hani shinee یکشنبه 17 تیر 1397 08:41 ب.ظ نظرات ()

قسمت ۱۳

مثل همیشه سره کلاس خواب بود...
*آه نگرانشم...نکنه مریض شده اینقدر میخوابه
-معلوم نیست چیکار میکنه شبا...بگیر بخواب خوب...
*این بچه همش عذاب وجدان داره...شبا خوابش نمیبره...باباشم همش ازم میپرسه چی شده اتفاقی افتاده یا یه همچین چیزی... چی بگم بهش؟
-هیونگ...راست گفتی که منو به کیبوم ترجیح میدی؟
*من اینو نگفتم...گفتم تو رو بیشتر دوست دارم...این به معنی این نیست که تو رو بهش ترجیح میدم...به این معنی هم نیست که اونو به تو ترجیح بدم
-یعنی...اگه یه روز کیبوم منو بزنه...یه دعوای حسابی باهم بکنیم...و اون بگه که بیخیال تمین بشو...منم بگم بیخیال کیبوم بشو...تو چیکار میکنی؟
*میگم باشه...
-هیونگ...
*میگم باشه و بدون دوتا رو اعصاب راحت زندگی میکنم...
-دارم جدی میگم جینکی...درست جواب بده...
*خوب...دوتاتون گوه میخورید همچین چیزی رو ازم بخواید...من...من نمیتونم بیخیال هیچ کدومتون بشم...تهش میتونم توی زمانای مختلف براتون وقت بذارم...
-ولی اگه بابای کیبوم بفهمه تیکه بزرگتون گوشتونه...
*خوب مواظبیم نفهمه...میخوای منو راضی کنی باهاش بهم بزنم؟...تمین...تمین منو ببین...میدونم الان...حس خوبی به کیبوم نداری چون...چون قبلا تمام وقتمو با تو میگذروندم الان...الان خیلی کم شده...ولی اینجوری نیست که این همیشگی باشه...وقتی بری دانشگاه من برم دانشگاه میتونیم باهم باشیم...حستو به کیبوم خوب کن اون خیلی تو رو دوست داره همونطور که من دوستت دارم...
-خوب...به این عادت ندارم...به اینکه طولانی مدت از هم دور بمونیم معمولا قبلا خیلی زود بهم میزدی...اینجوری نیست که گی باشم ولی خودت میدونی خیلی بهت وابستم...
لبخند زد و لپاشو از دو طرف کشید...
*میدونم دوسته خله من...منم بهت وابستم...یه روز ریخت نحستو نبینم روزم شب نمیشه...ولی چیکار میشه کرد...عاشق شدم...پس به جای این حرفا به دوستت و عشقش کمک کن تا به هم نزدیکتر بشن نه اینکه تلاش کنی از هم جدا بشن...
-خیلی حسود به نظر میرسم؟
*اووووم اندازه ی خدا...
-نچ...با دوست پسرت درساشو کار کن...سه روز دیگه امتحانات میانترم شروع میشه این خنگول هنوز ساعتای مطالعه رو میخوابه...حتی سره درسا هم خوابه...فقط پتو و بالش کم داره بگیره وسط کلاس بخوابه...
*تمین...
-چیه خوب...اونجوری احمقانه لبخند نزن...
*تمین فردا زنگ مطالعه قبل از ساعت ناهاره...خیلی زمان بیکاری داریم...یکم جلوی سوله کشیک بده...
-چرا؟...آه...نه...شوخی میکنی...تو سوله؟...
*آخه جایی نیست پلاس بشیم...خونه کیبوم که باباش مثله اجل بالا سرمونه همش خونه خودمونم که مامان هست...متل هم بهمون اتاق نمیدن هتلم که پولش سر به آسمون میذاره اونم بهمون اتاق نمیدن...اگه هم بدن فعلا کیبوم ممنوعه بیرون رفتنش چون امتحانا نزدیکه...میمونه تو مدرسه...از اون باری که تو کلاس گفت روح دیدم تو سوله دیگه همون دو سه تا دانش آموز شجاعم که میرفتن دیگه نمیرن...دمت گرم باشه؟
-آیش...باشه فقط طولش ندین...باید بهم شام بدی
صورتشو بین دستای تپلش گرفت و تکونش داد 
*چششششم...عاشقتم با معرفت...
///
همه رفته بودن تمین هم رفته بود تا یه کتابو از کتابخونه قرض بگیره کیبوم هنوزم خواب بود در گوشش زمزمه کرد *الوووو...خوشگلترین...پاشو ببینم...کله روزو خواب بودی...کسل میشیا زیبای خفته...
بلند شد و خیلی پرستیدنی چشماشو مالید...
+همه رفتن؟
*اوهوم...
+تمین کو؟
*الان میاد...فردا اوکیه؟بیارمشون؟
+چیو؟
*فیلم بازی نکن
+کجا بریم؟
*سوله...
+کثیفههههه...
*مگه میخوای بخوابی رو زمین...جایی نیست بریم خوب...
سرشو مالید و خمیازه کشید...
+باشه بیار...یه وقت یکی نیاد...
*تمین گفت کشیک میده...
+اوکی...
*پس خوشگل موشگل کن فردا میام دنبالت...
+باشه...
لبهای جمع شدشو چندین چند بار تا وقتی که تمین بیاد بوسید از لبهای شیرین این پسر سیر نمیشد...
-بریم بچه ها...
*برییییم...
حین رفتن به سمت ماشین با پدر کیبوم تماس گرفت و ازش اجازه گرفت قبل از اینکه ببرتش خونه دوباره برای چکاپ دکتر برن...و مرد به دردسر قبول کرد...
***
برعکس دیروز امروز پشت نشسته بود و سرشو روی پای تمین گذاشته بود...
-کیبوم هنوز نیومده خوابی؟...چرا نمیمونی خونه؟
+من فقط دارم رشد میکنم...بمونم خونه دلم واستون تنگ میشه خسیس نباش و یکم پاتو بهم قرض بده...
-خیله خوب...
موهاشو آروم نوازش کرد...
-موهات بلند شده بابات گیر نمیده؟
+روشش دستم اومده...باهاش قهر میکنم که چیزی بهم نگه...نمیخوام بازم کوتاه کنم...
*چرا بومی؟....من اونجوریم خیلی دوستت دارم...خیلی کیوته...
+به نظرت کیوته چون به اینجوری دیدنم عادت کردی...یه میلیمتر بلند میشه دوباره میزنتشون...سه ماه گذشت تازه اینقد شده...
*اشکال نداره ناراحت نباش هر شکلی باشی خوشگلترینی...
خندید و اون یکی دست تمینو گرفت و با انگشتاش بازی کرد...
+چه دستات کوچیکه...فکر کنم وقتی دوست دختر گرفتی واسه دستات غش و ضعف بره(منم ضعف رفتم) 
*آره تو هم دیدی؟...
+اوووووم...جینکی میگه دستای منم کوچولوعه...
کف دستشو روی کف دست تمین گذاشت و اندازه گرفت...
+ووآ...دستات از مال من کوچیکتره...
-درس خوندی کیبوم؟
+اوهوم...از مدرسه میرم خونه یه راست کلیسا میرم بعدش برمیگردم دلم واسه چاگیم تنگ میشه باهاش حرف میزنم بعدشم کتابامو میذارم جلوم درس میخونم...
از آینه به جینکی نگاه کرد که لبخند رو لبش بود 
+ولی ساعت ۴ یا ۵ صبح که میخوام بخوابم فکرم مشغوله نمیتونم درست و حسابی بخوابم...
-من فکر میکردم کلا درس نمیخونی...
لبخند زد
-من عآآآآآشق درس خوندنم...یه روز اگه درس خوندنو ازم بگیرن فکر کنم بمیرم
جینکی خندید و تمین از پشت به بازوش مشت کوبید 
-پس بگو چرا هر وقت میگفتم کیبوم چرا درس نمیخونه مثل احمقا فقط لبخند میزدی
پسر دوباره خندید
+پارسال...پارسال رتبم ۲۱ شد...عالیه نه؟
-اوووووم...البته...
+تو رتبه چند شدی
-آه...پنج...
+وآآآآها....خیلی خرخونی....
-فقط واسه آیندم برنامه دارم...
+اون موقع کلاس اضافی نمیرفتی...الان میری شرط میبندم امسال اول میشی...
-مهم نیست...فکر کنم فقط وقتی دانشگاه قبول بشم واقعا خوشحال میشم...اگه با هیونگ قبول بشم که حتی بیشتر هم خوشحال میشم...هیونگ یکم بیشتر درس بخون...
*آه دارم سعی میکنم...چند شبه نمیرم سره کار...اولین باره دارم اینهمه درس میخونم...
-کیبوم...جینکی مخه حفظیاته یادگیریشم عالیه...فقط درس نمیخونه...وقتشم کمه خوب...ولی وقتی بخونه واقعا از منم جلو میزنه...هیونگ امید داشته باشم که میریم دانشگاه باهم؟
*بخاطر کیبومم که شده دارم خودمو میکشم بتونم دانشگاه قبول بشم...
-بخاطر کیبوم؟
*آم...خوب...منظورم اینه که...
-آره...بخاطرش تلاش کن...من یکم خوابم میاد...رسیدیم بیدارم کنید...
توی آینه به چشمای بسته تمین نگاه کرد و لبشو گزید...
مثل کابوس بود که کیبوم حتی توی دوره دانشگاهشم جینکی رو ازش بدزده...زمانی رو که میتونن دو نفری با هم خوش بگذروننو ازش بگیره...چرا وقتی با کیبوم دوست میشد یه صاعقه از آسمون نیومده بود تا از دست این زالو که چسبیده بود به دوستیشون و داشت تا آخرین جون و خونشو از بین میبرد و میخورد راحتشون کنه...یه آه از ته دل کشید و گلوشو سوزوند...دیگه از دست این پسر لوس که داشت زندگی دوست داشتنی گذشتشو ازش میگرفت خسته شده بود...خوشحال بود که کیبوم همیشه سره کلاس خوابه و مطمئن بود همه درساشو میوفته و شانس دانشگاه قبول شدنش صفره...ولی حالا...
+تمین...
-هوم...
+تو از من...بدت میاد؟
-چطور؟
+آره؟
-جوابم تو زندگیت تغییری ایجاد نمیکنه...
+آه...
سرشو از روی پاش برداشت...مشخص بود که جینکی قصد دخالت نداره چون از همیشه ساکت تر بود...
-ازت بدم نمیاد...
《متنفرم》
یعنی تا کی باید اینجوری زندگی میکرد؟ اینجور تنها...آینده دانشگاهیشو حتی لحظه ای تاریک دید...پشت چشمای بستش دختر و پسرایی رو دید که اذیتش میکنن بهش میخندن بهش بازنده میگن و جینکی کنار کیبوم میخنده و بهش بی توجهه...چون به کیبوم قول داده دردسر درست نکنه...
لحظه ای رو دید که اکیپ های دوستی از کنارش رد میشن و صدای خنده ها و خوش گذرونیاشون سرشو میبره و اون زمانشو با کتابای مسخره درسی میگذرونه...چون بهترین دوستش عاشق شده و وقت گذرونی با اون واسش خسته کننده شده...بایدم میشد...اینهمه وقت باهم بودن...مطمئنا دلش یه جدیدشو میخواست...یه دوست جدیدتر...
-هیونگ...نگه دار...یکم دلم میخواد راه برم...
*تمین متاسفم منظورم اونی که فکر میکنی نبود...
-چی؟...چیزی نیست...فقط میخوام راه برم...
*مطمئنی؟
-نگران نباش...من زیر قولم نمیزنم...میام واستون کشیک میدم...
*تمین...
-نگه دار...
ماشینو جایی نگه داشت و پسر پیاده شد...
-خوش بگذره...
درو بست و جلوتر راه افتاد...
*تمین...آه خداوندا...آه از دست این پسر
به پسر لاغر اندام که دستاشو تو جیبش کرده بود و تند تند راه میرفت خیره شد...
+من کاری کردم؟
*اون فقط عصبی شده...بیا جلو بشین...
از بین صندلیا جلو رفت و کنار جینکی نشست...
*حالا بغل...بغل بغل بدو...
دستاشو دور گردنش حلقه کرد و جینکی هم تا جایی که تونست فشارش داد...
+تو هم عصبی شدی؟
*اوهوم...
اروم روی کتفشو بوسید و ازش جدا شد
+تمین از من بدش میاد...من نمیدونم چیکار کردم...من همیشه باهاش مهربون بودم...نبودم؟گاهی بدجنسی کردم؟
*بزرگترین اشتباهت از نظر اون...اینه که هنوز با منی...اون همونطور که خودش میگه بهم وابستست...
+خوب منم تنها وقتی که میتونم باهات باشم تو مدرستست...من نباید بخاطر دیگری از علاقم بهت بگذرم...
*میدونم...همین کارو بکن و نگذر...چون نمیدونم روزی که یکی از شما رو از دست بدم چه بلایی سرم میاد...نمیخوام هیچ کدومتونو از دست بدم...نه دوستم نه عشقم...کمی تمینو درک کن و باهاش بد نشو...مثل قبل رفتار کن...
+باشه...
*ممنونم عزیزم...
لبهای شیرینشو بوسید و ماشینو روشن کرد...