ولی سوالشو قورت داد...
-اوم...شدم...
*خوشبحالت...حداقل اخرش باهاش ازدواج میکنی...
توی فکر رفت و ساکت شد...
-هیونگ...بیا...میخوام بهت شیرینی بدم...مامان جونی حتما خیلی خوشحال میشه که ۱۵ ام شدی...هیونگ...جینکی هیونگ...
تکونش داد انگار از خواب پرید...
*آه...چی؟
با عذاب وجدان بهش خیره شد...
-بریم شیرینی بخوریم...
*واسه چی؟
یه لبخند تلخ بهش زد...جینکیه این روزا جینکی همیشه نبود...توی لحظه از خدا خواست تا هیونگ همیشگیشو بهش برگردونه...
-برای اول شدنم...
***
○بیا...اینا رو بپوش...کوچیکترین سایزو خریدم...تو چرا اینقد ریزه میزه ای...فقط زود باش که خیلی دیر شده منم باید برم شیفتو تحویل بگیرم
آروم لبخند زد...بعد از سه روز بالاخره تبش قطع شده بود...
+ممنون اینا خیلی قشنگن...
○اوووم...توی موسسه(بازپروری)همه دارن دنبالت میگردن از اونجایی که یه مرکز مخفیه نمیتونن به پلیس گزارش بدن...اعلامیه هم نزدن...چون اگه پیدات کنن با لباس موسسه ای...لو میرن...به بابات خبر ندادن...ولی اگه تا چند روز دیگه پیدات نکنن به اونم خبر میدن...
+شما...اینا رو میدونستی که فراریم دادی؟
○میدونستم...تو جات اونجا نبود...اینو از اعتراضات فهمیدم...مورمونا وقتی اشتباهی میکنن اونقدر عذاب میکشن که به این شکنجه ها راضی میشن تا پاک بشن...پس اعتراضیم نمیکنن...شک کرده بودم که مورمون نیستی...
+برای شما مشکلی پیش نیومده؟
○نگران نباش...مشکلی نیست...اون تایم وقته نگهبانیه من نبود...نگهبانه اون شبم اون زمان پیش پدر بود...پس واسه اونم مشکلی پیش نمیاد...
+نگران شده بودم که نکنه از کارتون اخراج بشید...
مرد لپشو کشید 
○زودتر لباساتو بپوش...داریم میریم پیش زن زیبای من...
دوباره لبخند زد 
+چشم...
///
تا نزدیکی کافه بردش...
○کافه همون رو به روییه...برو تو و بگو میخوام کار کنم...اگه گفت نیاز نداره اصرار کن...بگو اینجا گم شدی...دروغم نیست...تو جاییو بلد نیستی پس گم شدی...بهش بگو تا زمانی که پدرت پیدات کنه نیاز به پول و کار داری...از اونجایی که هم وطنشی...قبولت میکنه...
به لهجه بانمک مرد وقتی کره ای حرف میزد لبخند زد و با اطمینان سرتکون داد...
+تلاشمو میکنم...
سمت کافه دوید و درو باز کرد...کافه چیدمان و دکور چوبیه بانمک و گرمی داشت...اولین چیزی که به محض ورود چشمک میزد شیرینی ها و کیک های توی ویترین بود 
$Oh...can I Help You?
+آه...من میخوام اگه میشه اینجا کار کنم...
$خدای من...تو کره ای هستی؟
+بله...من گم شدم...من باید تا وقتی پدرم پیدام کنه کار کنم و پول دربیارم...باید پول جای خوابمو بدم...
$متاسفم...من اینجا کسیو نیاز ندارم...
+ولی اگه کار پیدا نکنم شب خونه راهم نمیدن...مجبورم توی این هوا توی خیابون کنار دزد و معتادا بخوابم...
$خدای من...صاحب خونت خیلی سخت گیره...
توی دلش از مرد معذرت خواهی کرد و ابروهاشو آویزون کرد به یاد اداها و فیلم بازی کردنای جینکی افتاد...مطمئنا کارساز بود
+اوووووم...خیلی...میشه بهم کار بدین؟...خودتون بچه ندارید؟
$با این سن...البته که بچه دارم...ولی کارگر نیاز ندارم...
+خانم خواهش میکنم...من هنوز جوونم برای کارتن خواب شدن...به صورتم نگاه کنید...حیفتون نمیاد همچین صورتی بخاطر اعتیاد بریزه؟یا...یا ناراحت نمیشید اگه یه پسر به سن من ایدز بگیره؟...به هر حال همنشینی با خیابونیا همچین چیزاییم داره...
$خداوندا...داری زیادی میگی...حالا چیکار بلدی؟
با ذوق خندید...
+هر چی شما بگید...تمیز کاری بلدم...انگلیسیم بدک نیست...آم...آم...شیرینیم بلدم درست کنم...خوشگلم هستم میتونم به جای شما به مشتریا سرویس بدم...اووووم...خوبم دستمال میکشم...نوشیدنیای خوشمزه هم بلدم...من...من خیلی با استعدادم...زود یاد میگیرم...
زن آروم خندید...و گونه های کیبوم از زیبایی زن سرخ شد...
$خیله خوب...فهمیدم کار بلدی...برو اونجا...توی اتاقک دوش...استیناتو بزن بالا و از نوک انگشت تا آرنجتو  خوب بشور...برو ببینم چیکار میکنی...
+چشم...
زن دوباره به آشپزخونش برگشت حین رفتن به اتاقک برای مرد از پشت دره شیشه ای دست تکون داد و انگشت شستشو بالا آورد...
مرد هم دستشو تکون داد و رفت...یه نفس عمیق کشید و آستیناشو تا آرنج بالا زد...جالب اینجا بود که تمام تعطیلاتشو توی کره توی یه شیرینی فروشی کار کرده بود...و این شانس نمیتونست اتفاقی باشه...این یه لطف از طرف خدا بود...انگار دعای خیر کسی یا کسانی تمام مدت پشت سرش بود...
بیرون رفت...
+آجوما...
زن بیرون اومد و بی مقدمه پیشبند بانمکی رو دور کمرش بست...عکس روی پیشبند یه کاپ کیک خوشحال بود...
+چه بانمکه...
$از این به بعد مهمترین ابزار کارته...برای امتحانت...زمینو تمیز کن...وسایلو از آشپزخونه بردار کابینت زیر سینک...
+چشم...
سریع توی آشپزخونه رفت سطل آبو پر کرد و طی رو هم برداشت...
///
همونجایی که صبح ایستاده بود ایستاد و منتظر مرد موند...
○کیبوم...
به اون سمت خیابون نگاه کرد و سمت مرد دوید...
○خوبی؟خسته ای؟
با انرژی لبخند زد 
+من عالیم...بریم؟
دستشو روی شونش گذاشت و به جلو هدایتش کرد 
○خانم خوش برخورد بود؟
+اوم...خیلیم خوشگل بود...ناراحت نشید من از خانمتون تعریف کردم ها...من مردا رو...دوست دارم...
مرد خندید و موهاشو بهم ریخت...
○باید نگران باشم که از من تعریف کنی؟
لبخندش کوچیکتر و تلخ شد...
+من یکیو دوست دارم...فکر نکنم حالا ها کسی به چشمم بیاد...
○اوه خطرناک شد...باید خیالم راحت بشه؟
لبخند دندون نمایی زد...
+بله...شما مثل یه پدرید...
○اگه بودم الان بالا سر زن و بچم بودم...پسرم تو ۱۸ سالگی...
به مرد خیره شد نگاهش از غم پر شد...درست بود حتی توی کافه هم پسرشو ندیده بود...
+دانشگاه میره؟
○اواوم...
+من...من و دوستام...تصمیم داشتیم هممون با هم بریم دانشگاه...ولی با دوستم توی مدرسه خوابیدم و یکی ازمون قایمکی فیلم گرفته بود...
○خدایا بهت نمیاد همچین پسر بدی باشی...
+آه...گاهی پسر بدی میشم...ولی همیشه اینطوری نیست...
○فیلمو چیکار کرد؟
+برای معلممون فرستادش اونا هم سریع یه جلسه با اولیاء تشکیل دادن و بابام هم فهمید یه همجنسگرام...
○یکم بدشانسی آوردی...
+خوب آره...
○فعلا نمیشه برای پسره نامه بفرستی...حالا که فهمیدن فرار کردی ممکنه نامه های با اسم کیم کیبومو بررسی کنن...به محضی که آدرس خونه رو ببینن میان سر وقتت...
+اوهوم...حواسم هست...
○خوب...تعریف کن...چیکارا کردی؟
+زمینو تمیز کردم...تمام روز میزا رو مرتب کردم...آم باید اسم شیرینیای آجوما رو یاد بگیرم...خیلی سختن میخواستم به مشتریا سرویس بدم ولی اسم هیچ کدومو بلد نبودم...فقط نوشتمشون...ازم خواستن بهشون شیرینی معرفی کنم ولی من از این چیزا نخوردم تا حالا...خیلی کافه ی شلوغیه...کافه های کره معمولا خلوتن...حتی ....حتی عصر مردم پشت در منتظر بودن تا صندلیا خالی بشن...حس خوبی به اونجا دارم...
○پس واقعا خسته نباشی...چقدر قراره حقوق بگیری؟...
به مرد خیره شد...
+نمیدونم خوبه یا نه...اون گفت هر روز بهم پول میده و طبق نرخ حقوق تصویب شده هر ساعت حقوقمو حساب میکنه...من که سردرنیاوردم 
از توی جیبش صد دلاری دراورد...
+بهم اینو داد...
○واو...خیلی دست و دلبازی کرده...
+آه یکم دیگه هم هست...
از جیبش چندتا سکه دراورد و مردو به خنده انداخت
○از ساعت ۱۱ظهر که رفتیم تا الان...۱۰ساعته که اونجایی...متوسط حقوق کارگرا هر ساعت ۱۰ دلار و ۱۰سنته...(البته این مال زمان اوباما و آمریکاست خخخ)حالا که فکر میکنم بد هم نیست...
+آه میدونستم زودتر میومدم اینجا واسه کار...
○از این به بعد اینهمه اینجا نمون...گوره بابای پول...خودتو میکشی...ناهار خوردی؟
لبخند زد و چال صورتشو به نمایش گذاشت
+کیک...
○کیک که نشد ناهار...حداقل بریم شام درست و حسابی بخوریم...
با هیجان خندید و پولاشو توی جیبش برگردوند...
○خوب...تعریف کن ببینم...چطور راضیش کردی؟...
***
اخماشو توی هم کرد و چشماشو بازکرد...
×آه ربکا...هوف...
©Oh honey ... you woke up
(اوه عسلم...تو بیدار شدی)
×Why did not you wake me up early?
(چرا زودتر منو بیدار نکردی؟)
دختر لبخند لوندی به روش پاشید و لبهاشو بوسید
©Last night it was great ... you had to rest more
(دیشب عالی بود...باید بیشتر استراحت میکردی)
×I was Great...you Was eclat
(من عالی بودم...تو افتضاح بودی)
دختر بدون ناراحتی خندید...
©Ok...dont Be Mad...You Just...
)باشه...عصبانی نباش...تو فقط...)
کمربندشو بست و توی آینه به خودش نگاه انداخت...
×dont Call Me Again...
)دیگه بهم زنگ نزن)
©Oh...honey...come On...
)اوه عسلم...بیخیال)
سیگارشو با شمع خوش بویی که دختر روشن کرده بود روشن کرد،پاکته روی میزو برداشت و با بیخیالی شونه بالا انداخت و بیرون رفت...
گوشیشو چک کرد...
×اووووف...منو میکشه...
《۳۸تماس از دست رفته از ''خوشگلترین''》
×قطعا منو میکشه...
سیگارشو بعد از بزرگترین پکی که میتونست بهش بزنه زیر پاش خاموش کرد...با بیشترین عجله ای که میتونست سمت کافه رفت...مادرش چیز کیک محبوبشو تزیین میکرد...
×هی خوشگلترین...
زن پوف کشید و بدون اینکه بهش نگاه کنه ادامه داد...
$کدوم بچه ای مادرشو ''هی'' صدا میکنه...
×چی؟من بهت گفتم خوشگلترین...
$دیشب کدوم گوری بودی؟...
×متاسفم فقط خوابم برد...
$کی میخوای تمومش کنی؟
×هیچ وقت...دوباره شروع نکن مامان...
$اوکی پس میخوای تا آخر عمرت...الکل بخوری سیگار بکشی با دخترای رنگارنگه خرپول بخوابی و ازشون پول بگیری...هاه...من سعی کردم با هیچ قسمتیش مشکلی نداشته باشم...غیر از اون قسمت آخرش...واقعا از خرج کردن این پولا خجالت نمیکشی؟
×چرا نباید بابت کاری که انجام میدم و ازش لذتی نمیبرم پول بگیرم؟
$لذت نمیبری پس انجامش نده...من فکر میکنم تو پسر سالمی هستی هر پسری میل داره این کارو انجام بده ولی...پول میگیری بابتش؟؟؟ من...من نمیدونم خودتو تبدیل به چی کردی...
فکشو کج کرد و لم داد...بی حوصله سرتکون داد 
$اونجوری سرتو تکون نده انگار که دارم چرت و پرت میگم...تمام دیروزو تنها بودم...توی شلوغ ترین ساعت کارم...و باید بهت تبریک بگم...کارتو باختی...به یه بچه...
صاف نشست...
×چی؟...مامان من به پولم احتیاج دارم...
زن یه لبخند عصبی روی لبش نشوند...
$آه فکر میکردم یه کار پر درامد داری که حتی بخاطرش مادرتو دست تنها میذاری...
×مامان من واقعا پولشو میخوام...
$پولشو میخوای پس باید بیای سره کار...تو اخراجی...
با حرص از جاش بلند شد
×ووهااا...هیچ فکرشم نمیکردم مادرم اخراجم کنه...
$پولو واسه چی میخوای؟لباس؟ گوشی جدید؟ اینترنت؟ سرو تیپ دختر کش؟...من کارو به کسی دادم که نیازش داشت...
×بهتر...فکر کردی از این که تفاله چایی و گوه و کثافت کفشای مردم بوگندوی اینجا رو تمیز کنم خوشحالم؟...
$اوه عالیه...چون اگه همین مردم بوگندوی اینجا نبودن مادرت با ۲۰ سال سن پسر دو سه سالشو به دندون نمیکشید تا اینجا جلوش بایسته و نشون بده پیر شده و مثل احمقا هیچی نمیفهمه...
×مامان...مامان من کی اینو گفتم...من همیشه قدردان زحماتت هستم...اگه من اینجوری شدم تقصیره بابای عوضیمه که ولمون کرد تا به عبااااادتش برسه...
$خفه شو درباره بابات درست صحبت کن...بی خودی کثافت کاریاتو ننداز سره بابات...اون فقط شستشوی مغزی داده شده بود ۱۳ سالم بود ازدواج کردم تا زمانی که پای اون احمق به زندگیمون باز نشده بود از گل بالاتر بهم نگفت و همیشه دوستم داشت...اینکه الان اینجا نیست دلیل نمیشه بی احترامی بهشو نادیده بگیرم...
پوزخند زد و تندتند و مسخره سرتکون داد
$گمشو برو بالا نمیتونم صورت نفرت انگیزه مسخرتو ببینم...
وقتی دید که زن دور از چشمش قایمکی اشک گوشه چشمشو پاک کرد آه کشید
×مام...مامی...
$زهرمار...
×بذار اون لبخند خوشگله رو ببینم...
$تا یه دقیقه دیگه اینجا باشی اون کتک خوشگله رو میبینی...
×خوشگلترین...وقتی بداخلاقی میشی زشت ترین...
محکم به کمرش ضربه زد...
$این کلمات مخ زنی آشغالو واسه من استفاده نکن...
خندید و صورت زنو بوسید 
$برو اون ور بوی سیگار میدی...
صدای زنگ در بلند شد و نگاه هر دو روی پسر ریزه میزه خیره شد 
+آه...سلام...بد موقع...اومدم؟
×اوه مای گاد...کره ایه...
$آه نه عزیزم بیا...بیا...این آقا پسرمه...مینهو...
لبخند زد و چال لپشو به نمایش گذاشت...
+سلام...من کیبومم...
به سر تا پاش نگاه کرد و متقابلا لبخند زد 
×سلام کیوتی...