hani shinee دوشنبه 18 تیر 1397 01:03 ب.ظ نظرات ()

قسمت ۱۴

به جینکی و تمین خیره شد جینکی باهاش حرف میزد و تمین کاملا بهش بی اهمیت بود و کتابشو برگه میزد...نگران بود که رابطشون بهم بخوره...همینطور نگران بود که جینکی بخاطر تمین رابطشونو تموم کنه...دلش میخواست دخالت کنه ولی حس کرد دخالتش همه چیو بدتر میکنه...
*اصلا گوش میدی چی میگم؟
با فریاد جینکی همه سرها به سمتشون برگشت...
-داد و بیداد بیخودی نکن...
حالا تقریبا همه دره گوشی حرف میزدن...
*خدایا...بالاخره یه روزی از دست تو یکی دیوونه میشم...
-کدوم روزی...اصلا مگه قراره بازم منو ببینی...
*خفه شو بابا خفه شو...شر و ور نگو انگار دارم دره گوش خر قصه میگم...
-از خر بدترم که باور کردم دوستیم...هه...
صداشو پایین آورد 
*تمین چرا اینجوری میکنی...گفتم از دهنم پرید چرا اینهمه ادامه میدی...
-باشه ادامه نمیدم...تمامش کن...حوصله ندارم...
*یعنی خفه شو حرف نزن...
-یه چیزی تو همین مایه ها...
*چه مرگته؟
-هیچ مرگیم نیست...سه تا تصور احمقانه داشتم تمام ۱۰ ساله زندگیمو...اونم اینه که قرار نیست هیچ وقت جدا بشیم...ما برادریم...و تو هم همین فکرو میکنی...
*من واقعا همین فکرو میکنم...
-واسم مهم نیست...
*مثل آدم رفتار کن تا نزدم دماغتو خورد کنم
چشماشو گردوند...
-این هم بر سر بقیه رفتارات...
*از حرص دادن من لذت میبری؟
بدون جواب دوباره کتابشو برگه زد...
کتابشو ازش گرفت و گوشه کلاس پرت کرد...
*مگه دارم با دیوار حرف میزنم...
-واسه من یکی ادای قلدرا رو درنیار...هر کی بترسه من نمیترسم...دیگه نمیترسم...
٪تمین اوپا...
سمت در برگشت...دختر با ذوق خندید و داخل کلاس دوید و بدون تامل دستاشو دور گردنش حلقه کرد...
-اوه...تو اینجا چیکار میکنی...
اونم یه دستشو روی موهاش گذاشت و نوازشش کرد و دست دیگشو دور کمرش گذاشت آروم روی موهاشو بوسید
-آیگو آیگو...ببینمت...
عقب رفت و پسر پیشونیشو بوسید 
٪تمین اوپا چقد خوشگل شدی...جوشات رفته
-اوهوم
٪موهاتم وزی نیست
-اوهوم...
٪روپوشتم خوشگله...
سرتکون داد و لپشو کشید دختر دوباره توی اغوشش فرو رفت
-با کی اومدی؟
٪تنهایی اومدم...
-نترسیدی؟منو از کجا پیدا کردی؟
٪نه دیگه بزرگ شدم...به زن دایی زنگ زدم ازش پرسیدم...
با دل ضعفه لپشو کشید 
-چرا به خودم زنگ نزدی؟
٪سورپرایز بود...حالا...سورپرایز شدی؟
دست تپلشو بوسید با ذوق دماغشو کشید
-خییییلی.. 
$تمین خواهرته؟
*نه بابا تمین خواهر نداره...تمین...معرفی نمیکنی؟
قهر چند دقیقه پیششو فراموش کرد....
-دختر عممه دیگه...می هیون...مینی می...
دختر خندید 
٪آه بازم گفتی مینی می...
لپشو بوسید و چند تا از پسرای کلاس با مسخره بازی اوووووووه کشیدن...
*هااااا همون دختر عمه کوچولوت که تعطیلات رفتی پیشش...
٪من...اوووم...من شما رو میشناسم...جینکی اوپا...
*آههههه آره...درسته...
٪تمین اوپا در موردتون باهام حرف زده بود...
*که اینطور...
٪تمین اوپا...
-جونم؟
٪بهم پول بده...گرسنمه...
-آه...بریم بریم واست یه چیزی بخرم...
حین بیرون رفتن صداشونو شنید که تمین بهش غر میزد چرا اینهمه موهاشو کوتاه کرده
کیبوم کنارش اومد
+کی بود؟چقد نازه دختره...دوست دخترشه؟
٪دختر عمشه...عشق اولش...البته خودش قبول نمیکنه به نظر خودش لی لی عشق اولشه...یه مدت سئول بودن وقتی کوچیک بودیم...هر شب میرفت خونشون چون مامان بابای دختره تا دیر وقت کار میکردن...بعدا رفتن دگو...یکم دور افتادن از هم از سرش افتاد یه مدت بعدش افتاد تو دام اون عوضیه افریطه...آدم حیفش میاد وقتی عشقاشو باهم مقایسه میکنه...
+آخییی عزیزم...چند سالشه...
*فکر میکنم دو سال ازمون کوچیکتره...پونزده سالشه...
+وای خانم کوچولوعه...فکر کنم خیلی خوشحال شد دیدش...
*اره...چون یادش رفت داشتیم دعوا میکردیم...
+خیلی بد شد؟
*اوهوم...ناراحت شده
///
به دختر که با لذت شیر کاکائوشو میخورد نگاه کرد 
-خوش مزست؟به منم بده...
نیو سمتش گرفت و یکم ازش خورد 
٪بوسم کردی؟
-چیش...لوس...آره آره بوست کردم...
٪آخ جون...
خندید و دماغشو کشید...
-چطور اومدی تو مدرسه جلوی در خفتتو نگرفتن؟
٪نه گفتم از دگو اومدم و کارت مدرسمو نشونش دادم...گفتم واسه بازدید اومدم و میخوام سال بعد اینجا ثبت نام کنم اونم بهم اجازه داد...
-خیلی دروغگوی خوبی شدی
٪ولی من راست گفتم...میخوام سال بعدی بیام اینجا پیش تو 
-خوشگل خانم من فقط یه سال دیگه تو این مدرسم...
٪یه سالم خودش یه ساله...میخوام پیش تو باشم...
ذوق زد و چلوندش...
-چرا؟مگه مدرسه خودت بده؟
٪سرم اسم گذاشتن...دگو کوچیکه حرفش پیچیده...
-چی؟
٪بدن نما...
-یعنی چی؟
٪اونا فکر میکنن از قصد بدنمو نشون مردم میدم...ولی قسم میخورم خیلی دیگه از دخترا هستن که لباسای کوتاه تر از ماله من میپوشن...فقط وقتی اینجوری صدام میکنن توجه همه جلب میشه...
به پاهای دختر نگاه کرد و نفسش گرفت...
-آه...خوب راست میگن چرا همه پاهاتو انداختی بیرون...
٪با روپوش مدرسه اومدم دیگه...
کتشو دراورد و روی پاهای دختر گذاشت...
٪دیدی گفتم...تا قبل از این حواست نبود که پاهام معلومه...
-خوب درسته...ولی آدم وقتی یه خوشگلیه خاص داره نمیذاره همه ببیننش...
لبهاشو آویزون کرد...
٪گفتم روپوش مدرسست...
-ناراحت شدی؟
٪باهام دعوا میکنی خوب...
-دعوا؟...دعوا نکردم...یه جور...نصیحت بود...قهری؟
٪بوسم کن آشتی کنم...
خندید و صورت تپلشو با لذت بوسید...
٪خوب...تمین اوپا...راستش...سورپرایزم...اومدنم نبود...
-هر چند شدم...ولی حالا اصلیش چیه؟
٪آه...یه برگه مهم بانکی از مدارک بابایی گم شده بود...من داشتم میگشتم دنبالش...یه برگه پیدا کردم که خانواده هامون زیرشو امضا کرده بودن...
-مربوط به چی؟
٪من و تو رو وقتی من بدنیا اومدم نامزد کردن...
-چی؟...شوخی میکنی....
٪به مامان و بابایی گفتم...تایید کردن...
-برگهه کجاست؟
٪میخوای پارش کنی؟
-نه البته که نه...
٪من دروغ نمیگم...
گوشیشو از جیبش بیرون آورد
-من باید زنگ بزنم به مامان...
٪راضی نیستی؟اینقدر ازم بدت میاد؟
-نه...نه عزیزم من فقط باید بدونم ماجرا از چه قراره...
٪خوب من بهت گفتم...تو عصبانی هستی
-خوب من فکر میکردم باید خودم همسرمو انتخاب کنم
٪دوست دختر داری؟
یکباره صورت تمام دخترایی که به نوعی ردش کرده بودن از جلوی چشماش گذشت و پر رنگ تر از همه صورت لی لی...
-آه خوب....
به لبهای جمع شده دختر نگاه کرد
-خیله خوب...خیله خوب...زنگ نمیزنم...یعنی من از دو سالگی نامزد داشتم؟از چه وقته که میدونی؟
٪منم تازه فهمیدم...دوست داری باهام ازدواج کنی؟
-خوب...اووووم...
٪نه؟
-نــــــــــه که نــــــــــه...
دختر خندید و تمین به صورت بانمکش نگاه کرد اون چشمای گردش و دماغ فنگی سربالاش کاملا ازش یه توله سگ بانمک ساخته بود لبهای کوچولوی آلبالوییش هم زیبایی صورتشو تکمیل کرده بود 
-ببینم...عینکت کجاست؟
٪تو کیفمه...
-چرا نزدیش به چشمات؟
٪خواستم به چشمت خوشگلتر بیام..
-دربیار بزن دربیار...از بچگی دیدمت به اندازه کافی میدونم خوشگلی...چشمات درد میگیره..
صورتشو نزدیک آورد 
٪ببین بخاطرت ارایش کردم...
به اندک آرایشی که سر جمع یه کرم ضد آفتاب و ریمل بود نگاه کرد روی دماغشو بوسید 
-دیدم...وایسا مژه ات افتاد...
مژه رو از روی صورتش برداشت و غر زد 
-آخه چشمای به این خوشگلی مژه های به این بلندی ریمل میخواد واسه چی ببین مژه هات کنده میشه...
٪ولی خوشگله...
-آرایشم نکنی خوشگلی...عینکتو بزن...
عینک بزرگشو روی چشمش گذاشت...
٪حالا چی؟میخوای ازدواج کنیم؟
-قبلش باید دوست باشیم که نیستیم...
٪خوب اوووووم...
سرشو پایین انداخت...
-مینی می...چی شد؟
٪آخه آدم با کسی دوست میشه میگه شمارتو بهم بده من شمارتو دارم که...چی بگم...
زیر خنده زد و از کیوتی دختر دل ضعفه گرفت...
-آیگو...مهم نیست...
٪یعنی...یعنی الان دوست دخترتم؟...
-اونجوری که میگی نامزدمی...کی دوست داری ازدواج کنی؟
٪۱۸سالگی...
-اون موقع من بیست سالمه...کدوم دومادی رو دیدی بیست سالش باشه...
٪خوب...بیست سالگی؟
-بیست و دو زود نیست؟
٪سی؟
-میخوای بترشی؟
خندید
٪هرموقع که شد...
سرتکون داد 
٪حالا که دوست دخترتم بوسم کن...
خندید و جلو رفت تا صورت تپلشو ببوسه ولی دختر لبهاشو روی لبهاش گذاشت اینطور نبود که مثل لی لی حال بدی بهش دست بده یا منزجر بشه...برعکس لبهای داغ  دختر به خنده انداختش مطمئن بود این بوسه اولشه اگر اون بوسایی که وقتی بچه بودن ازش میگرفتو نادیده میگرفت....لبخند زد و یه بوسه دوست داشتنی از لبهاش گرفت و جدا شد...
-خسته ای؟
عینکشو بالا برد و چشماشو مالید
٪اوهوم تو اتوبوس یه پیرمرده کنارم نشسته بود به محضی که چشمام میرفت رو هم دستشو میکشید روی پام...منم سعی کردم نخوابم...
-باید به راننده یا شاگردش میگفتی...
٪اون وقت نظر اونا هم جلب میشد یا شایدم میگفتن من یه کاری کردم که یارو اینجوری رفتار میکنه...
-فعلا بیکارم...بیا...
سرشو روی پاش گذاشت و موهاشو نوازش کرد یکباره یاده چیزی افتاد...《آه کیبوم...》
-آه...مینی می...
٪هوم؟
-میخوای بری خونه؟
٪خونتون که کسی نیست برم پیشه کی میخوام پیش تو بمونم...
-میدونم ولی من به جینکی یه قولی دادم...باید یه کاری واسش بکنم...تو میخوای بخوابی دیگه هوم؟...بیا یه چیزی برات بخرم تو راه بخور...آدرسو که بلدی آره؟
***
*بریم به نظرت؟فکر کنم دختر عمه زیادی حواسشو پرت کرده...
+میترسم یکی بیاد
*نمیاد واسه احتیاط به تمین گفتم...
+خوب پس بریم...
گونشو بدون اینکه کسی ببینه بوسید و از جاش بلند شد
*من میرم پنج دقیقه دیگه تو هم بیا
سرتکون داد و دوباره سرشو روی میز گذاشت
بعد از پنج دقیقه طبق قرارشون سمت سوله رفت...تمینو کنار بوفه ندید...کجا رفته بود...هنوز میترسید ولی حس نیازی که این مدت توی بدنش آزارش داده بود باعث شد کمی شجاع بشه...به سمت سوله رفت و با دیدن تشک ورزشی خندش گرفت...
*ایستاده اذیت میشی...
////
پول تاکسی رو حساب کرد و با عجله به سمت کلاس دوید جینکی و کیبوم نبودن...برگشت و سمت سوله دوید...سرک کشید مشغول بودن...سرخ شد و سریع روشو برگردوند...اما صدایی توی ذهنش تکونش داد《تمیییییین...بدو بیا...دوربینتو آماده کن...خوابیده》
لبشو گزید...با دست لرزونش گوشیشو از جیبش بیرون اورد...
《اگه باباش بفهمه تیکه بزرگتون گوشتونه》
《من عاششششق درس خوندنم فکر کنم اگر یه روز درسو ازم بگیرن میمیرم》
《باباش همش ازم میپرسه چی شده اتفاقی افتاده یا یه همچین چیزی... چی بگم بهش؟》
《بخاطر کیبومم که شده دارم خودمو میکشم بتونم دانشگاه قبول بشم...》
《بخاطر کیبوم》
《کیبوم》
آب دهنشو قورت داد و دوربینو تنظیم کرد...روی دایره رو فشار داد و...
-متاسفم هیونگ...