hani shinee یکشنبه 24 تیر 1397 08:26 ب.ظ نظرات ()

***
قسمت ۱۹

صدای کلید که توی قفل چرخید صداشو تا حد ممکن پایین اورد 
+پدر اومد فعلا...
گوشی رو گذاشت و رومیزی رو روی تلفن انداخت و با تمام تلاشش خودشو به جای دیگه ای رسوند...اگر پدرش تلفنو میدید نمیدونست چیکار باهاش میکنه...
#کیبوم؟
+بله؟
پلاستیکی که توش خوراکی بود سمتش پرت کرد 
#بخور نمیری...
+پ...پدر...امروز...امروز اولین امتحانمه... نمیشه برم مدرسه؟...قول میدم...قول میدم سمت کسی نرم...
#لازم نکرده درس بی درس...همین مدرسه خرابت کرده...
بغض کرد و بدون اینکه بخواد اشکاش سرازیر شد
+پدر من درس خوندنو دوست دارم...دوست دارم برم مدرسه
#نگو درس خوندنو دوست دارم بگو اون پسره رو دوست دارم میخوام برم ببینمش...
+قول میدم...قول میدم سمتشم نرم...اونم اومد من راهمو عوض کنم...تو رو خدا بذار برم...من اینجا تنهایی میترسم...
#بیچاره!!! خدا هم تو رو تنها گذاشته با این گناهت...از تنهایی ای که من پیشت نیستم میترسی؟؟؟؟کی وقت کردی اینهمه بدبخت بشی کیبوم...
سرشو پایین انداخت اشکاش چکه چکه روی زمین میوفتاد...
#دیگه اندازه یه ارزنم بهت اعتماد ندارم کیبوم...بگی روز روشنه باور نمیکنم...
+خوب...خوب...میخوای با من...چیکار کنی...میخوای تا اخر عمر اینجا زندونیم کنی و در حدی که نمیرم بهم آب و دونه بدی؟مگه من مرغم...من...من آدمم...حق انتخاب دارم....قرار نیست بمیرم من میخوام زندگی کنم...دنیا به آخر نرسیده...میخوام برم مدرسه درس بخونم دانشگاه برم...مگه نمیگی خدا تنهام گذاشته....مگه نه اینکه خدا هر کیو دوست داره زودتر میبره پیش خودش...یادته همیشه اینو درباره مامان میگفتی...خدا منو دوست نداره...قرار نیست زود بمیرم...میخوام زندگی کنم...
سیلی ای که به صورتش خورد گریشو بیشتر کرد...
#خفه شو...اینقدر زبون درازی نکن جلوی من...اینا رو از جینکی یاد گرفتی؟زبون درازی رو؟بی ادبی و بی منشی رو؟
+درباره جینکی درست حرف بزن...اون پسرت نیست که هر چی بهش بگی خفه خون بگیره...
سیلی بعدی با چاشنی لگدی بود که به پهلوش خورد 
#صداتو ببر...خفه شو...صداتو واسه پدرت بلند میکنی؟...غلط میکنی بلند میکنی...پاشو ببینم...یه کاری نکن از اینجا هم پرتت کنم بیرون 
با موهاش از  روی زمین بلندش کرد...از درد پهلوش سرخ شده بود ولی تقریبا فریاد زد
+پرتم کن بیرون من از خدامه...
به صورتش مشت خورد و از دهنش خون بیرون پاشید...
#گفتم...صداتو واسه من...بلند نکن...
موهاشو بیشتر توی مشتش فشار داد 
#ولت کنم که با خیال راحت به کثافت کاریات ادامه بدی؟دوباره بری زیر اون پسره؟ها؟...کور خوندی...کور خوندی...آدمت میکنم...آدمت میکنم...پسره کیه؟ها؟کیه؟...جینکی؟یا یکی دیگه؟...دهنتو باز کن و بگو...
+جینکی فقط دوستمه...فقط...دوستمه...
#خیله خوب پس اسم اونو بگو...بهم بگو...
صورتشو به صورتش نزدیک کرد و فکشو توی مشتش گرفت...
#بگو ببینم...بگو...
+نمیگم...نمیگم میخوای چیکار کنی...
فکشو بیشتر فشار داد و دلش از درد ضعف رفت...
+آی...
#میخوای زندگی کنی نه؟...باشه...باشه...میفرستمت بازپروری فکری مسیحیا ...آدمت میکنم...باید این فکرا از سرت بیوفته...
+بابا...
با همون فکش به زمین کوبیدش
#به من نگو بابا لجن...میری اونجا...آدم میشی...برمیگردی...از اینجا میریم...و تو حق نداری دوباره با پسره درارتباط باشی...البته...اونقدر درد و مشکلاتو تحمل میکنی که دیگه اگه عاقل باشی سمت پسر جماعت نمیری...
اشکاشو با نفرت پاک کرد...از خوده رقت انگیزش که تمام مدت گریه میکرد متنفر بود...
+نمیخوام...نمیام...
#دیره...اسمتو نوشتم...تا عصر میان میبرنت...
+بابا...
مرد کناری تف کرد و سمت در رفت
#من بابات نیستم..بهم نگو بابا...
بسته شدن در و چرخیدن کلید توی قفل...
شوکه به در خیره شده بود...بازپروری؟...
چندتا نفس عمیق کشید از خودش نیشگون گرفت بلکه خواب باشه و ازش بپره...پدرش همیشه سخت گیر و زور گو بود ولی اینجور خشن و سخت نبود اینجور نامهربون نبود...بازپروری فکری یعنی درد یعنی یخ یعنی بی خوابی یعنی برق...نمیتونست تحمل کنه...اونقدر ضعیف بود که نتونه...
***
*الو...آروم باش چی شده...باز...بازپروری؟...داری شوخی میکنی؟...من...من به پلیس زنگ میزنم...اون میخواد بفرستت جایی که شکنجت کنن؟...این مرد دیوونست...زنگ میزنم به پلیس... زنگ میزنم...باباته که باباته...میترسی ببرنش بازداشتگاه خبر نداری اون داره میفرستت کجا؟...کیبوم تو چته؟...تو اشتباهی نکردی...
یکباره صدای جیغ وار کیبوم و قطع شدن تماس...
*الو...الو کیبوم؟...کیبوم؟...
آب دهنشو قورت داد...به صفحه گوشی که نشون میداد تماس قطع شده خیره شد...
اخراج و نمره منفی رو به جون خرید و بدون برداشتن کیفش از مدرسه بیرون زد سوار ماشین شد و استارت زد...روشن نمیشد...دوباره استارت زد...روشن نمیشد...
از ماشین بیرون پرید و دستشو بلند کرد...تاکسی سریع ایستاد...خودش نفهمید کی و چطور آدرس خونه رو به راننده ی بیچاره داد...به محض دیدن خونه پولو به مرد داد و پیاده شد ماشین مشکی رنگی با علامت سفید رنگ صلیب قبل از رسیدنش رفت ولی مردو دید که دره خونه رو قفل میکرد...
*پدر جوآن...
مرد انگار غافلگیر شد سریع سمتش برگشت...
*کیبومو کجا فرستادین..
#جایی که با حال خوب ازش بیاد بیرون...
*فرستادینش شکنجش کنن؟...شما پدرین؟...
#شکنجه؟...نه...کدوم شکنجه...
*بازپروری فکری...اونم با مسئولای وحشی و بی منطق و تعصبی مسیحی(با عرض پوزش از مسیحیای محترم) دارید سر به سرم میذارید؟
#چی گفتی؟...
*کیبوم گناهی نداره...گناهش فقط اینه که پسره پدر احمقی مثل توعه...بچتو سپردی دست کی؟واسه چی؟...
#صداتو بیار پایین تا دقیقه ی دیگه اینقدر اروم نیستم...
*آروم نباش...فکر کردی ازت میترسم؟فکر کردی مجیزتو گفتم یعنی خوشم میاد ازت؟واقعا واست احترام قائلم؟...فقط نخواستم به کیبوم سخت بگذره...وگرنه...سگه بابای وحشیه من می ارزه به صدتا بابای مثل تو که واسه بچشون درد میخوان تا مثل خودشون به احمق بشه...
دست مردو که قصد داشت بهش سیلی بزنه رو گرفت...اشکش چکید
*مسیحی؟مورمون؟...از اون شب که اون مرد احمقتر از تو رو دیدم گوشیم یک سره زنگ میخوره...که دعوتم کنن به مورمون...بذار یه حقیقتی رو بهت بگم...من اصلا مسیحی نیستم...من بوداییم...هیچ علاقه ایم به مسیحیت و مورمون و این چرندیات ساختگی ندارم...با عقل سلیم زندگی میکنم دور از چرندیاتی که به مغزم تزریق کنن برای اطرافیانم ارامش واقعی میخوام...حتی اگه اون آدم پسره خودم باشه...
مرد دستشو از دست جینکی کشید...
#کافر بی عقل...
*عقلتونو با دادن کیبوم دست اون روانیا نشون دادین...تو دیگه از عقل و شعور حرف نزن که عقم میگیره...
کنار پاش تف کرد و برگشت...دستشو بلند کرد و خوشبختانه راحت تاکسی گیر آورد تمام تنش میلرزید...مرکز بازپروری توی کره نبود...داشتن میبردنش...کیبومشو میبردن بدون اینکه حداقل برای بار اخر ببینتش...
*مردک احمق...
جایی پیاده شد...حتی نمیدونست کجاست این چند وقته چقدر این اتفاق براش میوفتاد...یه پارک بود...پاهاش اونقدر میلرزید که جایی دراز کشید به سقف آسمونی خیره شد...مغزش خالی شده بود و فقط تصویر محوی از کیبوم پشت پلکش بود...
نفس کشید نفس کشید اونقدر اینکارو کرد تا اشکاش از گوشه چشمش سرازیر شد...
*نذاشتن ببینمش...ازم گرفتنش...تقصیره منه...همه چی تقصیره منه...خدایا اذیتش نکنن...خدایا غلط کردم...خدایا...اذیتش نکنن...
نمیدونست چه مدت ولی با صدای بلند گریه میکرد...پس اولین بار این بود...گریه با صدای بلند برای عشق از دست داده...
***
توی ماشین تمام مدت کیسه ای روی سرش کشیده بودن یاده صحنه ای از فیلمی افتاد که شخصیت اصلی رو اینطور میبردن به قتلگاه...عجیب بود انگار اشکش خشک شده بود...شاید هم اونقدر شوکه بود که هنوز موقعیتو درک نکرده بود...با تکونی که خوردن متوجه شد که ماشین ایستاده...در باز شد اینو از نوری که از بین روزنه های کیسه داخل میومد فهمید پیادش کردن انگار که سوار ماشین دیگه ایش کردن...حالا کم کم بدنش به لرزش افتاده بود...مگه چیکار کرده بود...چرا  اینطور باهاش رفتار میکردن...اون فقط ۱۷ سالش بود...چرا باهاش مثل قاتلا رفتار میکردن...در  با صدای بلندی بسته شد و ماشین حرکت کرد بین راه چند جایی توقف کرد صدای حرف زدنشونو خیلی نا واضح میشنید چون توی گوشاش هم چیزی فرو کرده بودن بعد از چند دقیقه دوباره از ماشین پیادش کردن جایی رفت بوی الکل بیمارستانی میومد متوجه شد دستشو تر کردن ترسید و  دستشو کشید ولی اینبار دوتا دست محکم بازوشو گرفتن جسم تیزی به بازوش فرو شد...لبشو گزید همیشه از آمپول میترسید...حس رخوت و خواب آلودگی سراغش اومد...و در آخر...چشماش روی هم اومد و سیاهی...