hani shinee چهارشنبه 20 تیر 1397 06:00 ب.ظ نظرات ()

قسمت ۱۷

دیگه به خونه رسیده بود 
+من اومدم...
#کیبوم...مهمون عزیزی داریم...زود بیا سلام کن...
+کیه...
#پدر جوزف...همونی که مورمونو بهم معرفی کرد
اخماشو توی هم کرد 
+واسه من مایه بدبختیه...
پدرش هم متقابلا اخم کرد 
#بی ادب نشو...بیا سلام کن...
آه کشید و سمت پذیرایی رفت...
+سلام پدر جوزف...
£اووووم شما کیبومی؟کیم کیبوم؟
+بله...
£پسره پدر جوآن؟
نمیدونست این سوالای مسخره چیه ولی فقط سر تکون داد
£دینت چیه پسرم؟
+مسیحیم...
£مذهبت چیه؟
+کاتولیک...
£چطور ممکنه که پدرت یه پدر روحانیه مورمون باشه ولی پسرش کاتولیک...
مرد از پشت سر کیبوم وارد شد و سینی شربتو روی میز گذاشت...
£پدر جوآن مایه تاسفه برای یه پدر که پسره خودش از مذهب دیگه ای باشه...
#آه...کیبوم پسره آزادیه...
£مشخصه از طرز لباساش و موهای بلندش و احترامی که نذاشت...
#اینطور نیست که پسر بی ادبی باشه...
£چرا به مذهب مورمون دعوتش نکردی؟
#کیبوم پسر با ایمانیه...گذاشتم این به انتخاب خودش باشه
£مگه کاتولیکا هم میتونن با ایمان باشن؟
#بله کیبوم پسر خوبیه و دعاش ترک نمیشه...رفتار و اخلاقاش همه عالین
£همه چی که دعا نیست...باید بدون فکر به مذهب پدرش بپیونده اینجوری آبروی پدرشو میبره...اینجوری مردمو به مذهب مورمون دعوت میکنی پدر جوآن؟وقتی نمیتونی پسر خودتو راضی کنی بقیه رو چطوری راضی میکنی؟
پدرش بهش چشم غره رفت...
#پدر جوزف...
+هر چی دوست دارید بگید...من از این مذهب ساختگیتون متنفرم...مورمون اصلا این نیست...اینقدر دست توش بردین شده یه مذهب احمقانه که همه چیو واسه پیروانش محدود میکنه...نه اونقدر افسردم که مثل بابا روی هوا قبولش کنم نه اونقدر احمقم که تمام زندگیمو خودمو از لذت های دنیا محروم کنم...خدا اینا رو آفریده تا آدما لذت ببرن...و منم حق انتخاب دارم...چون آدمم و فکر دارم...
£دهنتو ببند... تو کافری...
+بله...به مذهب چرند شما کافرم...
سوزش سیلی ای که به صورتش خورد از سرش دود بلند کرد...
+منو...منو زدی؟...منو زدی؟؟؟...واسه چی؟...واسه کی؟...یعنی خودت نمیفهمی پدر؟تا حالا کتابی جز اون چرندی که این مردک بهت داده خوندی؟ تا حالا نسخه اصلی کتاب مورمونا رو خوندی؟...
#خفه شو گمشو توی اتاقت...به اندازه کافی آبرومو بردی
پوزخند زد و از پله ها بالا رفت...
صدای مردو میشنید...
£اتاق جدا داره؟اونم بالا؟همینه که اینقدر منحرف شده معلوم نیست توی اتاقش چیکار میکنه چی میخونه...
پوف کشید و دره اتاقشو ''خیلی محکم'' کوبید و داخل اتاقش رفت...از این ور به اون ور اتاقش رژه میرفت و ناخناشو میجوید... تازه دردسرش وقتی شروع میشد که اون مرد میرفت...تازه پدرش خوب شده بود و داشت باهاش کنار میومد...لعنت فرستاد...واقعا این بار دوست نداشت موهاشو بزنه...
تلفنش زنگ خورد و به سرعت نور جوابشو داد...ترسید صداش تا پایین بره و بخاطر این هم پدرش سرزنش بشه...
+الو...
*کیبوم...
+سلام عزیزم...خوبی؟...گفتی حالت خوب نیست قرص خوردی؟
*کیبوم من خیلی عوضیم...
+چرا؟...
*من به تمین قول داده بودم مواظبش باشم...بهش گفته بودم دردسر درست نکنه...اون میتونه دعوا کنه...خوبم میتونه ولی...من بهش گفتم دعوا نکنه...من...
+یه نفس عمیق بکش و بگو چی شده...
*صبح دیدم داشت کتک میخورد...
+چی؟حالش خوبه؟
*نمیدونم...
+ببینم تو که تمام روزو با من بودی...نگو که...آهههه...
*نرفتم کمکش...
+چرا؟...
*ترسیدم...
+امکان نداره...تو یکی دو نفر واست کاری نداره...
*نه از اونا نترسیدم...ترسیدم علاوه بر بازنده کتک خور هم صداش کنن...ترسیدم تو نگاه تو آدم بدقولی نشون بدم...ولی بعد پشیمون شدم...با خودم گفتم تا وقتی کنارش باشم تمین اهمیت نمیده بهش چی میگن و اینکه جلوی تو بدقول بشم بهتره تا برای تمین دوست بی معرفتی بشم...ولی دیر شده بود...وقتی برگشتم دیگه نبودن...تمین نمیخواد منو ببینه...اولین بار بود که درو به روم بازنکرد حتی نخواست باهام حرف بزنه...تمین قهراش طولانی مدت نیست...ولی این دفعه فرق میکنه
*بهم گفت دوستیمون آبکیه...هر چی حرف درباره برادری و دوستی بهش زده بودمو حالا فکر میکنه که دروغ بوده...
+نمیشه یه جوری از دلش دربیاری؟...
*نمیدونم..گفتم که...این دفعه فرق میکنه
+الان کجایی عزیز دلم؟هوم؟
*نمیدونم...از خونه تمین دور شدم حالم خراب بود...نفهمیدم کجا اومدم...
+جینکی اینجوری نباش تمین تو رو میبخشه...
*تمینم ببخشه خودم چطور اینکارو بکنم...چطور تونستم این کارو بکنم...
+یه چیزی بود گذشت...بعد از این تلاش کن دلشو به دست بیاری...
*اگه دیگه نخواد دوستیمون ادامه پیدا کنه چیکار کنم؟
+بس کن شما دوتا دوست خیلی بهم علاقه دارید...آخرش دوباره برمیگردین پیش هم...
*صورتش و نگاهش یادم میاد که چطور ازم کمک میخواست و نرفتم سمتش...حالم از خودم بهم میخوره...
+درسته این کارت دور از انتظار بود...ولی...مثل همیشه اعتماد بنفستو حفظ کن و تمام تلاشتو بکن...دوست داری بیای پیشه من؟
*بابات الان نق میزنه حوصله ندارم...
+بابا مهمون داره...بیا...
*باشه...
+فقط حواست باشه مهمونش یه پدره...از اون رو اعصاباش
*اوهوم...
***
به محض ورود خم شد و دست پدره ناشناسو بوسید 
*خدا بهتون عمر طولانی بده...
مرد باد کرد و لبخند زد...
£ممنون فرزندم...خدا بهت شادیه بی اندازه بده...
غم دنیا به دلش ریخت بدون تمین چه شادی ای قرار بود داشته باشه...
*ممنون پدر...
به پدر کیبوم نگاه کرد...
*میتونم برم پیش بوم؟
#حالت خوبه پسر؟
*نه زیاد...برم؟
#آره آره...البته...برو بالا تو اتاقشه...
صدای مردو شنید که پرسید
£این پسره کی بود؟
#دوست کیبومه پسر خوبیه...
پوزخند زد《جینکی حالمو بهم زدی...خودت از این همه تظاهر خسته نشدی؟》
دره اتاقو زد و داخل رفت...
+سلام عزیزم...خوش اومدی...
بدون حرف دستاشو دورش حلقه کرد و آرامش به وجودش ریخت...بوسه ای که روی شونش اومد حتی ارامششو بیشتر کرد...
***
مرد وقتی میرفت نصیحتش کرده بود 
《پسرتو به راه راست هدایت کن و اون پسره دوستشو هم دعوت کن به نظر آماده میرسه...》
پوزخند زد 
#اونم قبول کنه کیبوم رایشو میزنه...
بالا رفت...درو بدون در زدن باز کرد...کیبوم کتابشو دستش گرفته بود و درس میخوند جینکی هم سرشو روی پای کیبوم گذاشته بود و چشماش بسته بود...
+بابا...چرا در نمیزنی؟
#خوابش برد؟
+اره حالش زیاد خوش نبود...
#بعدا باهات کار دارم...
+اگه میخوای درمورد احترام و مذهب مورمون و این چیزا حرف بزنی من درس دارم گوشمم از این حرفا پره...
#تو دیگه بزرگ شدی چرا نمیدونی احترام به بزرگتر یه چیز واجبه...داری به منم بی احترامی میکنی...
+جدا نمیخوام گوش کنم...جینکی خوابه...بیدار میشه...شما هم برو بخواب...
#پسره امشب می مونه؟
+آره...به مامانش زنگ میزنم میگم...
اخمای جینکی توی خواب درهم شد و چشماشو بهم فشار داد...
#اوه...
آروم چشماشو باز کرد...تقریبا پرید...
*آه ساعت چنده...
+بخواب به مامانی زنگ میزنم...
*نه برم خونه دوست نداره تنها بمونه...
پیشونی کیبومو با بی حواسی بوسید تازه به یاد آورد مرد هم اونجاست...آب دهنشو قورت داد و دست مردو هم بوسید...
*شب بخیر...
#شب بخیر...
به سرعت نور از اتاق بیرون زد
#خیلی مودبه...خوش میاد ازش...
خندش گرفته بود 
+خوب...آره...
***
ماشینو جایی پارک کرد و پیاده شدن...به محض ورود به مدرسه توجهشون جلب شد 
+دارم اشتباه میکنم یا واقعا همه دارن دره گوشی حرف میزنن...
*منم همین حسو دارم...
+لباسام بده؟صورتم مشکلی داره؟
*نه اصلا...من چی؟
+تو هم نه...
*چشونه؟ دیوونه شدن؟
+نمیدونم...
داخل سالن رفتن همه دور چیزی جمع شده بودن...
*چیه؟
همه برگشتن و بهش نگاه کردن...دوباره دره گوشی حرف زدن...جلو رفت و به برگه نگاه کرد 
《 دانش آموز کیم کیبوم و دانش آموز لی جینکی برای تشکیل کمیته انظباتی در ساعت ۱۲ در محل جلسه حاضر شوند جلسه با حضور خانواده ها برگزار میشود
موضوع کمیته:مسائل تربیتی       》
به هم دیگه نگاه کردن
+چی شده؟
*چه جهنمیه...
+بابام میکشتم...کمیته انظباتی؟
*نگران نباش چیزی نیست...بریم کلاس...
نگاه بچه ها اصلا حس خوبی نداشت کمیته انظباتی برای موارد تربیتی چیزی نبود که معمولی و عادی باشه...
+جینکی...
*جونم
+نکنه کسی مارو دیده...
*کسی اونجا نمیاد...
+شاید اومده باشه...
*اگه منظورت تمینه همین الان دهنتو آب بکش...تمین اینجور آدمی نیست...
+ببخشید...
*تازه تمین اون موقع با دختر عمش بود...اصلا نیومد...
+آه راست میگی...یعنی چی شده...تا ساعت ۱۲ خیلی مونده دارم سکته میکنم...
*آروم باش...چیزی نیست
///
به اسم جینکی با شوک خیره شد 
-جینکی واسه چی؟...من که صورتشو تار کرده بودم...آیششش...
لبشو گزید 
-شاید کسی دیگه ایم دیدتشون...پوفففف...اصلا من چرا باید نگران جینکی باشم...
اخماشو توی هم کرد و کاغذو پاره کرد...
-چرا آبروی دانش آموزا رو میریزن...
داخل کلاس رفت...همه با شوک بهش خیره شدن...البته شاید تا حدی حق داشتن پیشونی و گونه چپ و چشم چپش کبود و سیاه شده بود روی دماغشم چسب زده بود لبش پاره شده بود و زخمش سیاه شده بود...
+خدای من تمین...خوبی؟
جوابشو نداد و سره جاش نشست...
دره گوشی حرف زدنای بعضیا رو میشنید 
《یعنی جینکی پسره رو زده؟...کمیته انظباتی واسه اینه؟》
《اوسکول کیبوم اینجا چیکارست پس...》
《شاید چون همیشه باهمن فکر کردن با هم کتکش زدن》
《کیبوم پسر خشنی نیست اگه شهادت بخوان من میرم...من و کیبوم پنج شیش ساله تو یه کلاسیم...یه بارم خشونت به خرج نداده》
《همینو بگو》
در باز شد و سه تا پسر دیروزی وارد کلاس شدن...با صورتای زخمی و کبود حتی بدتر از تمین...بهشون نگاه کرد...سریع سرشونو برگردوندن و سره جاشون نشستن...
*تمین...
هندزفری هاشو توی گوشش فرو کرد و صداشو تا ته زیاد کرد...
*خیله خوب...
تمین سرشو روی میز گذاشت و چشماشو بست و پسر اینبار با دقت بیشتری به صورتش نگاه کرد حتی توی ابروش هم یه خراش بود...به پیشونیش هم چسب زخم زده بود...بدون اجازه صدای آهنگشو کم کرد...
*میخوای حرف نزنی نزن...میخوای گوش نکنی نکن...ولی اینجوری به خودت آسیب نزن...
آروم روی پیشونیشو بوسید
*متاسفم...
《هر چی بشه اون بازم هیونگه...حتی اگه هیونگ نامردی باشه》
چشماشو باز نکرد عکس العملی نشون نداد...
《آره دیگه همونی که میخواست...یه مرغ داریه...منم دارم بهش کمک میکنم...یه کارگر دیگه میخوایم...به بابام گفتم بهت بگم گفت بگو...میخوای بیای؟حقوق خوبی بهت میدیم...》
《من از مرغ و پرنده میترسم...مگه نمیدونی》
《آه...فراموش کرده بودم...ولی کارگر مورد اعتماد دیگه ای نمیشناسیم...نمیشه تحمل کنی؟》
-من میام...من...من میام...
پسر بهش نگاه کرد...
~تایم ما بعد از مدرسه اس...کلاس اضافی نداری؟درس نمیخونی؟
-مشکلی نیست...میام...حتما میام...آدرسو بهم بده...
~خیله خوب...عالیه...شمارتو بهم بده...واست میفرستم که گمش نکنی...
گوشی رو با آرامش به پسر داد و یه لبخند نیم بند زد...
~اووووم...پس بعد از مدرسه یه سر بزن...اسممو که میدونی...جلوی نگهبانی بهش بگو و بیا تو...ممنون خیلی کمک حال میشی...
-آه...دنبال کار میگشتم...ببخش به حرفاتون گوش دادم
پسر دستشو توی هوا تکون داد 
~نه نه اشکالی نداره...
آروم سرشو کمی پایین اورد
*تمین...پول لازم داری؟من بهت میدم...درستو بخون خوب؟...
دوباره سرشو روی میز گذاشت و گوشیا رو توی گوشش فرو کرد...
《من پولتو نمیخوام》