hani shinee جمعه 15 تیر 1397 09:18 ق.ظ نظرات ()
قسمت ۱۲

~بس کن چرا اینقدر باهام تلخ شدی...تمین؟تمین آه...من فکر میکنم دوستت دارم...
هنوز تو شوک حرفش بود که لبهای دختر بیشتر شوکش کرد...
《هیونگ...هیونگ....هیونگ....منو میکشه》
دخترو عقب هل داد و اخماشو توی هم کرد قبل از اینکه چیزی بگه دستی دخترو برگردوند و بهش سیلی زد...
قلبش تندتند میزد...
*چه گوهی میخوری با تمین ها؟...ها؟
دختر شوکه شده بود و دستش روی صورتش جا مونده بود...
*صد بار گفتم دور و بر تمین نپلک هرزه...
-هیونگ...
*تو خفه شو...تو یکی خفه شو که دارم واسه تو هم...
چشمای دختر اشکی شده بود به تخت سینش تلنگر زد 
*چی میخوای؟چیو میخوای ثابت کنی؟ها؟که تمین احمقه؟که تمین حرف آدمیزاد تو گوشش نمیره؟...برو...گمشو از جلو چشمام...دیگه نزدیک تمین نیا...بفهمم دوباره سر و کلت پیدا شده...بدتر از اینو میخوری...گمشو...
دختر با قهر جای کیفشو روی شونش درست کرد برگشت و رفت...
به تمین نگاه کرد...
*که یکی از بچه های آموزشگاست آره؟...کی آخه شماره ی تو رو میگیره...چیکار میتونه با تو داشته باشه...فکر کردی خرم؟...
لبشو گزید
-به تو چه ربطی داره...
*چی؟
-به تو چه ربطی داره من با کی میرم میام...به تو چه؟...
*آه...به من چه...آره؟...خیلی عالیه فکر میکردم بهترین دوست هم دیگه ایم...
-خسته شدم اینقدر بهم امر و نهی کردی...من و تو هم سنیم...ازم بزرگتر نیستی که از من بیشتر بفهمی...خسته شدم از بس آویزونت بودم...همه بهم میگن بازنده...چون انگار که غلام حلقه به گوش توعم...هر جا دلت میخواد منو میبری هر جور دلت میخواد باهام حرف میزنی هر جور دلت میخواد باهام رفتار میکنی...دوستیم که دوستیم...به درک که دوستیم...
*به درک؟...عالیه...
دستشو سمتش کشید...تمین بی حرف به دستش نگاه کرد انگار از خودش میپرسید معنی این کارش چیه...خودش دستشو گرفت و فشار داد...
*ممنون لی تمین شی...۱۰سال خوبی رو باهم گذروندیم...ناراحتم که به ۱۱سال نکشید...خدانگهدار...
شوکه به پسر نگاه کرد...دستش با انزجار رها شد...هنوز نفهمیده بود چی شده فقط به پشت پسر نگاه کرد که به سمت خروجی پارک میرفت...
-هیونگ...
-هیونگ...
-هیونگ...
***
+اشکال نداره فردا که رفتیم مدرسه خودم آشتیتون میدم...
*نمیخوام آشتیمون بدی...پسره احمق...نمیفهمه به فکرشم؟...بهم میگه به تو چه...باشه به من چه...به من چه که دوستی نداره به من چه که تنهاست...به من چه که بچه ها اذیتش میکنن...فکر میکنه به خاطر من بهش میگن بازنده...من منطق بچه ها رو درک نمیکنم...حتی نمیدونم چرا اینو میگن...
+باهاش دوستیتو بهم زدی ولی هنوز نگرانشی...یعنی هنوز به عنوان یه دوست بهش علاقه داری...
*آره خوب مگه میشه نداشته باشم...از دستش عصبانیم...وگرنه من تمینو اندازه یه دنیا دوست دارم...خودتم میدونی...
+میدونم...و حسودیم شد...
*حسودی نکن تو رو یه جور دیگه دوست دارم...
+بیشتر دوستم داری؟
*نه...
+عهههه...
*حرفای غیر منطقی نزن با تو سه ماهم نیست که دوستم با تمین ده ساله دوستم...
+باشه سعی میکنم حسودی نکنم...ولی قطعا فردا آشتیتون میدم...
*یکم تنبیه بشه بعد...
+با این عذاب وجدانت تویی که داری تنبیه میشی...
*اعصابم خورده که تو این ده سال دو بار دعوا کردیم دوبارشم زیر سر این دختره اس...ولمون نمیکنه...
+حالا یه چیزی بوده تموم شده...
*ساعت چنده؟...اوه اوه...برو الان صدای بابات درمیاد...برو دعاتو بخون...الان بازم گیر میده به من میگه تو خرابش کردی پسرمو 
+مگه دروغ میگه
*نه...راستش کاملا راست میگه...برو دیگه مزاحمت نمیشم...خیلی غر زدم
+باشه...دعا میکنم شما دوتا هم آشتی کنید 
*بروووو...
قهقهه کیبوم روی لبش لبخند آورد و تماس قطع شد...
*کیوت ترین...
***
حال و هوا و شلوغی راه رو های مدرسه چیزی بود که معمولا بخاطر دیر رفتنش نمیدید ولی امروز بازم با قهر بیرون رفته بود و با اولین اتوبوس مدرسه اومده بود...داخل کلاس رفت جینکی و تمین به طرز مسخره ای هر کدوم سمت دیگه ای رو نگاه میکردن...خندید و با صدای بلند سلام کرد...
چند نفری که توی کلاس بودن بهش سلام کردن جینکی بهش لبخند زد و اشاره کرد بره پیشش...
کنارشون رفت
+سلام عزیزم...
*سلام خوشگلترین...امروز بهتری؟
+اوهوم...عالیم...
با شیطنت به تمین نگاه کرد 
+تمین آه...سلاممممم...
-سلام...
+خوبی؟
-آره بد نیستم...
+درس میخونی؟
-اوهوم...
+تست داری؟
-آره...
+آه...تمین آه تو درسخون ترین دوستی هستی که تا حالا داشتم...
-دو...دوست؟...
+البته...تو دوستمی...
یه لبخند کوچیک روی لبش اومد...
-امروز تکالیفتو نوشتی؟
+کدوما؟
-ریاضیات...
پشت سرشو خاروند...
+مگه امروز ریاضی داریم
دید که چشمای دوتا پسر درشت شد...
*خنگول...
+یعنی برنامه یه روز دیگه رو آماده کردم؟مگه امروز جمعه نیست؟
-امروز پنج شنبست...
+اوووووم...معلما منو میکشن...
-از کتابای من استفاده کن من با هیونگ...
سکوت شد...
+باشه تو با هیونگت ببین...
با بدجنسی خندید و کیف تمینو دزدید و سره جای خودش نشست 
-آه...کیبوم...
از شیطنت مسخره کیبوم خندش گرفته بود...
-هیونگ...
بهش نگاه کرد...
-شمارشو پاک کردم...توی اس ان اس هم بلاکش کردم...
*اوم...
-ارزششو نداره بخاطر اون دوستیمون بهم بخوره...
*خوبه که میدونی دختر بی ارزشیه...
-فهمیدم...دیگه ادب شدم...
دلش برای دوست دل پاکش آب شد...
*خیله خوب...
از توی جیبش شکلات شیری مورد علاقه تمینو دراورد و روی میز گذاشت...
تمین خندید و شکلاتو برداشت...
-منم...منم یه چیزی دارم...
به سمت کیفش برگشت تازه یادش اومد کیبوم کیفشو دزدیده...
-آه...چی...آه کیفم...
جینکی با قیافه سرگردونش نگاه کرد و پخی زیر خنده زد....تمین هم خندش گرفت...
*نمیخواد...بیا ببینم...
بغلش کرد و یه فشار حسابی بهش داد...
*دیگه کله خر بازی درنیار بهت نمیاد...
-اوم...باشه...
*بازم تست داری؟
-آره باید رتبمو ببرم بالا 
*مگه رتبه چندی؟
-چهل و خورده ای
*ایول...این که خیلی خوبه
-ولی خیلی رقابت داره هر لحظه ممکنه از دستش بدم...دیشب مامان اومد اتاقم بهم گفت تمین طلبمو بهم دادن چیزی نمیخوای بخری؟کفش لباس یا هر چی...بهش گفتم دو ماه پیش قول دادی بهم پول بدی برم دکتر پوست...هیچی دیگه یه پول قلمبه بهم داد برم دکتر...واسه شب نوبت گرفتم سره راه...میای بریم باهم؟
*البته...بعدشم اگه بیکاری بریم یه سر بازار...میخوام یه چیزی واسه خوشگلترین بخرم که آشتیمون داد...
خندید 
-باشه...
به کیبوم نگاه کرد
-خوابش برده...
*معمولا سره کلاس خوابه...
-تا الان چطوری درساشو پاس کرده؟...
*خدا میدونه...
///
*زیبای خفته...پاشو ببینم مگه تو شب نمیخوابی...
+من یه نوجوون در حال رشدم...
*منم قراره کوتوله بمونم پس...پاشو ببینم اینقدر نخواب...
+مزاحم خوابم نشو...
*میخوام واست کادو بخرم...
سریع سره جاش نشست و تمین و جینکی زیر خنده زدن...
+چی؟
*خوشگلترین چی دوست داره؟
+جوراب...
*و...
+از اونا...
جینکی خندید 
*از کدوما...بیا دره گوشم بگو...
+از اونا که دکتر گفت...
جینکی دوباره زیر خنده زد و با دل ضعفه صورتشو بوسید 
*چششششم هزارتا میخرم...
+هزارتا زیاده دوتا بخر...
*واسه کی میخواییشون؟
+هر وقت خوب شدم دیگه...
*کی خوب میشی...
+تعداد قرصامو که دیدی...روزی یکیه...
*عخخخخ....شیرین یه ماه طول میکشه 
+دقیقا سی و پنج تاست...
*اووووووم...کوفت بگیرن اون آبه رووووو...حالا چرا دوتا؟
+واسه احتیاط...چون میترسم تو هم بگیری...
*فدای خوشگلترینه مهربونم...
دوباره روی صورتشو بوسید 
+بخواب بخواب...خوب بخوابی عسلم...
خمیازه کشید و دوباره سرشو روی میز گذاشت
+شبا خوابم نمیبره تا صبح بیدارم...دوست دارم ببینمت بعد بخوابم ولی نمیتونم...
*پس خوشگل کن باهم عکس بگیریم
دوباره بلند شد...موهاشو صاف کرد و به چشماش دست کشید...
+تمین بیا...اول از دوتا خوشگله کلاس عکس بگیر...
تمین زیر خنده زد و کنار کیبوم نشست...بعد از ژستای مسخره چند تا عکس گرفتن...
*تمین حالا بیا زحمت بکش از من و خوشگلترین عکس بگیر...
کنار نشست و سرشو به سرش چسبوند 
《وقتی میگی خوشگلترین خوشم میاد》
خندید و عکس گرفته شد...
***
روی قاب کوچیکو ناز کرد 
*آیگو نگاش کن چه ناز افتاده...
-غش نکنی...
*آقا یکی دیگه ازش چاپ کنید...آم...با یکی دیگه...از اونم دوتا
&برای اونا هم قاب میخواید؟
*بله...
&بیاید انتخاب کنید...
-چه خبره واسه چیه؟
*حرف نزن...بعدا میفهمی...
بعد از آماده شدن عکسا از مرد خواست دوتاشونو کادو کنه
دوباره روی عکسو نگاه کرد...
*میذارمش روی میزم هر روز ببینمش...
-هیوووونگ...
*هوم؟
-واسه قبلیا از این کارا نمیکردی چرا؟
*اون موقع بچه بودم...و...فکر کنم...بالاخره پیداش کردم...
-چیو...
*نیمه گمشدمو...فکر کنم...عاشق شدم...هیچ وقت حسی که به کیبوم دارمو به هیچ کس نداشتم حداقل تو اینو خوب میدونی...نیازی نیست زیاد برات توضیح بدم...
لبشو گزید...
-اووووم...مبارکه...
*ممنون رفیق...
دستشو دور شونش انداخت...
&آقا...آماده شدن...
*چقدر میشه؟
***
نمیتونست خندشو نگه داره وقتی صورت هیجان زده کیبومو دید...
+ماله منه؟...چی توشه؟...
*بازش کن...واسه یکی دیگه هم کادو دارم...
+کی؟
*قاب دیگه رو جلوی تمین گذاشت...
-آه بیخیال با هم رفتیم...
*هیش...لو نده...
کیبوم خندید و کاغذ کادو رو با دقت باز کرد...
+وآآآآآآی...چاپش کردی؟...خیلی خوشگله...آیگو چطور خندیده...
روی عکسشو بوسید 
*تا خودم هستم عکسو نبوس...
+میکشم میبرمت سوله یه عالمه بوست میکنم...
خندید و لپاشو کشید...به تمین نگاه کرد انگار از خوش گذرونی زوجیشون خسته شده بود و بی حوصله دستشو زیر چونه اش گذاشته بود مطمئنا اینجوری بهش خوش نمیگذشت...
*تمین...باز کن دیگه...
-دارم میبینمش دیگه...میرم خونه باز میکنم...
قطعا اونقدری که خودش کیبومو دوست داشت تمین دوستش نداشت با وجودی که تمین پسر مهربونی بود ولی معمولا قطب های هم نام همو دفع میکردن...چون کیبوم هم دل مهربونی داشت
*میگم باز کن...
شونه بالا انداخت و کاغذ کادو رو باز کرد...
-اوه...
به عکس دو نفری خودش و جینکی نگاه کرد و احساساتی شد...
-هیوووونگ...
بغلش کرد جینکی بازم خندید
*از دوتاش واسه خودمم گرفتم...میذارم یه جا هر روز ریختای نحستونو ببینم دل پیچه بگیرم...
-هیا...
+اینجوریه؟
چند قدم عقب رفت...
*گوه خوردم...
بیرون دوید و تمین و کیبوم هم پشتش دنبالش کردن...
***
با ذوق آخرین قرصشو هم خورد...
به آینه نگاه کرد و موهاشو شونه زد...
+ماه شدم...
#کیبوووووم...بیا برو مدرسه دیرت شد...
+جینکی میاد دنبالمممم...
#خیله خوب...
کیفشو دوباره چک کرد و مطمئن شد که تمرینی برای حل کردن نداشتن...صدای دوتا بوق پشت هم و کوتاه نشون دهنده این بود که جینکی دنبالش اومده...پایین رفت پدرشو بوسید و ظرف ناهارشو گرفت 
بیرون پسر با ذوق فرمون ماشینو نوازش میکرد و لبخند میزد...سوار شد و صورتشو بوسید 
+تسویه کردی؟
*آره...بالاخره عروسکمو گرفتم...
+دنبال تمینم میریم؟
*البته...بهش گفتم بمونه میرم دنبالش...
+بریم پس دیره...
*مرتیکه سوئیچو گم کرده بود کلی گشت تا پیدا کرد...
+سره راه پلیس راه داره نگیرنمون...گواهینامه نداری عشقم...
*چی فکر کردی...راه مخفی پیدا کردم توپ...نه ترافیک نه پلیس راه نه هیچی...
+پس بریم دیگه...
ماشینو روشن کرد و حرکت کرد...
جلوی خونه تمین هم همون بوق خاصو زد و تمین زود بیرون اومد انگار از دیدن کیبوم زیاد خوشحال نشد ولی لبخند زد و باهاش دست داد...
-مبارکه خیلی خوشگله...شیرینی یادت نره...
*چشم...شیرینیم میدم...حالا یکی دی جی بشه آهنگ بذاره...
+من که سر در نمیارم...تمین آه...تو بذار...
-ماشینو تازه گرفتی آهنگش کجا بود...
یکباره زیر خنده زد 
*راستم میگی....
کیبوم و تمین هم خندیدن...
*خوب واستون افتخاری میخونم...اول واسه ی اوووووووم...
+من من من من...
*به افتخار دوست بداخلاقم...تمیییییین...
+آهههههه...
-هاها ایول...
*آهنگ انتخابی رو بگو...
///
دستشو دور بازوش حلقه کرد و ازش آویزون شد 
+چاگیااا...
خندید 
*جونم خوشگلترینم...
+صدات خیلی خوبه ها...
*ممنون عسلم...
+نمیخوای خواننده بشی؟
*نه...من...تا حالا بهت نگفتم اینو فقط تمین میدونه...
به تمین نگاه کرد و پسر سرتکون داد...
*من عاشق سیمم...
+سیم؟
*اوهوم...سیم،هویه،ترانزیستور،دیود،برد بورد،خازن،مقاومت...عاشق بستن مدارم...
+واو...واقعا فکرشم نمیکردم...فکر میکردم آخرش عاشق گوشتی...
*در واقع...ازش متنفرم...شاید خوردنشو دوست داشته باشم ولی از بریدنش متنفرم...گاهی از بوی گوشت...استفراغ میکنم...
+اومایا...میخوای بری دانشکده فنی؟
*نه...هیچ جوره دوست ندارم از تمین جدا بشم...
تمین با ذوق خندید و دستشو به دست جینکی کوبید...
+جینکیییی...
*جونمممم...
+منو بیشتر دوست داری یا تمینو 
بدون ثانیه ای فکر سریع جواب داد
*تمینو...
+عههههههه...
تمین دوباره ذوق کرد...
*آخه چه سوالیه میپرسی...واضحه...تمینو خییییلییییی دوست دارم...چون داداشمه...نه تحمل دوریشو دارم نه تحمل ناراحتیشو...تازه پوستشم خوب شده هلو شده...میخنده دخترا عاشقش میشن...
لپشو کشید و پسرو به خنده انداخت...
+من چی؟
*تو رو به عنوان عشقم دوست دارم...و اولین کسیم هستی که عاشقشم...باحاله نه؟
+جدی؟
*اوهوم
با ذوق خندید و دوباره از بازوش آویزون شد...
+خوبهههه...حالا تا حالا کار برقی کردی؟
*آره خوب...توی کارخونه یه مهندسی بود که وقتی واسه دستگاه ها مشکل پیش میومد درستشون میکرد...دو سه باری رفتم نگاه کردم بار آخری بهم گفت اگه دوست داری بیا کمکم...منم رفتم...بهم یه چیزایی یاد داد چند باری برق مغازمونو درست کردم  یا خونه...یا دو سه جای دیگه...خیلی دوست دارم...تو چیکار دوست داری؟
+یه کاری که بابا نمیذاره هیچ وقت انجامش بدم...
*چی؟
+آشپزی...میگه همه موادو خراب میکنی حیفه...
خندید و موهاشو بهم ریخت...
-چه دانشگاهی میخوای بری؟
+نمیدونم...شاید هر دانشگاهی که جینکی رفت...یکم که بزرگتر بشم بابا حساسیتاشو کم میکنه کلاس آشپزیم زیاده...اون موقع میرم...
-فکر نکنم بابات از حساسیتش کم کنه...
+دارم سعی میکنم یکم باهاش لجبازی کنم...واسه همین تقریبا یک روز در میون باهاش قهرم...راستیییی...جین جونم...
*جونم؟
+قرصام تموم شد...
با ذوق خندید
*ایول