hani shinee چهارشنبه 20 تیر 1397 06:00 ب.ظ نظرات ()

تا زمانی که ساعت ۱۲ بشه تقریبا هزار بار مرد و زنده شد...راس ساعت ۱۲پیج شدن 《دانش آموز لی جینکی...دانش آموز کیم کیبوم...به محل جلسه مراجعه کنن...》
از جاشون بلند شدن و بیرون رفتن 
*کیبوم از چیزی نترس و هر چی گفتن بگو من نبودم...
+ما حتی نمیدونیم باهامون چیکار دارن...
*برای اطمینان...
+خیله خوب...
اروم در زدن و داخل رفتن...پدرش با اخمای توی هم نشسته بود مادر جینکی هم سمت دیگه نشسته بود...صورت پدرش جوری عصبانی بود که همون لحظه اول خودشو باخت...
&بیاید بشینید...
کنار هم نشستن...
*مشکلی پیش اومده؟از صبح آبرو واسمون نذاشتید تو مدرسه...
&زبون درازی نکن...دیشب یه ویدیو واسه معلمتون فرستادن...
*خوب که چی به ما چه ربطی داره...
&فکر نکنم دلت بخواد که نشونش بدم...تو سوله چه غلطی میکردید؟
*چیه؟چیکار کردیم؟
&همخ*وابگی با یه پسر...توی مدرسه؟
رنگ کیبوم پرید ولی جینکی سعی کرد خودشو نبازه...
*کی گفته ما بودیم؟
&گفتم که..یه ویدیو...
*شما چهره و اسم همه دانش آموزا رو میشناسید؟
&فیلمو ندیدی و اینهمه زبون درازی میکنی؟
*بیاریدش...بهم نشونش بدین...اگه کاری کرده بودم به قول شما اینهمه زبون درازی نمیکردم
&شاید از بودن تو توی اون فیلم مطمئن نباشیم ولی کیم کیبوم شی به طور واضح مشخصه...
*از کجا مشخصه؟ این بچه اصلا از روح میترسه سوله روح داره...هزارتا پسر هم قد و قواره و هم شکل کیبوم تو مدرسه ریخته...
&ما الکی که صداش نکردیم...
*دارین میگید دیشب فرستادن...حتی درموردش تحقیق هم نکردید...اگه بیشتر از این به متهم کردن ما ادامه بدید حتما وکیل میگیرم ازتون شکایت میکنم...
رنگ صورت مرد سریع عوض شد 
&این جلسه برای اینه که...
*برای هر چی که هست از صبح با اون اعلامیه ای که زدین همه مثل قاتلا و جانیا بهمون نگاه میکنن...خوشتون میاد یکی با خودتونم اینجوری رفتار کنه؟...
&ما خواستیم...
*به چهره خانواده هامون نگاه کنید...تا برسن اینجا معلوم نیست چه فکرایی کردن...منتظر شکایت من به آموزش و پرورش باشید...پاشو بریم کیبوم...
از جاش بلند شد و به کیبوم اشاره داد...
لبشو گزید و بلند شد...
&بشینید لی جینکی شی...ما فقط میخواستیم به خانواده ها هشداری داده باشیم...
*اگه گی بودیم حتما خانواده هامون هم باید خبر داشته باشن...چطور میتونید بدون تحقیق...آه خداوندا...
&خیله خوب...بیشتر تحقیق میکنیم و نتیجه در آخر گفته میشه...
*عالیه اون وقته که باید جلوی تمام دانش آموزا از ما عذرخواهی کنید...
مرد کبود شد...
دست کیبومو کشید و بیرون کشیدش...از دفتر دور شدن و کیبوم جایی روی زمین نشست...
+خدایا...حالا چیکار کنم...بابا منو میکشه...اگه...اگه فیلمو نشون بابام بدن...بابام منو میشناسه...
*آروم بگیر و نفس بکش میتونی باباتو متقاعد کنی؟
+بابام متقاعد نمیشه...توی این مورد عمرا اگه متقاعد بشه...
*وقتی قیافتو اینجوری میکنی معلومه که میفهمه...منو ببین...منو ببین...آروم باش...اصلا به روی خودتم نیار...بگو من نبودم هوم؟اگه کار به جاهای باریک کشید وکیل میگیرم
+من نمیتونم دروغ بگم...
*مجبوری بگی..
+دروغ که فایده ای نداره آخرش که دستمون رو میشه...دست تو نه...از بودن تو توی فیلم مطمئن نبودن ولی من...
*تو چته کیبوم...این یه دوره اس تموم میشه میره پی کارش عسلم...هوم؟
+دارم میلرزم...
*دارم میگم تو...
#کیبوم...برو کیفتو بردار...باید بریم خونه...
دید که کیبوم لبشو گزید...
+چشم...
سریع سمت کلاسش دوید 
#جینکی شی...امیدوارم همونطور که توی جلسه سخنرانی کردی باشه...
*البته که هست...
#به کیبوم بگو توی ماشین متنظرشم...معطلم نکنه...
*چشم...
کیبوم پشت سر پدرش سریع سمتش اومد 
+رفت؟
*گفت تو ماشین منتظرته...عزیزم...حواستو بده قربونت بشم یه دروغ کسیو نمیکشه خوب؟...
صورتشو بوسید 
*برو...هر چی گفت بگو من نبودم...باشه خوشگلترینم؟..
سرشم بوسید 
*گریه نکنیا ضایع میشه...
+سعی میکنم...
آب دهنشو قورت داد و سمت بیرون رفت...
=جینکی...
سمت زن برگشت...
*جونم مامان...
=تو بودی جینکی؟
*جا نبود...
=جینکی تو فقط باید به من میگفتی...میرفتم  خونه خواهرم...آخه چرا تو مدرسه پسر؟...
*به بابا نگو...
=نمیشه مامان جان...با بابات تماس گرفته بودن زنگ زد خونه گفت تو برو من سره کارم کار دارم...
*نگو دیگه...بگو اشتباه شده بود...
=به نظرت باور میکنه؟
*خوب خودم میگم...
=میخوای کتک بخوری؟
*نمیخوام تو کتک بخوری...جدی اگه دوباره کتکت بزنه دیگه احترامشو نگه نمیدارم...
=بجای این کارا فقط دردسر درست نکن...
*نگیا...خودم میگم...
=دلم طاقت نمیاره کتک بخوری مامان جان...من میرم خونه...میخوای بیای؟
*زوده هنوز...
زنگ به صدا دراومد...
=اجازتو گرفتم...داری میری کیفتو بیاری به تمین هم بگو بیاد ببینمش دلم واسش تنگ شده...
*تمین؟...
=آره...
لبهاشو آویزون کرد...خودشم دلش واسه صدای دوست عزیزش تنگ شده بود از صبح یک کلمه هم باهاش حرف نزده بود
*تمین نمیاد...
=خدایا...قهر کرده؟
*اوهوم...
=من آشتیتون میدم...
*این دفعه واقعا گند زدم...یکم تنبیه بشم واسه خودمم خوبه...
-مامان جونی...
سریع سمتش برگشت...
=آه...پسره گله خودم...
پسر با لبخند دستشو دور بازوش حلقه کرد 
-خوبی مامان جونی؟...
=آره پسره خوشگلم...آیگو چه صورتت خوب شده....ببینم دوست دختر نگرفتی بیاریش خونمون ببینمش؟
-نامزد کردم...البته هنوز جشن نگرفتیم...
=خدایا....بیا تعریف کن ببینم...خوشگل هست؟ خوش اخلاق هست؟
-عالیه دختر عمه امه...
=آیگو همون تپله؟
-آره مامان جونی چه حافظه ای داری
***
#برو تو...
+بابایی؟
#گفتم برو تو...
+چرا اومدیم اینجا؟
از یقش گرفتش و توی خونه پرتش کرد 
خودشم داخل رفت و با یقش بلندش کرد 
#تو چشمام نگاه کن و بگو تو اون پسره توی فیلم نبودی...
+من نبودم...
#نبودی؟...راست میگی؟
+بله...
#خیله خوب...راه بیوفت بریم پزشکی قانونی...وقتی بگه پشتت باکرست من حرفتو باور میکنم
لبشو سریع گزید...
+پدر...
#دروغ میگی نه؟
+پدر من...
سیلی ای که به صورتش خورد روی زمین انداختش...صورتش گز گز میکرد 
#از خودت خجالت نمیکشی؟با یه مرد؟با یه مرد خوابیدی؟...تو...تو نمیدونی همجنس بازی چه گناه بزرگیه؟
+بابا من زنا رو دوست ندارم...
اینبار مشت مرد به صورتش کوبیده شد و دهنش مزه خون گرفت...
#هیچ فکر آبروی منو نکردی؟
+چرا بابا...فکرشو کردم...من خیلی عذاب کشیدم...خیلی عذاب کشیدم ولی نخواستم کسیو که دوست دارم از دست بدم...
موهاشو توی مشتش گرفت و فشار داد 
#بهم بگو تو هنوز پسره پاک و پاکیزه ی منی...دور از گناه...دور از همجنس بازی...دور از س*س...بگو میتونم بازم بهت اعتماد کنم و آزادت بذارم...
زیر گریه زد
+متاسفم...متاسفم...
#چرا پسره من؟اینهمه پسر توی مدرسه کوفتیتونه...چرا تو باید زیرخواب بشی؟
+پدر من همینم...از اولشم همینجوری بودم...من پسره یه پدرم ولی یه آدمم...
#دیگه نیستی...نمیخوای پسره یه پدر باشی؟منم نمیخوام تو پسر ناخلف من باشی...
+من...من...تا حالا...پسر بدی واست نبودم...بودم؟...من فقط...نخواستم یه مورمون باشم...چون میدونستم در آخر مجبورم میکنی یه الدر (پسرایی که دره خونه های مردم میرن و مردمو به این مذهب دعوت میکنن یه جور مبلغ)بشم...غیر از اون هیچ وقت رو حرفت حرف نزدم...پسر بدی نبودم...من فقط دنبال علاقم رفتم...چیزی که...هیچ وقت فکرشم نمیکردم دنبالش برم چون خیلی ضعیف و بدبخت بودم...دیگه پسرتون نیستم چون اونی که میخوای نیستم؟...چون پسر خوبی نیستم؟
مرد چشماشو روی هم فشار داد حقیقتی که همیشه جلوی چشماش بود این بود که کیبوم هیچ وقت اشتباهای بزرگ نمیکرد و هیچ وقت پسر بدی نبود...
#دیگه نیا خونه...عاقت کردم...
لبش لرزید
+پدر...تو رو خدا...اینجوری نباش...من غیر از تو کسیو ندارم...
لباس پدرشو گرفت تا شاید بتونه نگهش داره
+پدر منو ببخش...بابایی من از اینجا میترسم...بابا... تو رو خدا... این زیادیه...مامان اینجا مرده...من از اینجا میترسم...بابا...
به صورتش لگد زده شد و حس کرد دندونش شکست...
+آه...پدر...تو رو خدا تنهام نذار...هر کاری بگی میکنم...هر چی بگی...نرو...منو تنها نذار اینجا...
دوباره  توی صورتش مشت خورد یکی هم توی شکمش بعدیش هم لگدی بود که به پهلوش خورد 
مدتی میشد که زیر دست و پای مرد بود جلوشو نمیگرفت...شاید حقش  بود....اون پیشنهادشو داده بود حتما جینکی رو هم به دردسر انداخته بود...
بالاخره مرد تا حدی خالی شد شاید هم فقط نخواسته بود زیر دستش بمیره لگد آخرو به شکم دردناکش زد
#مادرت حتما به پسر کثیفه زیر خوابش افتخار میکنه...پس بمون پیشش...
دوباره لباس مردو محکم گرفت
+بابا...بابا...
لباسشو از دستش کشید و بیرون رفت...از  بلندی صدای کوبیده شدن در از جاش پرید و از درد توی خودش جمع شد...یادش بود یه روزی پدرش براش تعریف کرده بود که مادرش یه حامی همج*نسگرایی بوده...زمانی با هم آشنا شده بودن که یه تظاهرات توی خیابون برپا کرده بودن و پدرش و همکاراش جلوشونو گرفته بود...چون پدرش قبل از اینکه یه پدر بشه یه افسر جوان پلیس بود و توی همون پاسگاه طی اتفاقاتی باهم اشنا شدن ...پدرش قسم میخورد غیر از این در طول زندگی مشترکش با مادرش هیچ مشکلی با هم نداشتن...
+مامان...مامان...کمکم کن...
هق زد و بیشتر توی خودش جمع شد 
///
وقتی صورت کبود زنو دید لبشو اونقدر محکم گزید که خونی شد...
*گفتم تو بهش نگو...گفتم خودم بهش میگم...اونقدر عادت کردی به این کاراش که حتی صداتم درنیومده؟...یا نخواستی من بشنوم بیام لهش کنم...
سکوت زن اعصابشو خط خطی کرد
اونقدر محکم دستشو مشت کرد که حس کرد کف دستش زخمی شد سمت بیرون رفت ولی زن لباسشو گرفت 
=مامان جان کجا میری شکمه خالی...بیا صبحونتو بخور...بیا قربونت بشم...بیا...بیا مامان دورت بگرده...عصبانی نشو...بیا...یه چیزی بخور الان ضعف میکنی مامان جون...
سر و صورتشو بوسید و روی صندلی نشوندش...
*کوفت بخورم...
=نه مامان جان خدانکنه...
براش ساندویچ  درست کرد و توی دستش گذاشت 
=دست مامانو رد نکن...بخور جون بگیری تا عصر سره کلاسی...الان ناهارتم میذارم واست...
*چرا باهام مهربونی؟چرا باهام دعوا نمیکنی؟مگه اشتباه نکردم؟...ها؟...
=من باید تنبیه بشم که نتونستم جوری تربیتت کنم که دردسر ساز نشی...
لبش لرزید و اشکش پایین ریخت...
*باهام قهر  کن منو بزن باهام حرف نزن...با تنبیه کردن خودت منو تنبیه نمیکنی...میکشیم...میدونی طاقت درد کشیدنتو ندارم...دفعه قبلی گفتم اگه بازم کبودی ببینم رو بدنت یه بلایی سرش میارم...
=غلط میکنی بچه ی سرتق...
*حالا میبینی...
ظرف ناهارشو برداشت
=به کیبوم زنگ زدی؟حالش خوبه؟
*زدم...بوق میخوره ولی جواب نمیده...
=پسره بیچاره خیلی ترسیده بود...حرف فیلمو زدن رنگش گچی شد...
*حالا امروز باهاش حرف میزنم...
=جینکی مواظب دوستتم باش...ببین تنها موندی مامان جون...تمینم تنهاست...گناه داره اینقدر اذیتش نکن...موندم این بچه این همه باهات صبور بوده چیکارش کردی که باهات قهر کرده...ها؟...باهاش آشتی کن مامان جون...قهر خوب نیست...
*چشم...
=چشم خوشگلت بی بلا...
پیشونیشو بوسید و بسته ناهارشو توی کیفش گذاشت...
=حالا برو به سلامت...مواظب خودتم باش...آروم برون
*اوووم...خدافظ...
سوییچشو برداشت و بیرون رفت...
جلوی خونه کیبوم رسید...اون بوق خاصو زد...بیرون نیومد...دوباره زد...
مرد بیرون اومد...از ماشین پیاده شد  و سرشو خم کرد...
#دیگه اینجا نیا...کیبوم دیگه اینجا نیست...
*کجاست...
#انداختمش بیرون...عادت ندارم با مهمونم بدرفتاری کنم پس قبل از اینکه بهت بی احترامی کنم...از اینجا برو...
داخل رفت و درو کوبید...
*خدای من...شاید تا الان رفته مدرسه 
سوار شد و راه افتاد...
توی کلاسو نگاه کرد غیر از تمین هیچ کس نیومده بود...تمین سرشو روی میز گذاشته بود و خوابش برده بود...تکونش داد...انگار بیهوش بود...دوباره تکونش داد و پسر بیچاره تقریبا از خواب پرید...
*کیبوم کجاست...اومده؟
-من چمیدونم...
*باباش از خونه انداختتش بیرون...
دید که رنگ پسر پرید...
-چرا؟
*یکی ازمون فیلم گرفته بود...فرستاده واسه معلم...باباش همون دیروزم عصبانی بود...رفتم دنبالش گفت انداختمش بیرون...
-آه...شاید تا یکساعت دیگه بیاد...
*خداکنه...
لبشو گزید...در این حد دردسرو نمیخواست...فکرشو نمیکرد کار به خانواده ها بکشه فکر میکرد حداقل کاری که بکنن کم کردن نمره انظبات و چندین ساعت کار اجتماعی باشه...با کمی محدودیت...یا حتی فکر میکرد اگه خانواده ها هم در جریان قرار بگیرن بعد از یه دعوای کوچیک مدرسه کیبومو عوض کنن ولی بیرون انداختن؟...زیاده روی نبود
*رفتی سره کار؟
فقط سرتکون داد...
*سخت بود؟
دیگه جوابشو نداد و سرشو دوباره با خستگی روی میز گذاشت...دیروز درست بعد از مدرسه لباساشو عوض کرده بود و رفته بود کمی دور بود ولی مشکلی نداشت حقوق خیلی خوبی داشت...از پرنده ها هم خوشش میومد...فقط باید زمینو با کمک همکلاسیش و پدرش تمیز میکرد و غذاشونو میداد...کاره تنظیم دمای محیط به عهده صاحب کارش بود...با اینحال کار آسونی نبود و دقیقا ساعت ۱شب خونه رسید...
*باشه...حرف نزن...میدونم کار بدی کردم...حتی خودمو لایق نمیدونم که باهام آشتی کنی...ولی بدون هیچ وقت دروغ نگفتم که برادرمی و بهت علاقه دارم...
تمین پوزخند زد و مثل دیروز حرفاشون با فرو رفتن گوشیای هندزفری توی گوشای تمین به پایان رسید کمتر از نیم ساعت گذشته بود گوشیش زنگ خورد...《شماره ناشناس》
*الو...
+الو جینکی...
*کجایی عزیزم؟
صداش میلرزید 
+خونه...
*بابات گفت انداختت بیرون...
+رفتی اونجا؟
*آره اومدم دنبالت...
+اونجا نیستم خونه قبلیمونم...
یکباره زیر گریه زد...
+جینکی من میترسم تنهایی...
*بمیرم بمیرم...گریه نکن...ادرس بده میام دنبالت...
+قفله...درو...درو قفل کرده...
*ای بابا... با چی زنگ زدی به من؟...
+با تلفن...مستاجر اینجا سه ماه پیش تسویه کرد رفت...فکر کردم خطو قطع کردن...ولی هنوز وصله...یادشون رفته...
*باشه...باشه...آآآآم...حدس نمیزنی جای خاصی کلید یدکی گذاشته باشن...ها؟
+نه...من سره جمع وقتی از اینجا رفتیم پنج بارم نیومدم...
*خوب میام قفلو میشکنم...
+یه وقت بابا میاد...بدتر میشه...
*خوب گریه نکن عشقم... الان چیکار کنم حالت بهتر بشه عزیزم...
+باهام حرف بزن...
*چشم...حرف میزنم...